<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320</id><updated>2011-07-08T00:52:50.631+04:30</updated><title type='text'>بازگشت به آینده</title><subtitle type='html'>بازگشت به آينده معلق زدني است بين گذشته و آينده. رنگ به رنگ شدن است بين کنتراست تيز و هيجان انگيز سنت و مدرنيته. ساختن آينده از بطن گذشته است. بازتواني و بازيابي گذشته براي حرکت به سوي آينده است</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>457</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-6777595204138006796</id><published>2009-07-23T16:53:00.002+04:30</published><updated>2009-07-23T17:04:32.532+04:30</updated><title type='text'>آخرین نوشته این وبلاگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اين آخرين پست این وبلاگ خواهد بود که با اندکی تغییر براساس اولین پست وبلاگ جدید اینجا قرار می دم. این وبلاگ رو تصميم گرفتم بعد از چهار سال فعاليت تعطيل کنم. دليل اصليش هم اينه که از حدود سه ماه قبل با اقدامات سخت گيرانه تر دولتي گويا تقريباً به طور مطلق در داخل ايران قابل مشاهده نبود. و به همين ترتيب آمار بازديدش کاملاً افت کرده بود. در مدت چهار سال در این وبلاگ بیش از چهارصد و پنجاه پست فرستادم که بيشتر از نصفشون در ارتباط با موضوعات تاريخي بودند و ترجمه هايم از متون اينترنتي بودند. دليل ديگه اي که تصميم گرفتم وبلاگ جديدي ايجاد کنم اين بود که در اين مدت احساس مي کنم افکار و روحياتم به اندازه کافي تغيير کرده اند که بشه در يک وبلاگ و قالب جديد به نوشتن ادامه بدم. فکر مي کنم به خصوص در اين يک سال اخير لابد تحت تأثير تغيير در شرايط زندگي واقعيم و خارج شدن از دوران انتزاعي دانشجويي فضاي ذهنيم تغييراتي در جهت واقع بيني بيشتر پيدا کرده. در هر حال اون وبلاگ رو به عنوان يک شروع دوباره در اين مقطع خاص از دوران زندگي خودم راه اندازي کردم. تا بهانه اي باشه براي اين که به خودم يادآوري کنم نوشتن رو و لوازم و پيامدهاشو همچنان جدي بگيرم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;هرچند خيلي از ايده هاي ابتدايي رو که زماني که حدود شش سال قبل نوشتن تو اينترنت رو شروع کردم در ذهن داشته ام از ياد برده ام يا هر وقت يادآوري مي شن خنده ام مي گيره و ديگه اونها رو معتبر نمي دونم اما همچنان اين ايده قديمي در ذهنم قدرتمند باقي مونده و در عمل هم تأثيرش رو در زندگي و روحيه ام شاهد هستم. اين که نوشتن در هر حال عليرغم انواع و اقسام آسيبهاش در مجموع تأثير مثبتي بر جريانات ذهنيم و جمع بندي افکار و القاي فعاليت فکري در من داره و علاقه ندارم اين امکان مثبت رو که از دوران گذشته زندگيم برام باقی مونده رها کنم. تأثير مثبت عمليش رو هم در روحيات و خلقيات خودم ديده ام. زماني که امکان خوب نوشتن رو از دست مي دهم واقعاً افسرده و بي حوصله و وا داده مي شم. ولي نوشتن و فکر کردني که همراهش لازمه انگيزه زندگي و اراده حرکت رو به من بر مي گردونه. به همين دليل هرچند الان نمي دونم در اون صفحه قرار هست از اين به بعد چي بنويسم، از کي بنويسم و از چي تعريف کنم اما مي دونم مي خوام بنويسم. چون مي خوام باز هم زندگي کنم و از فرصتي که باقيست اونطور که مي پسندم و تشخيص مي دم استفاده کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آدرس وبلاگ جدید رو براساس آدرس همین وبلاگ انتخاب کرده ام:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;www.batofut2.blogspot.com&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;دوران نوشتن من تو اينترنت هميشه بين دو جريان فوروم نويسي و وبلاگ نويسي تقسيم شده بود. اصل داستان هم از تالارهاي گفتگوي همگاني شروع شده بود. بعد در دوران حضيض تالارهايي که مي شناختم و تحت تأثير بعضي دوستان تصميم گرفتم براي ادامه نوشتن وبلاگ بسازم. در دوره اي هم که در این وبلاگ مي نوشتم معمولاً در دوراني که تالارهاي گفتگو قدرت مي گرفتند نوشتن من در وبلاگ افت مي کرد و در دوران رکود تالارها باز به سمت وبلاگ مي اومدم. اين دفعه هم تقريباً چنين اتفاقي افتاده. روند نوشتن من در هفته هاي اخير توي تالار گزاره سير راضي کننده اي نداشت. شايد اگر غير از اين مي بود عليرغم مشکلي که در ارتباط با این وبلاگ بوجود اومده بود هنوز تا مدتها تصميمي براي گشودن وبلاگ جديدي در من بوجود نمي اومد و همچنان به نوشتن در گزاره اکتفا مي کردم. به پايان رسيدن دوران سربازي و بيشتر شدن زمان دسترسي من به اينترنت و کامپيوتر هم در تصميمم براي تغيير در روند گذشته نوشتنم در این وبلاگ تأثير داشته. فکر مي کنم همين قدر حسب حال در مورد شرايط فعلي خودم و اين که چطور شده وبلاگ جديدي راه انداخته ام کفايت کنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;بازگشت به آينده معلق زدني است بين آينده و گذشته. رنگ به رنگ شدن است بين کنتراست تيز و هيجان انگيز سنت و مدرنيته. ساختن آينده از بطن گذشته است... اين شعر رو همين طور مي شه ادامه داد. از همراهی دوستان قدیمی و جدید متشکرم. اونها که با کامنتهاشون من رو از این که نوشته هام رو مطالعه می کنند مطلع می کردند و نظر خودشونو می گفتند و اونها که در سکوت مشمول لطف و توجهشون به این وبلاگ بوده ام. اميدوارم در وبلاگ جدید هم ارتباطمون پاينده و سازنده باشه و خاطرات و موفقیتهایی که در این وبلاگ داشتم در اونجا تکرار بشن و بلکه افزونتر از این باشند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-6777595204138006796?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/6777595204138006796/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=6777595204138006796&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/6777595204138006796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/6777595204138006796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='آخرین نوشته این وبلاگ'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-7112624724983024928</id><published>2009-06-30T14:10:00.001+04:30</published><updated>2009-06-30T14:12:00.797+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 18</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اين يک ماه آخر وضعيت يگان برام به هم ريخته بود. از نظر تشکيلاتي از تابعيت هنگ بيرجند بيرون مي اومديم و تحت تابعيت هنگ زاهدان قرار مي گرفتيم. سرگرد و جانشينش و تعدادي ديگه از نيروها از يگان رفته بودند. تا مدتي يکي از ستوان دومهاي ارشدتر سرپرست يگان شده بود که خوب مثل سرگرد قدرت مديريت نداشت. نيروها براساس سريال جومونگ اسمش رو تسو گذاشته بودند. سربازها هم خودشون پناهندگان چوسان قديم مي دونستند. حتي بعداً که يک سروان رو به عنوان سرپرست يگان معرفي کردند اوضاع براي من بهتر نشده بود. من براساس مصوبه جديد کسر خدمت برحسب مدرک تحصيلي از ابتداي خرداد ماه خدمت خودم رو تموم شده مي دونستم اما چون عليرغم پيگيريهاي تلفني متعدد کسي پاسخگو نبود و همگي علیرغم اعلام اخبار رسمی از عدم ابلاغ مصوبه جديد خبر مي دادند اين احساس رو داشتم که مورد سواستفاده قرار گرفته ام. درگيريهاي تازه اي هم پيش اومده بود. من که طي دوازده ماه قبلي خدمت از نظر پوشيدن لباس نظام يا شرکت در مراسم صبحگاه و ورزش آزاد بوده ام طي اين ماه آخر هر چند روز پيغام پسغام برام مي رسيد که بايد اينها رو رعايت کنم. نه تنها خبري از پايان خدمت نبود حتي مرخصي استحقاقي هم نمي دادند. در اوائل خدمت هر بيست سي روز مي تونستم مرخصي برم اما حالا مجبور شده بودم براي اولين بار شصت و سه روز توقف بزنم. اينها باعث شده بود به يک عنصر کاملاً خودسر تبديل بشم. سرپرست جديد يگان که گويا تازه کار بود و چندان به امور تسلط نداشت دستورات متفرقه و سختگيرانه اي براي بهداري داشت که گوش من بدهکارش نبود. سر يک مورد ظاهراً شوخي با رئيس بازرسي يگان درگيري شديد لفظي پيدا کردم. پشت سر رئيس عقيدتي سياسي يگان هم که طبق معمول از پيدا شدن حشره اي در غذاي آشپزخانه شاکي بود و اينها رو از چشم بهداري مي ديد صفحه مي گذاشتم که مگر خودش چقدر وظايف اصلي خودش رو درست تونسته انجام بده. روز بعد از انتخابات که مي خواستم مرخصي بگيرم فرمانده واحد اداراي که يک ستوان يکم میانسال بود برخلاف رفتارهاي ماههاي قبلش با من مثل يک سرباز وظيفه عادي برخورد کرد به طوري که استوار زيردستش متعجب شده بود. اين رفتارهاي توهين آميز و سرد آخرين حلقه از جنگ رواني بود که طي ماه آخر تو يگان درگيرش شده بودم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;وقتي بعد از مرخصي به يگان برگشتم از قبل خبر داشتم اون مصوبه کوفتي ابلاغ شده. يکي از نيروهاي واحد اداري که به تازگي با اخذ مدرک ليسانس از استواري به ستوان دومي ارتقا پيدا کرده بود مسؤول کارهاي تسويه حساب و پايان خدمتم بود. گويا ارتقاي درجه باعث شده بود قدري انضباط کاري بهتري رو رعايت کنه و وظيفه شناستر بشه. خوشبختانه نه سرپرست يگان و نه فرمانده واحد اداري که دل خوشي ازشون نداشتم و علاقه اي به روبرو شدن باهاشون نداشتم حضور نداشتند. در طي کمتر از بيست و چهار ساعت کارم در يگان انجام شد و صبح روز بعد راهي زاهدان شدم تا مرحله نهايي رو در هنگ به انجام برسونم. اون روز هوا پر از گرد و خاک بود. احساس گنگي داشتم. مطمئن بودم خوشحالم که ديگه قدمم به داخل اين يگان نخواهد رسيد و مجبور نخواهم بود در بهداري که براي سطح خدمات بهياري طراحي شده در شرايطي توهين آميز مثل يک بهيار کار کنم و به خاطر نيروي وظيفه بودن، درجه داران و افسرهاي ارشد طور بخصوصي با من برخورد نخواهند کرد. ديگه تکليف شدن و آقا بالا سر داشتن در زندگي من تموم مي شد. اما زماني که همراه يک سواري به طرف زاهدان مي رفتم با تماشاي کوير ياد خاطراتي که باز نخواهند گشت افتادم. ديگه هيچ وقت در عمق اين کوير که ديگران شايد حداکثر فقط از جاده اش مي گذرند، با آمبولانس و اسلحه به دست روزي و شبي رو نخواهم گذروند. ديگه درجه دارها و افسرهايي رو که هر کدوم براي خودشون خانواده اي و درگيريهاي مختلفي در زندگي داشتند و گاهي برام تعريف مي کردند و کم و بيش به هم عادت کرده بوديم نخواهم ديد. اونها يا ديگراني مثل اونها حالا که من يگان رو ترک مي کنم از اين به بعد همچنان با لندکروزها و موتورهاشون براي جستجوي اشرار در عمق اين کوير تفتيده و پرگرد و خاک و ظاهراً ساکت و بيخبر روزها و شبهاي زيادي رو خواهند گذروند. اونها همچنان در داخل يگاني که امکانات چندان بيشتري از يک زندان نداشت خواهند موند و بدون اين که به سادگي حتي فقط اجازه خروج پيدا کنند، روزهاي طولاني و طاقت فرساي اونجا رو بايد يک به يک بشمرند تا دوباره بتونن چند روز مرخصي بگيرند که مثل باد مي گذره. ولي اين سختيها براي من تمام شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;زاهدان رو در ابتداي خدمت هم ديده بودم و از همين جا به بيرجند اعزام شده بودم. اون موقع هم ديدگاه مثبتي از اين شهر نداشتم. اين بار که هوا علاوه بر گرما پر گرد و خاک هم بود نمي شد ديدگاه بهتري داشته باشم. از قبل مي دونستم هنگ در نزديکي ترمينال قرار داره اما مسافرکش هزار تومان کرايه طلب کرد. حدود ده و نيم صبح بود که وارد شدم. خوشبختانه مجبور نشدم لباس نظامي بپوشم و نزديک بود اجازه بردن گوشي همراه رو هم پيدا کنم. داخل که شدم درجه دار مسؤول بعد از اين که مدارکي رو که از يگان آورده بودم، ديد گفت که يک فرم کمه و بايد برگردم اون فرم رو بيارم. ولي من دويست کيلومتر راه کويري رو در اون گرما پيموده بودم و تازه اگر چنان فرمي تو يگان براي من موجود مي بود حتماً همراه بقيه برگه ها فرستاده مي شد. بنابراين انتظار داشتم يا به سادگي يک عدم هماهنگي بين بخشهاي اداري يگان و هنگ کلي من رو به زحمت بيندازه يا اين که لااقل چند روز ديگه اي در يگان معطل بشم تا اون فرم که معلوم نيست کجا از پرونده من مفقود شده پيدا بشه و ارسال بشه. به طرز حيرت انگيزي اون درجه دار خودش پيشنهاد کرد به خاطر اين که به زحمت نيفتم نيازي به اون فرم نيست ولي عکسهاي نظاميم رو گفت که بايد عوض کنم. به جاي لباسهاي زيتوني بايد لباس پلنگي مخصوص قرارگاه عملياتي داشته باشم. از هنگ بيرون اومدم و هزار تومان ديگه پرداختم تا يک مسافرکش من رو به يک عکاسي ببره. اينجا گويا تاکسي ها و مسافرکشها فقط دربست کار مي کنند و کرايه پايه اشون هم هزار تومانه. اين گويا به خاطر گران بودن سوخته. هرچند سوخت زيادي از مناطق اطراف به اينجا قاچاق مي شه اما چون گويا خواهان زيادي در اونور مرزها داره همچنان کمياب و گرانقيمته. من چون خودم لباس نظامي مزبور رو نداشتم به اين اميد بودم که عکاسيها خودشون اونو خواهند داشت. اولين عکاسي که مسافرکش منو جلوش پياده کرد لباس نظامي نداشت. عکاسي نزديک بعدي تعطيل بود. بعدي هم لباس نداشت. از پياده روي در اين شهر گرم و خشک و خاک آلود خسته و عصبي شدم. دوباره کنار خيابون ايستادم. به مسافرکش بعدي گفتم منو به يه عکاسي ببره که لباس نظامي داشته باشه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اين ديگه چه شهريه! حتي به اندازه بيرجند جلوه هاي شهري زيبا درش نديدم. شايدم گرد و خاک اون روز اين قدر وضع شهر رو محروم و رقت انگيز نشون مي داد. خيلي خشک و فرسوده و بي رمق به نظر مي رسيد. چنين شهري دانشکده دندانپزشکي هم داشت! چند مسجد با مناره هاي بزرگ يا محوطه هاي وسيع در اطراف خيابانهاي اصلي ديدم که متمايز بودند. تعجب کردم. شايد نوعي ابراز وجود شيعه ها در برابر سني هاست که اين قدر به مساجد خودشون رسيده اند. مسافرکش دوم در حالي که از دوران سربازي خودش خوش مي گفت و آرزوي بازگشت اون دوران رو مي کرد وقتي چند بار از کوچه هاي نامنظمي گذشت منو توي بازار پياده کرد. با کمي پياده روي بالاخره يه عکاسي ديدم که مي گفت لباس مورد نظرمو داره. گفت برم آماده بشم. خسته بودم و پر گرد و خاک. ولي شير آبي براي شستن دست و صورتم نداشتند. باز پرسيدم لباس مزبور کجاست تا بپوشم. گفتند که با کامپيوتر درستش مي کنند من فقط بايد يقه ام باز باشه! با همون لباس شخصي عکس رو گرفتم. اسم و عنوان هنگ و درجه ام رو پرسيدند تا اتيکتهاي مربوط رو روي لباس کامپيوتري درست کنند. قرار شد بيست دقيقه بعد برگردم. اون روز صبحانه و ناهار نخورده بودم. اون طرف چهار راه تو يه اغذيه اي ساندويچي خوردم. از بافت قديمي بازار و اجناسش و لباسهاي محلي مردان و زنان خوشم اومده بود. اما براي من که هم وقتم کم بود و هم ساک نسبتاً بزرگي همراهم بود که يکي از بندهاش همون روز پاره شده بود و در حملش مشکل داشتم فرصت زيادي براي ديدن بازار نبود. وقتي عکسها رو گرفتم، يک سواري شخصي ديگه و هزار تومن ديگه. اين بار بدون اين که گوشيم رو تحويل بدم وارد هنگ شدم. ساعت يک و ربع بعد از ظهر. چند فرم پر شد، کپي شد و امضا شد. قرار شد طي يکي دو ماه ديگه خبر بگيرم تا بعداً براي تحويل گرفتن کارت برگردم. اين بار به توصيه دژبان پياده تا ترمينال رفتم. نزديک ترمينال يک جوان هفده هيجده ساله که گويا دلال فروش بليط بود همراهم شد. چون درست حسابي نمي دونستم کجا بايد برم رضايت دادم منو راهنمايي کنه. لباس بلوچي و موهاي بلندي داشت که تقريباً هر بيست ثانيه يک بار با دستهاش روي موهاش مي کشيد تا حالت مورد علاقه اش رو حفظ کنه. اول عابر بانک و برداشتن قدري پول. رسيد رو خودش از رو دستگاه برداشت و باقيمانده حساب رو خوند. گفت: عجب پولداري! با خنده رسيد رو از دستش گرفتم. وقتي بليط رو گرفتم سر اين که بايد انعام بهش بدم اصرار داشت. تعجب کردم، چون چنين آدمهايي تو مشهد و تهران با شرکت فروش بليط تسويه مي کنند نه با مشتري. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سکوهاي سوار شدن مسافر يکي در ميون تابلوي راهنما داشتند که اتوبوسها براي مسافر سوار کردن به همينها هم توجهي نداشتند. باد آشغالهاي زيادي رو با خودش جابجا مي کرد. زنان جوان يا پير گدايي مي کردند. با اينها تو شهر و حتي داخل مغازه ها هم مواجه شده بودم. جالبه که مغازه دارها با اينها راه ميومدند و دعوا نمي کردند. يک پيرزن گدا داخل ترمينال سر اين که روپيه پاکستان به دردش نمي خوره از طرف مي خواست پول ايراني بهش بده! بچه هاي قدم و نيم قد و پابرهنه آدامس، دعا يا دست بند مي فروختند يا تقاضاي واکس زدن کفشها رو داشتند. مردان بالغ که لباس بلوچي داشتند و اغلب هيکل مند بودند سر فروش ادکلن اصرار داشتند. يکي از اقلامي که مسافرهاي زيادي از زاهدان مي خواستند با خودشون ببرند جعبه هاي چوبي کوچکي بود که محتوي انبه بود. اتوبوس مشهد ديرتر رسيد. راننده هاش بلوچهاي جوان و هيکل مندي بودند که ريشهاي بلند و پرپشتي داشتند و روي سرهاي تراشيده اشون عرقچين گذاشته بودند. از اين تيپ خوشم اومد. با تأخير حرکت کردند. تا زماني که اتوبوس حرکت کنه رفت و آمد افرادي که تو محوطه ترمينال دست بر دار نبودند، به داخل اتوبوس قطع نمي شد. در طول مسير کنار سايه باني که به عنوان نمازخانه ساخته شده بود اتوبوس توقف کرد و نمازگزاراني که همگي لباس بلوچي داشتند به امامت يکي از همين جوانها به روش سني ها نمازجماعت خواندند. گويا موقع نماز عصر بود. کمي بعدتر هنگام غروب در حالي که هنوز آسمون روشن و قرمز رنگ بود دوباره کنار يک سکوي سيماني اتوبوس توقف کرد و بعد از وضو گرفتن به همون روش نماز خواندند. گويا هنگام نماز مغرب بود که البته هنوز براي نماز مغرب متعارف ما زود بود. اتوبوس سر شب وقتي توي پليس راه نهبندان توقف کرده بوديم خاموش شد و ديگه روشن نشد. شايد حدود دو ساعت داخل اتوبوس معطل شديم. گويا مشکلي مربوط به باطري و دينام داشت. نهبندان هنوز اول راه بود و اين نگراني مطرح بود که تا مشهد چه مشکلات ديگه اي ممکنه اتفاق بيفته. ولي حداقل از اين جهت خوش شانس بوديم که در عمق کوير اين اتفاق نيفتاده بود. با کابل و با يک اتوبوس ديگه باطري به باطري کردند تا اتوبوس روشن شد. خوشبختانه در ادامه مسير مشکلي پيش نيومد. وقتي به مشهد رسيدم حموم رفتن و چاي درست کردن در اولويت کارهام بود. تو يگان که بودم يکي از سربازها که منشي کارهاي اداري پرسنل وظيفه بود پرسيد: دکتر حالا که داره تموم مي شه چه احساسي داري؟ لحظه اي تأمل کردم و گفتم: هيچ احساسي!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-7112624724983024928?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/7112624724983024928/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=7112624724983024928&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7112624724983024928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7112624724983024928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/06/18.html' title='سرباز وطن 18'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3430233078292241108</id><published>2009-05-16T00:06:00.000+04:30</published><updated>2009-05-16T00:07:20.561+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 17</title><content type='html'>امروز از معاونت بهداري هنگ براي بازديد اومده بودند. موقع نوشتن و ارسال فرمهاي آمار ماهيانه هم بود. قدري وقت براي خوب برگزار شدن هر دو صرف کردم. بقيه روز رو بيکار بودم و نمي دونستم چه بايد بکنم. گاهي احساس مي کنم همه زندگيم همين طوريم. اگر کسي بهم کاري نده که انجام بدم خودم کاري ندارم که انجام بدم. برخلاف روز قبل که به دليلي خيلي سرحال و سر شوق بودم امروز بي حال و حوصله بودم. چند نفر از سربازها يکي ديگه رو به بهداري آوردند. تب بالا و اسهال. دو روز قبل با تب و علائم سرماخوردگي اومده بود. براش پني سيلين زده بودم. روز بعد تابلوي غالب اسهال بود و دل درد. ده روزي بود که گويا به خاطر آب آشاميدني يگان که با تانکر آورده مي شد حالتهاي اسهالي تو يگان زياد شده بود. تصميم گرفتم اول با درمان خوراکي شروع کنم. اما امروز ديدم که تبش بالاست و از اسهال خوني شاکيه. هرچند هنوز کارهايي بود که مي شد تو بهداري يگان براش انجام داد اما احتمال قوي مي دادم با اين کارها بهتر نخواهد شد. ترجيح دادم زودتر به بيمارستان نهبندان اعزامش کنم. نامه اعزامش رو نوشتم و قرار شد با لندکروز گشت جاده به نهبندان ببرنش. آمدم تو آسايشگاه و پاي لپ تاپ نشستم. ليستهاي مختلف آهنگ و کليپها رو مرور مي کردم و از هر کدوم قدري گوش مي دادم و مي ديدم. فايده نداشت، حالم بهتر نمي شد. کم کم در حين تماشاي کليپها از محتويات مغشوش افکارم يه جريان پيوسته و تازه فکري سر بر آورد که حالم رو تغيير داد. احساس کردم خودم رو دارم پيدا مي کنم و به جريان زندگي برمي گردم. آزادي و اين که ازدواج براي يک انسان آزاد چطوريه. تو کليپهايي که تازه به دستم رسيده بود يکي بود از شهرام صولتي. قبلاً چند بار ديده بودم. اما اين بار، اول موسيقيش برام جلب توجه کرد. و بعد از رقصها خوشم اومد. همونطور که در افکارم غرق بودم گذاشتم تا بارها و بارها تکرار بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند دقيقه اي که از بهداري بيرون اومدم خبر دادند که گويا از اخبار تلويزيون اعلام شده به طور قابل توجهي از ماههاي خدمت کم شده. کسي که اين خبرو داد يکي از درجه دارهاي قايني بود که يکي از عموهام معلم دوران دبستانش بوده و خانمش دوست خانم يکي ديگه از عموهام بوده. از اين دست قاينيهايي که بعضي از اقوام ما رو تو قاين مي شناختند تو يگان منحصر به فرد نبودند. اما از من توجه چندان بيشتري نسبت به بقيه بچه ها کسب نمي کردند. با اين حساب لابد تا دو هفته ديگه کار من هم با خدمت اجباري تموم مي شه. اتاق که اومدم چون خودم راديو تلويزيون در دسترسم نبود ترجيح دادم زنگ بزنم خونه و ازشون بخوام طي امشب و فردا صحت و سقم اخبار رو بررسي کنند. احساس مي کردم دوران حبس تموم شد. چند روز ديگه آزاد مي شم. حالا من هم مثل بقيه مردم به جريان آزاد زندگي مي پيوندم. ياد تشبيه دنيا به زندان افتادم. و اين که مرگ آزادي از زندانه. چقدر از اين احساس هيجان رو موقع مرگ هم خواهم داشت؟ احساس مي کردم انگار فرصت دوباره اي به من داده شده تا در شرايط بهتري زندگي کنم. تا آگاهانه تر از فرصت آزادي که در اختيارم قرار مي گيره استفاده کنم. به خصوص که خدمت براي من به معني زندگي دور از شهر و در عمق کوير بود، در جوار آدمهايي که بعضيهاشون چيز زيادي از احترام و ادب حاليشون نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقتها هم هنوز از اينجا نرفته احساس مي کنم دلم براي بعضي خاطراتش تنگ خواهد شد. يک يگان کوچک وسط کوير، بهداري کوچک و محقرش، روزها و شبهاي طولاني اي که در تنهايي و بي حوصلگي گذشت، بچه هاي هم خدمتي که هر کدوم براي خودشون داستاني داشتند، آسمون وسيع و طلوع ماه که هميشه نزديک و در دسترس بود ... ولي اينها هيچ کدوم به اين معني نيست که زماني خواهم خواست دوباره اين دوران تکرار بشه. يا حتي فقط همون موقعيت خاطره انگيز برگرده. فقط همون احساسش قابل تحمله و خود موقعيت واقعي رو ديگه نمي خوام. ياد يه حالت مشابه ديگه در خودم افتادم. گاهي مي شه با چيزي يا موقعيتي مواجه مي شم که دوست دارم من هم اونو داشته باشم يا خودم هم تجربه اش کنم. اما زماني که قرار مي شه براي رسيدن به اين خواسته کاري بکنم و تصميمي بگيرم احساس مي کنم اونقدرها هم ارزش نداره. خوب و جالبه اما خودم حاضر نيستم به سمتش برم. اگر اون خودش پيش بياد ردش نمي کنم و مغتنم مي دونم ولي اين طور نيست که بخوام از خودم چيزي براش صرف کنم! اراده و توجه خودم رو اونقدرها نمي تونم روش متمرکز کنم که بخوام با اقدام فعالانه خودم بوجود بيارمش يا به خودم جذبش کنم. خوبيها و خاطراتي که اونقدرها هم ناب و خواستني نيستند. احساس مي کنم همه زندگي آدمها همين جوريه. اگه بخواي خوش باشي چاره اي نداري جز اين که به همين زيباييهاي مختصر و بي مايه راضي و دلگرم باشي.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3430233078292241108?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3430233078292241108/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3430233078292241108&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3430233078292241108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3430233078292241108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/05/17.html' title='سرباز وطن 17'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3062332510231845261</id><published>2009-05-15T00:02:00.000+04:30</published><updated>2009-05-15T00:03:53.768+04:30</updated><title type='text'>از این روزها 5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا جايي که يادم مياد از سالها قبل در هيچ موقعيت و جمعي احساس رضايت نمي کرده ام. هميشه با چيزي مشکل داشته ام. همواره از شرايط اطرافم ناراضي بوده ام. خودم رو واقعاً متعلق به هيچ جمعي نمي دونستم. خودم رو واقعاً مصروف چيزي نکردم. تو راهنمايي و دبيرستان. تو تبريز و دانشگاه. تو مشهد و جمعهاي پزشکي. و البته از همه بدتر يگان محل خدمتم. فکر مي کردم من مال اينجا نيستم و نسبتي بين من و اين آدمهاي اينجا وجود نداره. اينها و دنياشون با من فرق داره. هميشه دنبال بهانه اي مي گشتم که اوضاع موجود رو رد کنم و نارضايتي و ناراحتي خودم رو توجيه کنم. هميشه با خودم اين طور فکر مي کرده ام که زودتر بايد کارم رو اينجا انجام بدم و برم. حال و حوصله مشغوليتهاي متفرقه و جنبي رو نداشته ام بلکه مستقيماً کاري رو که بايد انجام مي شد سعي مي کردم انجام بدم و به حواشي قضايا وقعي نمي نهادم. ارتباطات دوستانه با ديگران هم از اين جهت هيچ وقت برام جدي نبود. در حدي که ديگران بهم تحميل مي کردند و احساس مي کردم مانع جا خوردن و وحشت کردن ديگران مي شه به خودم فشار مي آوردم و ادا و اطوارهايي به جا مي آوردم. اعتراف هم البته بايد بکنم بخشي از اين همرنگي با جماعت از ترس اين بوده که مبادا طرد بشم. لابد از بيرون اين طور به نظر مي رسيده ام که آدم خشک و رسمي اي هستم. با کسي دوست نميشم و احساساتي از خودم نشون نمي دم و واکنشي هم در برابر احساسات ديگران نشون نمي دم. يادمه هميشه با خودم فکر مي کردم اين حالتهاي عدم احساس تعلق گذراست و در آينده درست خواهد شد. فکر مي کردم اين وضعيت من به خاطر شرايط محيط موجوده ولي هر مرحله رو که مي گذروندم و وارد مرحله بعدي مي شدم، مرحله اي که قبلاً انتظار داشته ام در اون ديگه اين مشکل حل شده باشه عملاً اين طور بوده که اون مشکل ادامه پيدا کرده. و من هنوز در دنياي واقعي جايي رو پيدا نکرده ام که احساس کنم بهش تعلق دارم و با آدمهاي اطرافم راحتم و از هميم. پس من قراره کجا احساس آرامش بکنم؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;در واقع به ديگران که نگاه مي کنم از خودم تعجب مي کنم. آدمها به چه سادگي و به چه سرعت با هم رفيق مي شوند و رابطه اشون جدي مي شه. به هم دل مي بندند و از هم انتظاراتي دارند. برنامه زندگيشون براساس اين دوستيهاي جديد عوض مي شه. اين موضوع تو دوران آموزشي خدمت وظيفه برام خيلي ملموس بود. کل دوره در عمل پنج هفته بيشتر نبود. ولي در همين مدت کوتاه بچه ها دو نفر سه نفر زود با هم الفت پيدا مي کردند و همه جا با هم بودند. خيلي دوست داشتند با هم عکس بگيرند و از همه شماره تلفن مي گرفتند. قرار مي گذاشتند که در آينده بيرون چطور همديگه رو ببينند. در حالي که همه اين کارها براي من مطلقاً بي معني بود. وقتي تو جمعي بودم که شماره تلفنها رد و بدل مي شد بي اين که اعتقادي به اين کار داشته باشم من هم شماره مي دادم و شماره مي گرفتم! يه مورد يادمه يکي از بچه ها بود به اسم داود که مشهد چند ماهي با هم بخشهاي مشترکي رو گذرونده بوديم. اول دوره تو گروهان ما از همه بيشتر من رو مي شناخت. يکي ديگه از بچه ها هم بود که با اون هم يه ماه بخش مشترکي رو گذرونده بودم. ولي با شخصيت اين آدم کمتر از داود احساس هماهنگي و نزديکي مي کردم. اين دو نفر از قبل فقط هم رو دورادور ديده بودند و آشنايي بيشتري با هم نداشتند. براي من جالب بود که داود از همون يکي دو هفته اول فاصله اش از من بيشتر شد و با اون مشهدي ديگه کوپل شد. يه مورد ديگه تو همين يگان خدمتيم اتفاق افتاد. يکي از بچه هاي وظيفه اينجا که هم پايه ام بود ليسانس برق بود و از دزفول به اسم علي. فقط من و او تو يگان افسر وظيفه بوديم. از همه بيشتر با او احساس نزديکي مي کردم و از اول هم کم و بيش تو يگان با هم بوديم. پنج شش ماه بعد دو تا بهيار جديد اومدند که يکيشون بچه جنوب تهران بود و ديپلم بهياري داشت. آسايشگاه اونها و بهداري نزديک هم و تو يه راهرو بود. در همين زمينه بتدريج رابطه علي با اين بهيار جديد خيلي قويتر و دوستانه تر از رابطه اي شد که من باهاش داشتم. در هفته هاي آخري که او اينجا بود متوجه اين موضوع شده بودم و از خودم مي پرسيدم چه خصوصيتي در من بوده که به علي اجازه نمي داده رابطه اي مثل رابطه اش با اون بهيار با من داشته باشه؟ رابطه اونها البته نه موجب حسادت و نه موجب رشک من بود. فقط مي خواستم خودم رو بيشتر بشناسم و اين که آيا اگر من طرف چنين رابطه اي نيستم اشکالي در من هست و من چيزي کم دارم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;با خودم فکر مي کردم دوستي و محبت نسبت به مردم خيلي اهميت داره. هم من بهش نياز دارم هم ديگران از من انتظار دارند. معناي انسانيت و اخلاق و شعور و فرهنگ هم همينه. يه جا ديدم نوشته بودند خوشبختي چيزي جز تأثير يک روح مهربان بر ديگري نيست. پس من بايد با ديگران مهربان باشم و همونطور که ازم انتظار دارند باشم. اگر غير از اين باشه اونها رو آزار مي دم و دلخور مي کنم. بايد ببينم ديگران چطورند و چطور دوست دارند تا بعد خودم رو به شکل اونها در بيارم تا اونها من رو بپسندند و زماني که در اطرافم هستند زمان مطبوعي رو بگذرونند يا حداقل من رو خشن و آزاردهنده نيابند. فکر مي کردم چيزي که من نياز دارم اينه که آداب معاشرت و مهارتهاي اونو در موقعيتهاي مختلف و در برابر آدمهاي مختلف بايد ياد بگيرم تا زندگي و روابطم اون طوري باشه که ديگران دارند و بهش عادت دارند. مدتي با اين افکار بازي مي کردم و گاه گداري در موقعيتهايي که دست مي داد خودم رو مي سنجيدم ببينم اين ايده چقدر جواب مي ده و تا چه حد مي تونم اجراش کنم. نتايج گويا راضي کننده نبود. شايد هنوز بايد به خودم وقت بدم تا بيشتر ياد بگيرم و بيشتر تجربه کنم. ولي قابل قبول هم نيست که به خاطر رضايت ديگران آن طور باشم که ديگران مي خواهند. در اين مدت چند عامل به من کمک کرد راه متفاوتي رو هم مدنظر قرار بدم. چند گفتگوي موفق که طي اونها براي اولين بار جسورانه بر افکار خودم اصرار کردم و عليرغم نارضايتي و عدم توافق نهايي طرف مقابل احساس کردم کار درستي انجام داده ام و نه درباره او و نه در حق خودم خيانت و کم کاري اي نکرده ام. همين روال رو در تعاملات اجتماعي ديگه هم مي شه ادامه داد. براي رعايت جانب ديگري لازم نيست حتماً با خواسته و سخن طرف مقابل موافقت کني بلکه مناسبتر هم براي او و هم براي خودت اينه که نظر و خواسته خودت رو همانطور که هست اما همدلانه و صميمانه براي او بگويي. در چنين حالتي مهم اينه که به اين روش درست عمل کني و اين که طرف مقابل در نهايت چه واکنشي نشون بده و حتي اگر ناراحت هم بشه ديگه اهميتي نداره و به خودش و تصميم شخصيش ربط داره. اگر نمي خواد سخن تو رو گوش بده و براي تو شخصيت و حقي قائل بشه مشکليه که بايستي با خودش حل کنه. يه عامل ديگه که باعث شد به اين روش جديد و با اعتماد به نفس فکر کنم رابطه جديدي بود که تو اين يه سال اخير پيدا کردم. يک دوست جديد که با محبت و احساسش به من فهماند در همين وضعيتي که هستم قابل دوست داشتن هستم. من هم مثل ديگران قابل درک، قابل قبول و شبيه يک انسان هستم. در همين شرايطي که هستم شايسته احترام و باعث افتخارم. احساس صادقانه و بيدريغ او تا عميقترين و پوشيده ترين لايه هاي وجوديم رو تکون داد تا با تمام وجود، خودم رو باور کنم و قابل بدونم. يک نتيجه حاشيه اي اين درک جديد اين بود که ديگه من براي باور کردن خودم و رسيدن به آرامش رواني نيازي به همشکلي و همرنگي ديگران عليرغم تشخيص و باور خودم ندارم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;عامل زمينه ساز ديگه اي که در اين رابطه در اين يه سال اخير ذهنم رو روشن کرد رسيدن به نوعي شناخت درباره آدمهاي اطرافم بود و اين که اگر روش و افکار من از سوي اونها درک نمي شه و مورد تأييد قرار نمي گيره الزاماً دليل بر وجود اشکالي در من نيست. زندگي من با سربازان و درجه داران داخل يگان اين شناخت رو برام زنده تر و جديتر کرد. بعضي اوقات اونها حتي در موارد تخصصي هم نظر من رو قبول نمي کنند. حتي صبر نمي کنند حرفم تموم بشه. گاهي تو جمع خودشون من رو مسخره هم مي کنند. به وفور ازشون برخوردها و صدازدنهاي ول انگارانه و توهين آميز ديده ام. شايد باورکردني نباشه. چند نفر ديپلم و سيکل دور هم مي شينن و به اين فکر نمي کنند اين آدمي که چهار پنج درجه از اونها ارشدتره شايد حرف قابل اعتنايي داشته باشه. خيليهاشون حتي نمي دونند پزشکي مقطع ليسانس نيست. خيلي از سربازها جداً فرق يک بهيار که ديپلمه با پزشک رو نمي دونند. اينها مثالهاي ساده و واضحش بود. اين رو ديگه بايستي به بقيه حوزه ها گسترش داد تا بشه تصور کرد گاهي زندگي با چه کسايي رو بايد تحمل کنم. گاهي احساس مي کنم هرچقدر هم بخوام همدلانه بعضي چيزها رو توضيح بدم کسي علاقه مند نيست بفهمه و نتيجه کار اغلب خيلي ضعيفه. من هم زود خسته و نااميد مي شم و به عادت هميشگي، اختيار کردن سکوت رو راحت تر مي بينم. شعرش رو بايد اين طور بازنويسي کرد؛ آن کس که نداند و نخواهد که بداند و آن کس را هم که بداند متهم و محکوم نمايد! عقب مونده هاي غيرقابل آموزش. متأسفانه احساس مي کنم تو جامعه، خيليها اين جوري هستن و چه بسا در بعضي حوزه ها خود ما هم جزو اين دسته هستيم. جالبه که درست برعکس اينها افسران و فرماندهان که تحصيل کرده و از گروههاي اجتماعي فرهنگي بالاتر جامعه هستند هميشه با احترام و مواظبت با من روبرو مي شوند. استفاده اي که از اين ماجرا مي خوام بکنم اين نتيجه گيريه که اون کسي که درک و تجربه اي داشته باشه و بخواد بفهمه، با ملاحظه کردن جانب طرف مقابل برخورد مي کنه و سعي مي کنه اونو درک کنه و شرايطش رو به رسميت بشناسه. ولي اون کسي که لياقت چنين درک و فهمي رو نداشته باشه همه اطرافيانشو مطابق پسند و سليقه خودش مي خواد و شأن و شخصيتي براي ديگري قائل نيست. به همين خاطر آدمهاي متفاوت و ناهمرنگ رو مشکل دار مي دونه و تحقير مي کنه. در برابر اينها چه بايد کرد. اونها افکار و ترجيحات خودشونو اصرار دارند بهت تحميل کنند پس حتي الامکان بهتره ازشون فاصله بگيري. خيلي از آدمهاي جامعه ناخودآگاه اين طور هستند و در محيطهاي کوچکتر و بسته تر بيشتر هم مي شن. اينها چون داستان رو فقط از طرف خودشون مي بينند متوجه اشتباه خودشون در برخورد با دگرباشان نمي شن. توضيح دادن و درخواست درک متقابل اغلب فايده اي نداره و به جز موارد خاص که با حساسيت انتخاب مي شوند قابل توصيه نيست. يک توصيه عمومي و اساسي اينه که در برخورد با ديگران همواره خواسته و اقتضائات خودت رو در درجه اول مورد توجه قرار بدي و اهميتي به اين ندي که اونها ممکنه چه تلقي و قضاوتي داشته باشند. برخلاف چيزي که ممکنه اول به نظر برسه ديگران حتي در شرايطي که شخصي با اونها مخالفت بکنه وقتي ببينند رفتار او احترام آميز و همراه با صداقت و استحکام و رضايت درونيه، منش و شخصيتش رو خواهند پسنديد و از برخورد با چنين شخصي ناراحت و دلخور نخواهند بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3062332510231845261?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3062332510231845261/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3062332510231845261&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3062332510231845261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3062332510231845261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/05/5.html' title='از این روزها 5'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3975118093655016678</id><published>2009-05-14T23:55:00.000+04:30</published><updated>2009-05-14T23:56:58.348+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 16</title><content type='html'>امروز، سيم فروردين ماه، صبح ساعت نه و نيم از خواب بيدار شدم. شب قبلش خسته بودم و زودتر خوابيده بودم. ساعت يازده و نيم. چند مراجعه اجازه نداد زودتر بتونم بخوابم. هرچند نيمه شب ساعت چهار و نيم براي يه مورد خون دماغ بيدارم کردند. براي دستشويي که بيرون اومدم يکي از بچه هاي بازرسي يگان از پنجره اتاق کارگزيني داد مي زد که دکتر چرا لباس نمي پوشي و صبحگاه و ورزش شرکت نمي کني. تو از مايي، غريبه که نيستي. من طبق عادت هميشگي با پيرهن و شلوار شخصي و دمپايي بيرون اومده بودم. دمپايي هاي استحقاقي خودم از بس تو بهداري جابجا شده بود و بچه ها اشتباهي پوشيده بودند گم شده بود و من مدتها بود دمپاييهاي لنگه به لنگه و نيمه پاره شده پام مي کردم. بازرسي و حفاظت اطلاعات تو يگان نقش مبصر و ناظم تو مدرسه رو دارند و معمولاً نظراتشونو بايد جدي تلقي کرد. ولي عليزاده به شوخي کردن مشهور بود و موقع داد زدنش هم يکي ديگه از بچه ها به صداي بلند خنديد. من هم از خدا خواسته مطلب رو ترجيح دادم شوخي حساب کنم و گذشتم. در تمام اين ده ماهي که تو يگان بوده ام نه فرمانده خودمون و جانشينش و نه فرمانده حفاظت اطلاعات در مورد اين که بايد لباس نظام رو بپوشم يا صبحگاه رو شرکت کنم هيچ اشاره اي هم نکرده بودند. يه بار هم که رئيس بازرسي يه کم جديتر در اين مورد صحبت کرد در نهايت گفت که ما خوشحال مي شيم ورزش و صبحگاه رو بياي ولي مجبورت نمي کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر قرار بود صبحگاه رو شرکت کنم بايد ساعت هفت بيدار مي شدم و با لباس رسمي نظام تو ميدان صبحگاه حاضر مي شدم و احتمالاً ديگه لازم بود از اون به بعد تو ساعات اداري و تو محوطه هم لباس نظام رو که تابستونا خيلي گرمه و اذيت مي کنه بپوشم. البته لباس پوشيدن فکر خيلي بدي هم نيست. لااقل تنوعيه و آدم يه کم احساس نظم و انضباط بيشتري مي کنه. ابهت نظامي گري هم داره. يکي از بچه ها ديشب به شوخي مي گفت: دکتر نشد يه بار تو رو تو لباس ببينيم. اون ستاره هاتو ببينيم که برق مي زنه و کيف کنيم. فرمانده اداره پشتيباني که هم درجه منه و به نوعي فرمانده بهداري هم محسوب مي شه يه بار که براي کمين آماده شده بودم و تو آمبولانس نشسته بودم من رو ديد و جلو اومد. گفت: به به! دکتر! چه عجب يه بار تو رو تو لباس نظام ديديم!... خودمم بدم نمياد گاهي با لباس برم تو محوطه. سربازان و درجه داران جديد شايد واقعاً درجه ام رو ندونن. براي بقيه هم يادآوري مي شه. بالاخره لابد يه حکمتي داشته که گفته اند تو محيط نظامي همه درجه هاشون مشخص و در معرض ديد باشه. يادمه دو سه شبي که تو هنگ بيرجند بودم و اونجا هميشه با لباس بودم هرجاي عمومي که مي رفتم متوجه نگاههاي بقيه سربازان مي شدم. يه بار يه سرباز اومده بود به بهداري يگانمون. نمي دونم چطور شد که اشاره کرد من رو تو هنگ ديده بوده. تاريخش رو هم يادش بود. ولي من هفت هشت ماه قبل و فقط براي دو سه شب تو هنگ بوده ام. تعجب کردم چطور يادش مونده در حالي که من اصلاً يادم نمي آمد اونو قبلاً ديده باشم. پرسيدم. گفت شما اولين نيروي وظيفه اي بوديد که با درجه ستوان يکمي به هنگ اومده بوديد و ما ديده بوديم. تو بهداري، آسايشگاه و اتاق تزريقات و داروخانه يکجا هستند بنابراين در عمل تو بهداري که هستم معمولاً همون لباس رسمي شخصي رو هم نمي پوشم و با لباسهاي راحتي عادي مثل زيرپوش و شلوار راحتي براي جواب دادن به مراجعه کنندگان پيششون مي رم. البته اگر فرمانده يا جانشينش يا فرمانده عقيدتي سياسي به بهداري بيان مي ترسم و زود پيرهنم رو مي پوشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکي از مزيتهاي اصلي خدمت من اينجا اينه که راحتم. هرجاي ديگه اي مي بودم اگر هم مجبورم نمي کردند لباس نظام رو بپوشم و تو صبحگاه و ورزش شرکت کنم، حداقل مجبور بودم در ساعات اداري با لباس رسمي در اتاق محل خدمت حاضر و در دسترس باشم. اما الان اين طور نيست. اينجا کم پيش مياد قبل از ساعت نه بيدار بشم. بعضي روزها هم اصولاً تا ساعت يازده دوازده بيدار نمي شم. يا اگه بيدار مي شم بعد از چاي و صبحانه دوباره دراز مي کشم. روزهايي که تنهام و لپ تاپ رو همراهم دارم شبها مشغول کامپيوتر مي شم و گاهي تا اذان صبح يا بيشتر بيدار مي مونم و به جاش تا ظهر مي خوابم. تقريباً تمام مدتي که ماه رمضان تو يگان بودم برنامه ام همين بود. تا به حال مشکلي هم پيش نيومده و کسي اعتراضي نکرده. البته گاهي درجه داران گير داده اند و به شوخي گفته اند: اين چه خدمتيه که تو داري مي کني؟ تا لنگ ظهر خوابي، هيچ وقت لباس هم نمي پوشي. و به اين ليست اين رو هم اضافه کنيد که براي عمليات خارج از يگان کمتر از بقيه نيروها اعزام مي شم. چون سرگرد رو مجبور کرده ام که براي اعزام من حتماً بايد آمبولانس جزو برنامه کمين باشه. تو اين دو ماه اخير و دور و بر عيد که نوعي آماده باش بوده و برنامه عمليات کويري بيشتر و مداوم شده، هر کدوم از دو بهيار حداقل دو هفته تو کوير بوده اند اما من يک شب هم بيرون نبوده ام. يکي ديگه از جنبه هاي راحتي من اينجا محيط نسبتاً خلوت و دور از نظارتيه که تو بهداري دارم. اگر محل خدمتم تو شهر يا جاي بزرگتري مي بود بايد آسايشگاه شلوغتر و با کنترل بيشتري رو تحمل مي کردم. ولي اينجا با وجود دو بهيار هنوز هم تقريباً هر ماه حدود يه هفته، يه خلوت دلپذير تو بهداري دارم. به خصوص اگه لپ تاپ همراهم باشه حداکثر استفاده رو از اين تنهايي مي تونم بکنم. چون لپ تاپ شخصي تو محيط نظامي ممنوعه، چه رسد به نيروي وظيفه، نمي تونم اجازه بدم کس ديگه اي درباره اش چيزي بدونه. من هر وقت به هنگ بيرجند مي رم حتي بايد تلفن همراهم رو که دوربين هم نداره تحويل بدم. با اين وضعيت بردن لپ تاپ ديگه تکليفش روشنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين خلوت دوستي و عزلت گزيني من گاهي سوءتفاهمهايي هم پيش آورده. بعضي دوستان که با هم ارتباط بيشتري داشته ايم متوجه اين نبوده اند که من در بعضي موقعيتها به شدت نيازمند تنهايي هستم و حضور ديگران موجب مزاحمت و دردسرم مي شه. ولي اونها که فکر مي کرده اند با اومدن به بهداري با پر کردن تنهاييم به من لطفي مي کنند، لاجرم نمي تونسته ام برخورد چندان پذيرايي در برابرشون داشته باشم. اين اواخر يکي از درجه دارها هم که عملاً اونقدرها با هم رفيق نيستيم و چند بار بهش نشون داده بودم ترجيح مي دم مزاحم نشه دست از رويه سابقش برنداشت. در حالي که چند روزي بود مترصد تنها شدن و استفاده از لپ تاپ بودم اين رفيق ما دوباره پيداش شد. شب قبلش که گويا مشکلي با هم گروهيهاش پيدا کرده بود تو بهداري خوابيده بود. صبح ديگه پتو و ملحفه اش رو نبرد. از اين رفتارش خيلي بدم اومد. اگر يه شب بهش اجازه داده ايم اينجا بخوابه ديگه معناش اين نيست بدون اين که دوباره اجازه بخواد اينجا رو آسايشگاه خودش بدونه. بعدازظهر روز بعد هم تو بهداري خوابيد و من نمي دونستم بهش چي بگم. خودش هم اصلاً تو اين بحر نبود که شايد من نخوام اون اينجا باشه. زماني که او اين طور داره با بيخيالي ضايعش مي کنه من براي هر ساعتش برنامه اي دارم. اون تصميم داره چند شب ديگه از اين فرصت طلايي تنهايي من رو تو بهداري خراب کنه؟ ساعتي بعد که براي کاري بيرون رفته بود ملحفه اش رو برداشتم و به آسايشگاه خودشون بردم و به بچه هاي آسايشگاهشون گفتم اگر ايشون اينجا جاي خواب داره ديگه لازم نيست به بهداري بياد. شب که برگشت خيلي تعجب کرده بود. مدام مي پرسيد: کي مجبورت کرده اين کار رو بکني؟ باورش نمي شد خودم خواستم. گفت با اين کارم جلوي بچه هاي گروهشون خيلي فشار روش اومده. من خيلي ناراحت نشدم. ياد يه روايت افتادم. دو کس اگر مورد بي احترامي واقع شدند نبايد ناراحت بشن؛ سخنگويي که بدون درخواست ديگران داد سخن بده و کسي که بدون دعوت خودش رو جايي مهمان کنه و دست بردار نباشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق تجربه اي که تا الان داشته ام حالت ايده آل براي من تو بهداري يگان، نه تنهايي هميشگي و نه با ديگران بودن هميشگيه. اينها اگه به تناوب پشت هم تکرار بشن و مدت تنهايي کمتر باشه ولي شلوغي هم بيش از حد نباشه حالت مطلوبي خواهد بود. مهمان ناخوانده رو خيلي سخت تحمل مي کنم. هم در تنهايي مداوم و هم در شلوغي مداوم زود خسته و دچار مشکل شده ام. در مدت حضور در يگان چندان احساس نيازي به داشتن يک دوست نزديک و صميمي نداشته ام. اين البته از يه جهت بستگي به آدمهاي اطرافم هم داره. اين که در بينشون کسي هست که بخوام باهاش دوست بشم و احتمال بدم امواجمون ممکنه با هم هماهنگ بشه؟ از همين روابط عادي و نيمه رسمي که با پرسنل يگان و به خصوص بهداري دارم راضيم. اين چند روز اخير گوش شيطون کر زيادي داره خوش مي گذره. دوستان مزاحم يا انتقالي گرفتند و رفته اند يا تموم کردند و راحت شده اند. و من با آسايش نسبي چهار پنج روزيه که از صبح تا شب مثل تو خونه دارم با لپ تاپ تفريح مي کنم. يا موسيقي، يا بازي، يا نوشتن. موقع شام و ناهار هم زود مي رم غذا مي گيرم و بر مي گردم. در اين حين جواب مراجعات گاه گاه رو هم مي دم. خوبه. هم من راضيم و هم ديگران.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3975118093655016678?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3975118093655016678/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3975118093655016678&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3975118093655016678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3975118093655016678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/05/16.html' title='سرباز وطن 16'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-4117227509599051105</id><published>2009-04-11T20:48:00.000+04:30</published><updated>2009-04-11T20:49:08.539+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 15</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به زودي ماه دوازدهم خدمتم هم تموم مي شه. اين، دوران پر فراز و نشيبي بود. از دوران آموزشي که بگذريم، يکي دو ماه بعد رو در تنهايي بهداري کم و بيش به مرور داروها و آمادگي براي نسخه نويسي گذروندم. چون تازه وارد بودم شرايط سختي رو مي گذروندم. هم از نظر گرماي هوا و هم از نظر برخوردهاي نامناسب درجه داران. بدترين اتفاق کشته شدن يک موتورسوار همکار اشرار بود. ولي خوب نکته خوب اون دوران زياد بودن مرخصي هام بود و ديگه اين که محيط خصوصي و خلوتي که تو بهداري فقط متعلق به خودم بود. دوره مشخص بعدي حدود سه ماه طول کشيد و در اين مدت دزدکي لپ تاپ با خودم به يگان مي بردم. گذر سنگين روزهاي طولاني تابستان رو با اين وسيله سرگرمي به سر مي بردم. گاهي مي نوشتم ولي نوشتن با لپ تاپ نه اونقدر راحت بود و نه اونقدرها روحيه و حوصله نوشتن داشتم. بيشتر موسيقي گوش مي دادم و بازي مي کردم. براي مخفي کردن اون از ديد مراجعه کنندگان هم داستانها داشتيم. در اين مدت همچنان مرخصيهام زياد بود و تو بهداري تنها بودم. در آبان ماه دو بهيار جديد اومدند تا تنهايي من در بهداري تموم بشه. تقريباً تمام آذر ماه رو هم مرخصي بودم و اين پايان دوران مرخصيهاي طولاني من بود. از ابتداي زمستون ديگه لپ تاپ رو نمي تونستم با خودم ببرم. به جاش تصميم گرفتم کتاب بخونم. براي اولين بار بود اين همه وقتم رو به کتاب خوندن اختصاص مي دادم. تو هر کدوم از دو توقف چهل و پنج روزه حدود شش کتاب خوندم. هر چند تو توقف دوم سروصداي تلويزيوني که يکي از بهيارها خريده بود تمرکز و وقتم رو براي مطالعه خيلي کمتر کرد. مهمتر از کتابهايي که خوندم توفيق در عملي کردن برنامه کتابخواني به صورت منظم و پيگير بود. در پشت صحنه اين ظواهر بعضي شناختها هم به دست مي آوردم؛ برداشتم از خودم در ارتباطات اجتماعي قدري واقع بينانه تر شد، در برخورد با شرايط نامناسبي که در يگان تجربه کردم به شکلي که خودم از قبل اصلاً انتظارشو نداشتم تصميم گرفتم خودم رو براي ادامه تحصيل لااقل يکبار امتحان کنم. فساد و بي برنامگي نااميدکننده و عميقي که در تشکيلات يگان و سازمان ناجا ديدم بينشم رو از مشکلات و رنجهاي اجتماعي ايران ملموستر کرد. تو اين ارزيابي از دوران خدمت در سال هشتاد و هفت براي کامل شدن بحث لازمه به يک موضوع ديگه هم اشاره کنم و اون پيدا کردن يک دوست عزيز و منحصر به فرد بود. درست از روزي که سرباز شدم سروکله اين دوستم در دنياي مجازي من پيدا شد! بعد از يکي دو سال خوني تازه و مؤثر به رگهاي بودنم دويد. سال هشتاد و هفت سال خوبي بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-4117227509599051105?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/4117227509599051105/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=4117227509599051105&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4117227509599051105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4117227509599051105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/04/15.html' title='سرباز وطن 15'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-952326157026738053</id><published>2009-04-07T20:53:00.001+04:30</published><updated>2009-04-07T20:53:36.834+04:30</updated><title type='text'>از این روزها 4</title><content type='html'>قدري بيشتر از يک سال قبل بود که در مجموعه از اين روزها 3 چيزهايي درباره مشکلات ارتباطي خودم نوشته بودم. از اون زمان تا به حال تغييراتي اتفاق افتاده و تجربيات خوب و اميدبخشي داشته ام. به خصوص در شش ماه اخير چند مورد گفتگوي خوب و راضي کننده داشتم. چند بار هم در برابر جمع صحبت کرده ام، خيلي راحت تر از چيزي که زماني فکر مي کردم. در گفتگوهايي که داشتم شايد تقريباً براي اولين بار به دنبال اظهار نظرات خودم بودم، هرچند که براي مخاطب دور از ذهن و ناپذيرفتني جلوه مي کرد و نيز اصرار بر نظرات خودم و واداشتن ديگري به پذيرفتن من در همين شرايطي که هستم. يادم نمياد قبل از اين در زندگي واقعي چنين جسارتي داشته باشم که پوسته تصورات و انتظارات ديگران رو درباره خودم بشکنم و نظري مخالف ديگري ابراز کنم و روش اصرار بورزم. در اين فاصله دو کتاب روانشناسي هم خوندم که شامل توضيحات و راهنماييهاي خوبي بوده و من رو در مسير تغيير ثابت قدم تر کرده اند. در اين مدت همين طور روي رفتارهاي خودم، مقايسه اون با ديگران و شکستها و کاستيهاي خود حساس بودم و سعي مي کردم به تحليل و جمع بنديهايي برسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکي از اولين موضوعاتي که همون يک سال قبل توجهم بهش جلب شد شوخي کردن بود. کاري که توانايي من براش خيلي کم بود و در عوض افراد موفق در گفتگوها به وفور ازش استفاده مي کردند. مردم به عبارتي از سخن جدي مي ترسند و ازش گريزانند. در واقع چه بسا خيلي ها چيز زيادي هم درباره اش نمي فهمند يا نمي توانند بگويند. در عوض از شوخي استقبال مي شه و درش شرکت مي کنند. شوخي وسيله اي سهل الهضم و ساده براي بيان نظرات ماست. اصطکاکها و تصادمها رو نرم و روغنکاري مي کنه. به ما و ديگران اجازه مي ده تا از اشتباهات احتمالي که در گفته ها بوجود مي آيند با اغماض بگذريم. به همين دليل در گفتگوهاي شفاهي که زمان کمي براي شکل گرفتن مفاهيم در ذهن و سپس بيان اونها در اختيار داريم، در کنار با احتمال و احتياط سخن گفتن، يک روش ايده آل استفاده از روش اظهارنظر کردن با شوخيه. حتي در بدترين شرايط و در برابر حمله و اتهام ديگران يکي از کارسازترين روشها حفظ انعطاف و تعادل با استفاده از شوخي و جاخالي دادن از برابر نيروي وارده يا برگرداندن اون به سمت خود فرد مهاجمه. علاوه بر اين فضاي گفتگو با شوخي بانشاط و دوستانه مي شه. اما يکي از مشکلات مهم من اين بوده که من زمينه قوي و خوبي براي شوخي کردن نداشته ام. برعکس يک روش ثابت من غافلگير کردن ديگران يا تحت فشار گذاشتن اونها با صحبتهاي منطقي و سرسختانه و جدي بوده. اين روش هرچند در دنياي نوشتاري تأثير زيادي داره ولي در دنياي گفتاري که انعطاف پذيري و تحرک شرط اساسي حفظ و در اختيار گرفتن شرايط گفتگوست تقريباً اغلب ناکاراست. در برابر سخنوران ماهر که هميشه اهل بذله گويي و تغيير موضع و پرداختن به جنبه هاي مختلف موضوع هستند، استحکام و ثابت قدم بودن نظري چندان نتيجه بخش نيست. البته در دو سه سال اخير نوعي گرايش به شوخي کردن در نوشته هاي من راه يافته که مي تونه زمينه خوبي براي بيشتر شوخي کردن در ضمن گفتگوهاي شفاهي هم باشه. شوخي کردن نياز به تحرک ذهني و تسلط نظري بر آن موضوعات مختلف حاشيه اي داره که مرتبط با بحث اصلي هستند. بايد روي اين زمينه ها کار کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکي از مشکلات ديگرم نوعي گرايش تربيتي يا شايد ضعف شخصيتي بود. فکر مي کنم در دوران تربيتم نوعي تأثيرگذاري سنگين از طرف والدينم شاهد بوده ام. عنصر والد در شخصيت من شايد بيش از حد بزرگ شده. بيش از حد مطيع بوده ام. و بيش از حد درباره انتظارات و تصاوير ديگران از خودم محتاط و نگران بوده ام. از دوران بلوغ و با به دست آوردن استقلال نظري در بيان نظرات خودم محتاط بوده ام. در نشان دادن گرايشهاي رفتاري خودم کند بوده ام. من بايد آن طور که ديگران و به خصوص والدينم و محيط فرهنگي آنها مي پسنديدند به نظر مي رسيدم. در حالي که خود آنهايي که چنين چيزي را برايم ديکته مي کردند متصف به صفات توصيه شده نبودند. بلکه فقط نقش والدي خودشونو ايفا مي کردند. يا به طور مستقيم توصيه مي کردند يا به طور تلويحي در عمل تشويق و تأييد مي کردند. براي اين که نشان بدهم مؤدب هستم کم حرف و سر به زير باشم. براي اين که نشان بدهم صبور و بزرگ منش هستم بدرفتاريها و ناملايمات رو تحمل کنم و از به زبان آوردن خواسته ها و نشان دادن نارضايتي پرهيز کنم. براي اين که نشان بدهم موجه و جاافتاده هستم نسبت به اتفاقات بيرون بي اعتنا باشم و از اهل زمانه و گفتگوهاي روزمره فاصله بگيرم. اما اين نسخه هاي قالبي رو خوب نفهميده بودم و تنها براساس دريافت و توصيه ديگران عمل مي کردم. شايد بهتر اينه که به جاي پايبند بودن به ظواهر، با درک بهتر معاني اين توصيه هاي اخلاقي، حرکتي منطقي و رضايتبخش از اقتضائات و خواسته هاي فردي به سوي شاخصهاي نظري و عملي اخلاقي در پيش بگيرم. من در تمام اين سالها در حال درگيري با خودم بوده ام. بين ارزشها و ظواهر دنياي شبه روستايي و سنتي والدينم و شهرهاي بزرگتر سالهاي بعد گرفتار شده بودم. آيا حق شيک پوش بودن، ظاهر بزک کرده و اطوار و پز شهري در آوردن داشته ام؟ حق لذت بردن، کسي بودن، توجه کردن، مورد توجه بودن و در جمع مطرح بودن داشته ام؟ افکار و ُسؤالاتي که به شکلي بيمارگونه و غيرطبيعي پرسيده مي شدند. نمي خواسته ام يا شک داشتم آن چيزي که مي پسنديده ام باشم. در رفتارم با افکارم مي جنگيده ام. با خود آسوده و راحت نبودم. آيا راه تغيير وجود داره و گره هاي کور باز خواهند شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهي احساس مي کنم لذت بردن از زندگي و چگونگي وقت گذراندن با ديگران رو بلد نيستم. ابراز احساسات مؤثر و همراه کردن ديگري و يا مديريت اونو بلد نيستم. در جمعهاي نسبتاً بزرگ احساس ناتواني و معلوليت و انفعال مي کنم. گاهي احساس مي کنم مکانيسمهايي که در ذهن ديگران کار مي کنه و رفتارها و افکار اونها رو شکل مي ده با مال من فرق داره. اون چيزي که براي من اهميت داره براي اونها اهميت نداره و تأثيرگذار و مجاب کننده نيست. کسي اهميتي به سخن من نمي ده و من هم اهميتي به سخن ديگران نمي دهم و من اين وسط معلق مونده ام. براي سامان دادن به اين مشکل فکر مي کنم پيدا کردن دوستاني هرچند دور که هماهنگي بيشتري با من داشته باشند بهتر از اينه که بکوشم در جمعهاي نزديکم خودم رو هماهنگ با ديگران کنم. با اين روش خواهم تونست با اعتماد به نفس، به روش خودم و با رضايت و توانايي بيشتري رفتار کنم و خواسته هاي دروني و اقتضائات روحي خودم رو بروز بدم. يک قدم براي پيدا کردن چنين دوستاني سخن گفتن صريح، آزادانه و روشن از نظرات، افکار و علائق خودمه. کاري که تا به حال در دنياي واقعي کم انجام داده ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-952326157026738053?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/952326157026738053/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=952326157026738053&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/952326157026738053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/952326157026738053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/04/4.html' title='از این روزها 4'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-4605636895042558472</id><published>2009-04-05T16:22:00.000+04:30</published><updated>2009-04-05T16:24:51.318+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 14</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;بعد از گذشت بيش از چهار ماه قرار بود يه بار ديگه همراه آمبولانس در يک عمليات کمين کويري شرکت کنم. اين بار تفاوتي که وجود داشت برخلاف دفعات قبل توي فصل سرد بوديم و مشکل ديگه گرماي طاقت فرساي تابستاني نبود. در روزهاي اول دي ماه هرچند هنوز سرماي زمستاني به اوج نرسيده بود ولي احتمالاً سرماي هوا در اواخر شب مي تونست يکي از مشکلات اين کمين محسوب بشه. تفاوت ديگه هم همراهي يکي از بهيارهاي جديد يگان بود. با راننده آمبولانس سه نفر مي شديم. بقيه بچه ها اغلب کيسه خواب داشتند ولي به پيشنهاد اونها من که از تحويل گرفتن وسايل از انبار اکراه داشتم و احساس مي کردم هوا چندان سرد نخواهد بود قرار شد فقط چند پتو ببرم و داخل آمبولانس بخوابم. روزها کوتاه بود و به سرعت مي گذشت. نزديک شب بچه ها آتش روشن مي کردند تا چاي درست کنند و خودشونو گرم کنند ولي من که نمي خواستم لباسهام بوي دود بگيره و اونقدرها هم سرمايي نبودم نزديک آتش نمي رفتم. سرگرد با فرمانده حفاظت اطلاعات يگان و چند نفر از دور و بريها براي شب يک کرسي صحرايي اختصاصي درست کردند و براي صبح فردا هم کله پاچه بار گذاشتند! شب که قرار شد بخوابيم جاي من روي صندليهاي جلو آمبولانس تعيين شد! وضعيت چندان راحتي نبود و براساس تجربيات قبلي مي دونستم در چنين حالتي به سادگي خوابم نخواهد برد. اعتراضي نداشتم و مي دونستم اگر شب اول خوب نخوابم شب دوم از شدت خستگي بهتر خواهم خوابيد. از سر شب که دراز کشيده بودم تا نيمه هاي شب حواسم به ستاره هاي آسمون بود. در طي چندين ساعت مسير حرکت اونها رو دنبال مي کردم. گويا از يک طرف طلوع و از طرف ديگه غروب مي کردند. در طي اين ساعتهاي طولاني بايد فکرم رو به چيزي مشغول مي کردم. حدود يه هفته بود که از مشهد برگشته بودم. سعي مي کردم به چيزهايي که نوشته يا خونده بودم فکر کنم و خاطرات خوبم رو يادآوري کنم. صبح فردا که بيدار شدم تمام شيشه هاي آمبولانس از رطوبت تنفس من و راننده آمبولانس که عقب خوابيده بود خيس شده بودند. روز بعد بيشتر شبيه يک اردو گذشت تا يک عمليات کويري. طي روزهاي قبل که کمي باران باريده بود بعضي جاها سبزه هاي کوتاه و پراکنده اي سبز شده بودند. بچه ها وقت رو به چاي خوردن و گپ زدن مي گذروندند. براي ناهار هم مرغ منجمد آورده بودند تا کباب کنند. خوش گذشت. شب دوم رو هم در جاي ديگري همون حوالي گذرونديم. چون ماشين در سرپاييني يک تپه بود ترمزدستي رو تا آخر بالا کشيده بودند. و اين وضعيت من رو براي خوابيدن سخت تر کرده بود! روز بعد هم برخلاف انتظار به يگان برگشتيم. گفته بودند خبراي مهمي هست و علاوه بر لندکروزهاي يگان ما از يگان ديگه اي هم در نواحي اطراف پراکنده شده بودند. براي همين انتظار اين بود بيشتر از اينها بمونيم. هرچند اون روز به يگان برگشتيم اما بعداً نيروهاي رزمي تا يک هفته ده روز ديگه رفتند تا در همان مناطق مستقر شوند. کم کم اطلاع حاصل شد اين تحرکات در راستاي ايجاد امنيت بيشتر در منطقه در هنگام سفر رييس جمهور به استان سيستان و بلوچستان بوده. طي همون هفته مصادف با روز اول محرم خبر آمد که طي يک حمله انتحاري به گردان سراوان چندين نفر از نيروها کشته شده اند. در اون روزها احساس عدم امنيت در يگان خود ما هم وجود داشت. چون تعداد زيادي از نيروهاي يگان در عمليات کوير حضور داشتند و يگان از حضور نيروها تا حدودي خالي شده بود بيم خرابکاري و حمله از طرف مردم بومي که اغلب دست اندرکار قاچاق سوخت بودند وجود داشت. به همين خاطر اونها به طور پراکنده با نيروهاي انتظامي درگيري هميشگي داشته اند. البته من به طور اتفاقي از اين ملاحظات امنيتي مطلع مي شدم و اغلب اوقات در محيط خلوت بهداري از اين مسائل بي اطلاع مي موندم. هيچ وقت هم شخصاً احساس عدم امنيت پيدا نکردم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-4605636895042558472?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/4605636895042558472/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=4605636895042558472&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4605636895042558472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4605636895042558472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/04/14.html' title='سرباز وطن 14'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3779085214596183687</id><published>2009-04-04T18:33:00.004+04:30</published><updated>2009-06-22T01:29:43.703+04:30</updated><title type='text'>دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هشدار: نوشته زير محتوي برخي تصويرسازيهاي جنسی است. خوانندگان عزيزي که زير هيجده سال سن دارند و يا از برخورد با مطالب برهنه و مشخص جنسي آزرده مي شوند و يا تاکنون با چنين مواد رسانه اي برخورد نداشته اند مجاز به مطالعه آن نيستند. از نظر نگارنده و منتشر کننده اين مطلب مطالعه اش براي چنين عزيزاني ممنوع است. در هر حال مسؤوليت هرگونه پيامد ناگوار احتمالي مطالعه اين نوشته برعهده خواننده خواهد بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به ياد معصوميتهايي که لگدمال مي کنيم، نوجواناني که به جاي راهنمايي و حمايت و همدلي، با انگ جرم و اتهام، نفرت و احساس گناه نثارشان مي کنيم. قلبهايي که به درد مي آوريم و احساساتي که ناديده مي گيريم. زندگيهايي که نابود مي کنيم و پاکيها و صداقتهايي که از خود دريغ مي کنيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روي لبه تخت نشسته ام و انگشت کوچک دستت رو به دست گرفته ام. تو ايستاده اي و از پنجره کنار تخت به منظره شبانه شهر نگاه مي کني. چنان که گويا به نگاه من که مدتي است بهت دوخته شده توجهي نداري. وقتي که دستت رو رها مي کنم تازه متوجه من مي شي. برمي گردي و به من نگاه مي کني. لبخند کمرنگي در صورتت ظاهر مي شه و من همچنان اصرار دارم احساسي از خودم بروز ندم. در برابرم روي زمين زانو مي زني و دستهام رو که در دو طرف به لبه تخت تکيه داده ام به دست مي گيري. اما باز دستهات رو از تو دستهام رها مي کني و انگشتانت با حرکاتي نرم مثل مردان لي لي پوتي که از بدن گاليور بالا مي روند در امتداد دستهام بالا مي روند. لغزيدن اين موجودات مهاجم بر روي مانتوي سياهم باعث قلقلکم مي شوند و ناخودآگاه خنده ام مي گيره. همراه خنده سرم رو عقب مي برم و تکون مي دم تا روسري سياهم که تا نيمه سرم عقب رفته بود، رها بشه و روي شونه ام بيفته. اين طوري از سنگيني مزاحمش روي موهام راحت مي شم. دستهات که به بازوها و شانه ام مي رسه فشارشون بيشتر مي شه. شونه ها و دستهام رو توي خودم جمع مي کنم و لبخندم ذوق زده مي شه. با همون نرمي و آرامش، فشار دستهات تمام انحناي طول بازوم رو با بالا و پايين رفتن ورانداز مي کنند. با همون حالت خنده دستهات رو از بالاي آرنجت مي گيرم و بالا مي کشم تا تو رو کنار خودم روي تخت بنشونم. وقتي روي تخت مي شيني دستهات که از روي بازوهام رها شده بود اين بار به سمت دکمه هاي مانتوم مي روند. نگاهم گاهي روي دستهاته و گاهي روي صورتت. دستهام رو در دو طرف، روي تخت عقب مي برم و با کمي خم شدن به عقب روشون تکيه مي دم. دسترسي تو بهتر مي شه و کارت رو راحت تر مي توني انجام بدي. من هم از اين موضوع خشنودم. تصميم گرفته ام فعلاً فقط تماشا کنم ببينم اين پسره مفلوک چه کار مي تونه با من بکنه. از اين فکر دوباره لبم به خنده باز مي شه. با باز شدن يکي دو دکمه اول رنگ روشن بلوزم از زير سياهي مانتو آشکار مي شه. در حالي که به دکمه هاي پايينتر مي رسي سرت رو جلو مياري و شونه ام رو مي بوسي. من هم پيشوني تو رو. در حالي که تو مشغولي من با شيطنت شانه ها و تنه ام رو به اين طرف اون طرف تکون مي دم. هر دو خنده امون مي گيره. با بازتر شدن مانتوم، بدون اين که به چند دکمه اي که هنوز اون پايين بسته مونده اند توجه کني، لبه هاي گشوده شده مانتوم رو از هم باز مي کني و سعي مي کني اون رو از روي شونه هام پايين بکشي و دستهام رو تا آرنج از زيرش آزاد کني. براي اين که بهت کمک بشه دستهام رو که به عقب تکيه داده بودم جلو ميارم و شونه هام رو به هم نزديک مي کنم. تو هم که تا حالا هر دو پات از لبه تخت آويزون بود، با چرخيدن بيشتر به سمت من يک پات رو بالا مياري، از کنارم عبور مي دي و پشت من خم مي کني. حالا به جاي دستهاي خودم مي تونم به پاي تو تکيه بدم. پاي ديگه ات هم جلوي تخت و چسبيده به زانوهام باقي مونده. بوي بدنم شامه ام رو پر مي کنه و ناخودآگاه نفسهام عميقتر مي شه. يک دستت با لطف و نرمي از لابلاي روسريم دور گردنم مي پيچه و صورت و گردنم رو در اختيار مي گيره. به جلو خم مي شي، سرت رو جلو مياري و منو بو مي کشي. ديگه صداي نفسهات رو که ازش لذت تراوش مي شه خوب مي شنوم. انگشتانت بر روي گوش و صورت و گردنم به شيريني مي جنبند. صورتت به زير گردنم مي رسه. سرت رو بالا مياري و صورتم رو مي بوسي و همين جور تا زماني که به روي گوش و گردنم برسي لبها و صورتت رو روي پوستم مي کشي و گاهي مي بوسي. دست ديگه ات از زير مانتو و روي بلوزم پهلوم رو نگه داشته و من رو به سمت تو مي کشه. گويا با هرکدوم از نفسهام که ديگه کم کم صدايي شبيه ناله کردن دارند بيشتر ناهوشيار مي شم. آرامش و رخوتي مثل يک خواب راحت و نوشين در تنم منتشر مي شه و کم کم بدنم شل مي شه. به اين فکر مي کنم که تا به حال بدنم چقدر گرفته و منقبض بود و اين سستي و انبساط و اين خلاء و بي دغدغه بودن در ميان دستانت تا چه حد گوارا و مغتنمه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره روش برخورد زن و مرد شايد به طور کلي بشه دو رويکرد رو تصور کرد؛ ديوار، حجاب، فاصله/ همراهي، همدلي، تفاهم. به نظرم روش اول غيرانساني و نابالغانه است. با ايجاد ديوار و فاصله مسيرهاي همراهي، همدلي و تفاهم رو تنگ و مسدود مي کنيم و براي به سامان آوردن رابطه زن و مرد به روشهاي فيزيکي و اجبار بيروني اميد مي بنديم. ولي در روش دوم به قابليتهاي انساني مرد و زن اعتماد مي کنيم و متوسل به ابزارهاي ضعيف، ناکارآمد و غيرانساني بيروني نمي شيم. به شناختها و تجربيات زن و مرد مجال رشد مي ديم و امکان توسعه هرچه بيشتر بهره منديهاي متقابل رو فراهم مي کنيم. ملاکهاي ارزشگذاري جنسيتي هم متحول مي شوند. ديگه شاخصها، ظاهري و فيزيکي نيستند بلکه انساني و مفهومي هستند. داشتن يا نداشتن نوع خاصي از پوشش يا شکل خاصي از روابط به خودي خود تعيين کننده و مهم نيست. تصميم و ترجيح افراد که براساس رضايت دروني اونها شکل گرفته هرگونه قالب بندي از پيش تعيين شده و ارزشگذاري جمعي عرفي رو نامعتبر کرده و پشت سر مي ذاره. اين امکان رو به افراد مي ديم تا وظيفه سامان دادن به روابط خودشونو از شانه قالبهاي از پيش تعيين شده و جمعي بردارند و خود برعهده بگيرند. اين که اين افراد در اين مسير چقدر توفيق داشته باشند وابسته به شناختها و مهارتهاي فردي خودشونه و در هر حال خود مسؤول پيامد رفتارها و روش زندگي خود هستند. اين تفاهم که اينجا درباره اش صحبت مي کنم مفهومي وسيع و پردامنه رو مدنظر دارم. تفاهم بين زن و مرد که در حد مقياسهاي جهاني نوعي چالش فراگير به نظر مي رسه. مردها که صاحبان سنتي جامعه بوده اند چه شناختي از زنها دارند و چه حقوق و تواناييهايي براي اونها قائل هستند؟ به نظر نمي رسه حتي در توسعه يافته ترين جوامع هم در اين مورد دريافتي عادلانه و منطقي در اذهان عمومي تثبيت شده باشه. پيامد مستقيم اين وضعيت باعث مي شه زنان هم به طور متقابل در راه رسيدن به مفاهمه با مردان با مشکل مواجه شوند و زنان و مردان به طور همسان در نتيجه اين وضعيت دچار آزار و محروميت شوند. بي شک راه رسيدن به چنين تفاهمي که زمينه ساز برخوردهاي انساني بين زن و مرد خواهد بود، ايجاد ديوار و فاصله نيست بلکه گشودن راههاي رابطه و توليد تجربيات و احساسات مشترکه. اينجا اگرچه در دوگانه ديوار/همراهي تأکيدم بر اهميت روشن کردن چراغهاي رابطه بود ولي البته تنها شرط رسيدن به تفاهم، آزادي در رابطه نيست. يک گام ديگه در اين مسير خويشتن داري يا به عبارتي مصالحه است. اينکه بتونيم از چشمهاي طرف مقابل هم رابطه رو ببينيم و بکوشيم خودمونو با ديد و احساس او تطابق بديم. و اين صورت ديگه اي از همون اصل طلايي اخلاقه؛ آنچه براي خود مي پسنديم براي ديگران هم بپسنديم و آنچه براي خود نمي پسنديم براي ديگران هم نپسنديم. اجراي اين اصل نه براي مراعات ديگري که در واقع براي رسيدن به لذت عميقتر پيوستن با ديگري و همراه شدن با هستي است. رها شدن از اضطراب تنهايي و فرديت و رسيدن به آرامش، نشاط و احساس تداوم در ابديت. مثل مقايسه طعام و اطعام و حظي که از هر کدوم مي بريم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل اينه که مکانيسمهايي مرموز و ناخودآگاه در بدن ما کار مي کنه تا هر چه بيشتر بدن ما رو به هم نزديکتر کنه و جرياني از حرکات نرم و مداوم سطوح اين تماس رو جابجا کنه. در ميان بازوان خواهش و اشتياق تو، من هر چه بيشتر آسوده و تسليمم تو بيشتر درگير تب و تاب و شور و شوق مي شي. دستت از دور گردنم پايين مياد و بر روي شانه و پشتم قرار مي گيره تا تنگتر محيط بدنم رو در بربگيري. سرت در عوض به دور گردنم حلقه مي زنه و مثل مار بر تنه درخت هر بار از طرفي مي چرخه. گاهي دور گوشم و در ميان موهايم راه باز مي کنه و گاهي زير گلو و گودي پايين گردنم رو مورد کند و کاو قرار مي ده. دستهام رو بالا ميارم و دو طرف صورتت رو نگه مي دارم و در جستجو براي لبهايت سرم رو پايين ميارم. مارگير هرچقدر هم ناشي باشه چنين مار بي آزاري رو به سادگي مي تونه مهار کنه. به چشمهات نگاه مي کنم و لبهامو بر لبهات مي گذارم. يک بار مي بوسي و سرت رو عقب مي بري. دوباره مي بوسي و بيشتر به همون حال مي ماني. با صدايي مبهم و کشدار که از دهانهاي بسته خارج مي شه حرکت نرم لبت روي لبم تجربه تازه اي براي منه. اين يک لمس جادوييه و با بقيه بازيها فرق داره. انگار همه وجودم در برابر همه وجودت قرار گرفته و در هم حلقه زده اند. دست ديگرت از پهلوم پايين کشيده مي شه و به دنبال لبه پاييني بلوزم مي گرده. وقتي پيداش مي کني اونو بالا مي زني و دستت به فضاي زيرش رخنه مي کنه. حرکت دست سردت رو در تماس نزديک با بدن گرمم لمس مي کنم که به سمت بالا حرکت مي کنه. دستت که به برامدگي سينه ام مي رسه يک حس ناگهاني زير پام رو خالي مي کنه. گويي دلم هري فرو مي ريزه و ناخودآگاه با يک بازدم منقطع عقب مي کشم. لبم رو از لبت بر مي دارم و با حيرت و نگراني به چشمات چشم مي دوزم. تو لبخند مي زني و در اون تاريکي مبهم و پوشيده دستت رو دوباره بر حجم نرم سينه ام مي فشاري. از لمس دست سردت آتش احساسي عجيب در سينه ام شعله مي کشه. يک درد شيرين و يک سوزش دلپذير. نفسهايم به لرزه مي افتند و به زحمت بالا مي آيند. از فشار چيزي مبهم بين رنج و لذت لبهايم رو به دندان مي گيرم. احساس مي کنم چقدر بيشتر از قبل تو رو دوست خواهم داشت اگر جاي خالي چيزي رو پر کني که کيفيتهاي تازه و هيجان انگيز سينه ام رو به من معرفي کنه. تو همين فکر هستم که نوازش تو روي سينه ام ميلي براي کشيدن بيشتر بدنم در من بوجود مياره. نوعي تلاش براي کشيدن تنه و پاهايم در وجودم مور مور مي کنه. به عقب خم مي شم و مي چرخم. سعي مي کنم براي دراز کشيدن روي تخت، پاهام رو از پايين تخت بالا بيارم. تو هم به زانو روي تخت بلند مي شي و جا رو براي حرکت من باز مي کني. روي تخت که دراز مي کشم دکمه هاي باقي مانده مانتوم رو باز مي کني و اونو از تنم در مياري. در حالي که رو به من به زانو نشسته اي يکي از پاهات رو بين پاهاي من قرار مي دي و روي من خم مي شي. با دستهات لبه پاييني بلوزم رو به آرامي بالا مي کشي تا اين که با برهنه شدن سينه ام، دستهات به زيربغلم مي رسه. دستهايت رو دوباره از پايين و حوالي لگنم بر سطح لخت بدنم به سمت بالا مي کشي تا اين که وقتي به سینه هايم مي رسي فرو رفتن گرم پنجه ات بر حجم منحني اونها من رو بر سر شوق مياره. چنان که غنچه گلي در زير گرماي خورشيد گلبرگهاش از هم باز مي شه و چروکيدگيهاش صاف مي شه بدن من هم در آرامش و لذت در زير گرماي اشتياق و توجه تو باز و کشيده مي شه. انگار چيزهايي مثل هرچه خستگي و دلتنگي بود از وجودم خارج مي شد و به زوال مي رفت. انگار مدتها بود اين قدر آسوده دراز نکشيده بودم. ولي گويا دشمني خانه خراب قصد بر هم زدن اين آرامش رو داشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متعجبم چطور چنين وضع وحشتناکي رو تحمل مي کنيم و دم برنمياريم. محروميتهايي که در فاصله سالهاي طولاني بين بلوغ و سن ازدواج بر پسرها و دخترها تحميل مي شه خيليهاشونو بيمار و عقده اي کرده. بعد اين آدمها همين طور در جامعه مي چرخند و مشکلات خودشونو در جامعه توسعه و تسري مي دهند. آيا واقعاً کسي از اين وضعيت خبر نداره يا اين بيماري از فرط شيوع و تکرار حالتي طبيعي و سالم در اين سن و سال تلقي مي شه؟ آيا تصور مي کنند اين مشکلات فقط در حد اتفاقات و فاجعه هايي است که هر از چند گاهي در دنياي بيرون اتفاق مي افته و در رسانه ها انعکاس پيدا مي کنه؟ برخوردهاي ناکارا و نامتناسب جامعه سنتي با مسأله جنسيت چاره اي جز روبرو شدن با احساس گناه و زير پا گذاشتن معصوميت ذاتي انساني باقي نگذاشته. چرا بايد در اولين سالهاي بلوغ و آغاز سنين بزرگسالي اين طور تيشه به ريشه حس اخلاقي آدمها بزنيم؟ چرا نمي خواهيم ببينيم با چنين شرايط اجتماعي از همان اوان شکل گيري حس استقلال طلبي و احساس مسؤوليت بذر بيماريها و عصبيتهاي رنگارنگ رو در ذهن افراد مي کاريم تا در سالهاي بعد و در هر دوره سني و هر گروه اجتماعي به شکلي به بار بنشينه و فضاي جامعه رو مسموم کنه؟ و اين مشکل البته اختصاص به دنياي مردها نداره و به شکل مستقيم و غيرمستقيم در ذهن زنان هم طنين پيدا مي کنه. گاهي که تو خيابون راه مي رم و مردان و زناني رو مي بينم که آرام و بيخيال در پيله زندگي سنتي چنان مي آيند و مي روند که گويا هيچ مشکلي وجود نداره و انگار به وضع موجود راضي هستند، با خودم مي خندم که اينها نمي دونند در ذهن خودشون و در لايه هاي پنهان آدمهاي اطرافشون چه مارهايي پرورش داده اند. وقتي آدمهايي رو مي بينم که چنان رفتار مي کنند که گويا از اين شرايط غيرطبيعي و غيرمنطقي دفاع مي کنند يا تبليغش مي کنند از خودم مي پرسم اينها چطور خواهند تونست از پس مسؤوليت اين همه کژيهاي رفتاري و ذهني که در جامعه جريان داره برآيند؟ چگونه در برابر کودکان معصوم و آنها که هنوز متولد نشده اند ولي لاجرم با وضع موجود زماني در آينده به همين وضعيت تأسف آوار گرفتار خواهند شد پاسخ خواهند داد؟ تا جايي که من برخورد داشته ام در دنياي اطرافم پسرهاي کمي سراغ دارم که با اين موضوع برخوردي سالم و انساني داشته باشند و ذهن بيشترشون به نوعي پر از بيماريها و عصبيتها و عقده هاست. دخترها هم لابد مشکلات خاص خودشونو دارند. چرا داريم اين بلا رو به سر خودمون مياريم؟ واقعاً نمي شد وضعيت انساني تري مي داشتيم؟ نمي شد زندگي شيرينتر و مطبوعتري براي خودمون بسازيم؟ چرا به اين بدبختي رضايت مي ديم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سرت رو پايين مياري و بر انحناي سينه ام بوسه اي مي گذاري و سپس برجستگي سرسینه ام رو به دهان مي گيري. واي خدا و ناخودآگاه باز لبهام رو به دندان مي گيرم. مثل گوسفند قرباني زير چاقوي قصاب به دست و پا زدن مي افتم. اي قاتل دوست داشتني تو از کجا پيدات شد و چطور دانسته بودي اين طور هم مي تواني مرا بکشي. گرماي نمناک سینه ام رو با همه جاي صورتت مي سنجي، مزمزه مي کني و جابجا مي کني. در حالي که يک سینه ام رو به فشار و نوازش دستت مي سپري سرت از پهناي سينه ام مي گذرد و قاتل فريبنده شيرين کردار سراغ سینه ديگرم مياد. دستهايم بي تابند و گاهي بر سر و روي تو بالا و پايين مي روند و زماني بر رختخواب چنگ مي اندازند. نفسهايم سنگين و عميقند و سينه ام به تب و تاب افتاده. باز آرام مي شويم. در حالي که دستهايت بر سينه هايم چنگ شده اند سرت را کم کم پايينتر مي بري تا همه جاي گرماي برهنه بدنم را ببوسي. و باز بالا مي آيي تا با لبهايت بر آتش گدازنده لبهايم آب التيام بزني و در همين حال به آرامي سنگيني بدنت بر وجودم آوار مي شود. آرنجهايت در دو طرف شانه هايم بر تخت مي نشينند و بر ماسه هاي روان بدنم، حرکت مارگونه اندامت با به جا گذاشتن اثري از انحنا به حرکت در مي آيد. ولي بيش از همه اينها فشار و حرکت رانت در ميان پاهايم تب بيماري جديدي به جانم هديه مي دهد. و با هر بار تکرار اين حرکت نفسم بيشتر به اشکال مي افتد. دستها و پاهايم مشتاقانه بر وجودت پيچيده اند. بازوهايت که از تحمل وزنت خسته مي شوند فشار بيشتري بر سينه ام وارد مي کني. به يک پهلو مي چرخي و مرا در ميان بازوانت همراه خود مي غلتاني. يکي از دستانت به دور قفسه سينه ام و ديگري بر گرد کمرم محکم شده اند. من هم گردن و رانهايت را از خود کرده ام. تا به حال اين طور حجم بودنم را تجربه نکرده بودم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3779085214596183687?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3779085214596183687/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3779085214596183687&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3779085214596183687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3779085214596183687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/04/2.html' title='دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم 2'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-2267236798809480982</id><published>2009-02-09T23:45:00.000+03:30</published><updated>2009-02-09T23:46:12.540+03:30</updated><title type='text'>تکه پاره های رنگارنگ 9</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چند سال پيش يه نفر چيني چند طرح گرافيکي درباره مقايسه تفاوتهاي جوامع غربي و شرقي کشيده بود. يکيشون خيابانها رو در شب تعطيلات (شب جمعه يا شب يکشنبه) نشون مي داد. خيابانهاي شهرهاي شرقي در اين مواقع شلوغتر از هميشه و مملو از جمعيتند و خيابانهاي شهرهاي غربي خلوت تر از هميشه و سوت و کور. يکي از علتهاش رو مي شه به سادگي حدس زد. در غرب مکانها و نهادهايي اجتماعي بوجود اومده که علايق و سرگرميهاي مردم رو به خوبي پوشش مي دهند. اما در شرق اين طور نشده. مثلاً اين طور مي شه گفت که در شرق به طور سنتي خانواده و فاميل و قوم و قبيله، بيشتر توجه و علاقه افراد رو به خودش جلب مي کرده اما ساختار شهرهاي جديد يا در هر حال اقتضائات زندگي جديد، اين پيوندها رو سست کرده. در نتيجه مردم در شرق هم از آنچه خود داشته اند محروم شده اند و هم در وضعيت جديد تطابق نيافته و بي بهره مانده اند. البته تلاشهايي براي تقليد و وارد کردن اون ساختارهاي غربي انجام شده که گويا چندان موفق نبوده و مخاطب نيافته. شايد بيش از حد غربي هستند و هنوز به مذاق مردم شرق خوش نمي آيند. شايد چيزي تحت عنوان زندگي اجتماعي جديد و گذر از قوم و قبيله گرايي هنوز خوب جا نيفتاده و مردم هنوز بين اين دو سرگردان و گيج هستند. جامعه جديد اونطور که مناسب حال و وضع شرق باشه تکامل نيافته و جانيفتاده. اينها رو به حوزه هاي ديگه زندگي مردم شرق هم مي شه توسعه داد. ابعاد فرهنگي و سياسي. اگر ديديد شب روزهاي تعطيل خيابانهاي شهر شلوغه يعني اول اين که تو اين جامعه خانواده و فاميل داره کم اهميت مي شه و دوم اين که فرهنگ رسمي و هنجارهاي غالبي که جامعه بومي جديد معرفي مي کنه مورد رضايت و حمايت مردم نيستند. يعني نهادهاي مدني سياسي پرطرفدار نيستند و از لحاظ ساختار و محتوا در جلب نظر مردم ضعيف و درمانده اند. و اين است وضعيت تراژيک و متناقض ما در جوامع سنتي جديد. در نتيجه مردمي که از خونه هاشون بيرون اومده اند تو خيابونها جاي مناسبي نمي بينند که واردش بشوند و حمايت و توجه جمعي خوبي از طرف بقيه آحاد جامعه دريافت کنند. در نتيجه معطل و سرگردان در خيابانها مي چرخند. مجبورند در هر حال به همين مقدار تعامل و رابطه مختصر و دم دستي که تو خيابان مي شه برقرار کرد رضايت بدهند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو تبريز بين بيمارستان امام خميني و مجموعه دانشگاه يک نرده فلزي فاصله مي انداخت. در سمتي که بيمارستان رو به دانشکده پزشکي و تشکيلات اداري دانشگاه علوم پزشکي بود دو تا در هم وجود داشت که تقريباً هميشه بسته بود. بيشتر در مواقعي که خبري در دانشگاه بود و حراست به تکاپو مي افتاد تا کنترل بيشتري براي ورود و خروج برقرار کنه يکي از اين درها با حضور يک نگهبان باز مي شد. دانشکده پزشکي بعداً به محل جديدش منتقل شد اما در هر حال خيلي از اوقات دانشجويان، کارمندان و بعضي اساتيد براي رفت و آمد به قسمتهاي اداري و سلف عبور از اين نرده رو خيلي راحت تر مي يافتند. اگر قرار مي بود از در بيمارستان خارج بشن و از در دانشگاه وارد بشوند مسير سه چهار برابر طولانيتر مي شد. در طول قسمتي از نرده که هم در فضاي بيمارستان و هم در فضاي دانشگاه دور افتاده و دور از ديد بود هميشه جايي وجود مي داشت که با کنده شدن يکي از نرده ها اجازه عبور افراد از لاي نرده رو مي داد. در طول سالها اين قسمت نفوذي مدام تغيير مي کرد. چون گويا مسؤولين مربوطه هر بار معبر قبلي رو با يک ميله جديد جوش مي دادند باز عابرين ميله سست ديگري رو پيدا مي کردند که بتونن اونو بکنند و محل عبور جديدي بوجود بياورند. من خودم هم بارها از اين نرده رد شدم و هر بار هم دانشجوها، انترنها، رزيدنتها، کارمندها و بعضي اساتيد جوانتر از زن و مرد رو مي ديدم که از اين جا عبور مي کنند. چرا اون در رو باز نمي کردند؟ لابد نياز به نوعي هماهنگي بين بيمارستان و دانشگاه داشت و مسؤولين مربوطه هم با هميشه بسته نگه داشتن در زحمت اين هماهنگي و مشکلات احتمالي بعديش رو بر خودشون هموار کرده بودند. وقتي خط قرمزهايي که به طور رسمي وضع مي شوند متناسب با نيازها و خواسته هاي مردم نيستند مردم چاره اي ندارند جز اين که در خفا ازش بگذرند. در فضاي غيررسمي و غيرهنجاري جامعه تردد و زندگي کنند. اگر به جاي اين که اين احساس نياز به رسميت شناخته بشه با روشهاي گوناگون تلاش بشه مسير جريان يافتنش بسته بشه اين موضوع باز از جاي ديگه اي راه خودش رو باز مي کنه. گاهي هم دست اندرکاران امر از نيازها و خواسته ها اطلاع دارند و تمهيدات قانوني هم براش انديشيده شده اما متوليان حاضر نيستند زحمت عملي کردن و هماهنگيهاي مربوطه رو برعهده بگيرند. مردم هم بيشتر ترجيح مي دهند به جاي اين که با تعامل بيشتر با مسؤولين پيگير باز کردن مسيرهاي مناسب قانوني باشند (گويا بهشون اعتماد چنداني ندارند) دنبال راه حل فوري و فردي خودشون هستند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;در زمانهاي قديم گويا در بعضي فرهنگها مرسوم بوده زماني که قرار بوده مردان جوان رو به عنوان اعضاي معتبر و مستقل قبيله به رسميت بشناسند يک امتحان سخت براشون مقرر مي کرده اند تا اونها با به انجام رسوندن مأموريت تواناييهاي خودشونو يا اثبات کنند يا ارتقا بدهند. من هر وقت دور و بر خودم مي بينم کم و بيش با سربازي به مثابه يک پيش نياز براي ازدواج برخورد مي شه ياد اين داستان مي افتم. چنان که گويا دوره سربازي يک دوره زندگي شرايط سخت يا يک امتحان مشکله که فرد با گذروندن اون اميد هست قدري از قابليتهاي لازم براي اداره يک زندگي مستقل رو به دست بياره. و جالب اينجاست که شرايط براي سربازان متأهل خيلي راحت تره و حداقل در شهر محل سکونتشون به خدمت گرفته مي شوند. برگزاري امتحان سخت ديگه براي اونها دير شده. من خودم هم از اين داستان مستثني نبودم. دقيقاً صبح روز اولي که به محل اداره نظام وظيفه رفته بوديم تا محل پادگان آموزشي و نحوه رفتن به اونجا مشخص بشه، در راه بازگشت به خونه والدينم صحبت از ازدواج رو پيش کشيدند. پدرم پشت فرمون، مادرم کنارش نشسته بود و خودم تنهايي عقب. مي گفتند يالا بگو چه دختري مي خواي تا برات پيدا کنيم. من هم خنده ام گرفته بود که هنوز يک روز هم خدمت نکرده ام. دخترها معمولاً کم و بيش تو خانواده کارهايي به عهده اشون گذاشته مي شه که در کنار مادرشون موظفند انجام بدهند اما اين اتفاق در مورد پسرها کمتر رخ مي ده. مگر خانواده هايي که پسرها بايد براي کمک خرج خانواده کار کنند. به سادگي مي شه تصور کرد پسرهايي رو که به سنهاي بالايي رسيده اند اما حتي مسؤوليت زندگي شخصي خودشون رو هم نمي تونن در حد معقول و مورد انتظاري به عهده بگيرند و با ولنگاري و بي خيالي زندگي مي کنند. سربازي براي اين بچه ها تقريباً اولين جايي مي شه که شرايط بيرون خودشو بر فرد تحميل مي کنه و اوضاع ديگه چندان دست اراده و خواست خود فرد نيست. اين وضعيت اونها رو آماده مي کنه تا زماني در آينده که سرانجام حمايتهاي بيروني و خانوادگي از فرد به تحليل رفتند و فرد به طور برهنه با شرايط واقعي محيط روبرو شد بهتر بتونه اونو بپذيره.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;زيرنويس: اين نوشته هم مثل ارسال قبلي مجموعه اي از چند نوشته است که قبلاً جاي ديگه اي قرار داده بودم. از دوستاني که براشون تکراريه عذر مي خوام.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-2267236798809480982?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/2267236798809480982/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=2267236798809480982&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/2267236798809480982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/2267236798809480982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/02/9.html' title='تکه پاره های رنگارنگ 9'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-7828305228115012202</id><published>2009-02-09T23:43:00.001+03:30</published><updated>2009-02-09T23:50:20.927+03:30</updated><title type='text'>تکه پاره های رنگارنگ 8</title><content type='html'>فکر مي کنم اين چند ماه آخر حسابي شرمنده دوستان شده ام. عليرغم اين که مدتيه وبلاگ رو به طور مرتب به روز نمي کنم بعضي از عزيزان همچنان به وبلاگ سر مي زنند يا نظرات خودشونو اينجا قرار مي دهند. من نظرات دوستان رو حتي اگر در پستهاي قديمي درج بشن دريافت مي کنم و مي خونم. و در هر حال از اظهار توجه همه دوستان متشکرم. ان شالله در شرايطي که فرصت بيشتري داشته باشم به خصوص پس از پايان سربازي خواهم کوشيد بيشتر به بازگشت به آينده برسم. آنچه در اين نوشته از اين پس مياد پيش از اين در جاي ديگري منتشر شده بود که براي اين که در سابقه وبلاگ بمانند اونها رو اينجا بازمنتشر مي کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز هوا اونجوري بود که براي زمستان مي پسندم. ابرهاي سنگين، زمين خيس و بادهاي تند و سرد. از خيلي وقت پيش پياده روي تنهايي تو چنين حال و هوايي برام جالب بوده. درختها هر چي لخت تر و خزان زده تر، هوا هر چي سردتر و آزاردهنده تر، کوچه ها هر چي خلوت تر و دلگيرتر، غروبها هر چه پرکلاغتر و غريبتر. از قرار معلوم چنين علاقه مندي در مورد آدمها و فرهنگهاي ديگه اي هم مطرح بوده. ولي براي من از همون سالهاي دور نوجواني اين علاقه مندي همراه افکار و تصاوير مبهمي که از انقلاب پنجاه و هفت داشته ام بوده. تصاوير کوچه و خيابونهاي شهر تو زمستون براي من هميشه تداعي دهنده خاطرات نداشته انقلابيم هستند. اهل شعر درباره باد بهار و نسيم صبا زياد گفته اند که چطور آتش مجمر دل رو برافروخته تر مي کنه. باد سرد در يک روز زمستاني هم همين اثر رو برام داشته. هرچه سوزدارتر باشه روزهاي زمستاني قشنگتر مي شن و خاطرات فراموش شده زنده تر و رنگي تر مي شن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بعد از عاشورا بود. رفته بودم کافي نت. بين التعطيلين بود و خلوت. خانم کافي نت دار بود و بچه اش و من. يه پسربچه سه ساله. خانمه کار بچه داري و اشتغال در کافي نت رو مي خواست يه جا جمع کنه. بچه به نظر سر ناسازگاري داشت. وسيله اي فلزي که به نظر مي رسيد کولر فن سي پي يو باشه روي سطح شيشه اي ميزي مي کشيد و سروصدا توليد مي کرد. مادرش که خودش پشت کامپيوتر مديريت نشسته بود مشغول درآوردن تحقيقي دانش آموزي با موضوع حجاب بود که لابد از يه مشتري سفارش گرفته بود. از مکالمات تلفنيش متوجه شدم. همونطور که مشغول کارش بود هرچند وقت صداش بلند مي شد که؛ نکن مامان! بالاخره بلند شد و اون وسيله رو از دستش گرفت. پسربچه گاهي مي آمد کنار صندلي من و به مونيتورم نگاه مي کرد ببينه چه خبره. گاهي براش لبخند مي زدم. از ترس اين که منو از کارم بندازه باهاش زياد گرم نگرفتم. نمي دونم چطور شد يه بار گريه اش گرفت. از پشت ميز کامپيوتر من نمي ديدمش. کافي نت بخشي از يک مجموعه بزرگتر بود که گويا شامل خونه و مغازه فروش لوازم جانبي کامپيوتر مي شد که با راهرويي به هم وصل مي شدند. با يک در پشتي کافي نت به بقيه مجموعه وصل مي شد. گريه کنان به سمت در آمد و به زحمت قد خودشو به دستگيره در رسوند تا درو باز کنه و خارج شد. مادرش توجهي نداشت و مشغول کارش بود. ناراحت شدم. صحنه يه لحظه برام انتزاعي شد. اين مي تونه استعاره اي از رابطه همه مادران شاغل با بچه هاشون باشه. يک تصوير نمادين و روشن از بلايي که سر اين بچه ها مي تونه بياد. بعد از دقايقي کوتاه مادرش بلند شد و دنبالش رفت. گويا مي خواست به يه وسيله اي زودي ساکتش کنه و برگرده سر کارش؛ بيسکويت مي خواي؟ با خودم گفتم: بيسکويت نمي خواد، توجه و محبت مي خواد. ساعتي بعد ديدم باز بچه کنارم اومده. دقت که کردم ديدم سيمي رو دو دستي چسبيده و با تمام قدرت مي کشه. اول توجهي نکردم. بعد گفتم نکنه در حالي که مادرش حواسش نيست به چيزي آسيب بزنه. به طرفش خم شدم و سرم رو از پشت ميز کاميپوتر بيرون آوردم و با نگاهم مسير سيم رو دنبال کردم. سيم گوشي تلفن بود و مادرش هم در حال صحبت با تلفن بود. مادرش از روي صندلي بلند شده بود و به سمتي که سيم کشيده مي شد خم شده بود تا سيم تلفن کمتر کشيده بشه. همچنان هم حواسش به صحبتهاي اون طرف سيم بود و گرم صحبت بود. دوباره راست نشستم. خنده ام گرفته بود. با خودم فکر کردم بيچاره چطور خودشو گرفتار کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اين توقف اخيرم هلي کوپتر از نزديک نديده بودم. در زندگي يکنواخت و خلوت تو يک يگان کويري چيزهاي زيادي وجود ندارند که جالب و هيجان انگيز باشند. يه روز صداي يک هليکوپتر اومد که داشت نزديک مي شد. بهانه اي مي تونست باشه براي مشغوليت. ذوق زده پريدم پشت پنجره تا اونو ببينم. در امتداد جاده آمد و به يگان رسيد و درست از بالاي بهداري گذشت. ديدم بعد از اين که دور زده، برگشته و در حال پايين آمدن داخل يگانه. انتظار همچين چيزي رو نداشتم. روي يک قطعه زمين سيماني در فاصله پنجاه متري بهداري پايين آمد. بعد از مدتي نيروهاي مرتبط و غيرمرتبط يگان دورش جمع شدند. يک پيکاپ نزديک شد. يک نفر از سرنشينان هليکوپتر چيزهايي شبيه حلبي پنير يا روغن از پشت پيکاپ برمي داشت و با استفاده از وسيله اي مخصوص شروع به کاري کرد که به نظر انجام سوخت گيري بود. همه اين قضايا رو از پنجره بهداري تماشا مي کردم. بعد از مدتي که سوخت گيري تمام شد دوباره روشنش کردند. اول با صدايي شبيه سوت يا موتور جت هواپيما، پره ها شروع به چرخش کردند و بعد صداي آشناي هليکوپتر که شبيه کوبيدنه آغاز شد. سرعت چرخيدن بيشتر شد و صدا بلندتر و لرزش زمين زير پا محسوستر. براي من تأثيرگذار بود. باشکوه و تکان دهنده. درست قبل از اين که از زمين بلند بشه دور و بر خودش گرد و خاک بلند کرد. بالاخره بالا رفت و با سرعت زيادي از يگان دور شد. انگار که اون اولين ماشيني بود که موفق به پرواز شده. با خودم گفتم خدايا اين چه جوري به هوا بلند شد. اين هيکل عظيم فلزي چطور اين طور نرم از زمين کنده شد. موتور و پره هاش چه کار مي کنند که چنين چيزي ممکن مي شه. خيلي زود فهميدم اين چيزي که من رو تحت تأثير قرار داده اسمش تکنولوژيه. اتفاقاً بعداً افسر وظيفه ديگه يگان هم وقتي درباره فرود هليکوپتر صحبت مي کرديم بدون اين که من چيزي بگم همين عقيده رو ابراز کرد. گفت: ولي تکنولوژي چقدر هيجان انگيزه! بعد با خودم فکر مي کنم ما که فقط اين رو ديده ايم يا حداکثر مونتاژ و تعميرش کرده ايم. اونهايي که اينها رو با ابتکار خودشون قدم به قدم ساخته اند و بهترهاش رو دارند مي سازند چه عشقي مي کنند. اونهايي که اينها محصول طبيعي فرهنگ و زندگي و تاريخشونه. در حالي که ما بدون چنان زمينه اي به صورت نيم بند و دم بريده و انفعالي در معرض اين جريان قرار گرفته ايم. يک لحظه احساس کردم کلمات انگيس و امريکا و فرانسه و آلمان دارند در ذهنم تغيير معني مي دهند. چقدر خوبه ما هم داستان تکنولوژي رو درست درک کنيم. و در اين راه به خوبي قدم برداريم. اين قسمت آخر در راستاي سال نوآوري و شکوفايي و پرتاب ماهواره اميد از ايستگاه پرتاب ماهواره ايراني بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-7828305228115012202?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/7828305228115012202/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=7828305228115012202&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7828305228115012202'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7828305228115012202'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2009/02/8.html' title='تکه پاره های رنگارنگ 8'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3779184828712574886</id><published>2008-12-17T04:02:00.000+03:30</published><updated>2008-12-17T04:04:15.885+03:30</updated><title type='text'>تکه پاره های رنگارنگ 7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یک&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فیلم اعتراض رو تو سینما ندیده ام. این اواخر یه بار به طور اتفاقی تو اتوبوس دیدم و خیلی خوشم اومد. این قدر که بعداً سر فرصت گرفتمش و تو خونه دوباره دیدم و رو هارد ریختمش. حالا که دوباره نگاه می کنم می بینم جای اضافی رو هاردم اشغال نکرده. با کلیت داستانش کاری ندارم ولی دو نکته در جریان فیلم هست که خیلی نظرم رو به خودش جلب کرد. یکی صحنه ای در اواخر فیلم که شخصیت اصلی داستان، امیر به خواسته خودش بوسیله ولی دم مقتول قصاص می شه. امیر سالها قبل زن برادرش رو به جرم خیانت کشته بود و به همین دلیل سالها زندان کشیده بود. اما گویا برادرش به دنبال قصاص بود و در تعقیب امیر بود. سرانجام هم یک شب بارانی امیر از پشت دیوار، مرد تعقیب کننده خودش رو می گیره و جلو می کشه و ازش می خواد که تقاص خون خواهرش رو بگیره. اون مرد هم بعد از کمی تعلل چاقوش رو در شکم امیر فرو می کنه و بالا می کشه. و در نهایت به خواسته امیر اونجا رو ترک می کنه. امیر محکم و استوار سرجاش ایستاده و مرد دیگه سردرگم و هراسان تو کوچه بارانی از صحنه دور می شه. آهنگ زیبای زمینه فیلم، نگاه خیره امیر رو که در حالت ایستاده همچنان به دوربین دوخته شده همراهی می کنه. صحنه بسیار جالبی است که نمونه اش رو ندیده ام. نحوه نگاه کارگردان به مرگ و سبک تصویر کردنش استثناییه. روش روبرو شدن امیر با مرگ و کنار آمدنش با اون بی نظیره. هرچند اون مرد دیگه به ظاهر امیر رو می کشه اما در برابر استواری و اطمینان امیر حقیر و متزلزل نمایش داده می شه. نکته دیگه فیلم رابطه لادن و رضا بود. این دو نفر اعضای یک گروه دوستانه دانشجویی بودند که از نظر دوستانشون بهترین گزینه های ازدواج با همدیگه بودند. اما در نهایت به خاطر اختلاف سطح خانواده ها علیرغم علاقه شدیدی که به هم داشتند احساس می کنند ناگزیر هستند با یکدیگر ازدواج نکنند و در نتیجه تصمیم می گیرند دیگه همدیگه رو نبینند. در صحنه ای از فیلم رضا به طور اتفاقی برای مراسم عقد لادن پیتزا می بره و علیرغم تصمیم قبلیشون به طور اتفاقی چشمشون به همدیگه می افته. در دقایق بعد همراه با آهنگ زمینه فیلم شاهد لحظاتی از خلوت این دو نفر و نمایشی از حالات عاطفی درونی اونها در موقعیتهای جدا از هم هستیم. لادن در برابر آینه ای در دستشویی که به تصویر خودش خیره شده و رضا سوار بر موتور کار خودش که برای رسوندن پیتزا ازش استفاده می کنه. نوعی حس جدایی علیرغم علاقه قلبی عمیق. از این حس هم خیلی خوشم اومد. حس کمیابی است که اغلب هم به خوبی تحمل نمی شه. عشق و علاقه ای که هیچ وقت وصال رو تجربه نمی کنه و صادقانه تر و معنی دارتر از علاقه های دیگری به نظر می رسه که دیده ایم. تمثیلی از وضعیت کلی حیات انسانها بر کره خاک هم هست. هرچند در آخرین صحنه فیلم می بینیم که لادن مراسم عقد رو ترک کرده و به رستوران محل کار رضا میاد تا به جمع سایر دوستان او که آنجا جمع شده اند بپیونده. شاید کارگردان برای نشان دادن صداقت عشق او به رضا چاره ای از این کار نداشته.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دو&lt;br /&gt;تو این ماههای اخیر صریحتر از گذشته متوجه بعضی خصلتهای جالب زندگی در کویر شده ام. یکیش اینه که تو کویر آسمان خیلی وسیعه و افقها خیلی دورند. شاید غیر از کویر تنها تو دریا چنین افقهای وسیعی وجود داشته باشند. سهم آدمها وقتی تو کویر هستند از آسمان خیلی بیشتر می شه. نه خونه ای هست، نه دار و درختی، نه کوه و تپه ای که منظره آسمان رو تنگ کنند. در ضلع شرقی یگان جاده درست روی خط افق قرار گرفته. در واقع پشتش تپه و درخت و خونه ای نیست که جاده رو از آسمان جدا بندازه. وقتی کنار جاده ایستاده ای و به جاده نگاه می کنی ماشینهایی که از سمت زاهدان می آیند وقتی در پیچ جاده می پیچند، همزمان بتدریج از خط افق هم بالا می آیند. این وضعیت منظره جالبی رو به خصوص در هنگام صبح و طلوع آفتاب بوجود میاره. تو هیچ شهری یا تو هیچ منطقه کوهستانی، جنگلی یا کوهپایه ای چنین شرایطی وجود نداره و ممکن نمی شه. این منظره وسیع آسمان در طول روز برای کسی که متوجهش باشه یک اثر روانی واضح داره. چنان که گویا با وسیع شدن آسمان خاطر و ذهن آدمها هم وسیع می شوند و انبساط پیدا می کنند. این موضوع که برای ما تو یگان افق در سمت شرق وسیعتر و مسطحتر از افق تپه ای و نزدیکتر در سمت غرب هست باعث شده منظره طلوع خورشید و به خصوص منظره طلوع ماه بسیار دیدنی بشه. به طور معمول زمانی که ما تو شهر هستیم خیلی از اوقات حتی در طی ماهها توجهی به وجود ماه، شکلش و زمان طلوعش نداریم. اصلاً شاید به زحمت برای چند ساعت کوتاه، زمانی که ماه در اوج آسمان قرار می گیره، از لابلای ساختمانهای بلند یا درختان بتونیم از جایی که هستیم ماه رو ببینیم. در بقیه این اوقات ماه در پشت این موانع مختلف و بلندارتفاع از دید ما پنهانه. اما در خلوت کویر اول این که توجه بیشتر به آسمان جلب می شه. دوم این که در تمام مدت فاصله بین طلوع و غروب، ماه به خوبی در دسترس دید ما قرار داره و به خصوص در تاریکی و خلوت شب کویر، نظر آدم به سمتش جلب می شه. در لحظه طلوع تا حدود یک ساعت پس از اون چون خط افق شرقی خیلی دوردسته و پایین اومده، ماه در سطح بسیار پایینی دیده می شه و با زاویه بسیار تندی به زمین می تابه. در این وضعیت به طور طبیعی ابعادش به حداکثر اندازه رسیده و کم نورتر و پررنگتر در حد زرد سیر تا نارنجی به نظر می رسه. این منظره ای نیست که مردم شهر زیاد شانس دیدنش رو طی روال عادی زندگیشون داشته باشند. ولی در کویر تنها کافیه در اون لحظه به سمت طلوع ماه نگاه کنی. اشکال مختلف ماه در شبهای مختلف ماه باعث شده هر شب منتظر جلوه و منظره خاصی ازش در آسمان باشیم. محاسبه کردن زمان طلوع و انتظار کشیدن برای این زمان یکی از تفریحهاییه که گاهی تو یگان پیگیرش هستم. اینها که درباره آسمان کویر گفتم غیر از اون حرف و حدیثهای مشهوریه که درباره آسمان پرستاره کویر و امتداد کهکشان راه شیری که در میانه آسمان کشیده شده گفته ایم و شنیده ایم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3779184828712574886?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3779184828712574886/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3779184828712574886&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3779184828712574886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3779184828712574886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/12/7.html' title='تکه پاره های رنگارنگ 7'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3629590233230704010</id><published>2008-12-01T19:26:00.001+03:30</published><updated>2008-12-01T19:30:05.193+03:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 13</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حدود ساعت چهار و چهل دقيقه عصر بود. نزديک اذان مغرب. داخل محوطه يگان هستم. مي خوام براي نماز آماده بشم. از کنار ساختمون عقيدتي سياسي که رد مي شم ماشين روحاني جديد يگان رو مي بينم. تعجب مي کنم که چطور برخلاف شبهاي قبل هنوز به خونه اش در نهبندان نرفته و تو يگان مونده. گفتم لابد قراره بعد از نماز مغرب و عشا بره. اصلاً دوست ندارم اونو در محوطه يگان ببينم. مي ايستم، برمي گردم و مسير ديگه اي انتخاب مي کنم. با خودم فکر مي کنم حکايت من و اين آقا شده حکايت جن و بسم الله. براي نماز وارد نمازخونه يگان مي شم و خدا رو شکر مي کنم که براي نماز جماعت روحاني محترم حضور نيافته اند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;درست نمي دونم چرا چنين احساس منفي در مورد اين آدم پيدا کرده ام. خيلي زياد نسبت به طرف مقابلش تعارف و ابراز ارادت مي کنه چنان که بعد از مدتي به وضوح احساس مي کني داره تظاهر و تملق مي کنه. تو يه هفته اخير هم که براي بهداري و نسبت به من خورده فرمايش زياد داشته. برخلاف چند برخورد اولم که ازش خوشم اومده بود به خصوص تو اين يه هفته اخير داره ازش بدم مياد. شايد مشکل فقط همين قدر باشه که اين مدت زياد باهاش برخورد داشته ام و اگر فاصله اش رو حفظ کنه و مدام خودش رو به من تحميل نکنه وضعيت عادي بشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قبل از اين دو روحاني ديگه هم تو يگان ديده بودم. يکي فرمانده قبلي عقيدتي سياسي يگان بود که عوض شد و رفت. اون جوونتر بود و حداقل از اين جهت بهتر بود که زياد کاري به کارم نداشت. براي من مثل يک نفر از پرسنل معمولي يگان بود و زياد باهاش برخوردي نداشتم. در مدت حضور ايشون عقيدتي سياسي فعاليت خاصي نداشت و حتي کمتر پيش مي اومد نماز ظهر و عصر برگزار بشه. طي ماههاي رجب و شعبان گذشته هم روحاني ديگه اي در يگان حضور داشت که به صورت داوطلب از قم اومده بود و در اصل همشهري ما حساب مي شد. ايشون باز هم جوونتر بود و هم سن و سال خودم هم بود. يادمه يک شب براي ديدنم به بهداري اومد. آسايشگاه بهداري فقط با يه تکه موکت مفروش بود. وضع محقر اونجا رو که ديده بود پرسيده بود: چرا بهت نمي رسند. بعد از چند دقيقه نشستن رو سفتي موکت پاهاش درد گرفته بود و ناگزير پا شده بود و راه مي رفت تا دردش بهتر بشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از اين جهت که استخدام رسمي سازمان نبود و بچه روستا و هم ولايتي ما بود احساس نزديکي بيشتري باهاش داشتم. خودم هم علاقه مند بودم يک شب تنهايي بشينيم و صحبت کنيم. دلم مي خواست چند تا سؤال مردافکن ازش بپرسم و ببينم چند مرده حلاجه. من به عنوان يک دانشجو و او به عنوان يک طلبه. اول صحبت درباره اسم کوچکم شد. پرسيد اين شخصيت صدر اسلام رو مي شناسم. از توجهش خوشم اومد. اضافه کرد که اهل تسنن و مارکسيستهاي قبل از انقلاب مي خواسته اند اين شخصيت رو مصادره به مطلوب کنند. اشاره اش به دکتر شريعتي و مجاهدين خلق بود. خودش گفت منظورش حزب توده و بعد اصلاح کرد که منافقين بوده. من که ديدم به سادگي قادر به افتراق قائل شدن بين حزب توده و مجاهدين نيست و اين که اين طور تحت تأثير فضاي فکري حکومتيه خيلي زود دلسرد شدم. تو بقيه حرفاش بيشتر احساس کردم درگير مسائل روزمره و برداشتهاي عاميانه است. اون شب ز پرسيدن سؤالهام منصرف شدم. ولي البته در مورد داستان زندگي همديگه زياد صحبت کرديم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;چند ماه بعد و از وقتي که روحاني جديد يگان اومده بود يک نفر پرسنل کادر جديد هم براي عقيدتي سياسي اضافه شده بود. يک گروهبان جوان. با خودم فکر مي کردم خود روحاني چقدر کار مفيد ممکنه انجام بده که لازم باشه با خودش خدم و حشم هم همراه کنه. اولين برخوردم با گروهبان زماني بود که براي سمپاشي همراه سرباز سمپاش به عقيدتي سياسي رفتم. برخورد خوبي نداشت و کلمه اي به کار برد که به نظرم توهين بود. در برخوردهاي پراکنده بعدي هم اون روحيه مغرور و از خود راضيش به چشم مي اومد. براي من فرق زيادي نداشت. اون هم يکي از سي چهل نفر درجه دار ديگه يگان بود که از برخوردهاي اکثرشون راضي نبودم و مجبور بودم در مدت خدمت تحملش کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;همون شب و چند ساعت بعد از نماز روحاني جديد و گروهبان محترم براي ديدنم به بهداري اومدند. از همون اول برخورداي هر دوشون تصنعي به نظر مي رسيد. من هم سنگ تموم گذاشتم و حتي تعارف هم نکردم که براشون چايي بذارم. روحاني که با لباس شخصي اومده بود همون اول جلسه تو موبايلش فيلمي بهم نشون داد که از يه مگس تو غذاي يگان گرفته بود. اونها من رو مسؤول نظارت بر وضع بهداشت غذا و اماکن عمومي يگان مي دونستند. اصلاً چنين مسؤوليتي رو براي خودم قبول نداشتم. براي من همين قدر بس بود که به عنوان پزشک مريضها رو ويزيت کنم و کارهاي درمانيشونو انجام بدم. مگر يگان و نظام چقدر برام ارزش قائل شده و بهم سرويس مي ده که چنين مسؤوليتهاي متفرقه اي هم به دوشم مي ذاره. البته اين رو بهشون نگفتم و بهانه هاي ديگه اي آوردم. اين که فرماندهي امکانات مورد نياز رو تأمين نمي کنه يا اين که هيچ وقت من از نظر شرح وظايفم از طرف سلسله مراتب توجيه نشده ام. نحوه طرح بحث هم از طرف روحاني و درجه دارش متوقعانه و طلب کارانه بود و در من واکنش رواني برانگيخت. روحاني گفت: صرفنظر از شرح وظايفت، خودت حاضري اين غذا رو بخوري. به نظرت نبايد به اين وضع رسيدگي بشه. گفتم: من اگه تو غذا مگس ببينم برش مي دارم و دور مي ندازم و بعد بقيه غذام رو مي خورم. واقعاً هم اين کار رو مي کردم و مورد مشابهش هم در دوران دانشجويي پيش اومده بود. موضوع مهم در اينجا فقط همين بود که مي خواستم نشون بدم که وضع بهداشتي يگان در حد فعلي قابل قبوله و شخص من کوچکترين اقدامي حاضر نيستم براي بهتر شدنش انجام بدم. مگر اين که فرمانده و سلسله مراتب بهداري هنگ در برخوردشون و وضعيت زندگي من در يگان تجديدنظر اساسي انجام بدهند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعد از مکث کوتاهي لاجرم موضوع بحث عوض شد. اون وسط وقتي روحاني فهميد ساکن مشهد هستم چون خودش هم ساکن مشهد بود پرسيد دعوتمون نمي کني خونه اتون بياييم. طوري پرسيد که احساس کردم واقعاً قصد چنين کاري رو داره. با خودم گفتم چه راحت خودش خودشو دعوت مي کنه کاري که البته از بعضي از آحاد قشر روحانيون دور از انتظار نيست. پيش خودم ناراحت شدم و گفتم تو يگان به زحمت شما رو تحمل مي کنم چطور راضي بشم پاتون به زندگي شخصيم هم باز بشه. بهانه آوردم که خونه از خودم ندارم و در اين مورد بايستي با پدرم هماهنگي بشه. فکر کنم منظور واقعيم رو دريافت کرد ولي ادامه داد: ما که مجرد بوديم هر وقت مي خواستيم به خونه زنگ مي زديم و به باباهه خبر مي داديم که ما و دوستامون داريم مياييم. من هم جواب دادم: ولي باباي من گفته نبايد اهل دوست و رفيق بازي باشم و ما هم دور اين مورد رو خط کشيده ايم. پرسيد: جدي مي گي؟ نمي دونم باورش نمي شد اهل دوست و رفيق بازي نباشم يا باورش نمي شد اين طور راحت دارم ابراز علاقه منديش رو پس مي زنم. هرکدوم بود فرق نداشت. بره اي که چند ماه قبل وارد يگان شده بود تحت تأثير شرايط اونجا در حال تبديل شدن به گرگ بيابون بود. هيچ ملاحظه اي هم براش مهم نبود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اتفاق جالب ديگه اي هم افتاد. چند مجله قديمي تو اتاق بود که گاهي از سر بيکاري ورق مي زدم. حاج آقا يکي رو برداشت و با ذوق و شوق تبليغ پشت جلدشو بلند بلند خوند: فروشگاه اينترنتي ... بعد با شوخي پرسيد: خانم هم داره؟ مبهوت موندم. اول منظورشو نفهميدم. به عنوان توضيح اضافه کرد: خانم؟ زن صيغه اي؟ همچنان متعجب مونده بودم که از کجا به کجا رسيد و اين طور غيرمنتظره چنين حرفي زد. البته از قبل ديده بودم و مي دونستم اغلب نظاميها نسبت به زنان افکار و احساس ويژه اي دارند. صرفنظر از وضعيت فرهنگي و تربيتي، اين موضوع براساس روش زندگيشون هم قابل توجيه بود. اينها به خاطر حضور در منطقه عملياتي اغلب اوقات مجبورند دور از خانواده شون به سر ببرند و در محل خدمت هم در محيط زندگي و کاري معمول اطراف خودشون هميشه با محيط خشن نظامي برخورد دارند و در محيط ملايم و آرام شهري نيستند که اتفاقي و دورادور هم که شده از ديدار جنس لطيف بهره مند باشند. لاجرم پس از مدتي چنين حساسيتهاي غيرطبيعي و افراطي پيدا مي کنند. نه تنها در جمع درجه داران و افسران، بلکه در حضور بعضي از بالاترين رده هاي فرماندهي به وفور شاهد شوخيهاي دريده و عريان جنسي پرسنل بوده ام. اما از روحاني که ديگه سنين جواني رو پشت سر گذاشته بود انتظار داشتم به خاطر حفظ ظاهر هم که شده اينطور ذهنيتش رو ابراز نکنه. به شوخي جواب دادم: خوب مي شه اگه داشته باشه. ولي خوب ميان ماه من تا ماه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3629590233230704010?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3629590233230704010/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3629590233230704010&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3629590233230704010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3629590233230704010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/12/13.html' title='سرباز وطن 13'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-2141519354470488102</id><published>2008-11-27T23:21:00.000+03:30</published><updated>2008-11-27T23:22:27.547+03:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 12</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فرمانده يگانمون چند ماه قبل که در اين مورد صحبت مي کرديم قول داده بود که برخلاف سربازان وظيفه که اجازه داشتند هر چهل و پنج روز مرخصي بروند، به من اجازه بده هر سي روز مرخصي برم. در واقع براي من بيشتر از اين که مدت زياد روزهاي مرخصي اهميت داشته باشه مدت زمان کمتر توقف در يگان اهميت داشت تا بتونم روحيه و حالت ذهني خود رو عليرغم شرايط نامساعد يگان حفظ کنم. پيش از اين و در مدت سه ماه اول حضورم در يگان هم هيچ وقت توقفم از بيست و يک روز بيشتر نشده بود. اين شرايط باعث شده بود پيشاپيش به خودم براي حداکثر يک ماه توقف و سپس گرفتن مرخصي وعده داده بودم. هرچند حدس مي زدم با توجه به اين که بهيار يگان طي دو ماه اخير براي دوره ارتقا و مرخصي پس از اون در يگان حضور نخواهد داشت و نيز اين که من قبل از اين از دستور غيرقانوني سرگرد براي اعزام به مأموريت بدون آمبولانس سرپيچي کرده بودم، تضمين چنداني از اين جهت که حتماً چنين مرخصي زودرسي امکانپذير باشه وجود نداشت. در توقف اخيرم برخلاف دو هفته اول که خيلي خوب سپري شد، هفته سوم سخت و سنگين گذشت. شايد بيشتر به خاطر درگيري که با خواسته غيرقانوني سرگرد پيدا کردم. هفته چهارم نسبتاً راحت تر بودم. هفته پنجم که مصادف با دومين هفته آبان ماه بود دوباره حالم رو به بد شدن گذاشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سرم درد مي کرد و اعصابم خورد بود. تو اتاق مدام با خودم حرف مي زدم. عادت خوابم کمي تغيير کرده بود. دوست داشتم بيشتر بخوابم تا روزها زودتر بگذرند. وقتي مراجعه کننده اي در بهداري رو مي زنه حال ندارم برم در رو باز کنم و جواب بدم. برخوردم با مراجعه کنندگان عصبيه. دوست ندارم هيچ کسي رو ببينم. دوست دارم تمام شب و روز رو داخل بهداري بمونم تا روزها زودتر سپري شوند. به زحمت مي تونم جواب سلام و احوالپرسي ديگران رو مي دم. گاهي شوخي و خنده ديگران رو بي جواب مي ذارم. حالتهايي که زماني در سالهاي اول حضورم در تبريز داشتم. وضعيتي که تنها کامپيوتر و اينترنت اونو شکست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;براي اين که بتونم افتتاح حساب کنم و حقوق سربازي رو برداشت کنم تصميم گرفته بودم تا منتظر بشم شايد طي هفته اول آبان ماه فيش حقوقي شهريور به دستم برسه. به همين خاطر حاضر بودم سه چهار روزي برنامه مرخصي رو به تعويق بيندازم. اما از پيک يگان که بايد فيشها رو از هنگ برامون مي آورد علائم و نشانه هاي اميدوار کننده اي دريافت نمي شد. از طرف ديگه از روز دوشنبه با بهيار جديدي که از هنگ براي يگان ما اختصاص يافته بود روبرو شدم. اين درجه دار هم مانند بهيار قديميتر يگان تحصيلات بهياري يا مرتبط با خدمات پزشکي نداشت و تنها دو سال در قسمتهاي اداري بهداري قرارگاه کار کرده بود. نمي تونم پنهان کنم از اين که بهيار جديد برخلاف بهيار قديمي قصد داشت دخل بهداري ساکن بشه و در نتيجه خلوت و فضاي خصوصي من رو محدود کنه ناراحت شدم. در دوران تحصيل دانشجوهاي هم رده خودم رو به زحمت تحمل مي کرده ام حالا چطور ممکن بود يک نفر ديپلمه رو که از لحاظ رتبه نظامي پنج درجه از من پايينتر بود با روي خوش بپذيرم. اين دلخوري البته تا حدود زيادي در درون خودم در جريان بود و چيزي از اون رو به محيط بيرون بروز نمي دادم. در هر حال با امکانات کمي که يگان براي نيروهاي خودش داشت باز هم شرايط من خيلي بهتر از ديگران بود و نبايد انتظار چندان بيشتري از اين مي داشتم. اما در هر حال اين موضوع روي افت بيشتر روحيه ام و تعجيل براي مرخصي رفتن تأثير داشت. دوشنبه شب موضوع مرخصي خودم رو با سرگرد تو آسايشگاه ترابري مطرح کردم. گفت که مي خواد بهيار جديد رو به مأموريت ببره و من در اين مدت بايد در يگان بمونم. دو شب بعد که از مأموريت برگشتند دوباره موضوع رو بهش گفتم. با حالتي سرزنش آميز گفت که فردا صبح درباره اش صحبت مي کنيم. اون روز بهيار قديمي هم از دوره ارتقا برگشته بود و قرار بود مرخصي بگيره. از اين جهت که هر دومون خواهان مرخصي بوديم و بهيار جديد هم براي شرکت در کلاسهاي دانشگاه که تازه قبول شده بود بايد پنجشنبه تا يکشنبه رو به بيرجند مي رفت، از همون ابتدا حدس مي زدم ممکنه مشکلاتي پيش بياد و سرگرد ممکنه با هر دو درخواست موافقت نکنه. صبح روز بعد پس از قدري معطلي در حالي که درخواستم دستم بود تونستم با فرمانده صحبت کنم. از توقفم پرسيد و بعد پرسيد که توقفت کمتر از چهل و پنج روزه. يادآوري کردم که زماني گفته بود با سي روز توقف هم مي تونم مرخصي بگيرم. با لبخند گفت که اون حرف مال اون زمان بود. اشاره اش به اين بود که بعد از نرفتن من به اون مأموريت ديگه اون قول همکاريش رو نقض مي کنه. گفتم که خيلي بهم سخت مي گذره و نمي تونم چندان بيشتر از اين توقف کنم. برگه درخواست مرخصي ام رو که اينها رور روش نوشته بودم به علامت اين که موافقت خواهد کرد از دستم گرفت. دقايقي بعد در قسمت اداري پيگير انجام روال اداري مربوطه بودم. مدت مرخصي رو يکي دو روز از چيزي که انتظار داشتم کمتر نوشته بود ولي باز هم قابل قبول بود. درخواست بهيار قديمي براي مرخصي رد شده بود و معلوم بود او به سادگي قرار نيست از درخواستش بگذره. براي کاري به بهداري برگشتم که مسؤول مربوطه خبر آورد که سرگرد مرخصيت رو لغو کرد. گويا درگيري لفظي بهيار با سرگرد باعث شده بود هم مرخصي من لغو بشه و هم به خودش مرخصي نده! ولي دقيقاً از چگونگي وضعيت خبر نداشتم. دوست هم نداشتم از خود بهيار بپرسم اما هرچي مي گذشت از کار سرگرد ناراحت تر مي شدم. عليرغم اين که براش نوشته بودم پنج هفته است دارم به تنهايي امور بهداري يگان رو اداره مي کنم و نياز به استراحت دارم مثل يک اردوگاه کار اجباري من رو محبوس کرده و اجازه مرخصي بهم نمي ده. يا حداقل احساس نياز نکرده که برام توضيح بده يا دلداري بده که چطور شد که مرخصي رو لغو کرد. بعد که ديدم با لباس شخصي و با پژو همراه چند درجه دار در جاده به سرعت در حال دور شدنه با خودم فکر مي کردم سرگرد نه تنها خودشم حرف خودشو قبول نداره بلکه با اين کارش من رو تحقير کرده و ارزشي براي آسايش و خواسته هاي نيروهاي تحت امرش قائل نيست. اما از جهت کم کاريها و بدخلقيهايي که قبلاً تو يگان داشتم قدري خيالم آسوده تر شد و احساس گناهم کم شد. با چنين رفتاري از سرگرد رفتر متقابل من مبني بر بي اعتنايي و تنبلي بهتر قابل توجيه بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قبلاً درباره زير آب زدن و زد و بندهاي شخصي پرسنل ادارات با همديگه که باعث ناديده گرفته شدن قوانين و استانداردهاي متعارف و حقوق ساير افراد مي شه و در عوض در عمل تنها منجر به اجرايي شدن خواسته هاي شخصي و بيربط کارمندان مي شه چيزهايي شنيده بودم ولي به اين وضوح باهاش برخورد نداشتم و لمسش نکرده بودم. آيا نمي شد از سرگرد پرسيد اگر به من مرخصي مي ده چرا لغو مي کنه و اگر قرار نبوده مرخصي برم پس چرا از اول با درخواستم موافقت کرده بود و اگر مرخصي من لغو شد چرا به بهيار مرخصي نداد؟ هيچ منطقي در اين رفتار مشاهده نمي شه و تنها به نظر مي رسه اقداماتي انجام شده که خود سرگرد هم حاضر نيست براشون توضيحي بده. طرز برخورد بهيار هم البته خيلي بيشتر از اين محل اشکاله. اون طوري سرگرد رو در مورد اين که چرا به من مرخصي داده بازخواست کرده بود که انگار موضوع يک مسأله شخصيه و حاضر نبود بپذيره به خاطر مدت توقف کمترش اولويت او بعد از من قرار مي گيره. اين موضوع براي او يک مسأله شخصي و يک درگيري که با شخص من داشت جلوه مي کرد نه يک عرف و قانون معمول اداري که در نحوه تخصيص مرخصي براي همه بايستي لحاظ بشه. اين نحوه تلقي شخصي از امورت اداري و قانوني رو زياد ديده ام. اگر يک کارمند به خاطر معذوريتهاي قانوني کار کسي رو طبق انتظارهاي او انجام نده اون مراجعه کننده از اون کارمند کينه شخصي به دل مي گيره. سؤل اينه که اين گره رو چطور مي شه گشود. شايد به قول دوستاني هنوز مفهوم قانون چندان نفوذي در اذهان افراد پيدا نکرده و افراد هنوز با همون مفهوم سنتي و بدوي روابط شخصي و گروهي کار مي کنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-2141519354470488102?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/2141519354470488102/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=2141519354470488102&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/2141519354470488102'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/2141519354470488102'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/11/12.html' title='سرباز وطن 12'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-4393799452866263095</id><published>2008-11-05T00:58:00.000+03:30</published><updated>2008-11-05T01:00:15.404+03:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 11</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هشدار: نوشته زير محتوي برخي اشارات پورنوگرافيکه. مطالعه اونو براي خوانندگان زير هيجده سال توصيه نمي کنم. در هر صورت مسؤوليت هرگونه پيامد مطالعه اش برعهده خود خواننده خواهد بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;يکي از شبهاي ماه رمضون طبق برنامه ام براي اون دوره، قرار بود تا سحر بيدار باشم. دو ساعتي بيشتر تا سحر نمونده بود و من پاي يکي از شيرهاي آب داخل محوطه يگان در حال شستن دستهام بودم. تو تاريکي و از پشت درختهاي گز صداي پايي اومد که نزديک مي شد. يکي از سربازهاي وظيفه مشهدي بود. از معدود بچه هايي بود که رابطه نزديکي باهاش داشتم. موقع خداحافظي گفت بيا بريم عقيدتي سياسي فيلم بذاريم نگاه کنيم. تو آسايشگاه سربازهاي اون قسمت مي خوابيد. دعوتش رو رد کردم و محض تعارف گفتم اگه مي خواد باهام به بهداري بياد. از بخت بد قبول کرد! در بين بقيه صحبتها به نظرم رسيد يکي از کاراي جالبي که مي شه انجام داد اينه که ببرم و کاندومهايي که تازه از هنگ رسيده بود بهش نشون بدم و راهنماش رو بخونيم. پرسيد: ميوه ايش رو براتون نمي فرستند؟ توضيح خواستم. گفت يه بار برنامه اي پيش اومده بود. دختره از طعم گيلاسش خوشش اومده بود. توضيح و تفصيلات ديگه اي هم اضافه کرد. من اون شب پيگيري بيشتري نکردم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعدها که شبها تو يگان بيکاري اذيتم مي کرد يکي از مناسبترين ايده ها به نظرم اين بود که همين داستان رو تداوم بيشتري بدم. محسن هم از اون دست آدمهايي بود که هميشه منتظر بهانه اي براي صحبت کردن بود. حتماً اگه اشاره اي بکنم، از اين که داستان رو مفصل تعريف کنه استقبال خواهد کرد. اين مي تونست از موارد استثنايي در محيط اطرافم باشه که امکان مناسبي رو براي کسب اطلاع در مورد تجربيات جنسي واقعي ديگران به دست مي داد. يه شب ديدم تو آسايشگاه روي تخت دراز کشيده و تلويزيون نگاه مي کنه. با همون نيت شوم وارد شدم و پاي تلويزيون نشستم! به خصوص که تو بهداري تلويزيون ندارم. وسط بقيه حرفها اشاره کردم که يه شب بايد بياد بهداري درباره آلبالو گيلاس صحبت کنيم. اول خيال کرد ازش خواسته ام درباره چگونگي درست کردن مشروب با مخلوط کردن دلستر و الکل طبي صحبت کنه. در اين زمينه هم گويا تجربيات زيادي داشته. برداشتش رو اصلاح کردم و گفتم داستان مفصلش رو يه شب ديگه بايد برام تعريف کنه. از رو تخت پايين پريد و براي اين که بتونه آرومتر صحبت کنه کنارم نشست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;يکي از پسرخاله هاش تو پذيرش هتلي در اطراف حرم کار مي کنه. بعضي وقتهام خود محسن در ساعات کاري نيمه شب به جاش کار مي کرده. يه روزي از طرف پسرخاله اش تماسي دريافت مي کنه که يه دختر فراري اومده و تقاضاي اتاق داره. قرار شده شب، بعد از رفتن مدير هتل برگرده. محسن هم سر و وضعش رو مرتب مي کنه و در هتل، به اتاقي که پسرخاله اش به مرجان داده بود مي ره. دختر گويا به خاطر اذيت و آزار برادرانش و بي اعتنايي پدرش از شهر خودشون فرار مي کنه و به مشهد مياد. محسن هم براش توضيح مي ده که چون اون تنهاست اتاق دادن بهش مشکل داره. منتهي حاضره بهش کمک کنه و شبها در فاصله اي که مدير هتل نيست اون مي تونه تو يه اتاق استراحت کنه. از قرار معلوم نگران اتفاقات وخيمي که ممکنه اون بيرون براي مرجان بيفته هم بوده. چند شب به اين منوال مي گذره و در اين مدت مثل يک نفر از اعضاي فاميل خودشون ازش حمايت مي کرده اند. روزها گويا براي غذا هم بهش پول مي داده اند. تا اين که بعد از چند شب در ادامه صحبتهاي ديگه محسن از مرجان مي خواد تا در ازاي کمکهايي که بهش کرده کاري براش انجام بده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;محسن بعد از زمينه چيني هايي با خنده و شوخي بهش گفته بود: ما اين قدر بهت کمک کرديم تو هم ما رو بهره مند کن. اون هم گفته بود: من نمي خوام خطايي بکنم. محسن گفته بود: نمي خواد خطايي بکني فقط کمي با هم بازي مي کنيم. و اطمينان بهش داده بود که دختر باقي خواهد موند. تعريف مي کرد که چه مانورهايي انجام مي داده و چه شرايطي بوجود آورده تا با شوخي و خنده و عليرغم پرهيز اوليه دختر، بعد از چند ساعت، اکراهش کمتر بشه. گاهي ازش مي خواستم وضعيت رو دقيقتر توضيح بده و محسن هم همون حالت مورد نظرش رو روي من اجرا مي کرد! خنده ام گرفته بود. بالاخره مرجان رام شده بود و محسن زنگ زده بود تا پسرخاله اش از داروخونه کاندوم بخره که جريان کاندوم ميوه اي اينجا شکل مي گيره. محسن وضعيتهاي مختلف جنسي رو که استفاده کرده بود توضيح مي داد و اين که در اين مدت چند بار خودشو خراب کرده و بعد از دوش گرفتن مجدداً برمي گشته. بعد هم نوبت پسرخاله بوده. از قرار معلوم محسن در اين زمينه تجربيات مکرري داشته. براي همين يه بار با لبخند ازش پرسيدم: با اين وضعيت چطور مي گي اگه بميري ناکام از دنيا رفته اي؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ظاهراً در همون روزهاي اول محسن از مرجان خواسته بود به خونه اش زنگ بزنه و به خانواده اشون خبر بده که از دست اونها فرار کرده و به مشهد اومده. و اين که قراره مدتي اينجا بمونه تا اونها توبه کار بشوند. در روزهاي بعد محسن به يکي از زنان خدمتکار هتل گفته بود که به خونه مرجان تو شهر خودشون زنگ بزنه و به خانواده اش خبر بده که او به هتل اونها اومده و اگه مي خواهند خودشون دنبالش بيان يا اين که اونها مرجان رو مي فرستند. محسن مي گفت وقتي به شهر خودش فرستاده اندش براش سوغاتي هم خريده بوده اند. در انتها هم اضافه کرد که مرجان گاهي از خونه اشون باهاش تماس مي گيره. و اين که مادرش به خاطر کمکي که به دخترش کرده ازش چند بار تشکر کرده. بيان طنزآميز و روان محسن در تعريف کردن داستانش خيلي برام جالب بود. کلي تفريح کرديم. البته خالي بندي ازش زياد سراغ داشتم و من الزاماً همه قسمتهاي داستانش رو باور نکردم اما از مجموعه شرايط اين طور برداشت کردم که کليات داستانش رو صادقانه گزارش کرده. اون شب درباره تجربيات ديگه اي هم صحبت کرد و گاهي وضعيت رو با اجراي نمايش تصوير مي کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;زياد رو اين داستان فکر کردم. يادم اومد زماني که جوونتر بودم موقعي که با گفتگوهايي درباره چنين موضوعاتي برخورد مي کردم نوعي احساس گناه و شرم داشتم اگر مي خواستم متوقف بشم يا در بحث شرکت کنم. در سالهاي بعد و در خوابگاههاي دانشجويي اون احساس گناه سنتي کمرنگتر شد اما در عوض احساس مي کردم طرز صحبت پسرا در اين مورد و رويکردشون نسبت به دخترها وقيحانه و نفرت انگيزه. اما اين بار اين طور نبود. آيا من عوض شده ام؟ اين که اين طور از چنين بحثهايي استقبال مي کنم و تشنه اشون هستم علامت اينه که من هم مريض هستم؟ اين بار البته فرقهايي با دفعات قبلي داشت. مثلاً برخلاف دفعات قبل صحبت رو خودم شروع کرده بودم و بيشتر از دفعات قبل مي دونستم در اين گفتگو دنبال چي هستم. در نهايت قانع نشدم که اتفاق بدي براي من افتاده. شايد برداشتهاي اون زمانم مناسب سن و وضعيت اون زمانم بوده و الزاماً اون برخوردهام هم غلط نبوده. ولي اين وسط چه اتفاقي افتاده که چنين تغييري در من بوجود اومده؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;نکته دوم قضاوت درباره کار محسن بود. به خصوص که در اواخر گفتگومون افسر وظيفه ديگه اي وارد آسايشگاه و بعد وارد بحثمون شد. اون قضاوت خودشو پنهان نکرد و گفت که محسن با اين کارش گناه بزرگي کرده. طبق ادعاي محسن گويا مرجان در نهايت از مجموعه اتفاقاتي که براش در مشهد رخ داده بود راضي بوده. محسن مي گفت همين قدر که مرجان رو در شهر رها نکرده تا در شرايط وحشيتري قرار بگيره لطف بزرگي بهش کرده. قطعاً براي مرجان شرايط ايده آلي نبوده ولي لابد نسبت به شرايطي که تو شهر خودشون داشته به طور موقت هم که شده وضعيت قابل تحملتري رو تجربه کرده. اون به احتمال زياد زماني که فرار مي کرده مي تونسته حدس بزنه خواه ناخواه در معرض چنين شرايطي قرار خواهد گرفت و با اين وجود نتونسته لااقل براي مدتي شرايط گذشته اشو ادامه بده. اين وضعيت رو کم و بيش مي شه با هر رابطه ديگه اي که بين زن و مرد برقرار مي شه تطابق داد. به اين معني که هر زني در رابطه با هر مردي الزاماً شرايط ايده آلي رو تجربه نمي کنه اما با رضايت دادن به سطحي حداقلي از خواسته هاش، وضعيتي که بهش تحميل شده رو تحمل مي کنه. خوب با در نظر داشتن واقعيتهاي زندگي و با چنين مقايسه اي، چطور مي شه درباره کار محسن قضاوت کرد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اکراه اوليه مرجان و تلاش زياد محسن براي راضي کردنش هم يادآور داستانهاي ديگه اي بود. به خصوص که محسن ادعا مي کرد عليرغم وفاداري به اصل معظم بکارت، مرجان در نهايت به رضايت جنسي و ارگاسم رسيده بود. اگر قرار بود به رضايت برسه پس چرا اول اکراه داشت؟ در اين اکراه نکاتي که مورد دغدغه مرجان بوده چي بوده؟ شايد قيدهاي ديني و باورهاي اجتماعي هم مدنظرش بوده. اگر اينها رو حذف کنيم رفتارش چطور مي شد؟ و کلي تر از اينها اين که اصولاً زنان فارغ از ادعاهاي نظريه پردازانه و تظاهرهاي روشنفکرانه واقعاً درباره سکس چي فکر مي کنند و در عمل آيا شرايطي وجود داره که اونها به طور اوليه خواهانش باشند؟ البته در اين داستان هرچند محسن مرجان رو انتخاب کرده بود اما مرجان محسن رو انتخاب نکرده بود و اون اکراه اوليه رو اين طور مي شه توضيح داد. هرچند همين عدم انتخاب باز هم در نهايت از کليت سؤال ما خارج نمي شه. ولي نمونه هاي ديگه اي هم سراغ داشتم که عليرغم انتخاب دوجانبه باز هم نوعي اکراه و کندي و ترديد در زن ديده مي شد. شايد زنان اصولاً هر رفتار و گرايش جنسي که دارند از مردان ياد مي گيرند يا براي خوشامد مردان بهش تن مي دهند و همراهي مي کنند. سکس براي زنان احساسي است ناشناخته که مردان بهشون معرفي مي کنند. حداقل براي دفعه اول. معناش هم براي زنان اينه که شاهد رفتار مردان با بدن خودشون باشند و اگر لذتي مي برند از مشاهده اين رفتار و حالات مردانه. اگر هم ابتکاري داشته باشند براي همراهي مرد و تداوم رفتارشه. اين طوره؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-4393799452866263095?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/4393799452866263095/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=4393799452866263095&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4393799452866263095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4393799452866263095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/11/11.html' title='سرباز وطن 11'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3883985522939546503</id><published>2008-11-04T01:38:00.000+03:30</published><updated>2008-11-04T01:40:13.875+03:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 10</title><content type='html'>گفته بودن تو بازار و روبروي بانک رفاه. بانک رفاه اون طرف خيابونه پس بايد شعبه قوامين همين دور و برها باشه. بر مي گردم و شيشه هاي مغازه ها رو مرور مي کنم. چند قدم بايد به عقب برگردم و از پله ها بالا برم. فيش حقوقي تيرماه رو از کيفم درميارم و ميذارم رو پيشخوان. مي گم مي خوام افتتاح حساب کنم. مرد ميانسال اون طرف ميز فيش رو ورانداز مي کنه و مي گه با اين نمي تونيم افتتاح حساب کنيم. الان مهرماهه و شما بايد حداقل فيش حقوقي شهريور ماه رو بياريد. توضيح مي دم که همين فيش هم اوائل شهريور ماه به دستم رسيده. قبل از اين تو مشهد هم برام افتتاح حساب نکرده بودند و گفته بودند بايد از يگان محل خدمتت معرفينامه بياري! مرد کارمند اظهار اميدواري مي کنه تو همين ده روز باقي مونده از مهرماه فيش شهريور به دستت خواهد رسيد و اونوقت مي توني افتتاح حساب کني و حقوقت رو برداري. غر مي زنم که الان شش ماهه که دارم خدمت مي کنم اما در اين مدت يک قرون حقوق هم دريافت نکرده ام. بيرون ميام و گوشي همرام رو درميارم. به خونه زنگ مي زنم و اطلاع مي دم اگه بخوام قسط امور دانشجويي دانشگاه رو بپردازم و قرار باشه به اين زوديها حقوقي دريافت نکنم با مجموعه پولي که تو کيف و حسابم دارم نمي تونم هزينه برگشتن به مشهد رو بپردازم. قرار مي شه طي روزهاي آينده مبلغي رو به حسابم واريز کنند. در حالي که جلوي يک مغازه تعطيل نشسته ام و پشت تلفن دارم شماره حسابم رو تکرار مي کنم، يه سرباز وظيفه از يگان خودمون بالا سرم مي رسه و مي ايسته. با خودم مي گم اينجا هم دست از سرمون برنمي دارن. حرفم تموم مي شه و قطع مي کنم. سرم رو بالا ميارم و مي گم چي شده؟ جواب مي ده: سلام جناب! بلند مي شم و دست مي دم و جواب سلامش رو مي دم. سؤال رو تکرار مي کنم. مي گه: براي دريافت حقوق ازم کارت شناسايي خواسته اند و من ندارم. بيا برام وساطت کن و شهادت بده که تو يگان ماده کاريز هستم. خنده ام مي گيره که بابا وضع من از تو خرابتره و براي من اصلاً افتتاح حساب نمي کنند. خداحافظي مي کنيم و سراغ بانک تجارت مي رم تا قسط پنجم رو بپردازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيشتر از هميشه براي سوار شدن به ماشيني که من رو به نهبندان ببره جلوي يگان و کنار جاده منتظر مونده ام. نسبت به ماههاي قبل ولي هوا خنک تره و امروز غبارآلود هم هست. آزار خورشيد زياد نيست و بچه هاي روستا رو که جلوي مدرسه اشون جمع شده اند تماشا مي کنم. خوشبختانه در مدت توقف اخيرم اصلاً طوفان شن اتفاق نيفتاده. گويا فصلش تموم شده. خنک شدن هوا اما باعث شده مگسها که تو گرماي تابستان اصلاً ديده نمي شدند به وفور تکثير کنند و غوغايي به پا کرده اند. اتوبوسي از راه مي رسه و از در وسط سوار مي شم. به سمت عقب اتوبوس مي رم و روي يه صندلي خالي مي شينم. تلويزيونها دارند يه فيلم تکراري رو پخش مي کنند. اونطرف و بغل من يه نوجوان بلوچ خودشو رو دو تا صندلي خالي رها کرده. بالاتنه اش رو يه صندليه و پايين تنه اش رو صندلي کناري. از موبايلش گويا داره به چيزي گوش مي ده. ريشهاي بلندي داره. روي صندلي جلوييش يه پيرمرد بلوچ نشسته که اون هم به سبک سنيها ريش بلندي داره و سبيلش رو کوتاه کرده. منديل بزرگ سفيدرنگي به سر بسته و داره با يه نفر ديگه که روي صندلي جلوي من نشسته صحبت مي کنه. يکي از ديدني ترين چيزها در اين منطقه قيافه هاي همين پيرمردهاست. براي من خيلي جالبه. پيشاني بلندي داره و در چهره اش نوعي آرامش و روحانيت احساس مي شه. اگه تو هند بود مي تونست استاد بزرگ يکي از فرقه هاي صوفي باشه. گاهي به تلويزيون نگاه مي کنم و گاهي به قيافه پيرمرد. نوجوان بغل دستيم که حالا خودشو جمع و جور کرده سر صحبت رو باز مي کنه. مي پرسه: سربازي؟ جوابش رو مي دم. مي گه: فکر مي کردم فقط از ما زياد مي گيرند. جواب مي دم معمولاً اتوبوسها تا نهبندان پونصد تومن مي گيرند ولي اين بيشتر گرفت. مي پرسم: از سفيدآبه سوار شدي؟ حدسم رو تأييد مي کنه. از اون هم تا نهبندان هزار تومن گرفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداي اذون ظهر بلند مي شه. بايد تا الان مي تونستم ماشيني سوار بشم. به اين ترتيب ممکنه به ناهار يگان نرسم. از بدشانسي ما امروز محل انتظار مسافرين زاهدان در حاشيه نهبندان در مجاورت محل اجراي کارهاي راهسازيه. کاميونها مدام خاک خالي مي کنند و يک گريدر مدام روي خاکها عقب جلو مي ره. وسط بلوار روي جدول و تو سايه يه علامت جاده اي مي شينم تا از گرد و خاک بهره کمتري داشته باشم. يک وانت تويوتاي سفيدرنگ کهنه براي يک مسافر محلي که کمي اونطرفتر ايستاده، کند مي کنه اما ازش رد مي شه. راننده ميانسال با شک و ترديد به من نگاه مي کنه. ظاهرم شبيه محليها نيست. داد مي زنم ماده کاريز! کمي جلوتر مي ايسته. تو يگان چند ماه قبل افسرها بهم توصيه کرده بودند سوار ماشينهاي سوختي نشم. موقعي که مي رم تا سوار بشم پشت وانت رو نگاه مي کنم. فقط دو تا کپسول گاز داره و اثري از بونکه هاي سوخت يا آلودگي ناشي از اونها نيست. سوار مي شم و تشکر مي کنم. راه مي افته. مي پرسه سرباز وظيفه اي يا درجه دار؟ لباس شخصي دارم اما چون مي دونه اگه محلي نيستم پس لابد به يگان رفت و آمد دارم اين طور حدس زده. جواب مي دم: افسرم. لبخند مي زنه و مي گه: نه، جووني. مي گم: تحصيل کرده ام؛ پزشکم. مبادا زهره ترک بشه زودتر توضيح مي دم که: اما نيروي وظيفه ام و براي خدمت سربازي اينجا هستم. کمي فکر مي کنه و براي اطمينان مي گه: آها پس جزو نيروي کادر رسمي نيستي. خودش اهل ماده کاريزه و از اهليت من مي پرسه. چند کيلومتري دور شده ايم و به يک روستا مي رسيم. مي گه اگه نونوايي باز باشه نون بگيريم و بنزين هم بزنيم. به علامت تأييد چيزي نمي گم. به طرف نونوايي که با يک پارچه نوشته مشخص شده و از جاده فاصله داره نگاه مي کنه و مي گه: مثل اين که تعطيله. به طرف مقابل و داخل پمپ بنزين مي پيچه. پياده مي شه و از من مي خواد به جلو خم بشم. پشتي صندلي رو جلو مي کشه و يک بونکه چهل ليتري از اون پشت بيرون مياره. بنزينش مي کنه، پشت ماشين مي ذاره و با يه شقه پارچه محکم مي بندتش. راه مي افتيم. دوباره به سمت نونوايي نگاه مي کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر نوجوان بلوچ با ريشهاي بلندي که داره مي گه متولد شصت و نهه. لبخند مي زنم و مي گم: من از تو ده سال بزرگترم. حدود بيست سي درصد صحبتهاش رو نمي فهمم. شايد به خاطر اين که آروم صحبت مي کنه و صداي موتور اتوبوس و تلويزيون مزاحمند. شايد هم به خاطر لهجه اشه. تو سن سربازيه و از اول دبيرستان ترک تحصيل کرده. درباره سربازي ازش مي پرسم. جواب مي ده بعيده که سربازي بره. درباره تشکيل و تبليغ و تعليم و چندتا ديگه از اين مصدرهاي ثلاثي مزيد عربي صحبت مي کنه. مي پرسم: شايد چون طلبه سني هستي از سربازي معاف هستي؟ مي گه طلبه نيست و تنها اخيراً چهل روزي براي تشکيل به زاهدان رفته بوده. تو سفيدآبه گويا چيزي تحت عنوان مرکز تبليغ هست که به اونجا رفت و آمد داره. مي گه بعد از ترک تحصيل تو يه مغازه تو سفيدآبه کار مي کرده و به قول خودش طبق اقتضاي جوونيش چشمش دنبال ناموس مردم بوده. تا اين که گويا اخيراً با تبليغ آشنا مي شه و متحول مي شه. درباره اين صحبت مي کرد که ما که به اين دنيا اومده ايم بايد بدونيم خدا براي چي ما رو آورده و اين که دوباره پيش خودش برمي گرديم. همه دور و بريهاي ما يکي يکي مي ميرند و من هم منتظرم تا کي منو پيش خودش ببره. ياد آرمانگراييهاي دوران نوجواني خودم افتادم و پيش خودم گفتم: پسر جون! چقدر عجله داري! خدا هنوز خيلي باهات تو اين دنيا کار داره. گفت که سفيدابه جمعيت زيادي داره ولي براي نماز جماعت جمعيت خيلي کمي حاضر مي شوند. در خونه ها مي ريم و از مردم مي خواهيم که در نماز شرکت کنند. ما نبايد از خدا غافل باشيم و مثل پيامبر بايد ديگران رو به سمت خدا دعوت کنيم. در همون حال يه تسبيح دونه ريز تو دستش جابجا مي کرد. ريش بلند داشتن سنته و پيامبر گفته هرکس سنت رو حفظ کنه ثواب صد شهيد بهش داده مي شه. الان تو آمريکا وضع خيلي خرابه. بي ناموسيه و کسي به خدا توجه نداره. ما بايد اونها رو با خدا و اسلام آشنا کنيم. هر چه مي گذشت بيشتر احساس مي کردم چقدر داره شبيه طالبان و القاعده مي شه. گفت: زاهدان مرکز تبليغ اهل تسننه و از کردستان هم اونجا ميان. ممکنه چند وقت ديگه از طريق زاهدان به پاکستان برم. گفتم: گذرنامه داري؟ گفت: لازم نيست. کم کم احساس مي کردم من رو هم به عنوان هدف تبليغ خودش مي بينه. به نهبندان که رسيديم دستم رو براي مصافحه دراز کردم و گفتم: خوشحال شدم، موفق باشي. لبخند زد، با دو دستش دستم رو نگه داشت و چيزي در مورد اين که خدا تو رو ببخشه گفت. لابد روش خداحافظي اونها اين جوريه. از اتوبوس پياده شدم. به طرف شهر که مي رفتم با خودم فکر مي کردم: و اين طور مي شه که يک اسلاميست بنيادگرا متولد مي شه. ولي کجاي کار مشکل داره؟ اگر کسي بود که الان به جاي اين حرفها، اونو به ادامه تحصيل دعوت کنه هم براي خودش و هم براي آدمهاي دور و برش خيلي بهتر بود. يک آدم عادي و معمولي بودن و زندگي عادي و مناسب انساني داشتن مقدم بر اين آرمان پردازيهاست. براي کسي که هنوز هيچ درباره خودش و درباره دنيايي که درش هست نمي دونه و اونو لمس و تجربه نکرده چنين تبليغات و تعليمات و تشکيلاتي بيشتر حکم سم رو داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بازار قدري هم خريد مي کنم. يه دوهزار تومني و چند اسکناس خوردتر تو کيفم مونده. به طرز خطرناکي پول کميه. دوباره سراغ عابربانک سپه ميرم. مي نويسه مبلغ درخواستي را به صورت مضربي از بيست هزار ريال درج کنيد. مي نويسم بيست هزار و دکمه سبزرنگ ثبت رو فشار مي دم. يه اسکناس بيرون مياد و مبلغ باقي مانده هم بيست هزار ريال نمايش داده مي شه. با خودم مي گم اين وضع از برکت اعتماد کردن به حقوقيه که نظام متعهد شده بوده بپردازه. از دست سازماني که در مدت سربازي ناگزير زير عنوانش قرار گرفته ام شاکي هستم. ياد روزهاي اولي ميفتم که به يگان وارد شده بودم. بهداري وضع خوبي نداشت و تو آسايشگاه ادوات استراحت مي کردم. اتفاقاً اون روزهاي اول علاوه بر گرماي هوا، گرد و خاک هم زياد بود. من هم که تازه وارد بودم و اصلاً با شرايط آشنايي نداشتم. براي اولين بار قرار بود جايي غير از شهر و با شرايط صحرايي زندگي کنم. وضع همه چيز به هم ريخته بود. براي سامان دادن وضع بهداري يک سري وسايل رو با هماهنگي پزشکيار ليست کرديم تا از انبار تحويل بگيريم. انباردار محترم با خونسردي گفت که موقع تسويه بچه هاست و تا زمان تموم شدن تسويه، وسيله جديد به کسي تحويل نمي ده. پزشکيار چونه مي زد اما درجه دار انباردار هم مهملات جديدي سرهم مي کرد و تحويل مي داد. بيرون زدم و تصميم گرفتم ديگه هيچ وقت براي تحويل گرفتن هيچ وسيله اي به اونجا برنگردم. با خودم گفتم چقدر سخته اختيار آسايش و زندگيت گرفتار اراده چنين موجوداتي بشه. قرار گذاشتم هيچ وقت هيچ انتظاري از سازمان نداشته باشم و حتي الامکان خودکفا زندگي کنم. کولر هم که خراب شد يا اومدند چند بار عوضش کردند، به کارشون هيچ کاري نداشتم. خودشون مي بريدند و خودشونم مي دوختند. اين بار که قرارم رو فراموش کرده بودم دوباره اين طور تو مضيقه افتاده بودم. براي برگشتن به يگان کنار جاده ايستاده ام. يک پيرمرد ژوليده از پارک اون طرف جاده به اين طرف مياد. از فاصله چند متري دستش به علامت گدايي درازه. فقط به اميد من يک نفر اين طرف اومده بود. هميشه اينجا مي بينمش. نزديک که اومد به کف دستش نگاه کردم. يه سکه پنجاه تومني بود. لبخند زدم و پرسيدم: چقدر مي خواي؟ گفت: هر چقدر که بدي. يه سکه از جيبم در آوردم و کف دستش گذاشتم. پرسيد: سربازي؟ و صحبت رو ادامه داد. اول قدري معقول صحبت مي کرد ولي بعد واضحاً بي ربط حرف مي زد و از پيش خودش چيزهايي به هم مي بافت. با خودم مي گم پيرمرد بيچاره لابد از تنهايي بيش از حد اين جوري شده. آخر سر خداحافظي کرد و رفت. بعدتر که وسط بلوار روي جدول نشسته بودم دوباره ظاهر شد. يه بطري آب معدني مچاله شده که قدري آب توش بود دستش بود. درش رو شل کرد و براي آب دادن به کاج وسط بلوار، اونو واژگونه پاي درخت گذاشت و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد ميانسالي راننده وانت تويوتاي رنگ و رو رفته است. ولي ظاهرش شکسته است و سر و صورتش سفيد شده. برخلاف انتظاري که از روستاييها دارم ساکت نمي مونه و هروقت چيزي به ذهنش مي رسه ابرازش مي کنه. من هم راحتم تا سؤالهامو بپرسم. وقتي مي فهمه پزشکم مي گه: شما رو که بايد تو شهر نگه مي داشتند. توضيح مي دم که تو يگان تو بهداري هستم. مي گه: پس خوبه براي کمين شما رو نمي برند. مي گم: هر ماه سه چهار روز مي ريم. از حقوقم مي پرسه. داستان اين رو که تو اين شش ماه هنوز حقوقي نگرفته ام تعريف مي کنم و اين که الان دارم دست خالي برمي گردم. مي گه: جناب! زندگي خيلي سخت شده. هرچي بخواي بخري قيمتش چند برابر شده. ولي هيچ چيز هم نباشه نون باشه باز زندگي مشکل نيست. ولي نه آرد پيدا مي شه و نه نون. تو روستا سهميه آرد داريم ولي نمي دن. مي پرسم: چرا از نهبندان نون نمي گيريد؟ مي گه: سه چهار تا نونوايي هست که همه شون اينقدر شلوغ هستند که نون به کسي نمي رسه. ادامه مي ده: الان که به خونه مي رم نه آردي داريم و نه نون. اين وضع با چند سر عائله خيلي سخته. مي پرسم: تو ماده کاريز کشاورزي نيست؟ مي گه: آب شوره و خاک شوره. محصول نمي ده. باز مي پرسم: سهام عدالت بهتون نداده اند؟ مي گه فرمهاشو پر کرده ايم ولي فعلاً چيزي بهمون نداده اند. از خانه بهداشت و اين که آيا پزشکي به روستاشون رفت و آمد داره مي پرسم. باز به خاطر اين امکانات خدا رو شکر مي کنه و مي گه: خوبه که الان ديگه همه جا آب و برق دارند. به ماده کاريز نزديک مي شيم. مي دونم که مردم محلي دل خوشي از نيروهاي نظامي دولتي ندارند. بهش مي گم از هر جا خواستيد وارد روستا بشيد من کنار جاده پياده مي شم. مي گه: شما رو مي رسونم. يکي از دوهزار تومني ها رو در ميارم و مي خوام بهش بدم. مي گه: جناب! پول در نياريد. شما به خاطر ما از شهرتون به اينجا اومده ايد. ما نمي تونيم از شما پول بگيريم. بيشتر اصرار مي کنم. قبول نمي کنه و مي گه: اگر پول نياز داريد از خونه براتون مي تونم بيارم. يادم مي افته که بهش گفته بودم دست خالي دارم برمي گردم. ادامه مي ده: ما از هميم. با اونا فرق داريم. هر وقت نيازي داشتيد تو روستا در خدمتيم. ناگزير بدون اين که بهش پولي بدم تشکر مي کنم و پياده مي شم. هنوز پنجاه متري با نگهباني فاصله داريم. اون دور مي زنه و مي ره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار جاده به سمت نگهباني قدم برمي دارم و به حرفاي اون مرد فکر مي کنم. جلو در که مي رسم جنب و جوشي در داخل يگان و بين نگهبانها شروع مي شه. حدس مي زنم آدم مهمي داره نزديک مي شه. برمي گردم و يه لندکروز پلنگي رو مي بينم که داره نزديک مي شه. کنار راننده، جانشين فرمانده يگان نشسته. با لبخند و حرکت دست بهم تعارف مي کنه که بيا و از ورودي ماشينها برو داخل. لبخند مي زنم و به علامت تشکر سرم رو تکون مي دم. از داخل يگان، دژبان مي پره و يه لنگه در رو باز مي کنه. من هم مي دوم و لنگه ديگه رو باز مي کنم. کنار مي ايستم تا لندکروز وارد بشه. از کنارم که مي گذرند جناب سروان با همون لبخند هميشگي و بالا آوردن دست تشکر مي کنه. شخصيت خاص و جالبي داره. زودتر به آشپزخونه سر مي زنم تا ببينم چيزي مونده يا نه. ظرفم رو از بهداري برمي دارم و غذا مي گيرم. تو بهداري هنوز حرفهاي مرد تو گوشم صدا مي ده؛ شما به خاطر ما از شهرتون به اينجا اومده ايد، ما نمي تونيم از شما پول بگيريم. خودم جواب مي دم: ولي من که داخل يگان بوده ام و هيچ وقت هيچ کاري براي هيچ کدوم از آدماي روستا انجام نداده ام. اين روستاييها چرا اين جوري مي کنند؟ دستهام براي باز کردن قفل کمدها مي لرزند. يادم مياد گفته بود: الان که به خونه مي رم نه آردي داريم و نه نون، اين وضع با چند سر عائله خيلي سخته. به ظرف غذام نگاه مي کنم و از خودم مي پرسم: خواهم تونست اينها رو بخورم؟ برگه رسيد قسط پرداخت شده رو با قسط هاي پرداخت شده قبلي سنجاق مي کنم. مواظبم قطره اشکم روي کاغذها نيفته. روي لبه تخت مي شينم و به زمين چشم مي دوزم. آيا مي تونم تصور کنم زماني تو خونه حتي نون براي خوردن نداشته باشيم؟ نمي تونم بشينم. بلند مي شم و تو اتاق چرخ مي زنم. دستها را باز در شبهاي سرد.. ها کنيد اي کودکان دوره گرد. مژدگاني اي خيابان خوابها.. مي رسد ته مانده بشقابها. پرده پنجره اتاق رو کنار مي زنم و به روستاي اون طرف جاده نگاه مي کنم. ياد جمله اي از ابوذر مي افتم که در برابر ظلم و ثروت اندوزي عثمان مي گفت: متعجبم از مردمي که در خانه ناني براي خوردن ندارند ولي براي گرفتن حق خود شمشير از نيام نمي کشند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3883985522939546503?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3883985522939546503/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3883985522939546503&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3883985522939546503'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3883985522939546503'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/11/10.html' title='سرباز وطن 10'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-5175069490987020120</id><published>2008-11-03T20:35:00.000+03:30</published><updated>2008-11-03T20:40:22.067+03:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 9</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بعد از مدتها براي اولين باره که براي نماز جماعت ظهر و عصر به نمازخونه يگان مي رم. رئيس حفاظت اطلاعات که يک ستوان يکم جوونه در صف اول نشسته و با دست اشاره مي کنه تا برم جلو و کنارش بشينم. يکي از دلايلي که اون روز در نماز جماعت شرکت مي کردم اميد به اين بود که بتونم ايشون رو ببينم. نماز که تموم شد موقع خروج سر صحبت رو باهاش باز کردم. اون روز به من اطلاع داده بودند به دستور فرمانده بايستي براي يک مأموريت کمين چهار روزه خودم رو آماده کنم. از قبل مي دونستم و با سؤال از بچه هاي درجه دار، مطمئن شدم آمبولانس آماده نيست. مي دونستم اگه بخوام مي تونم براي نرفتن مقاومت کنم. البته جناب سرگرد در کمين قبلي اشاراتي کرده بود که در موارد بعدي بدون آمبولانس خواهيم اومد و دکتر رو هم با ماشين خودم خواهم آورد. شکي نداشتم که نسبت به من با لطف و احترام صحبت مي کنه اما يک سويه هاي مشخص فرصت طلبي هم در حرفش وجود داشت. همون شب و موقع استراحت در کمين کويري براي رئيس حفاظت مراتب نارضايتي خودم رو از حرف فرمانده ابراز کرده بودم و گفته بودم که بهداري کل دستور داده پزشک تنها با آمبولانس در مأموريتها شرکت کنه. مي خواستم زودتر اين مطلب رو ابراز کنم تا جناب سرگرد وقتي در مأموريت بعدي با اعتراض من مواجه شد غافلگير نشده باشه. اما گويا ابراز نارضايتي اون شب جدي گرفته نشد. اون روز موقع خروج از نمازخونه مطلب رو با رئيس حفاظت در ميان گذاشتم و اين که شک دارم اگر آمبولانس نياد من بتونم در مأموريت شرکت کنم. کارکرد اصلي حفاظت اطلاعات نظارت بر صحت عملکرد سلسله مراتب فرماندهي يگانه و از لحاظ نظري قدرت مؤاخذه فرمانده رو در موارد عدم رعايت مقرارت داراست. اما در اين مورد خود جناب سروان هم در اين موضوع خاص ذينفع بود چون جزو نيروهايي بود که قرار بود در مأموريت شرکت داشته باشه. البته دغدغه من رو تأييد کرد و گفت که هميشه در گزارشهاش براي رده هاي بالاتر در مواردي که آمبولانس يا تيم پزشکي مجهز همراه نباشه مراتب رو منعکس مي کنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از قبل و حدود يه ماه پيش موضوع رو در يکي از تماسهايي که با بهداري مرکز داشتم مطرح کرده بودم. پزشک اونجا مراتب حمايت کامل خودش رو اظهار کرده بود و گفته بود فرماندهان طبق قوانين موظفند براي استفاده از پزشکان در مأموريتها حتماً آمبولانس با تجهيزات کامل همراه داشته باشند. اضافه کرده بود در صورت نياز هر وقت لازم باشه با بهداري مرکز تماس بگيرم تا خودشون موضوع رو پيگيري کنند. آقاي دکتر چنان با هيجان صحبت کرده بود که گويا مسأله مربوط به اعاده حيثيت پزشکان در برابر نظاميان ارشده و به هيچ وجه نبايد در اين زمينه کوتاه اومد. حالا مثل اين که وقتش بود دوباره با بهداري هنگ تماس بگيرم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;شرايط کمين کويري البته سخت تر از شرايط داخل يگانه. اما به خصوص با خنکتر شدن هوا و تجربياتي که در اين مدت در دو مأموريت قبلي و در يگان کسب کرده بودم شرايط کمين برام بسيار راحت تر و قابل تحملتر به نظر مي رسيد. حتي وقتي ازم خواسته بودند آماده بشم، پتوها و ظروف و کوله ديگرامدادي خودم رو آماده کرده بودم. حتي پيش از اينها و از هفته قبل با خودم فکر مي کردم چه خوب مي شه زودتر براي کمين بريم و چند روزي از اين شرايط تکراري داخل بهداري و يگان بيرون بياييم. به اين ترتيب نيروهاي درجه دار و افسر جديدي رو که تازه به يگانمون اومده بودند و در مأموريتهاي قبلي نبودند هم بهتر مي شناختم و چند روز ديگه اين فرصت رو داشتم که تجربه زندگي در همراهي نزديک با چند مرد بلندپايه نظامي رو داشته باشم. براساس چنين شرايطي اونقدرها برام رفتن يا نرفتن به کمين تفاوتي نداشت و مردد مونده بودم. اما اولين دليلي که براي نپذيرفتن اين شرايط به ذهنم خطور کرد اين بود که اگر احياناً اتفاقي بيفته و به خاطر نبودن آمبولانس مشکلي پيش بياد، عليرغم اين که پيش از اين بهداري مرکز توصيه کرده بوده بدون آمبولانس مأموريتي شرکت نکنم، ممکنه در نهايت از نظر قانوني براي خودم هم دردسري بوجود بياره. بيشتر که فکر مي کردم دلايل جديدتري هم به ذهنم مي رسيد. آمبولانس مدتها بود که خراب بود و سرگرد از قرار معلوم کاري براي تعميرش انجام نداده بود. اين بي اعتنايي براي تعمير آمبولانس و در عين حال انتظار او براي اين که با يک لندکروز در مأموريت شرکت کنم برام توهين کننده به نظر مي رسيد و اين که او داره فقط به شرايط خودش فکر مي کنه و اهميتي براي الزامات و دغدغه هاي کار پزشکي قائل نيست. دلايل شخصي هم کم کم ظاهر شدند. خواسته ها و شرايط من داره ناديده گرفته مي شه. آيا باز هم تصميم دارم سکوت کنم؟ پس من آدم ناتواني هستم و در هر شرايطي منفعل باقي مي مونم. ادعاهاي بزرگي دارم اما در عمل بي عرضه و ترسويم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از نمازخونه به بهداري برگشتم. ابتدا ترديد داشتم موضوع رو از سطح يگان خودمون خارج کنم و به سطح هنگ بيرجند بکشونم. بعد از مدتي فکر کردن به اين نتيجه رسيدم که بهتره موضوع رو با بهداري مرکز در ميون بذارم. وسط صحبتهام پرسيدم اگر بخواهند من رو بدون آمبولانس بفرستند چنانچه مقاومت کنم سرپيچي از دستور محسوب نخواهد شد. آقاي دکتر جواب داد اين موضوع که پزشکان بايستي با آمبولانس در مأموريتها حاضر شوند يک دستورالعمله که به امضاي فرمانده هنگ رسيده و به همه فرماندهان يگانها ابلاغ شده. سرگرد اگر بخواد تو رو بدون آمبولانس براي مأموريت اعزام کنه خودش از دستور سرپيچي کرده نه تو. تازه ناهار خورده بودم که يکي از درجه داران اطلاع داد که وسايلم رو جمع کنم و با وضع آماده بيرون بيام. نمي دونستم صحبتهاي اون روز ظهر رو رئيس حفاظت به فرمانده منعکس کرده يا نه و نتيجه چه شده. پيشش رفتم. گفت که سرگرد گفته دکتر رو با خودمون مي بريم. حدسم درست بود. رئيس حفاظت در برابر سرگرد که از او مسنتر و ارشدتر بود کار زيادي نمي تونست انجام بده. من گفتم با بهداري مرکز تماس گرفته ام و اونها چه گفته اند. جناب سروان پيشنهاد کرد دوباره با بهداري تماس بگيرم و کسب تکليف کنم و اگر لازم باشه خودشون با سرگرد صحبت کنند. او اضافه کرد که چند نفر از نيروهاي يگان که در زمينه امداد و نجات آموزش ديده اند به تازگي به يگان برگشته اند و مي شه از اونها به جاي پزشک استفاده کرد. تلفن خط امين رو از رو ميزش برداشت و جلوم گذاشت. اين بار با دکتر رده بالاتري صحبت کردم که رئيس بهداري هنگ بود. لحن ملايم و صداي آرامش رو از روزهاي قبلي که باهاش صحبت کرده بودم مي شناختم. امروز لحنش تندتر بود. گفت که سرگرد مگه نمي دونه چطور با يک پزشک برخورد کنه؟ شماره خط امين فرمانده رو بهش دادم تا خودش باهاش صحبت کنه. بعد از اين که مطمئن شدم تماس گرفته شده، به بهداري برگشتم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از شناختهاي قبلي که از سرگرد داشتم حدس زدم در صورت لزوم نتيجه مکالمه رو صادقانه گزارش نخواهد کرد. از داخل بهداري دوباره با هنگ تماس گرفتم تا از نتيجه صحبتها آگاه بشم. دکتر گفت قرار شده اگر امدادگري در يگان حضور داشته باشه اونها به جاي تو اعزام شوند. من گفتم نيروهاي تازه آموزش ديده اي در مأموريت اخير شرکت دارند. او جواب داد اسامي اونها رو به دست بيار و به فرماندهت بده. يکيشونو از قبل مي شناختم. يه افسر تازه وارد خوش برخورد بود. تو محوطه ديدمش و در حضور چند افسر ديگه براش توضيح دادم چون آمبولانس آماده نيست من نمي تونم تو مأموريت شرکت کنم. اسامي ساير نيروهايي که در دوره امداد و نجات شرکت داشته اند و نيز موارد آموزشي و مدتش رو پرسيدم. او هرچند گفت آموزش چنداني نديده اند ولي اعلام آمادگي کرد يک سري وسايل ابتدايي لازم رو بياد و از بهداري تحويل بگيره. دقايقي از تحويل وسايل گذشته بود که دوباره به بهداري برگشت و گفت که سرگرد خواسته که پيشش برم. نقطه اوج داستان نزديک بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;هميشه با احترام با من روبرو شده بود ولي تنديهاش رو هم ديده بودم. نمي دونستم فرمانده اين بار چطور برخورد خواهد کرد. وارد محوطه که شدم ديدم چهار تا لندکروز جلو فرماندهي بغل هم ايستاده اند و نيروها هم کنار ماشينها جمعند و منتظر مانده اند تا سرگرد از اتاقش بيرون بياد. همه شون هم علي القاعده از قضيه اي که در ارتباط با اومدن من به مأموريت پيش اومده بود خبر داشتند. من با همون وضع هميشگي و با دمپايي از برابرشون گذشتم و به طرف ساختمان فرماندهي رفتم. لندکروز دوکابين اختصاصي سرگرد جلو خروجي پارک بود. سرگرد جلو در اتاقش خم شده بود و داشت پوتينهاش رو که طرح متفاوتي نسبت به ساير نيروها داشت پاش مي کرد. هم رو ديديم ولي منتظر شدم تا من رو بخواد. داخل رفتم. شايد به خاطر اين که تازه از خواب بيدار شده بود چشمهاش قرمز بود. قيافه اش جدي و قدري عصبي نشون مي داد. اين طور شروع کرد که از صبح چند نفر رو واسطه کرده اي تا حرفت رو بزني. فرمانده تو منم و بايد از اول پيش خودم ميومدي. پيش خودم اين طور جواب دادم که مطمئن بودم خواسته ام رو جدي نخواهيد گرفت و در نهايت مجبور بودم همه اين مراحل رو طي کنم. گفت من تا اين لحظه هواتو داشته ام و به عنوان همشهري انتظار چنين رفتاري ازت نداشتم. به خاطر تو يه لندکروز دو کابين آورده ام تا با خودم باشي و حالا تو مي گي نمي خواي بياي. بعد مي خواست درباره مکالمه اش با دکتر هنگ صحبت کنه. به نظر مي رسيد مي خواد اين طور وانمود کنه که دکتر هم قبول کرده که براي اين مأموريت برم چون نيروي امدادگر ديگه اي نيست. اما مطمئن نبود چي مي خواد بگه و در نهايت از خودم پرسيد که دکتر بهت چي گفت. من هم گفته هاش رو گزارش دادم و اسامي، مواد آموزشي و مدت آموزش افراد دوره ديده يگان رو براش خوندم. اضافه کردم که شأن و شخصيت من به عنوان پزشک اجازه نمي ده که با لندکروز بيام و اومدن من بدون آمبولانس فايده اي نداره و مثل اينه که يه نظامي رو بدون اسلحه به ميدون جنگ بفرستند. مشخص بود که از دستم دلخوره و در نهايت با حالت قهر و طرد گفت که برم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;به بهداري برگشتم. کار تقريباً تموم شده بود ولي سلسله افکارم نمي گسست. سرگرد شايد انتظار نداشت اون دکتر کم حرف و رام و کم سن و سال هميشگي اين طور در برابر دستورش مقاومت کنه و از جلوش دربياد. در گرمترين ماههاي تابستان براي دو ماه کولر بهداري خراب بود و من يک بار هم به رو خودم نياورده بودم. سرگرد دلش نه براي من و نه براي داروهايي که تو اين گرما ممکن بود خراب بشوند نسوخت. تا اين که موقع بازديد يک سرهنگ از طرف هنگ موضوع رو شد و سرگرد مجبور شد کولر جديدي نصب کنه. که البته ديگه هوا کم و بيش خنک شده بود و من ازش استفاده اي نمي کردم. زماني که گروهبانهاي آسايشگاههاي مجاور شيلنگ آبش رو براي ترميم شيلنگ آب کولر خودشون تک زدند پيش خودم خوشحال هم شدم که از شلنگ در جاي مناسبتري استفاده مي شه. شايد لازم بود يه روز به سرگرد ثابت کنم ظواهر گاهي گول زننده اند. در تمام اين چند ماه سرگرد و ساير نيروهاي يگان هر اظهارنظر و قضاوتي درباره ام کرده بودند واکنشي جز لبخند و مدارا نشون نداده بودم و من هميشه احتمال مي دادم تو يه روز سخت، ممکنه اين تصوير ذهني باطل بشه. همچنين دوست داشتم فرصتي پيش بياد به خودم هم ثابت کنم اونقدرها که اونها فکر مي کنند منفعل نيستم. سرگرد خواسته اي غيرقانوني داشت و من کاملاً حق داشتم نپذيرم و براي پيشبرد حرف خودم هم امکانات و اهرمهايي داشتم که مي تونستم ازش استفاده کنم. اگر واقعاً مي خواستم مي تونستم باهاشون همکاري کنم. بهداري هنگ هم چندان پيگير نمي شد. اما من نخواستم. هنوز درست نمي فهمم چطور تونستم چنين کاري بکنم. اون فرمانده من بود و حالا با اين کار من در حس اقتدار نظامي که براي کارش در مورد زيردستانش بهش نياز داره خدشه و ترک ايجاد کرده بودم. لااقل پانزده سال از من بزرگتر بود و بيش از بيست سال سابقه نظامي گري و تجربه عرصه هاي سخت و خطرناک رو در طول جنگ و در برابر اشرار شرق داشت. در مأموريتهاي قبلي تعريف کرده بود چطور پدرش در طول دوران آموزش نظاميش چندين بار در شهرهاي مختلف دنبالش اومده بود و به خونه اش برگردونده بود. اين که چطور تو حمله هوايي در طي جنگ مجروح شده بود. اين که چطور اشرار بلوچ همرزمانش رو در منطقه شرق به دام انداخته بودند و مثله کرده بودند. گاهي که تو آسايشگاه يه قسمت براي شام مهمان بچه ها مي شد، دنبال من هم مي فرستاد. من رو به بالاي مجلس فرا مي خواند و نمي گذاشت بدون خوردن ماکاروني که بچه ها درست کرده بودند اونجا رو ترک کنم. پيش همه مي گفت دکتر همشهري ماست. شايد واقعاً اونقدر خودش رو با من صميمي احساس مي کرد که انتظار چنين رفتاري ازم نداشت. يه لحظه احساس جوان نافرمان و قدرنشناسي بهم دست داد که با بهانه گيري هاي بي اساس به خودش حق مي ده اين طور به صميميت و انتظارات پدرش پشت پا بزنه. سرگرد عزيز اگرچه نتونستم جلو روت بگم اما اينجا مي تونم بنويسم که هم به همت و اراده ات و هم به قامت مردانه ات درود مي فرستم و از صميم قلب براي رنجها و خطراتي که در تمام اين سالها به خاطر آسايش و امنيت مدعيان دروغيني همچون من متحمل شده اي احترام قائلم. اما من هم شرايطي داشتم که نتونستم ازشون چشم بپوشم. شايد اشتباه کردم. اميدوارم سرگرد در اين داستان هم بعد از اين که کدورتهاي اوليه کمرنگتر شدند، جنبه هاي مثبتش رو هم ببينه و براي مديريت بهتر نيروهاي تحت فرمانش در سالهاي آينده تجربه مفيدي از اين قضايا به دست بياره. به اميد روزي که فرماندهي هرچه تواناتر و کم نقص تر بشه تا آدمهاي بهانه گيري مثل من نتونن مو لاي درز کارهاش بذارند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-5175069490987020120?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/5175069490987020120/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=5175069490987020120&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/5175069490987020120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/5175069490987020120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/11/9.html' title='سرباز وطن 9'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-4732781154777605578</id><published>2008-09-16T14:36:00.000+04:30</published><updated>2008-09-16T14:37:25.621+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 8</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;يادمه روزهاي اولي که به يگان خدمتيم اومده بودم با اصطلاح توقف که برخورد کردم تعجب کرده بودم. به تعداد روزهايي که يه سرباز از هنگام آخرين مرخصيش داخل پادگان مونده توقف گفته مي شه. با بالا رفتن ميزان توقف مقدار مرخصي که بعدش مي توني بگيري بيشتر مي شه. از اين جهت اين اصطلاح برام جالب بود که مي ديدم سربازان با اين دقت و حساسيت روز به روز اونو مي شمرند و کسي که به بالاترين رقمهاي توقف مي رسيد حکم نوعي قهرمان رو داشت. رقم توقف بالاي چهل معني خاصي داره. اون اوائل اين رقم رو به سادگي به عنوان تعداد روزهاي دور از خانه تعبير مي کردم و مثلاً با زماني که خودم در دوران دانشجويي شش ماه از خونه دور بودم و هيچ احساس نيازي براي سر زدن به خونه احساس نمي کردم مقايسه اش مي کردم. اما با گذشت زمان کم کم بيشتر تفاوت روزهاي دور از خونه در دوران دانشجويي رو با روزهاي توقف در يگان محل خدمت فهميدم. حالا وقتي رقم توقف من که به دو هفته نزديک مي شه ديگه حال و حوصله هيچ چيز رو ندارم. توقف در پادگان اين معني رو هم داره که شما حق خروج از فضاي نظامي رو جز در موارد محدود نداريد. نوشته اي يه بار تو پادگان آموزشي مرزن آباد ديده بودم که حالا معنيش رو بهتر مي فهمم. روي يه نيمکت کلاس يادداشت دست نويسي خونده بودم که سربازي رو به دوران حبس تشبيه کرده بود. مطمئناً کسي که سربازي رفته باشه اگه قرار باشه حبس بکشه بهتر تحمل خواهدش کرد و با حس و حالش آشناتر خواهد بود. البته همه نيروهاي وظيفه مجبور نيستند داخل پادگان توقف کنند. گاهي اوقات مي توني به اندازه کافي خوش شانس باشي که مثل يک کارمند معمولي و تنها طي ساعات اداري در محل خدمتت در شهر محل زندگي خودت حاضر بشي. نکته آزاردهنده ديگه اي که سربازان در دوران خدمت بايد باهاش بسازند اينه که در محيط نظامي جايي براي انتقاد و بحث و نظر با مافوق معمولاً وجود نداره. افراد بايستي نظراتشونو براي خودشون نگه دارند و فرمانده و مافوق حرف آخر رو مي زنه. هرچند گاهي وضع از اين هم بدتر مي شه و نيروهاي کادر بدون توجه به درجه با نيروهاي وظيفه برخورد مي کنند. اوضاع زماني جالب و هيجان انگيز مي شه که نيروهاي وظيفه تحصيل کرده زيردست فرماندهاني قرار مي گيرند که به طور متناسبي تحصيل کرده و مطلع نيستند. در همين يه ماه اخير در ارتباط با مسائل پزشکي سخنان محيرالعقولي از کساني شنيده ام که ترسيده ام به خاطر به خطر افتادن منزلت فرد در برابر زيردستان حرفاشونو اصلاح کنم. در مواردي هم که زمينه اي براي توضيح و اصلاح بوده نتيجه قابل اعتنايي به دست نياورده ام. گويا اقتضاي سربازي تحمل چنين شرايط بيمارگونه اي هم هست. فضاي نظامي در هر حال اونقدرها انساني طراحي نشده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;روستاي ماده کاريز يه روستاي معمولي نيست. هر چند به ندرت در اطراف روستا گله هاي کوچک شتر يا بز ديده ام اما به نظر مي رسه مردم روستا کار زيادي در ارتباط با امور کشاورزي انجام نمي دهند. بوته هايي که در يک طرف روستا  منظره اي سبز بوجود آورده اند بيشتر به نظر مي رسه براي مهار حرکت شنها هنگام وزش باد کاشته شده اند و غير از اين کشت و کار ديگه اي در کار نيست. به جاي اينها تا بخواي رفت و آمدهاي غيرمعمول در روستا وجود داره. تردد وانت تويوتاهاي رنگ و رو رفته تقريباً در تمامي بيست و چهار ساعت ادامه داره و در شبها بيشتر به چشم مياد. اين وانتها اغلب اوقات به صورت گروهي و در دسته هاي چهار پنج تايي حرکت مي کنند. پشت بعضي وانتها به رسوايي ظروف حمل سوخت به وضوح به چشم مي خورند. رانندگيشون هم مصداق چيزي جز ياغيگري نيست. تقريباً با همون سرعت بالايي که توي جاده مي تازند توي معابر خاکي و پر دست انداز روستاشون حرکت مي کنند و گرد و خاکي تماشايي راه مي اندازند. غير از اين وانتها، کاميونها و تريلي هايي هم هستند که اونها هم اغلب دو تايي يا سه تايي با هم وارد روستا مي شوند يا ازش خارج مي شوند. گاهي تعجب مي کنم تو روستايي به اين کوچکي چطور اين همه ماشين رفت و آمد داره. اگه همه اين ماشينها مال اهالي باشه هر خانوار بايستي چند ماشين داشته باشه و خانواده هايي هم که ماشينهاي بزرگ دارند با چنين فعاليت و تکاپويي که وجود داره احتمالاً چنان شرايط اقتصادي شکوفايي رو تجربه مي کنند که خيلي از مردم شهرها حسرتش رو مي خورند! با اين وجود ظاهر آدمها و خونه ها کاملاً معمولي و مناسب شرايط يک روستاي کويريه. تماشا کردن يا زندگي کردن تو چنين روستاي عجيب و مشکوکي اونقدرها که از زندگي روستايي انتظار داريم آرامش بخش و پر از صفا و صميميت به نظر نمي رسه. و جالبه همه اين اوضاع مشکوک درست در برابر يگان ما و در مقابل چشم نيروهايي که برنامه هاي منظم روزانه، هفتگي و ماهانه براي مقابله با قاچاق در برنامه کاريش داره در جريانه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;نهبندان يک شهر کوچيکه. به عنوان مرکز شهرستان خيلي کوچيکه. با اين وجود براي ماهايي که هر بار حدود يک ماه رو بايد در يگان بگذرونيم وقتي هر يکي دو هفته مي تونيم از اونجا بيرون بياييم وجودش غنيمتيه که باعث مي شه طي چند ساعت مرخصي متقاعد بشيم که اين بيرون هنوز زندگي ادامه داره و زندگي به اون يکنواختي و سختي که داخل بوده نيست و همين نزديکيها در دسترسه. مردمش با لهجه اي صحبت مي کنند که با بيرجند و قاين متفاوته. هرچند گويا فارسيه اما فهميدنش براي تازه وارد مشکله. شنيده ام لهجه زابليه. به وفور لباس بلوچي دارند و گويا اغلب سني مذهب هستند. اولين بار که تو شهر مي گشتم ياد محيط زابل افتادم. نمي دونم واقعاً تا اين حد شباهت دارند يا تصور ذهني من اين طور بود. باريکه ها و بارقه هايي از زندگي شهري مي شه درش ديد. خانمهايي که مانتو پوشيده اند يا رانندگي مي کنند کميابند. زنان ولي به عنوان فروشنده مغازه ها زياد ديده مي شوند. بانکهاي اصلي و قديمي ايراني يکي دو تا شعبه بيشتر درش ندارند. دستفروشها جنسي که افراد غيربومي رو جذب کنه ندارند. غير از پارکي که در محل ميدان ورودي شهر قرار داره فضاي سبز دلکشي وجود نداره. مغازه زيادي وجود نداره که در دکورش همپاي مدهاي جديدتر تفنن و ذوقي به کار زده باشه. بعضي مغازه دارها خبر ندارند که تو شهرشون کافي نت هست.اما همين مقدار جريان زندگي با رنگ و بوي محلي اي که داره زيباست. لباس محلي زنان بلند و يکپارچه و با نقش و نگارهاي رنگارنگ هستند. البته روش چادر مي پوشند. در نواحي اطراف قاين و بيرجند هم زنان همين طورند. نماي کاهگل و انحناي طاقها و ايوانهاي خانه هاي قديمي هم برام آشنا و دوست داشتني هستند. و پيرمردهايي که کنار پياده رو نشسته اند. يه شهر کوچک و خلوت و بي آلايش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تا قبل از اين رتيل نديده بودم. فکر مي کردم عنکبوتهاي درشت هيکلي هستند که ظاهر چاق و پشمالويي دارند. اما تصورم باطل بود. نه عنکبوت هستند، نه چاق و پشمالو. ده پا دارند و تعداد بندهاي بدنشون زيادتر از عنکبوتهاست. ولي درشت هيکل و تقريباً به اندازه يک کف دست هستند. اندامشون ترکيب بندي عجيب غريب و متناقضي داره. هرچند بدن تنومند، بند بند و کشيده اي دارند اما پاهاشون هم به طور نامتناسبي بلنده. شايد از اون موجودات پيش از تاريخ هستند و عليرغم تکامل بعدي عنکبوتها و عقربها همچنان باقي مانده اند. هرچند قبلاً وصف حالش رو از بچه ها شنيده بودم اما تو دو ماه اول حضورم در يگان از اينها نديده بودم. تا اين که يه شب به طور اتفاقي داخل کانال کولر گازي بهداري چشمم به اين موجود بزرگ زردرنگ افتاد. وحشت کردم. هيچ نمي دونستم چطور بايد باهاش برخورد کنم. مي دونستم يکي از بچه ها از اينها جمع مي کنه و تو الکل ميندازه. ترجيح دادم برم و اون دوستم رو صدا بزنم. وقتي تو شيشه با خاطر جمع تماشا مي کرديمش يادم اومد قبلاً عکس اينها رو تو اينترنت ديده بودم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-4732781154777605578?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/4732781154777605578/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=4732781154777605578&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4732781154777605578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4732781154777605578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/09/8.html' title='سرباز وطن 8'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-7964766839733618775</id><published>2008-09-14T02:34:00.000+04:30</published><updated>2008-09-14T02:35:45.669+04:30</updated><title type='text'>علیه عقلانیت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اغلب ما يک جايي در زندگيمون ياد مي گيريم تا تو اين دنيا هر چي رو که مي بينيم يا مي شنويم براي سنجش و راستي آزماييش از معيارهاي عقلاني و روشهاي استدلالي استفاده کنيم. هميشه درباره هر مطلب و موضوعي که باهاش مواجه مي شيم اين طور فکر مي کنيم که براي اين که مطمئن بشيم حقيقت داره و درسته، بايستي به نوعي توجيه منطقي براش سراغ داشته باشيم. به وفور با امور مختلف اين طور برخورد کرده ايم و اين نحوه رويکرد در ذهنمون تبديل به يک قاعده اصولي و غالب شده. هرچند البته اغلب باورها و اعتقادهاي ما هرچقدر هم که سخت گير باشيم ناخودآگاه بدون اين که از اين فيلتر بگذرند از گوشه هاي ناپيداي وروديهاي ذهن ما دزدکي مي گذرند و در ذهن ما جا مي گيرند و براي برخوردها و انديشه هاي بعدي نقش بازي مي کنند. اما در هر حال تا جايي که به تصميم خودآگاه ما مربوط مي شه روش شناخته شده و قابل قبول ما براي برخورد با باورها و انديشه هاي مختلف، سنجش عيار اونها براساس منطق و عقلانيت محسوب مي شه. دوباره به اين اصل که ظاهراً صحتش بديهي تلقي مي شه نگاهي بيندازيم. آيا ازش به درستي استفاده مي کنيم؟ شناختهاي ما چطور شکل مي گيرند؟ به نظر مي رسه همه چيز از تجربه شروع مي شه. با رويدادي مواجه مي شيم يا رفتاري انجام مي ديم و در اين حين و پس از اون از طريق احساسات خودمون، وروديهايي از محيط دريافت مي کنيم. براساس اين دريافتهايي که از محيط داريم بتدريج شناختهايي درباره پديده هاي مختلف هستي و رفتارهاي خودمون پيدا مي کنيم. البته براي سامان دادن اين داده ها از عقل و منطق استفاده مي کنيم. اما وروديهاي ابتدايي و فرآورده هاي نهايي ماهيتي تجربي و حسي دارند. فرد انساني به طور اوليه بر اين اساس دنياي خودشو مي شناسه. اما وقتي آدمها دور هم جمع مي شوند با افزوده شدن بر تعداد افراد و تنوع برداشتهاي افراد، اختلاف نظر بوجود مياد. براي سامان دادن اين اختلافات اغلب يک سري اصول و الگوهاي عمومي و مشترک عقلاني مورد توافق قرار مي گيرند و گوناگونيهاي تجربه و احساسات افراد تا حدود زيادي ناديده گرفته مي شوند. در محيطي با اختلاف نظرات قابل توجه و ريشه اي شايد چاره اي نباشه جز اين که به آن عده از اصول منطق و استدلال که بشه در مورد اونها به نوعي توافق رسيد بازگشت نمود. اما هميشه شرايط محيط اين طور وخيم و غريب نيست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ما خيلي از اوقات با دوستاني صحبت مي کنيم که تجربيات و برداشتهاي تا حدود زيادي مشابهي با هم داشته ايم. ساختار اصولي باورها و شيوه احساس کردن دنيا براي ما مشترک بوده. گاهي هم با خودمون تنهاييم و فقط داريم درباره باورها و افکار خودمون تأمل مي کنيم. در چنين مواردي چه ضرورتي داره دوباره انديشيدن رو مقيد به آن شيوه عقلانيت و منطقي گري کنيم که در جمعهاي بزرگتر و عمومي تر مجبوريم بهش ملتزم بمونيم؟ در چنين موقعيتهايي به نظر مي رسه پاسخ به اين پرسش اهميت پيدا مي کنه؛ در نظر کردن به هستي کدوم يک رو صادقتر و ارزشمندتر يافته ايم؛ تجربه يا استدلال؟ اگر مبناي شناخت رو تجربه بدونيم مجبور نيستيم با سختگيري، مسيرهاي منطقي مشخص شده اي رو طي کنيم تا مطمئن بشيم در مسير درستي قرار داريم بلکه تکيه بيشتري بر تجربه و احساس خودمون خواهيم کرد. به خصوص در دوراني که انديشه پردازان جهاني تجربه رو در رتبه اول اهميت قرار داده اند، تکيه کردن بر استدلال و منطق و اولويت دادن اون بر تجربه به نظرم اشتباه گزافي است و مثل اينه که شيپور رو از طرف گشادش بدميم. اما جالبه که ما حتي در خصوصيترين عرصه هاي ذهنيمون اغلب ناخودآگاه اصرار داريم اين شيپور رو از طرف گشادش بدميم و لاجرم بهره اي از کارکرد دستگاه شناختي که در اختيارمون قرار گرفته نمي بريم. ما خيلي از اوقات تجربه ها و احساسات شخصي خودمونو جدي نمي گيريم و با شکاکيت درباره اش فکر مي کنيم. در عوض به شدت نگرانيم ببينيم عقايد ما چقدر با مباحث مطرح روز همخواني داره تا قسمتهاي ناهماهنگ رو با قاطعيت مورد اصلاح قرار بديم. چرا چنين اتفاقي مي افته؟ اين اثر جريان تمدنه. زندگي شلوغ و متصادم اجتماعي ما باعث شده در چنين وضعيتي قرار بگيريم. ارتباطات متکثر و مسلسل اطلاعات که محصول مستقيم تمدن بشري هستند هرچند از يک طرف ابزارهاي منطقي ذهن ما رو قدرتمند و دقيق مي کنند اما از طرف ديگه تجربيات و احساسات شخصي ما رو غبارآلود و کمرنگ جلوه مي دهند. در نتيجه اغلب اوقات انسان متمدن ناخواسته گرفتار اثر ناگزير جامعه اطراف خودش شده و با ناديده گرفتن تجربيات و احساسات فردي خود، شيوه انديشه و ساختار باورهاش رو از ارتباطات و استانداردهاي جمعي اخذ مي کنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;شايد تا اينجاي داستان اين طور به نظر برسه که با يک مطلب نظري نه چندان بااهميت سروکار داريم. اما اينها مقدمه اي براي رسيدن به اصل سخني بود که علاقه مند بودم بنويسم. سخن دردناک اينه که ما آدمها گويا براساس چنين پروسه ايست که ناباورانه انسانيت و زندگي خودمونو به يک موجوديت کور و مکانيکي که تحت عنوان جامعه ساخته و پرداخته ايم مي بازيم. با احساسات صميمي خودمون غريبه مي شيم و در عوض يک سري مهملات رو تحت عنوان عقلانيت و منطق بر ذهن خودمون مسلط مي کنيم. اصول عقلاني که دستاورد چندان بيشتري از شکاکيت ندارند. کار رو به جايي مي رسونيم که لازم مي بينيم بودن خودمون، معني زندگي و غمها و شاديها و خواسته ها و هيجانات خودمونو به زبان عمومي برگردونيم تا اونها رو بفهميم و براش توجيهي منطقي و عقلايي پيدا کنيم تا شايد بتونيم باورشون کنيم و قبولشون کنيم. نه هضم کردن يک موضوع و نه باور کردنش اصولاً ممکن نيست از داخل يک روند منطقي و استدلالي در بياد. از عقلانيت و منطق انتظاري داريم که اساساً ازش ساخته نيست. انديشيدن و زندگي کردن براساس روالهاي مرسوم عقل و منطق، اشکال عجيب غريب و وحشتناکي بوجود نمياره. مشکل تنها همينه که بايستي درباره پديده ها و امکانات اين دنيا به يک حوزه مختصر و کوچک اکتفا کني و بقيه ادراکات مطرح شده درباره وجود رو تحت عنوان شناختها و باورهاي مشکوک و غيرقابل اثبات کنار بذاري و ناديده بگيري. هرچند سخن براساس منطق و استدلال خودش تکيه گاه سستي داره و هميشه با لحن احتمال و نسبيت انجام مي شه. اگر تمايل و خواستي براي درک بيشتر و برقراري ارتباط قويتر وجود داشته باشه بايد منتظر موند به اين اميد واهي که شايد زماني در آينده راه عقلانيت و منطق به سرمنزل راضي کننده اي برسه. وضعيت خنده داريه وقتي اميد داشته باشيم محيط به کفچه بپيماييم. در چنين وضعيتي حلقه وصل ما به اين دنيا يک سري اصول مکانيکي و بيجانه و زندگي ديگه جلوه زنده و مؤثري نداره. بدگويي درباره کارکردهاي عقلانيت و منطق به معني کنار گذاشتن اينها نيست بلکه به اين معناست که شايسته به نظر نمي رسه که کنترل انديشه و زندگي خودمونو به دست اينها بسپريم. از عقل و منطق بايد در جهت سامان دادن و حلاجي تجربيات و احساسات خودمون استفاده کنيم. تجربيات ما خود قادرند خودشونو اثبات کنند و يک درک و احساس قانع کننده درباره زندگي و دنياي ما به دست بدهند. کافيه بهشون توجه کنيم و رويکرد معقولي درباره شون در پيش بگيريم. شکوه و هيبت خويشتن و هستي رو فقط با اونها مي شه فهميد. عقلانيت بهانه اي براي بدبيني و شکاکيت نسبت به تجربه ها و ادراکات شخصي و فردي ماست. عقلانيت بندي است که به ما اجازه نمي ده بهترين امکان زندگي خودمونو بيازماييم. بندي است که به ما اجازه نمي ده باور کنيم. عقلانيت بندي است که ما رو در محدوديتهاي خود و تواناييها و دانسته هاي ناموجود خود زنداني مي کنه. عقلانيت به ما مي گه اول بايد بفهمي تا بعد بتوني بهش عمل کني اما هيچ وقت فهم ما به روش عقلاني بر هيچ پديده اي از اين هستي احاطه پيدا نخواهد کرد. اجازه نمي ده امکانات وسيع هستي رو بپذيريم، باور کنيم و مورد بهره برداري قرار دهيم. زيباييها رو تنها اون طور که در منطق ضعيفمون جا بشه مي تونيم ببينيم. توهم مديريت و در دست داشتن کنترل زندگي خود همراه و خويشاوند نزديک عقلانيته. تجربه گرايي برعکس اين گرايش رو بوجود مياره تا نسبت به اتفاقات آينده از هر نوع که باشند باز و پذيرا باشيم و بودن و زندگي خودمونو بخشي از مسير و روال فراگير هستي تلقي کنيم و ببينيم. عقلانيت و فلسفه، طنين شکاکيت و درگيري آدمها در طول تاريخ در مواجهه با داستان باور کردن يا باورنکردن، تسليم شدن يا جنگ و گريز، آرامش يا رنج و عذابه. عقلانيت ابزاري است که در طول تمدن بشري ساخته شده تا حوزه ممکن تجربيات و باورهاي ما رو محدود کنه. عقلانيت گاهي يعني به دنبال توجيهي گشتن براي باور نکردن و قبول نکردن و تسليم نشدن. تجربه گرايي يعني باور کردن و پذيرفتن هر چيز همانطور که درک مي کنيم. تجربه رو به افقهاي باز جهان بيرونه و عقلانيت رو به درگيريها و محدوديتهاي درون. عقلانيت يعني تلاش کردن براي تطبيق دادن هرچيز با ذهنيت و تصورات از پيش موجود. فروتني و پذيرش يا غرور و مبارزه/تجربه گرايي يا عقلانيت؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-7964766839733618775?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/7964766839733618775/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=7964766839733618775&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7964766839733618775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7964766839733618775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/09/blog-post_14.html' title='علیه عقلانیت'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-2169705792996420554</id><published>2008-09-14T02:32:00.000+04:30</published><updated>2008-09-14T02:33:27.149+04:30</updated><title type='text'>درباره شیطان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوعي صداقت جادويي در عمل و موجوديت شيطان احساس مي شه که کمتر نمونه اي مشابهش در هستي سراغ مي گيريم. چنان جدي و جانانه دنياي آدمها رو به مسخره مي گيره که گاهي آدم دوست داره سخن اونو به همه اين بازيها و نمايشهاي آبکي و بي مايه اي که ماها درباره خيرخواهي و خيرانديشي به راه انداخته ايم ترجيح بده. چنان خم و چمهاي هستي رو مي شناسه که هر جا قدم مي ذاري تا شايد دمي از حضورش بياسايي باز شايد بعد از مدتها متوجه مي شي در تمام اين مدت روي صحنه نمايش شيطان، نقش بازي مي کرده اي. گاهي آدم احساس مي کنه تسلط شيطان کامله. اين صادقانه ترين سخنيه که آدمي در وضعيت من مي تونه بزنه و هر چيزي جز اين گفته بشه مطمئناً نفهميده ايم چي داريم مي گيم. شيطان هم بدش نمياد اين نمايش پوچ و مسخره رو با سلسله دروغهايي که به خودمون مي گيم ادامه بديم. حداقل اين قدر بوده که شيطان مدتي پيش از انسان در اين هستي به سر برده. او زماني که با خدا شرط بندي مي کرده از شرايط خبر داشته و مي دونسته چه کار داره مي کنه. انسان تازه به دوران رسيده در برابر شيطان کاملاً خلع سلاحه. هرگونه تشکيک و ترديددر اين باره به اين معنيه که هنوز شناخت انسان درباره هستي و وضعيت خودش کامل نشده. داستان خلقت به بازي هيجان انگيزي تبديل شده. اين که شاهد باشي چطور شيطان دست ساخته هاي بشري رو که او با تمام وجود براي يافتن راهي به سوي خير و حقيقت فراهم آورده مسخ و مستحيل مي کنه. بناهاي معظم و باشکوهي که در برابر چشمانت تا مغز استخوان مي پوسند و تهوع آور مي شوند. تماشاي اين رقابت و درگير شدن درش جالبه. تعقيب و گريزي که منزل به منزل ادامه پيدا مي کنه. شايد زماني به يه نقطه عطف برسي و براي لحظاتي احساس کني بشر دست بالا رو گرفته اما باز مي بيني سيکل هميشگي دوباره داره تکرار مي شه. در اين داستان هرچقدر سرگشتگي و سرخوردگي بشر تأسف انگيز و غمناکه بيشتر از اون تماشا و درک تهور و اشراف شيطان هيجان انگيز و زيباست. زيباست وقتي که تجربه ات از اين که مي بيني جهان چقدر در آن سوي مرزهاي توانايي و درک بشري وسيعه، مدام مي شه. اين که منتظر بشي ببيني شيطان همين امروز و همين لحظه، همين رفتار و همين انديشه ات رو چطور مسخ و تصرف خواهد کرد. بازي موش و گربه. اين که بشيني و حالت چهره آدمهايي رو تصور کني که شاهد شعله کشيدن خرمني که در حال کاشتش هستند خواهند بود. باد پشيزي از خاکسترش رو هم براشون باقي نخواهد گذاشت. مي تونيم با شيطان به دنياي کوچک خودمون و آدمهاش بخنديم. اين که چطور داره ما رو با مشغوليتهامون مسخره مي کنه. بخنديم يا گريه کنيم. بعد تعجب مي کني با چنين توانايي و کاميابي که شيطان ازش برخورداره چطور خداوند طرف انسان رو گرفته و از اون تعريف و تمجيد کرده. همه چيزهايي که به نظر مي رسه عرصه فعاليت بشر باشند در حقيقت صحنه ابراز قدرت شيطان هستند. ما هرچقدر بيشتر پيشرفت کنيم و قدرتمندتر بشيم شيطان بهتر خواهد تونست تواناييهاي واقعي خودش رو ظاهر کنه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-2169705792996420554?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/2169705792996420554/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=2169705792996420554&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/2169705792996420554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/2169705792996420554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='درباره شیطان'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-7302154227680254361</id><published>2008-09-14T02:27:00.000+04:30</published><updated>2008-09-14T02:32:21.719+04:30</updated><title type='text'>معتادان گمنام 7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنچه در این نوشته می آید خلاصه ای از فصل سنتهای دوازده گانه کتاب پایه انجمن جهانی معتادان گمنام است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سنتهاي دوازده گانه معتادان گمنام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;همانطور که آزادي فردي ما از قدمهاي دوازده گانه سرچشمه مي گيرد به همان صورت آزادي گروه نيز به سنتهاي ما بستگي دارد. بهبودي هر يک از ما به وحدت ان اي بستگي دارد. اين وحدت به کيفيت پيروي ما از سنتهاي مان مربوط است. ما وقتي اصولمان را رعايت مي کنيم از بعضي از دردسرهايي که در ارتباط با ديگران به وجود مي آيند جلوگيري به عمل خواهيم آورد. سنتها ما را در برابر فشارهاي داخل و خارج که ممکن است باعث نابودي مان شود حفظ مي کنند. آنها رشته هاي واقعي پيوند ما هستند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت اول &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;منافع مشترک ما بايست در رأس قرار گيرد. بهبودي شخصي به وحدت ان اي بستگي دارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;بقاي ما مستقيماً به بقاي انجمن و گروه بستگي دارد. در اين برنامه هم گروه براي فرد با ارزش است و هم فرد براي گروه. ما هرگز لطف و توجه خاصي را که در اين برنامه به ما شده است تجربه نکرده بوديم. هيچ کس نمي تواند عضويت ما را باطل کند يا وادار به کاري کند که مايل به انجامش نيستيم. ما اين طريقه زندگي را از راه الگوبرداري از يکديگر دنبال مي کنيم نه دستور و فرمان. ما با در ميان گذاشتن تجربيات خود از يکديگر درس مي گيريم. ما خود را متقاعد کرده بوديم که به تنهايي موفق مي شويم. اما عاقبت هر يک از ما به اجبار اقرار کرديم که عدم نياز به ديگران دروغي بيش نبوده است. اين اقرار پايه اصلي وحدت ما را در اين انجمن تشکيل مي دهد. سنتهاي ما رهنمودهايي هستند که ما را از شر خودمان در امان نگه مي دارند. وحدت الزامي است. ما مي توانيم مخالف باشيم اما ناسازگار نباشيم. بارها در بحرانها اختلافات را کنار گذاشته و براي منافع مشترکمان تلاش کرده ايم. بدون از خودگذشتگي بقاي ان اي ممکن نبوده است. با ايمان به نيروي برتر، تلاش و وحدت، ما از مهلکه جان سالم به در مي بريم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت دوم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در ارتباط با هدف گروه ما تنها يک مرجع نهايي وجود دارد خداوندي مهربان که به گونه اي ممکن خود را در وجدان گروه بيان مي کند. رهبران ما خدمت گزاران مورد اعتماد ما مي باشند. آنها حکومت نمي کنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;در معتادان گمنام ما نگران حفظ خويش از نفس خود هستيم و سنت دوم نمونه اي از آن است. ما طبيعتاً مردمي خودرأي و خودمحوريم که اکنون اجباراً در ان اي گردهم جمع شده ايم. ما در مديريت ضعيف هستيم و حتي يکي از ما هم قادر نيست که به طور ثابت درست تصميم گيري کند. در معتادان گمنام ما به جاي اتکا به عقايد شخصي و يا غرور به خداوند مهرباني که خود را در وجدان گروه بيان مي کند رجوع مي کنيم و از اين نيرو در پيشبرد اهداف گروه بهره برداري مي کنيم. ما بايد دائماً مراقب باشيم که تصميماتمان حقيقتاً منعکس کننده خواست خدا باشند. بسياري از اوقات بين وجدان گروه و عقيده گروه که بوسيله شخصيتهاي با نفوذ و يا محبوب ديکته و تحميل مي شود تفاوت بزرگي وجود دارد. بعضي از دردآورترين تجربه هاي آموزنده ما از تصميماتي که به نام وجدان گروه گرفته ايم سرچشمه گرفته است. اصول حقيقي روحاني هرگز با يکديگر در تضاد نيستند و هميشه مکمل يکديگرند. ما آموخته ايم که در انجمن ما رهبري از طريق نمونه بودن و خدمات ايثارگرانه کار مي کند. دستور و سياست کاري از پيش نمي برد. ما ترجيح مي دهيم که رئيس مرشد و مدير نداشته و به جاي آن منشي خزانه دار و نماينده داشته باشيم. سمتهايي که ذکر کرديم عناوين خدماتي اند و نمايانگر کنترل نيستند. تجربه ما نشان مي دهد که اگر گروه تبديل به شاخه هايي از شخصيت رهبر يا عضو ديگري شود تأثير خود را از دست مي دهد. حريم بهبودي را نبايد به سياستها و شخصيتها ببازيم. در صورتي که به غرور، افتخار بيجا و خودرأيي مرجعيتي داده شود گروه از بين خواهد رفت. مسؤوليتهايي که در انجمن به ما سپرده مي شوند امانت هستند. در اين گونه موارد بعضي ها مقاومت مي کنند. خودپرستان به زودي متوجه مي شوند که در خارج قرار دارند و موجب نفاقي شده اند که لطمه آن نهايتاً به خودشان خواهد خورد. بسياري از اين افراد تغيير مي کنند و مي آموزند که ما فقط مي توانيم بوسيله خداوند مهرباني که در وجدان گروه تجلي مي کند اداره شويم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت سوم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تنها لازمه عضويت تمايل به قطع مصرف است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;معتادي که تمايل به قطع مصرف نداشته باشد مصرف را قطع نمي کند. البته مي توان آنها را تجزيه تحليل کرد، مورد مشاوره قرار داد، دليل برايشان آورد، دعايشان کرد، تهديدشان کرد، کتک شان زد و يا به زندانشان انداخت اما آنها تا خودشان نخواهند از کارشان دست بر نمي دارند. با تعيين تمايل به قطع مصرف به عنوان لازمه عضويت نتيجتاً هيچ معتادي از معتاد ديگر برتر و بالاتر نيست. همگي مي توانند به طور يکسان خواستار تسکين از درد اعتياد باشند. عضويت در انجمن ما تصميمي است که فقط به خود فرد مربوط است و به طور اتوماتيک با تمايل يا ورود هر تازه واردي اتفاق نمي افتد. به نظر ما بهترين شرايط وقتي وجود دارد که معتادان بتوانند علني و آزادانه هر وقت و هر جا که انتخاب کنند در جلسات ان اي شرکت کرده و به همان صورت آزادانه جلسات را ترک کنند. ما در را به روي معتادان ديگر باز مي گذاريم اما به خوبي مي دانيم تنها آنها که ميل به قطع مصرف دارند و طالب آنچه که ما داريم هستند در اين راه با ما همراه خواهند شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت چهارم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر گروه بايست مستقل باشد به استثنا مواردي که بر گروههاي ديگر و ان اي در کل اثر بگذارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;گروههاي ما بر خود حاکم هستند و تحت هيچ کنترلي از خارج نيستند. اين لازمه بقاي ماست. کميته هاي خدماتي، دفاتر و مراکز، کميته هاي اجرايي، سرويسهاي تلفن اضطراري و خدمات ديگر براي بهبودي خود و پيشبرد هدف اصلي گروه استفاده مي شود. اين خدمات حاصل کار اعضايي است که با آغوش باز تجربه و کمک خود را براي آسانتر کردن راه ما عرضه مي کنند. يک گروه معتادان گمنام هر گروهي است که در محل و ساعت به خصوص به طور منظم و با هدف بهبودي تشکيل شود مشروط به اين که از قدمهاي دوازده گانه و سنتهاي دوازده گانه معتادان گمنام پيروي کند. دستور جلسه اي که در جلسات از آن استفاده مي شود هرچه که باشد وظيفه و نقش گروه هميشه ثابت است و آن بوجود آوردن يک محيط مطمئن و مناسب براي بهبودي فردي و تشويق و ترويج اين بهبودي است. از استقلال گروهها بارها براي توجيه تمرد از سنتها سواستفاده شده است. هر وقت که در کارها تضادي وجود داشته باشد معنايش اين است که ما از اصول مان غافل شده ايم. اگر همه چيز را بررسي و خاطر جمع شويم که در محدوده سنتهايمان عمل کرده ايم در صورتي که براي گروههاي ديگر تکليفي معين نکرده و چيزي را به آنها تحميل نکنيم همچنين عواقب کار خود را نيز قبل از انجامش در نظر گرفته باشيم در آن صورت همه چيز درست خواهد بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت پنجم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر گروه فقط يک هدف اصلي دارد، رساندن پيام به معتادي که هنوز در عذاب است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;هدف اصلي ما در مورد فرد بهبودي از اعتياد به مواد مخدر است ليکن در مورد گروه تنها کاري که مي تواند انجام شود اين است که بذر بهبودي را پاشيده و معتادان را به گرد هم آورند تا معجزه همدلي، صداقت، مهرباني، مشارکت و خدمت کار خود را انجام دهد. براي تضمين تداوم جو بهبودي تمرکز گروهها بايستي بر رساندن پيام بهبودي حفظ شود. گروه قويترين وسيله اي است که ما براي رساندن پيام داريم. وقتي يک عضو رساننده پيام است خواه ناخواه تا حدودي تعبيرات و شخصيت او در پيامش تأثير مي گذارد. جزوه و کتاب هم فقط از کلمات درست شده اند. اما در گروه به خاطر تعدد نفرات و شخصيتهاي گوناگون پيام بهبودي به نحو مطلوب و مرتب جريان پيدا مي کند. اگر هدف گروه ما هر چيزي جدا از رسانيدن پيام باشد عده زيادي مي ميرند و تعداد کمي بهبود مي يابند. پيام ما پيام اميد است و وعده آزادي مي دهد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت ششم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;يک گروه ان اي هرگز نبايست هيچ مؤسسه مرتبط يا هر سازمان خارجي را تأييد و يا در آنها سرمايه گذاري کند يا نام ان اي را به آنها عاريت دهد مبادا مسائل مالي، ملکي و شهرت ما را از هدف اصلي خود منحرف سازد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اين سنت پايه و اساس خط مشي عدم وابستگي است و در بقا و رشد معتادان گمنام اهميت حياتي دارد. مفهوم تأييد، تصديق يا توصيه کردن يا صحه گذاشتن است. تأييد هم مي تواند مستقيم باشد و هم مي تواند به طور ضمني و تلويحي انجام گيرد. بيمارستانها، مراکز درماني معتادان و زندانها بعضي از مؤسساتي هستند که ما به خاطر رسانيدن پيام ان اي مرتباً با آنها سروکار داريم. با اين که اين مؤسسات خلوص نيت دارند و ما جلسات ان اي را در محل آنها برگزاري مي کنيم ليکن نمي توانيم آنها را تأييد يا کمک مالي کنيم و يا اجازه دهيم از نام ان اي جهت پيشرفت کار خود استفاده کنند. مؤسسات مرتبط هر جايي هستند که اعضاي ان اي با آن مربوط باشند. اين جا ممکن است خانه نيمه راه، مرکز سم زدايي، مرکز مشاوره و يا کلوب معتادان باشد. سازمان خارجي هرگونه آژانس، مؤسسه تجارتي، فرقه مذهبي، سازمان، جمعيت مشابه و خلاصه هر انجمن ديگري است. استفاده از نشريات، سخنران و پخش اخبار مربوط به هر انجمن ديگر در جلسات ما تأييد تلويحي و ضمني مؤسسات غيرمرتبط است. وقتي که ما به عنوان گروه در هدف اصلي خود مردد باشيم و به عنوان دچار وسوسه مسائل مالي، ملکي و شهرت شويم معتاداني که در غير اين صورت مي توانند بهبود پيدا کنند خواهند مرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت هفتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر گروه ان اي مي بايست کاملاً متکي به خود باشد و کمکي از خارج دريافت نکند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;متکي به خود بودن قسمت مهمي از طريقه جديد زندگي ماست. به عنوان معتادان در حال بهبودي ما متوجه شده ايم که هنوز هم مردمي وابسته هستيم اما اتکاي ما از روي چيزهايي که در اطرافمان هستند برداشته شده و بر روي خداوند مهربان و قدرتي دروني که از رابطه با او سرچشمه گرفته گذاشته شده است. در معتادان گمنام نه تنها گروههاي ما بر روي پاي خود مي ايستند بلکه آن را به عنوان يک حق مطالبه مي کنند. پول هميشه براي ما يک مشکل بوده است. ما هيچ وقت نمي توانستيم به اندازه کافي براي مخارج خود و اعتيادمان پول تهيه کنيم. ما کار کرده ايم، دزدي، تقلب و گدايي کرده ايم و خودمان را نيز فروخته ايم. اما هرگز پول کافي براي پر کردن خلاء دروني ما وجود نداشته است. ما براي اداره گروهمان نياز به پول داريم. براي پرداخت هزينه ها در جلساتمان اعانه جمع مي کنيم. ما هيچ کمکي از خارج قبول نمي کنيم. هيچ گونه بودجه وام وقف و هديه اي نمي پذيريم. هرچيزي به هر منظوري که باشد بالاخره يک بهايي دارد. حال اين بها چه پول، وعده، امتياز، به رسميت شناختن، تأييد و يا توجه مخصوص باشد يا چيز ديگر فرقي نمي کند و براي ما بهاي سنگيني دارد. حتي نمي توانيم اجازه دهيم اعضايمان بيش از سهم منصفانه خود کمک کنند. ما آزادي خود را فدا نخواهيم کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت هشتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;معتادان گمنام بايست هميشه غيرحرفه اي باقي بماند اما مراکز خدماتي ما مي توانند کارمندان مخصوصي استخدام کنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ما روانپزشک پزشک مددکار و يا وکيل در استخداممان نداريم. برنامه ما از طريق کمک يک معتاد به معتاد ديگر کار مي کند. ما معتاداني هستيم که در وضعيتي مساوي و به رايگان يکديگر را کمک مي کنيم. بسياري از اعضاي ما در زندگي خصوصي خود حرفه اي هستند اما در ان اي جايي براي حرفه اي بودن وجود ندارد. دفتر خدماتي جهاني يا دفاتر محلي، منطقه اي يا ولايتي نمونه هايي از مراکز خدماتي هستند. کارمندان مستقيماً در برابر کميته هاي خدماتي مربوطه مسؤول هستند. حرفه ايها در حرفه به خصوصي فعاليت دارند که به طور مستقيم در خدمت ان اي نيست و نفع شخصي مبناي آن است. حرفه ايها از سنتهاي ان اي پيروي نمي کنند اما کارمندان خاص ما درست برعکس در چهارچوب اين سنتها کار مي کنند و هميشه مستقيماً در مقابل کساني که به آنها خدمت مي کنند يعني ان اي مسؤولند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت نهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ان اي تحت اين عنوان هرگز نبايست سازمان دهي شود اما مي توانيم هيئتهاي خدماتي يا کميته هايي تشکيل دهيم که مستقيماً در برابر کساني که بدانها خدمت مي کنند مسؤول باشند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدمها و سنتهاي ما نظم خاصي دارند و سازماندهي شده اند اما اين با آنچه که در سنت نهم مورد نظر است تفاوت دارد. منظور از سازماندهي سلسله مراتب سازماني، اداره کردن و کنترل است. مرجع نهايي ما خداوند مهرباني است که خود را در وجدان گروه بيان مي کند. تنها دليل وجود هيئتها و کميته هاي تشکيل شده خدمت به انجمن است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت دهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;معتادان گمنام هيچ عقيده اي در مورد مسائل خارجي ندارد و نام ان اي هرگز نبايست به مباحث اجتماعي کشانده شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;براي رسيدن به هدف روحاني ما لازم است معتادان گمنام نام نيک داشته باشد و محترم شمرده شود. در صورتي که ما مردم را از که، چه و کجا بودن خود مطلع کنيم و نام نيک خود را نيز حفظ کنيم مسلماً پيشرفت خواهيم کرد. اگر ما از خود عقيده اي ابراز کنيم ممکن است آنهايي که با عقايد ما موافقند ما را به خاطر موضعي که انتخاب کرده ايم تقدير کنند اما هميشه افراد غيرموافق هم وجود دارند. با وجود چنين بهاي سنگيني ديگر تعجبي ندارد که چرا ما موضع بيطرفي را در مورد مسائل اجتماعي انتخاب کرده ايم. ما به خاطر بقاي خودمان هيچ عقيده اي در مورد مسائل خارجي نداريم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت يازدهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خط مشي روابط عمومي ما بنابر اصل جاذبه است تا تبليغ، ما لازم است هميشه گمنامي شخصي خود را در سطح مطبوعات، راديو و فيلم حفظ کنيم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;براي حفاظت از خودمان احتياط در مورد تبليغات، نشريات و مطبوعاتي که ممکن است به دست عموم برسد امري حياتي است. جاذبه ما در اين است که ما در نوع خود موفق هستيم. تبليغات ما همين است. حفظ گمنامي شخصي براي حفاظت اعضا و همچنين حفظ آبروي معتادان گمنام است. در رسانه هاي گروهي نام فاميل خود را فشا نمي کنيم و بر روي صفحات آنها ظاهر نمي شويم. هيچ فردي نماينده معتادان گمنام نيست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنت دوازدهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گمنامي اساس روحاني تمام سنتهاي ماست و هميشه يادآور اين است که اصول را به شخصيتها ترجيح دهيم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اجراي سنت دوازدهم من را تبديل به ما مي کند و اهميت اساس روحاني را بالاتر از هر فرد و گروهي قرار مي دهد. هرچه در جلسات گفته شود در همان جا باقي مي ماند تا امکان رشد و پيشرفت ما در يک فضاي آزاد به وجود آيد و ترس ما از برملا شدن اعتيادمان در برابر صاحب کاران، فاميل و دوستان از ميان برود. ما با تشريک مساعي در راه هدف مشترکمان معناي واقعي گمنامي را درک مي کنيم و بدان دست مي يابيم. با آن که ممکن است ما به عنوان افراد با عقايد يکديگر موافق نباشيم اما طبق اصل روحاني گمنامي همگي ما به عنوان اعضاي يک گروه با يکديگر مساوي هستيم. انگيزه هاي شخصي ما در امور جنسي، مالکيت و موقعيت اجتماعي که در گذشته بدبختيهاي زيادي برايمان به بار آورده است در صورت رعايت اصل گمنامي تحت الشعاع قرار خواهند گرفت. گمنامي ما را در برابر نقصهاي اخلاقي خودمان حفاظت مي کند و نفوذ شخصيتها و اختلاف سليقه ها را از ميان مي برد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-7302154227680254361?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/7302154227680254361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=7302154227680254361&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7302154227680254361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7302154227680254361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/09/7.html' title='معتادان گمنام 7'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-278431625998881609</id><published>2008-09-14T02:23:00.000+04:30</published><updated>2008-09-14T02:27:19.075+04:30</updated><title type='text'>معتادان گمنام 6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنچه در این نوشته می آید خلاصه ای است که از فصل&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بهبودی و لغزش از کتاب پایه انجمن جهانی معتادان تهیه کرده ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بهبودي و لغزش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;بسياري از مردم فکر مي کنند مفهوم بهبودي فقط مصرف نکردن مواد مخدر است. آنها لغزش را نشانه شکست کامل و پرهيز به مدت طولاني را علامت موفقيت کامل مي دانند. اما تجربه ما نشان داده است که مسأله به اين سادگي نيست. گاه لغزش براي عضوي که قدري با انجمن ما مربوط شده است مي تواند چنان تجربه تکان دهنده اي باشد که او را وادار به دنبال کردن جديتر اين برنامه کند. در حالي که اعضاي ديگري را مي بينيم که با وجود پرهيز درازمدت هنوز در اثر ناصادقي و خودفريبي قادر نيستند از بهبودي کامل و پذيرش اجتماعي بهره مند شوند. در مجموع پرهيز کامل و مداوم، تماس و همساني با اعضاي گروههاي ان اي بهترين راهي است که زمينه رشد را براي معتاد فراهم مي کند. معتادي که بتواند به هر طريق نياز و ميل به مصرف را حتي براي يک مدت کوتاه نديده بگيرد و اختيار افکار غيرارادي و رفتار اجباري خود را داشته باشد به نقطه عطفي رسيده است که مي تواند در بهبوديش سرنوشت ساز باشد. گاه موازنه احساس آزادي و استقلال حقيقي ما به هم مي خورد و با آن که ظاهراً مي دانيم هر چه داريم در اثر اتکا به يک نيروي برتر، کمک کردن و کمک گرفتن از ديگران و همدلي به دست آمده است اما ميل به تکروي و در دست گرفتن دوباره اختيار زندگي ما را به طرف خود مي کشد. هيولاهاي زندگي گذشته به دفعات به سراغمان خواهند آمد. ممکن است احساس کنيم زندگي دوباره بي معنا، يکنواخت و کسل کننده شده است. ممکن است مغزمان از تکرار اصول تازه اي که در زندگي پيدا کرده ايم خسته شود و از لحاظ جسمي نيز به خاطر انجام مکرر فعاليتهاي تازه مان احساس کوفتگي کنيم. اما با اين حال ما مي دانيم که اگر اين کارها را تکرار نکنيم مطمئناً رفتار قديم خود را دوباره از سر مي گيريم. اگر از چيزي که داريم استفاده نکنيم آن را از دست مي دهيم. با آن که شايد ظاهراً جسم و فکر ما از تمام اين چيزها خسته به نظر برسند اما ممکن است قوه محرکه تغيير و تبديل حقيقي در عمق وجودمان در صدد پيدا کردن راهي باشد که بتواند انگيزه هاي دروني ما را دچار تحول کند و زندگيمان را تغيير دهد. لازم است براي پيشرفت خود زحمت بکشيم. اين طور به نظر مي رسد که مقاومت در برابر تغيير در خون ماست و فقط چيزي مانند يک انفجار اتمي مي تواند زمينه هاي لازم را براي تغيير مسير در ما بوجود آورد. گاه لغزش نزديکان يا مرگ آنها ممکن است ما را به خود بياورد و چشم ما را در مورد لزوم يک عکس العمل شديد باز کند. معتاداني را ديده ايم که به انجمن ما آمدند و با امتحان برنامه بهبودي ما مدتي پاک ماندند اما بعضي از آنها پس از مدتي تماس خود را با ديگر معتادان در حال بهبودي از دست دادند و در نهايت اعتياد مجدداً در زندگيشان فعال شد. آنها فراموش کردند که در واقع مصرف مواد مخدر در همان بار اول جريان مرگ آور اعتياد را دوباره به حرکت در مي آورد. آنها سعي کردند اعتياد خود را با اعتدال در مصرف و يا با مصرف مواد مخدر بخصوصي کنترل کنند. لغزش يک واقعيت است و مي تواند اتفاق بيفتد و اتفاق مي افتد. برخي از افراد ممکن است قبل از لغزش سالها پاک بوده باشند. آنها که بخت يارشان است و دوباره برمي گردند در اثر اين تجربه تکان شديدي مي خورند. آنها مي گويند لغزش به مراتب وحشتناکتر از دوران قبلي مصرف است. بسياري اوقات لغزش به مرگ مي انجامد. اکثر اين افراد سالها در گمراهي به سر مي برند و با بدبختي روزگار مي گذرانند. آنها که کارشان به زندان يا تيمارستان کشيده مي شود ممکن است جان سالم به در برند و شايد مجدداً به معتادان گمنام رو آورند. ما در زندگي روزانه خود گاه دچار لغزشهاي عاطفي و روحاني مي شويم اين حالت باعث مي شود که در برابر لغزش جسماني يعني مصرف مواد مخدر مقاومتي نداشته باشيم. از آنجا که اعتياد يک بيماري غيرقابل علاج است نتيجتاً معتادان هميشه در خطر لغزش قرار دارند. لغزش هرگز اجباري يا اتفاقي نيست و در مورد آن به ما حق انتخاب داده شده است. لغزش علامت اين است که ما در برنامه خود خلائي داريم. ما اين جريان را با دست کم گرفتن برنامه بهبودي خود و پيدا کردن راههاي گريز در زندگي روزانه مان آغاز مي کنيم. چشم بسته به دام اين باور که خودمان مي توانيم گليم خود را از آب بکشيم مي افتيم. دير يا زود گرفتار اين تصور باطل مي شويم که مصرف مواد مخدر زندگي را آسانتر مي کند. تا وقتي که اين تصور باطل که هنوز هم مي توانيم به مصرف خود ادامه دهيم و يا هنوز هم خود به تنهايي و بدون کمک مي توانيم قطع مصرف کنيم در هم شکسته نشود به طور قطع در حال امضاي جواز دفن خود هستيم. بنا به دلايلي وقتي ما به خودمان و کارهايمان نمي رسيم اعتماد به نفسمان کم مي شود و به صورت الگويي در تمام زندگيمان تکرار مي شود. اگر ما از زير بار مسؤوليتهاي زندگيمان شانه خالي کنيم، بخواهيم کنار گود بايستيم، بي اعتنا و تنبل شويم برنامه بهبوديمان متوقف مي شود. اينها چيزهايي است که باعث لغزش مي شود و ما مي توانيم تغييرات به خصوصي را در خود احساس کنيم. در اين مواقع روشن بيني خود را از دست مي دهيم و احتمالاً از همه چيز و همه کس رنجيده و عصباني هستيم. ممکن است نزديکانمان را از خود برانيم و خود را منزوي کنيم. در مدت زمان کوتاهي از خود بيزار مي شويم. بدون آن که مجبور به مصرف مواد مخدر باشيم مجدداً اسير بدترين عادات و بيمارترين الگوهاي رفتاري خود مي شويم. رفتار افراطي وجه مشترک همه معتادان است. گاه ما سعي مي کنيم آنقدر خودمان را از چيزي پر کنيم تا شايد راضي شويم اما مي بينيم که هيچ چيز نمي تواند راضي مان کند. اين جزئي از الگوي رفتاري معتادگونه ماست. براي ما هيچ وقت هيچ چيز کافي نيست. فکر مي کنيم فقط اگر بتوانيم به مقدار کافي غذا، رضايت جنسي و يا پول بدست بياوريم راضي مي شويم و همه چيز درست مي شود. هواي نفس وادارمان مي کند که تصميمات خود را برمبناي تزوير و زرنگي، خودخواهي، شهوت و يا غرور بيجا بگيريم. ما دلمان مي خواهد که هميشه حرف حرف خودمان باشد. غرورمان مي گويد که خودمان به تنهايي مي توانيم موفق شويم اما وحشت و احساس تنهايي سابق دوباره سراسر وجودمان را فرا مي گيرد. ما متوجه شده ايم که در واقع خود به تنهايي نمي توانيم موفق شويم زيرا هر وقت سعي کرده ايم اوضاع خرابتر شده است. لازم است مرتب به ما يادآوري شود که از کجا آمده ايم و چه حالي داشته ايم و در صورت مصرف بيماريمان به صورت مضاعفي بدتر خواهد شد. زماني که تصميم بدي گرفته يا قضاوت بدي کرده ايم فوراً به فکر مي افتيم که چطور آن را توجيه کنيم و اکثراً در کوشش خودخواهانه اي که در از بين بردن رد پايمان داريم شديداً افراطي هستيم. ما فراموش مي کنيم که امروز حق انتخاب داريم و حالمان روز به روز وخيم تر مي شود. در شخصيت خودآزار ما گرايشي وجود دارد که خواهان شکست ماست. اکثر ما احساس مي کنيم که لايق موفقيت نيستيم. افسوس به حال خود يکي از نواقص مخرب ماست و تمام انرژي مثبت را از ما مي گيرد. ما توجهمان را بر روي هر چيزي که به مراد دلمان پيش نمي رود متمرکز کرده و تمام زيباييهاي ديگر زندگي را فراموش مي کنيم. بدون آن که تمايلي براي بهبود زندگي خود داشته باشيم و يا اصلاً ميلي براي زنده ماندن هنوز در ما باشد مرتباً رو به تحليل مي رويم. بعضي از ما ديگر هرگز برنمي گرديم. چيزهايي را که فراموش کرده ايم بايد از نو بياموزيم و اگر مايليم جان سالم به در بريم بايد راه تازه اي در پيش بگيريم. معتادن گمنام به همين دليل به وجود آمده است. اعضاي اين انجمن به سرنوشت معتادان مستأصل و در حال نابودي علاقه مندند و مي توانند زندگي بدون مواد مخدر را به وقت خود به آنها بياموزند. بعضي وقتها ما رفتار گذشته خود را قسمتي از وجود خودمان مي بينيم نه قسمتي از بيماريمان. به هر حال زمانهايي خواهد بود که هوس شديد مصرف دوباره به سرمان مي زند و حال بدي پيدا مي کنيم و دلمان مي خواهد که فرار را بر قرار ترجيح دهيم. در اين مرحله لازم است به ما يادآوري شود که چه حالي داشته ايم و اگر لغزش کنيم اين بار وضع به مراتب خرابتر و بدتر مي شود. اينجاست که بيش از هر وقت ديگر به برنامه نياز داريم و متوجه مي شويم که بايد آستينها را بالا بزنيم. وقتي ما فراموش کنيم که چه کوشش و زحمتي صرف به دست آوردن اين دوران آزادي در زندگيمان شده است ناسپاسي در ما پديد مي آيد و خودآزاري دوباره از نو آغاز مي گردد. لغزش هم مي تواند عامل نابودي ما باشد و هم ممکن است ما را به طرف خودشناسي و توجه به واقعيت وجودمان بکشاند. گريز زودگذر ارزش تقاص دردناک مصرف دوباره را ندارد. يکي از بزرگترين موانعي که بر سر راه بهبودي قرار دارد انتظار بيجا از خود و ديگران است. براي ما روابط مي تواند مسأله بسيار دردناکي باشد. ما فراموش مي کنيم که در مورد ديگران عاجزيم. وقتي به ديگران اجازه مي دهيم که ما را در تجربه خود شريک کنند اميد بهتر شدن اوضاع در ما قوت مي گيرد. در صورت لزوم به اعتراف به عجز احتمالاً اول سعي خواهيم کرد با آن بجنگيم و پس از خسته شدن از کوششهاي بيهوده خود شروع به مشارکت با ديگران مي کنيم و دوباره اميدوار مي شويم. تمايل به آزمايش هرچه که براي ديگران کاربرد داشته است امري حياتي است. براي ما بسيار مهم است که وقتي هوس مصرف به سرمان مي زند آن را با ديگران مشارکت کنيم. وقتي وسوسه هاي سابق به سراغمان مي آيند با خود فکر مي کنيم حتماً ايرادي در کارمان است و ممکن نيست که اعضاي ديگر بتوانند آن را درک کنند. بسيار مهم است به خاطر داشته باشيم که هوس مصرف مي گذرد. ما ديگر هرگز اجباري به مصرف نداريم.  هرگونه احساسي هم که داشته باشيم فرقي نمي کند و بالاخره همه آنها مي گذرند. پيشروندگي بهبودي حرکتي مداوم در جاده اي سربالاست. در صورتي که ما در اين راه کوشا نباشيم دوباره به طرف قعر سرازير مي شويم. پيشروندگي بيماري ما مداوم است حتي در در دوران پرهيز. ما به يکديگر نياز داريم. معتادان گمنام يک انجمن تنازع بقاست و يکي از محسنات آن اين است که ما را در تماس دائم و نزديک با همان کساني قرار مي دهد که مي توانند بهتر از هرکس ديگري ما را درک و در بهبودي کمک کنند. ما هرچقدر هم که ايده و نيت خوب داشته باشيم تا آنها را به کار نگيريم هيچ کاري از پيش نمي بريم. يکي از علائم بيماري ما احساس بيگانگي است. مشارکت صادقانه آزادي براي بهبودي را در ما پديد مي آورد. ما مي آموزيم که وقتي دردي داريم از ديگران تقاضاي کمک کنيم. ما دريافتيم که وقتي درددل مي کنيم از دردمان کاسته مي شود. ما در رابطه با بيماريمان با يک قدرت نابودکننده و قهار که قدرتش مافوق ماست و مي تواند ما را به لغزش بکشاند سروکار داريم. اگر لغزش کرده ايم مهم اين است که بدانيم بايد هرچه زودتر دوباره خود را به جلسات برسانيم. در غير اين صورت ممکن است فقط چند ماه يا چند روز از نقطه اي که بازگشت از آن ديگر ممکن نيست بيشتر فاصله نداشته باشيم. بيماري ما آنقدر مکار است که مي تواند ما را در تنگناهاي غيرقابل تصوري گرفتار کند. وقتي اين اتفاق افتاد تا وقت باقي است البته اگر بتوانيم دوباره به برنامه برمي گرديم. غفلت و رکود دشمن شماره يک کساني است که مدتهاي طولاني پاک مانده اند. در صورتي که اين غفلت طولاني شود مراتب بهبودي متوقف مي شود. انکار دوباره به همراه وسوسه و اجبار ما را در خود مي گيرد. احساس گناه، پشيماني، ترس و غرور ممکن است غيرقابل تحمل شود. به زودي به جايي مي رسيم که ديگر کاملاً در تنگنا قرار گرفته و انکار و قدم اول در مغزمان به کشمکش برمي خيزند. مادامي که پاک بمانيم در هر شرايطي بزرگترين امتياز ممکن را در مقابل بيماري خود داريم و از اين بابت سپاسگزاريم. ما بايد از چيزهايي که مي آموزيم استفاده کنيم والا آنها را با يک لغزش از دست مي دهيم. در آغاز ما هم مجذوب اين انجمن شده بوديم و هم از آن مي ترسيديم. به مرور در اثر تجربه مشارکت ترسمان کمتر شد. حفظ سلامتي روحاني يعني بهبودي مداوم و جاري. انزوا رشد روحاني ما را به خطر مي اندازد. همانطور که رشد مي کنيم مي آموزيم که چگونه بر گرايشهاي مخفي شدن و فرار از خود و احساساتمان غلبه کنيم. صادق بودن در مورد احساساتمان به ديگران امکان مي دهد با ما همسان شوند و خود را در ما ببينند. ما متوجه شده ايم که وقتي صادقانه ارتباط برقرار مي کنيم بر ديگران تأثير مي گذاريم. صداقت نياز به تمرين دارد. براي حفظ صداقت بايد از قدرت روحاني و عاطفي زيادي برخوردار باشيم. مشارکت با ديگران احساس تنهايي و انزوا را از ما دور مي کند. اين روند از قدرت خلاقه روح سرچشمه مي گيرد. تله ديگري که ممکن است پس از لغزش در آن گرفتار شويم اين است که فکر کنيم ديگر نمي توانيم مصرف را متوقف کرده و پاک بمانيم. ما به تنهايي هرگز نمي توانيم پاک بمانيم. ما در حالي که خودمان را ملامت و شکنجه مي کنيم دوباره به طرف برنامه برمي گرديم و با خود فکر مي کنيم که هيچ کس به شهامتي که براي بازگشت لازم است اهميت نمي دهد. ما در اين انجمن دريافته ايم که خالصانه ترين احترامات را براي اين گونه شجاعتها قائل شويم. ما از ته دل براي کساني که باز مي گردند هورا مي کشيم. لغزش خجالت ندارد بازنگشتن خجالت دارد. ما وقتي از دوره سختي مي گذريم و پاکي خود را حفظ مي کنيم براي بهبودي ابزار تازه اي پيدا کرده ايم که مي توانيم به دفعات از آن استفاده کنيم. ممکن است در صورت لغزش احساس خجالت و يا گناه کنيم. پا بر روي غرور گذاشتن به مراتب از مردن يا به کلي ديوانه شدن بهتر است. تا وقتي ما به خاطر پاکي خود شکرگزار باشيم حفظ آن براي ما آسانتر است. بهترين راه شکرگزاري رسانيدن پيام و مشارکت تجربه اميد و نيرويمان با معتاداني است که هنوز در عذابند. معتادان در حال مصرف مردمي خودمحور خشمگين وحشت زده و تنها هستند. در دوران مصرف ما مردمي دروغگو خودخواه و غالباً در بند زندان يا بازپروري بوده ايم. برنامه به ما امکان مي دهد که به اعضاي سازنده و مسؤول اجتماع خود تبديل شويم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-278431625998881609?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/278431625998881609/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=278431625998881609&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/278431625998881609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/278431625998881609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/09/6.html' title='معتادان گمنام 6'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-5008367385017820434</id><published>2008-08-21T12:03:00.000+04:30</published><updated>2008-08-21T12:08:24.045+04:30</updated><title type='text'>معتادان گمنام 5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قدم يازدهم&lt;br /&gt;ما از راه دعا و مراقبه خواهان ارتقاء رابطه آگاهانه خود با خداوند بدانگونه که او را درک مي کرديم شده و فقط جوياي آگاهي از اراده او براي خود و قدرت اجرايش شديم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ده قدم اول زمينه را براي ارتقاء رابطه آگاهانه ما با خداوندي که خود درک مي کرديم فراهم کرده است و زيربناي دسترسي به اهداف مثبت ديرينه ما مي باشد. پس از رسيدن به اين مرحله از برنامه روحانيمان اکثر ما ميل به دعا و مراقبه را پيدا مي کنيم. حالت روحاني ما اساس اصلي بهبودي موفقيت آميزي است که رشد نامحدودي را با خود به ارمغان مي آورد. بسياري از ما وقتي به قدم يازدهم مي رسيم شروع به فهم واقعي بهبودي مي کنيم. در قدم يازدهم زندگي مفهوم عميقتري پيدا مي کند. ما با تسليم زمام امور قدرت به مراتب بيشتري پيدا مي کنيم. ماهيت اعتقادات ما تعيين کننده روش دعا و مراقبه ما خواهد بود. فقط بايد مطمئن باشيم که نظام اعتقاديمان برايمان کار مي کند. در بهبودي نتايج مهم است. به محض اين که ما وارد برنامه معتادان گمنام شديم و خود را تسليم ناخوشي خود کرديم گويي تمام دعاهايمان مستجاب شدند. ما از اين قدم براي ارتقا و نگهداري از حالت روحاني خود استفاده مي کنيم. در آغاز وقتي ما به اين برنامه آمديم از يک نيروي برتر کمکي دريافت کرديم که جريان آن با تسليم ما به اين برنامه به حرکت در آمد. مقصود از قدم يازدهم اين است که آگاهي ما از اين قدرت افزايش پيدا کند و توانايي خود را براي استفاده از اين منبع قدرت در زندگي جديدمان افزايش دهيم. هرچه بيشتر با دعا و مراقبه رابطه آگاهانه مان را با خداي خود گسترش دهيم آسانتر مي توانيم بگوييم باشد که اراده تو انجام شود نه اراده من. ما در وقت نياز مي توانيم از خدا طلب کمک کنيم تا زندگي مان بهتر شود. برنامه ما يک برنامه روحاني است نه مذهبي. همزمان با رسيدن به قدم يازدهم نواقص شخصيتي که باعث گرفتاريهاي سابق بوده اند به کمک ده قدم قبلي عنوان شده اند. تجسم تصويري که ما از کسي که آرزوي بودنش را داريم فقط نگاهي گذرا به اراده خداوندي براي ماست. ديد ما آنقدر محدود است که فقط مي توانيم به اميال و نيازهاي آني خود توجه کنيم. ما خيلي آسان مي توانيم دوباره گرفتار عادات سابق خود شويم. براي تضمين بهبودي و رشد خود بايد بياموزيم که زندگيمان را برمبناي يک روال روحاني معقول ادامه دهيم. خداوند هيچ وقت به زور به کسي لطف نمي کند اما اگر از او بخواهيم به ما کمک خواهد کرد. با آن که ما معمولاً احساس مي کنيم که چيزي در ما سريعاً تغيير کرده است اما مدتي طول مي کشد تا متوجه تغييرات زندگي خود بشويم. وقتي نهايتاً از انگيزه هاي خودخواهانه خود دست برداريم با آرامشي که هرگز تصور آن را هم نکرده ايم آشنا خواهيم شد. اخلاقيات وقتي تحميلي باشد آن قدرتي را که ما در صورت انتخاب زندگي روحاني پيدا مي کنيم ندارد. بيشتر ما وقتي حالمان خوب نيست دعا مي کنيم و به مرور مي آموزيم که اگر هميشه دعا کنيم حالمان کمتر خراب مي شود. خارج از انجمن معتادان گمنام گروههاي مختلفي وجود دارد که مراقبه مي کنند. تأييد هريک از آنها حقوق فرد را در انتخاب يک خداي قابل قبول براي خود محدود مي کند. مراقبه به ما امکان مي دهد تا به ميل خود در عالم روحاني ترقي کنيم. ما به هر روز با يک ديد تازه و فکر باز نگاه مي کنيم. ما مي دانيم که اگر براي خواست خدا دعا کنيم بهترين نتيجه ممکن را بدون در نظر گرفتن اين که خودمان چه فکري مي کنيم خواهيم گرفت. اين دانش بر مبناي اعتقادات و تجربيات ما به عنوان معتادان در حال بهبودي استوار است. دعا در ميان گذاشتن مسائلمان با نيروي برتر است. بعضي وقتها که دعا مي کنيم اتفاق خارق العاده اي مي افتد و ما وسايل راهها و انرژي انجام کارهايي را پيدا مي کنيم که فراتر از ظرفيتمان است. دعا و تسليم روزانه قدرت نامحدودي به ما مي دهد به شرط اين که ايمانمان را حفظ و تمديد کنيم. براي بعضي دعا کردن درخواست کمک از خدا و مراقبه به انتظار جواب نشستن است. ما مي آموزيم که در مورد تقاضاي چيزهاي خاص به هنگام دعا بسيار مراقب باشيم. ما دعا مي کنيم که خدا اراده خود را به ما نشان دهد و در انجام آن ما را ياري کند. در بعضي از موارد او اراده خود را آنچنان به وضوح آشکار مي کند که ما هيچ مشکلي در تشخيص آن نداريم. اما در موارد ديگر نفس ما آن قدر در خودمحوري غرق است که اراده خداوند را براي خود بدون مقاومت و تسليم مجدد نمي پذيريم. در صورتي که براي رهايي از زير سلطه عوامل منحرف کننده دعا کنيم کيفيت دعايمان معمولاً بهتر خواهد شد و ما مي توانيم تفاوت آن را حس کنيم. ما از راه دعا جوياي رابطه آگاهانه با خداوند خود مي شويم و با مراقبه اين رابطه را برقرار مي کنيم. با تمرين به مرور در اين کار مهارت به دست مي آوريم. در سکوت لحظات مراقبه اراده خدا بر ما روشن مي شود. ساکت کردن افکار از طريق مراقبه آرامش دروني خاصي را به همراه مي آورد و ما را با خداوندي که در درون ماست مرتبط مي سازد. بدون فکر آرام ارتباط با خدا حتي اگر محال هم نباشد بسيار مشکل است. به همين خاطر مراقبه مي کنيم. لازم است افکار هميشه مشغول معمولي ساکت شوند تا بتوانيم پيشرفت کنيم. بايد بگذاريم افکاري که به مغزمان راه مي يابند به مرگ طبيعي از بين بروند. وقتي مراقبه برايمان به صورت يک واقعيت درآيد به مرور از افکار خود فارغ مي شويم. توازن عاطفي يکي از اولين فرآورده هاي مراقبه است. بسيار آسان است که بر فراز ابرهاي پرشور و شوق مذهبي به پرواز درآييم و دوباره از در بيرون زده و فراموش کنيم که معتاديم و بيماري لاعلاجي داريم. در صورتي مراقبه ارزش دارد که بتوانيم نتيجه آن را در زندگي روزمره خود ببينيم. ما دعا مي کنيم چون به ما آرامش مي دهد و اعتماد به نفس و شهامت را به ما بازمي گرداند و کمک مي کند تا زندگيمان خالي از بي اعتمادي و ترس باشد. وقتي انگيزه هاي خودخواهانه خود را کنار بگذاريم و طلب راهنمايي کنيم صلح و آرامش را احساس مي کنيم. ما شروع به تجربه همدلي و درک ديگران مي کنيم. همانطور که جوياي ارتباط شخصي خود با خداي خود مي شويم شروع به شکفتن مي کنيم درست مانند غنچه اي که زير نور آفتاب آغاز به شکفتن مي کند. به مرور متوجه مي شويم که عشق خداوندي هميشه حي و حاضر و فقط منتظر پذيرش ما بوده است و درمي يابيم که اتکا به خداوند کم کم راحت تر مي شود. در اثر رشد معنوي و ارتباط با نيروي برترمان به مرور متوجه مي شويم تا وقتي که به نيازهاي روحاني خود پاسخ دهيم مشکلات زندگي تا حد قابل تحملي تخفيف پيدا مي کنند. وقتي فراموش کنيم قدرت واقعي مان از کجا سرچشمه مي گيرد به فوريت گرفتار همان الگوهاي فکري و حرکاتي مي شويم که کارمان را به اين برنامه کشانده اند. به مرور به مرحله اي مي رسيم که مي بينيم بزرگترين نيازمان آگاهي از خواست خدا براي خود و قدرت اجراي آن مي باشد. به مرور اراده خداوند برايمان تبديل به خواسته واقعي خودمان مي شود. اين حالت حالت اشراق است. به مرور آمادگي پيدا مي کنيم که بگذاريم ديگران خودشان باشند و ديگر احتياج نداريم در مورد آنها قضاوت کنيم. ما که قبلاً نمي توانستيم مفهوم رضا را درک کنيم امروز با آن آشنا شده ايم. در طول روز هر چه پيش آيد فرقي نمي کند و ما مي دانيم که خدا هرآنچه را که براي سلامت روحاني لازم داريم در اختيارمان گذارده است. خداوند به ما کمک مي کند که حساب و کتاب خود را مرتب کنيم. به مرور تشخيص واقعيت برايمان آسانتر مي شود. ما به عقايد ديگران احترام مي گذاريم. ما شما را تشويق مي کنيم که مطابق اعتقادات خود جوياي راهنمايي و کسب نيرو شويد. بعضي وقتها ما براي رسيدن به خواسته هاي خود دعاهايي کرديم که پس از مستجاب شدن باعث گرفتاريمان شده اند. پس از آن که متوجه قدرت دعا و مسئوليتي که به همراه آن است شديم خواهيم توانست از قدم يازدهم به عنوان يک راهنما در برنامه روزانه مان استفاده کنيم. به اين ترتيب فقط چيزهايي را دريافت مي کنيم که ظرفيتش را داريم و مي توانيم با آنها روبرو شويم زيرا خداوند ما را براي انجام آن آماده مي کند. بعضي از ما به زبان ساده مراتب قدرداني خود را به پاس موهبتهاي خداوندي ابراز مي کنيم. در حالت تسليم و فروتني اين قدم را مرتباً تکرار مي کنيم تا هديه دانش و قدرت را از خدايي که خود درک کرده ايم دريافت کنيم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم دوازدهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;با بيداري روحاني حاصل از برداشتن اين قدمها ما کوشيديم اين پيام را به معتادان برسانيم و اين اصول را در تمام امور زندگي خود به اجرا در آوريم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;طبق اصلي روحاني ما بايد براي نگه داشتن آنچه در معتادان گمنام به ما داده شده است آن را به ديگران بدهيم. وقتي که ما براي پاک ماندن ديگران به آنها کمک مي کنيم از فرآورده هاي ثروت روحاني خود بهره مند مي شويم. ما بايد به رايگان و با سپاس آنچه را که به رايگان و با سپاس به ما داده شده است به ديگران بدهيم. در سورتي که ما اصول پيام خود را در زندگي رعايت نکنيم پياممان بي معنا خواهد بود. پديده بيداري روحاني جنبه هاي مشترکي شامل از ميان رفتن احساس تنهايي و بوجود آمدن جهت و مسير در زندگي است. اگر بيداري روحاني با افزايش آرامش فکري و توجه به مسائل ديگران همراه نباشد هيچ مفهومي ندارد. براي حفظ و نگهداري آرامش فکري خود سعي مي کنيم که در زمان حال زندگي کنيم. از همان وقتي که خيالمان از بابت اعتياد راحت مي شود خطر در دست گرفتن اختيار زندگي دوباره ما را تهديد مي کند و درد و رنجي را که کشيده ايم فراموش مي کنيم. ما به سرعت فراموش مي کنيم که تمام کوششهاي گذشته ما براي کنترل زندگي با شکست مواجه شده بود. در اين مرحله اکثر ما متوجه مي شويم که تنها راه ممکن براي حفظ هديه اي که به ما داده شده اين است که آن را با معتاداني که هنوز در عذابند در ميان بگذاريم. اين کار بهترين راه براي جلوگيري از لغزش و شکنجه ايست که در صورت بازگشت به مصرف در انتظارمان است. اسم اين کار را رساندن پيام مي گذاريم. حتي عضو يک روزه انجمن ان اي هم مي تواند اين پيام را به معتاد ديگري برساند و نشان دهد که اين برنامه کارايي دارد. وقتي پيام خود را با تازه واردي در ميان مي گذاريم مي توانيم از نيروي برتر خود بخواهيم که از ما به عنوان يک وسيله روحاني استفاده کند اما پايمان را جاي پاي او نمي گذاريم. ما اکثراً در موقع رساندن پيام به تازه واردان از يک معتاد در حال بهبودي ديگر مدد مي گيريم. پاسخ به درخواست کمک براي ما يک افتخار است. ما که در سياهچال نوميدي گرفتار بوده ايم از اين که مي توانيم به بهبودي ديگران کمک کنيم در خود احساس خوشبختي مي کنيم. ما تجربه، نيرو و اميد خود را با آنها در ميان مي گذاريم و در هر فرصتي که امکان داشته باشد تازه واردان را به جلسات همراهي مي کنيم. قاعده کلي انجام قدم دوازدهم به طور دقيق خدمت خالي از هواي نفس است. ما بهبوديمان را مديون خدايي هستيم که خود درک مي کنيم. اکنون خود را در اختيار او مي گذاريم تا از ما به عنوان وسيله اي براي بهبودي طالبان آن استفاده کند. ممکن است يک معتاد در عذاب باشد اما تمايل به درخواست کمک نداشته باشد در اين گونه مواقع مي توانيم خود را در دسترس او قرار دهيم تا اگر درخواست کمک کرد يک نفر در دسترس باشد. گاه تنها چيزي که مي تواند يک معتاد دردمند را در قبول کمک تشويق کند شاهد زنده است. يادگيري کمک به ديگران يکي از فوائد برنامه معتادان گمنام است. به ماقابليتي داده مي شود که مي توانيم در جايي که از دست هيچ کس ديگر کاري ساخته نيست به همنوع معتاد خود کمک کنيم. اين تغييرات معجزه آسا نمايانگر بيداري روحاني است. تجربه شخصي خود را در مورد چگونگي گذشته مان با ديگران در ميان مي گذاريم و با آن که وسوسه پند و اندرز دادن در ما شديد است اما مي دانيم که در صورت انجام آن احترام خود را در ميان تازه واردان از دست مي دهيم. پند و اندرز پيام ما را تار و غبارآلود مي کند. پيامي که در ما تأثير مي گذارد يک پيام ساده و صادقانه بهبودي از اعتياد است. خدمتي که در معتادان گمنام از آن صحبت مي کنيم هدف اصلي تمام گروههاي ماست. ما هرچه مشتاقانه تر زحمت بکشيم و بيشتر خدمت کنيم بيداري روحاني پربارتري خواهيم داشت. اولين راه رساندن پيام که نياز به گفتگو و توضيح ندارد رفتار ماست. کساني که ما را به عنوان افرادي گمراه وحشت زده و منزوي مي شناخته اند وقتي ما را در خيابان مي بينند متوجه مي شوند که ترس از وجودمان گريخته است و ما به مرور در حال بازگشت به زندگي هستيم. به همان نسبتي که بهبودي ما پيش مي رود اصول روحاني تمامي قسمتهاي ديگر زندگي ما را نيز در برخواهد گرفت. ما سعي مي کنيم که هم اکنون و همينجا بر طبق اصول اين برنامه زندگي کنيم. ما احساس مي کنيم که زندگيمان ارزش پيدا کرده است. از لحاظ روحاني تروتازه شده ايم و بسيار خوشحاليم که زنده ايم. صداقت فروتني و روشن بيني به ما کمک مي کند که با ديگران منصف باشيم. تصميماتي که مي گيريم با گذشت توأم خواهد بود و ما مي آموزيم که براي خودمان احترام قائل شويم. درسهايي که در دوران بهبودي مي گيريم گاه تلخ و دردآور است. ما نمي توانيم از درد کشيدن معتادان جلوگيري کنيم اما مي توانيم پيام اميدي را که معتادان در حال بهبودي به ما داده اند به اين دردمندان برسانيم و اصول بهبودي را به همان صورتي که در زندگي خودمان به کار گرفته ايم با آنها به مشارکت بگذاريم. همانطور که ما به يکديگر کمک مي کنيم خداوند هم به ما کمک مي کند. قسمتي از بيداري روحاني ما درک تازه اي است که از نيروي برترمان پيدا مي کنيم و اين نتيجه مستقيم مشارکت در بهبودي معتادان ديگر است. ما بهبود پيدا مي کنيم تا پاک و خوشحال زندگي کنيم. در اينجا قدم ها به پايان نمي رسند. قدمها يک شروع تازه اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-5008367385017820434?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/5008367385017820434/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=5008367385017820434&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/5008367385017820434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/5008367385017820434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/08/5.html' title='معتادان گمنام 5'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-5129399444932115187</id><published>2008-08-21T11:59:00.001+04:30</published><updated>2008-08-21T12:03:07.978+04:30</updated><title type='text'>معتادان گمنام 4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قدم هشتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما فهرستي از تمام کساني که به آنها صدمه زده بوديم تهيه کرده و خواستار جبران خسارت از تمام آنها شديم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم هشتم فروتني نويافته ما را به آزمايش مي گذارد. هدف ما رهايي از زير بار گناهي است که تا به حال به دوش کشيده ايم. ما مي خواهيم بدون ترس يا تعرض در چشمهاي دنيا نگاه کنيم. براي مؤثر واقع شدن اين قدم تجربه به ما نشان مي دهد که قبل از هر چيز بايد تمايل در ما بوجود آيد. قدم هشتم آسان نيست و مستلزم صداقت نوظهوري در مورد رابطه ما با ديگران است. ما ديگران را مي بخشيم احتمالاً آنها نيز ما را بخشيده و سرانجام ما هم خود را مي بخشيم و مي آموزيم که چگونه در اين دنيا زندگي کنيم. آمادگي پيدا مي کنيم که به جاي توقع درک شدن درک کنيم. وقتي بدانيم که در چه قسمتهايي نياز به جبران خسارت داريم زندگي کردن و اجازه زندگي دادن آسانتر خواهد شد. ما براي تهيه يک فهرست دقيق به قدري صداقت واقعي نياز داريم. تعريف لغت صدمه در اينجا مفيد است. خسارت ممکن است در اثر يک حرف يک کار و يا عدم انجام کاري به وجود آيد. صدمه مي تواند نتيجه حرفها يا کارهاي عمدي يا غيرعمدي باشد. ما بايد حساب کاري را که با ما شده است از حساب کاري که در حق ديگران کرده ايم جدا کنيم و دنبال توجيه اين که خود ما قرباني شرايط بوده ايم نباشيم. اين قدم يک مجموعه از اقداماتي است که منجر به ترميم خرابيهاي زندگي ما مي شود. قضاوت در مورد تقصير ديگران ما را آدمهاي بهتري نمي کند. آن چه که حال ما را بهتر مي کند آزاد شدن از زير بار گناه و تصفيه زندگي مان است. با اين فهرست صادقانه روبرو مي شويم و با روشن بيني تقصيرات خود را بررسي مي کنيم تا تمايل به جبران خسارت در ما پديد آيد. در بعضي موارد ممکن است کساني را که به آنها بد کرده ايم نشناسيم. ما مي توانيم اسم خودمان را هم در اين فهرست بياوريم زيرا در دوران مصرف به آهستگي مشغول نابودي خود نيز بوده ايم. براي جبران خسارت مالي بهتر است ليست جداگانه اي از افراد زيان ديده تهيه کنيم. تصور و تجسم جبران خسارت مي تواند مانع عمده اي براي نوشتن فهرست و تمايل پيدا کردن باشد. ما طوري اين قدم را انجام مي دهيم که گويي قدم نهم وجود ندارد. گوش دادن به تجربيات اعضاي ديگر در مورد اين قدم مطالب گنگي را که براي نوشتن اين فهرست ممکن است با آن روبرو شويم برايمان روشن مي کند. آينده ما تغيير مي کند و ديگر لازم نيست از کساني که به آنها صدمه زده ايم دوري کنيم. آزادي تازه اي به ما داده مي شود که به انزوايمان خاتمه مي دهد. وقتي متوجه نياز خود به بخشودگي مي شويم بيشتر به بخشيدن تمايل پيدا مي کنيم. در اين مرحله ما حداقل مي دانيم که ديگر عمداً باعث بدبختي ديگران نمي شويم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم نهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما به طور مستقيم در هر جا که امکان داشت از اين افراد جبران خسارت کرديم مگر در مواردي که اجراي اين امر به ايشان يا ديگران لطمه بزند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اين قدم را نبايد پشت گوش انداخت. در غير اين صورت مثل اين است که در برنامه خود جايي براي لغزش ذخيره کرده باشيم. به نظر مي رسد که غرور ترس تغلل و کار امروز را به فردا افکندن اغلب در اين راه موانع صعب العبوري هستند.مسأله مهم اين است که کار را شروع کنيم و آماده پذيرش واکنشهاي کساني که به آنها صدمه زده ايم باشيم و به بهترين وجهي که مي توانيم خسارتها را جبران کنيم. موقع شناسي يکي از نکات مهم اين قدم است. در بعضي از شرايط ممکن است جبران خسارت از حد تواناي ما خارج باشد. ما دريافتيم در مواردي که امکان تماس با شخص آزار ديده وجود نداشته باشد تمايل مي تواند جاي اقدام و عمل را پر کند اما هرگز نبايد به خاطر خجالت، ترس و تنبلي از تماس گرفتن خودداري کنيم. ما مي خواهيم از زير بار گناه خلاص شويم اما نمي خواهيم بهاي آن را ديگران بپردازند. بايد از به ميان کشيدن پاي شخص ثالث يا رفقاي زمان مصرف که شايد مايل نباشند نامي از آنها برده شود خودداري کنيم. قسمتي از يادگيري زندگي موفقيت آميز آموختن اين است که چه وقت احتياج به کمک داريم. پس مشکلات قانوني، مالي و پزشکي را به متخصصين آن واگذار مي کنيم. در برخي از روابط گذشته ما ممکن است مسائل حل نشده اي وجود داشته باشد. ما با جبران خسارت سهم خود را براي حل کردن اين مسائل انجام مي دهيم. در بسياري از موارد تنها کاري که از دستمان برمي آيد اين است که به سراغ شخص مورد نظر خود برويم و با فروتني درک خطاهاي گذشته خود را از او درخواست کنيم. ما به بهترين نحوي که مي توانيم جبران خسارت مي کنيم. ما سعي مي کنيم به ياد داشته باشيم که اين کار را به خاطر خودمان انجام مي دهيم. به جاي احساس گناه و پشيماني قبلي احساس مي کنيم از گذشته خود رها شده ايم. قدم نهم به ما در مورد احساس گناهي که نسبت به خود داريم و به ديگران در مورد احساس خشمي که نسبت به ما دارند کمک مي کند. گاهي اوقات تنها جبران خسارتي که مي توانيم انجام دهيم اين است که پتک بمانيم. ما آن را به خودمان و عزيزانمان مديونيم. ما ديگر به خاطر مصرفمان باعث آلودگي اجتماع خود نمي شويم. گاه تنها راه جبران خسارت خدمت به جامعه است. در جريان بهبودي سلامت عقل به ما بازگردانده مي شود و قابليت برقراري رابطه هاي مثبت با ديگران جزئي از اين سلامتي است. احساس امنيت واقعي جاي درد جسمي و سردرگمي روحي را که در گذشته احساس مي کرديم گرفته است. بسياري از نزديکان صميمي ما ممکن است از پذيرش بهبودي ما به عنوان يک واقعيت اکراه داشته باشند. نبايد فراموش کنيم که آنها رنج و عذاب زيادي کشيده اند، اما معجزات هم به وقت خود به وقوع خواهند پيوست. به تدريج پذيرش تغييرات ما براي خانواده هامان آسانتر مي شود. بردباري قسمت مهمي از بهبودي ماست. عشق بلاعوضي که تجربه مي کنيم ميل به زندگي را دوباره در ما شعله ور مي کند و هر حرکت مثبتي از جانب ما موقعيت غيرمنتظره اي را برايمان بوجود مي آورد. در جبران خسارت ايمان و شجاعت فراواني صرف مي شود که نتيجه آن رشد روحاني بيشتر است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم دهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما به تهيه ترازنامه شخصي خود ادامه مي داديم و هرگاه در اشتباه بوديم سريعاً بدان اقرار کرديم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم دهم ما را از زير بار خرابکاريهاي حال حاضرمان آزاد مي کند. اگر در مورد نقصهايمان حواسمان جمع نباشد ما را به بن بستي مي کشانند که ديگر نمي توانيم از آن پاک بيرون بياييم. يکي از اولين چيزهايي که در معتادان گمنام ياد مي گيريم اين است که اگر مصرف کنيم بازنده مي شويم و همين طور مي آموزيم که اگر بتوانيم از انجام کارهايي که باعث زجرمان مي شود اجتناب کنيم درد کمتري را تجربه خواهيم کرد. مفهوم ادامه روزانه ترازنامه شخصي اين است که ما عادت مي کنيم خودمان رفتارمان ديدگاهمان و روابطمان را مورد بررسي قرار دهيم. ما بندگان عادتيم و در برابر طرز تفکر و واکنشهاي قديمي خود آسيب پذيريم. بعضي اوقات به نظر مي رسد که ادامه مسير قديمي خودتخريبي آسانتر از ورود به يک راه جديد و ظاهراً خطرناک است. ما ديگر مجبور نيستيم به دام الگوهاي قديمي خود بيفتيم. ما امروز حق انتخاب داريم. ما در طول روز اعمال خود را بررسي مي کنيم. برخي از ما در مورد احساسات خود نيز مطالبي مي نويسيم. آيا به کسي زيان رسانده ايم؟ آيا لازم است بپذيريم که در اشتباه بوده ايم؟ اگر مشکلاتي وجود داشته است سعي مي کنيم آنها را حل و فصل کنيم. اگر به اين گونه مسائل رسيدگي نکنيم خود به خود حادتر مي شوند. اين قدم مي تواند خط دفاعي ما در برابر ديوانگي قديمي ما باشد. ما مي توانيم از خود سؤال کنيم که آيا در حال افتادن به ورطه الگوهاي قديمي خشم رنجش و ترس نيستيم؟ آيا احساس نمي کنيم که به دام افتاده ايم؟ آيا خودمان را به دست خود به دردسر نمي اندازيم؟ آيا باطن خود را با ظاهر ديگران مقايسه نمي کنيم؟ ما ديگر مجبور نيستيم با احساس خلأ دروني زندگي کنيم. بسياري از نگرانيهاي بزرگ و مشکلات اساسي ما به خاطر بي تجربگي ما در زندگي کردن بدون مواد مخدر است. قدم دهم را مي توان سوپاپ دفع فشار خواند. کارهايي را که کرده ايم مي نويسيم و سعي مي کنيم اعمال خود را توجيه نکنيم. اولين کاري که مي کنيم توقف است. سپس با تأمل به خود اجازه مي دهيم که از موهبت فکر کردن بهره مند شويم. اعمال، واکنشها و انگيزه هاي خود را بررسي مي کنيم. غالباً متوجه مي شويم که وضعمان به مراتب بهتر از آن است که احساسمان به ما مي گويد. قدم دهم به ما اجازه مي دهد تا اعمال خود را بررسي کرده و قبل از آن که وضع بدتر شود به خطاهايمان اقرار کنيم. لازم است از توجيه اعمالمان حذر کنيم. ما سريعاً به خطاهاي خود اقرار مي کنيم و آنها را تشريح نمي کنيم. ما اين قدم را به طور مستمر کار مي کنيم. قدم دهم قدم پيشگيري است. اين قدم ابزار بسيار خوبي براي اجتناب از بدبختيهايي است که ما بر سر خود مي آوريم. ما احساسات، عواطف، هوسها و اعمال خود را زيرنظر مي گيريم. به اين ترتيب مي توانيم از تکرار اعمالي که باعث بد شدن حالمان مي شوند خودداري کنيم. ما حق داشتن حال خوب را داريم. ما حق انتخاب داريم. دوران خوش دام و تله هم مي تواند باشد و اين خطر وجود دارد که فراموش کنيم پاکي اولويت اول ماست. لازم است به خاطر داشته باشيم همه اشتباه مي کنند. ما هرگز کامل نمي شويم اما با استفاده از قدم دهم مي توانيم خودمان را بپذيريم. ما با ادامه ترازنامه شخصي خود هم اکنون و در همين جا از خود و از گذشته خود رها مي شويم. ما ديگر موجوديت خود را توجيه نمي کنيم. اين قدم به ما امکان مي دهد که خودمان باشيم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-5129399444932115187?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/5129399444932115187/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=5129399444932115187&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/5129399444932115187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/5129399444932115187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/08/4.html' title='معتادان گمنام 4'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3402614430338096412</id><published>2008-08-21T11:54:00.000+04:30</published><updated>2008-08-21T11:58:19.790+04:30</updated><title type='text'>معتادان گمنام 3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قدم چهارم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما يک ترازنامه اخلاقي بي باکانه و جستجوگرانه از خود تهيه کرديم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ما اکنون آماده ايم که براي اولين بار خودمان را صادقانه ارزيابي کنيم. هدف از تهيه يک ترازنامه بي باکانه و جستجوگرانه اخلاقي اين است که سردرگمي و دوگانگي زندگي خود را طبقه بندي کنيم تا بدين وسيله به ماهيت اصلي خود پي ببريم. ما راه جديدي براي زندگي در پيش گرفته ايم و بايد از بند دامها و زنجيرهايي که زندگي ما را کنترل و از رشد ما جلوگيري کرده اند خلاص شويم. در هنگام کار کردن اين قدم اکثر ما از اين مي ترسيم که مبادا هيولايي که در وجود ماست رها شود و ما را از بين ببرد. ما مي دانيم که ترس از کمبود ايمان است. ما اکنون خداي مهرباني پيدا کرده ايم که به ما تعلق دارد و مي توانيم به او پناه ببريم. ما متخصص خودفريبي و توجيه بوده ايم بوسيله اين ترازنامه مي توانيم بر اين موانع پيروز شويم. قسمتهايي از ضمير ناخودآگاه ما زماني که تمام مطالب را بر روي کاغذ بياوريم ديدن آنها آسانتر و انکار شخصيت واقعي مان مشکلتر مي شود. در زمان مصرف ما اصلاً با خودمان صادق نبوديم. با اقرار به اين که اعتياد ما را شکست داده است و به کمک نياز داريم به طرف صداقت با خود در حرکتيم. بعضي از ما به اشتباه تصور مي کنيم منظور از قدم چهارم اين است که اعتراف کنيم چقدر نفرت انگيزيم و چه آدم بدي بوده ايم. هدف از قدم چهارم اين نيست. ما سعي مي کنيم خود را از زندگي کردن بر طبق الگوهاي بي ثمر و کهنه آزاد کنيم. دارا بودن ايمان و شهامت جهت نوشتن يک ترازنامه بي باکانه الزامي است. قبل از شروع، سه قدم اول را با يک راهنما بهتر است مرور کنيم. ما مطالب خود را به سادگي و به بهترين وجهي که مي توانيم روي کاغذ مي آوريم. ما بايد از گذشته ها بگذريم و از آن جدا شويم. ما مي خواهيم رو در روي گذشته خود بايستيم و آن را به همان شکلي که واقعاً بوده است نگاه کنيم و سپس از آن مي گذريم تا بتوانيم در زمان حال زندگي کنيم. ما مجبور نيستيم با گذشته خود به تنهايي روبرو شويم زيرا اراده و زندگي ما در دست نيروي برتر است. تا زماني که متکي به قدرت شخصي خود بوديم نوشتن يک ترازنامه صادقانه و دقيق برايمان غيرممکن به نظر مي رسيد. در قدم چهارم به مرور با خود آشنا مي شويم. ضعفهايي چون گناه، خجالت، پشيماني، افسوس به حال خود، رنجش، خشم، افسردگي، احساس محروميت، سردرگمي، تنهايي، تشويش، خيانت، نااميدي، شکست، ترس و انکار را بر روي کاغذ مي آوريم. ما افکاري منفي گرايانه داريم و به کمک نوشتن اين امکان را به خود مي دهيم که با ديد مثبت تري به اتفاقات نگاه کنيم. بايد سرمايه هاي خودمان را هم در موقع نوشتن در نظر بگيريم. بسياري از ما به سختي مي توانيم قبول کنيم محسناتي هم داريم. همگي ما سرمايه هايي داريم. صفاتي چون پاکي، روشن بيني، خداآگاهي، صداقت با ديگران، پذيرش، عمل مثبت، مشارکت، تمايل، شهامت، ايمان، توجه، سپاس، مهرباني و بذل و بخشش. ما کردار گذشته و رفتار فعلي خود را مرور مي کنيم تا ببينيم کدام يک از آنها را مي خواهيم نگه داريم و کدام يک را به دور اندازيم. البته هيچ کس ما را مجبور نمي کند از بدبختيهاي خود دست برداريم. به گونه اي قدم چهارم را کار مي کنيم که گويي قدم پنجمي وجود ندارد. طريقه نوشتن ترازنامه اين است که آن را بنويسيم. با فکر کردن، حرف زدن و فرض کردن ترازنامه نوشته نمي شود. دفتر به دست گوشه اي مي نشينيم و پس از طلب راهنمايي از خداوند فلم را برمي داريم و شروع مي کنيم. هرچيزي که به ذهنمان برسد قابل نوشتن است. ترازنامه به صورت يک عامل رهايي در مي آيد زيرا شکنجه انجام آن از شکنجه انجام ندادن آن و بي توجهي به احساسات خود کمتر است. به کمک سلسله مراتب ترازنامه ما خواهيم توانست با تمامي مسائلي که در زندگي پيش مي آيند روبرو شويم. از زير بار فشارهايي که زماني احساس مي کرديم رها مي شويم. نوشتن باعث مي شود تا در ديگ فشارهاي دروني ما برداشته شود. تصميم با ماست که بخواهيم محتويات ديگ را به بشقاب بکشيم در آن رادوباره ببنديم يا کلاً آن را دور بيندازيم. از خداوند براي نماياندن نقصهايي که بوجودآورنده رنج و شکنجه اند کمک مي طلبيم. دعا مي کنيم به ما شهامتي بدهد که نترس و دقيق باشيم. ما قرار نيست ادمهاي کاملي شويم اگر کامل بوديم نمي توانستيم اسم خودمان را انسان بگذاريم. مسأله مهم اين است که بهترين سعي خودمان را به کار ببريم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم پنجم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما چگونگي دقيق خطاهايمان را به خداوند، به خود و به يک انسان ديگر اقرار کرديم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم چهارم اگر به موقع با قدم پنجم دنبال نشود تأثير آن دوام زيادي نخواهد داشت. قدم پنجم کليد آزادي است و به ما اجازه مي دهد که در زمان حال و پاک زندگي کنيم. اگر بخواهيم نقصهاي ترازنامه خود را مخفي کنيم ما را دوباره به مصرف خواهند کشاند. رها نکردن گذشته از زندگي بيزارمان مي کند و نمي گذارد نقش خود را در مسير زندگي تازه مان ايفا کنيم. ما به خطاهاي خود توجه کرده و پس از بررسي الگوهاي رفتاري خود شروع به ديدن زواياي تاريک بيماري خود کرده ايم. حال در نشستي ترازنامه خود را با صداي بلند با يک نفر ديگر در ميان مي گذاريم. ما سالها از توجه به چهره واقعي خود اجتناب مي کرديم. از خودمان خجالت مي کشيديم و خود را از بقيه دنيا جدا مي دانستيم. اکنون که قسمت شرم آور زندگي خود را به بند کشيده ايم مي توانيم با اقرار و روبرو شدن با آن زندگي خودمان را از لوث وجودش پاک کنيم. غم انگيز است اگر تمام آنها را بنويسيم و بعد به داخل کشوي ميز بيندازيم. ما بايد کسي را که قرار است قدم پنجممان را بشنود به دقت انتخاب کنيم. بايد مطمئن باشيم که از جريان کار ما اطلاع دارد و مي داند که چرا آن را انجام مي دهيم. تنها چيزي که ما را حاضر به برداشتن جدي اين قدم مي کند اطمينان کامل به درستي و معتمد بودن اوست. از آنجا که مسأله مرگ و زندگي در بين است مي خواهيم قاطع صادق و دقيق باشيم. بعضي از ما سعي کرديم قسمتي از گذشته خود را مخفي کنيم. فکر کرديم مي توانيم راه ساده تري براي رويارويي با احساسات دروني خود پيدا کنيم. اما ما نمي توانيم بهاي اين اشتباه را بپردازيم. يک خطر اين است که در مورد خطاهايمان اغراق کنيم يا نقش خود را موجه يا کم اهميت جلوه دهيم. ما سالهاي دراز سعي مي کرديم کمبود اعتماد به نفسمان را با مخفي شدن در پشت ظاهري بدلي که بتواند مردم را گول بزند پنهان کنيم. متأسفانه بيش از هر کس خودمان را گول زديم. با آن که معمولاً از خارج جذاب و متکي به نفس به نظر مي رسيديم اما در واقع در درون شخصيت و متزلزلي را مخفي مي کرديم. نقابها بايد کنار بروند. ترازنامه خود را همانطور که نوشته ايم بدون از قلم انداختن هيچ مطلبي مي خوانيم. اين قدم را همچنان با صداقت و دقت تا به آخر ادامه مي دهيم. معمولاً وقتي اين قدم را با کسي مشارکت مي کنيم شنونده هم قسمتي از داستان خود را با ما در ميان مي گذارد. متوجه مي شويم که منحصر به فرد نيستيم. با پذيرفته شدن توسط مخاطب مورد اعتمادمان مي بينيم همانطور که هستيم مي توانيم قابل قبول باشيم. در اين مرحله شروع به تجربه احساساتي واقعي با ماهيت روحاني مي کنيم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم ششم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما آمادگي کامل پيدا کرديم که خداوند کليه نواقص شخصيتي ما را برطرف کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;چه لزومي دارد چيزي را که آمادگيش را نداريم بي جهت طلب کنيم؟ ما دنبال دردسر نيستيم. چيزي که ما در قدم ششم برايش تلاش مي کنيم تمايل است. آيا واقعاً مي خواهيم که از رنجشها، ترس و خشم خود خلاص شويم؟ بسياري از ما به ترسها، ترديدها، افسوسها و نفرتهاي خود مي چسبيم زيرا در دردهاي آشنا امنيت منحرفي وجود دارد. اين طور به نظر مي رسد که نگه داشتن هر چيز آشنايي مطمئن تر از، از دست دادن آن، به خاطر چيزهاي ناشناخته است. رها کردن نواقص شخصيتي بايد با قاطعيت انجام شود. تسلطي که آنها روي ما دارند ما را تضعيف مي کند و باعث زجرمان مي شود. اگر قبلاً مغرور بوده ايم اکنون متوجه مي شويم که ديگر نمي توانيم بدون تاوان متکبر باشيم. قبل از قدمهاي چهارم و پنجم مي توانستيم در برابر ترس خشم نادرستي و افسوس تسليم شويم. اکنون تسليم شدن در برابر نواقص شخصيتي تفکر منطقي ما را تيره و تار مي کند. نواقصمان تمام وقت و انرژيمان را به هدر مي دهند. در ترازنامه قدم چهارم به تأثيري که اين نواقص بر روي زندگيمان داشته اند خوب توجه مي کنيم. به مرور خواهش آزادي از اين نقصها در ما پديد مي آيد. ما دعا مي کنيم و يا به عبارت ديگر تمايل آمادگي و توانايي آن را پيدا مي کنيم که بگذاريم خداوند اين نقصهاي مخرب را برطرف کند. اگر قرار است پاک بمانيم لازم است تغيير شخصيت دهيم. ما مي خواهيم که تغيير کنيم. درباره نوافص خود بايد روشن بين باشيم. با آن که ما از وجود نقصهاي خود اطلاع داريم اما هنوز همان اشتباهات گذشته را تکرار مي کنيم و نمي توانيم از عادات بد خود دست برداريم. وقتي ما چگونگي نواقص خود را در زندگي مي بينيم و آنها را مي پذيريم آن وقت مي توانيم از آنها دست برداريم و به زندگي تازه خود بپردازيم. وقتي مي بينيم به جاي تکرار اشتباهات گذشته اشتباهات جديدي در زندگي خود مي کنيم متوجه مي شويم در حال رشديم. بايد به خاطر داشته باشيم که ما انسان هستيم و نبايد توقعات بيجا از خود داشته باشيم. قدم ششم به ما کمک مي کند که در مسيري روحاني به حرکت در آييم. اما ما انسان هستيم و گاه از مسير منحرف خواهيم شد. سرکشي مي تواند باعث بي تفاوتي و بي تحملي شود اما با کوشش مستمر مي توان بر آن غلبه کرد. ما مرتب براي پيدا کردن تمايل دعا مي کنيم. سرانجام ايمان فروتني و پذيرش جاي غرور و سرکشي را مي گيرد. به مرور با خود آشنا مي شويم. در اثر تبديل تمايل به اميد کم کم حالمان بهتر مي شود. شايد براي اولين بار بتوانيم دورنمايي از زندگي تازه خود ببينيم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم هفتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما با فروتني از او خواستيم کمبودهاي اخلاقي ما را برطرف کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;با پيدا شدن اميد تمايل خود را به مرحله عمل در مي آوريم. وقتي تصميم گرفته باشيم که بگذاريم خداوند ما را از عوامل بي فايده و نابودکننده شخصيتمان خلاص کند به قدم هفتم رسيده ايم. ما به تنهايي نمي توانستيم از عهده پستي و بلنديهاي زندگي برآييم اما اين مطلب را وقتي متوجه شديم که زندگي خود را واقعاً به تباهي کشيده بوديم. اقرار به اين واقعيت باعث شد که ما تا حدودي با فروتني و افتادگي آشنا شويم. فروتني ارمغان پيدايش صداقت با خويشتن است. اين خميره اصلي قدم هفتم است. فروتني واقعي اين است که خود را بپذيريم و صادقانه کوشش کنيم که خود باشيم. ما مردماني هستيم که هم محسنات و هم معايبي داريم. فروتني همانقدر براي پاک ماندن لازم است که نان و آب براي زنده ماندن. بر اثر پيشرفت اعتياد ما هميشه فقط در فکر برآوردن اميال ابتدايي خود بوديم. اين يک قدم عملي است و وقت آن است که از خداوند طلب کمک و راهنمايي کنيم. اگر کسي در مورد کمبودهاي ما حرف بزند ممکن است ابتدا حالت دفاعي بگيريم اما در صورتي که کمبودهايي که کشف مي کنيم واقعي باشند و شانس رفع شر از آنها را داشته باشيم مطمئناً از خود احساس رضايت خواهيم کرد. بسياري از ما آماده ايم که اين قدم را بي قيد و شرط و به صرف ايمان به کار گيريم زيرا از کارهايي که کرده ايم و احساسي که داريم خسته شده ايم. هر چيزي که نتيجه بدهد ما تا انتها آن را دنبال مي کنيم. هدف اصلي قدم هفتم اين است که ما از خود جدا شويم و سعي کنيم خودمان را با اراده نيروي برترمان وفق دهيم. در صورتي که مراقب نباشيم و متوجه مفهوم روحاني قدم هفتم نشويم ممکن است با مشکلاتي روبرو شده و دوباره بدبختيهاي گذشته را به سر خود آوريم. يکي از خطراتي که وجود دارد اين است که نسبت به خود بيش از حد سختگير باشيم. مشارکت با ساير معتادان کمک مي کند تا به خودمان سخت نگيريم. پذيرش نواقص ديگران مي تواند به ما کمک کند که فروتني را بياموزيم و راه را براي رفع نواقص خود هموار کنيم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3402614430338096412?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3402614430338096412/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3402614430338096412&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3402614430338096412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3402614430338096412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/08/3.html' title='معتادان گمنام 3'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-7060572449737555877</id><published>2008-08-20T09:00:00.000+04:30</published><updated>2008-08-20T09:07:52.529+04:30</updated><title type='text'>معتادان گمنام 2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنچه از این پس در چهار نوشته بعدی تحت عنوان مجموعه نوشته های معتادان گمنام می آید برگرفته ای است از فصل چگونگی عملکرد از کتاب پایه انجمن جهانی معتادان گمنام که خودم خلاصه و از روی کتابچه پیاده کرده ام. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چگونگي عملکرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اگر شما طالب آنچه که ما داريم هستيد و حاضريد براي به دست آوردنش کوشش کنيد در آن صورت آماده ايد که قدمهاي خاصي را برداريد. اينها اصولي هستند که بهبودي ما را ممکن ساختند. اين دستور العمل مشکل به نظر مي رسد و ما نمي توانيم آن را به يکباره انجام دهيم. ما يک روزه معتاد نشده ايم بنابراين به خاطر داشته باشيد که به خودتان سخت نگيريد. ما احساس مي کنيم که برخورد ما با بيماري اعتياد کاملاً واقع بينانه است. ما معتقديم که روشمان عملي است زيرا يک معتاد بهتر از هر کس ديگر يک معتاد ديگر را درک و کمک کند. اينها بعضي از سؤالاتي است که ما از خودمان پرسيده ايم: آيا مطمئنيم که مي خواهيم مصرفمان را قطع کنيم؟ آيا فهميده ايم که کنترل واقعي مواد مخدر در دست ما نيست؟ آيا تشخيص داده ايم در درازمدت اين ما نبوده ايم که از موادمخدر استفاده کرده ايم بلکه مواد مخدر از ما استفاده کرده است؟ آيا اختيار زندگي ما بارها و بارها به دست زندانها و تيمارستانها نيفتاده است؟ آيا واقعاً اين حقيقت را پذيرفته ايم که تمام کوششهاي ما براي قطع مصرف يا کنترل مصرف با شکست مواجه شده است؟ در دوران مصرف دنياي واقعي آنقدر براي ما دردآور شده بود که فراموشي را بدان ترجيح مي داديم. وقتي ما به ان اي مي آييم از لحاظ جسماني رواني و روحاني ورشکسته ايم. ما آنقدر درد و بدبختي کشيده ايم که براي پاک ماندن حاضر به انجام هر کاري هستيم. تنها اميد ما دنبال کردن رد پاي کساني است که مشکل ما را داشته و راه نجات را پيدا کرده اند و بدون در نظر گرفتن اين که ما که هستيم، از کجا آمده ايم، يا چه کرده ايم ما را در ان اي مي پذيرند. در اين جلسات با قدمهاي دوازده گانه معتادان گمنام آشنا مي شويم و چگونگي به کار گرفتن قدمها را به ترتيبي که آمده اند مي آموزيم و به طور روزانه از آنها استفاده مي کنيم. قدمها اصولي هستند که بهبودي ما راممکن ساخته اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم اول&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما اقرار کرديم در مقابل اعتيادمان عاجز بوديم و زندگي مان غيرقابل اداره شده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ما دريافتيم که نمي توانيم مواد مخدر مصرف کنيم و زنده بمانيم. وقتي ما به عجز خود و عدم توانايي در اداره زندگيمان اقرار کنيم دريچه بهبودي را به روي خود باز کرده ايم. هيچ کس نمي توانست به ما بقبولاند که ما معتاد بوده ايم. اين اقراري است که ما بايد براي خودمان بکنيم. ما دريافتيم مصرف خود را نمي توانيم به مدت طولاني کنترل کنيم. معناي عاجز بودن اين است که ما مجبور باشيم برخلاف اراده خود مصرف کنيم. وقتي ديگر سعي نکنيم مصرفمان را توجيه کنيم حق انتخاب پيدا خواهيم کرد. ما با عشق روشن بيني و تمايل وارد انجمن نشده ايم ما به نقطه اي رسيده بوديم که به خاطر دردهاي جسماني رواني و روحاني ديگر نمي توانستيم به مصرفمان ادامه دهيم و وقتي مغلوب شديم تمايل پيدا کرديم. جنبه جسمي بيماري ما مصرف اجباري و بدون اختيار است يعني عدم توانايي در فطع مصرف به مجرد شروع. جنبه رواني بيماري ما وسوسه و يا ميل شديد مصرف است حتي وقتي که زندگي خود را نابود مي کنيم. جنبه روحاني بيماري ما خودمحوري شديد ماست. ما احساس مي کرديم که برخلاف تمام شواهد موجود هروفت که بخواهيم مي توانيم از مصرف دست برداريم. انکار جايگزين کردن توجيه کردن دليل آوردن عدم اعتماد به ديگران احساس گناه و خجالت آوارگي حقارت انزوا و از دست دادن اختيار همگي علائم و عوارض بيماري ما هستند. بيماري ما پيشرونده لاعلاج و کشنده است. دانستن اين مطلب که مشکل ما يک بيماري است و نه يک ضعف اخلاقي بار سنگيني را از دوش اکثر ما برمي دارد. ما مسؤول بيماري خود نيستيم اما مسؤوليت بهبودي خود را برعهده داريم. ما راه حلهايي از قبيل روانپزشکان بيمارستانها مراکز بازپروري روابط عاشقانه شهرهاي تازه و مشاغل جديد را آزمايش کرديم و به هر دري که زديم با شکست مواجه شديم. اگر ما نتوانيم از هرگونه راه گريز دست برداريم ارکان بهبوديمان در خطر خواهد بود. ما با تسليم شدن خود را از شر تمام راههاي گريز خلاص مي کنيم. زيربناي برنامه ما بر اين اعتراف استوار شده است که ما از خود در برابر اعتياد قدرتي نداريم. اقرار دوم هم لازم است تا از طرف ديگر نگوييم وقتي به زندگيم سروسامان دادم دوباره مي توانم با مواد مخدر کنار بيايم. اين گونه افکار و رفتار بارها باعث شده تا اعتياد ما مجدداً فعال شود. پذيرفته شدن در اجتماع مفهومش بهبودي نيست. هيچ راهي جز تغيير کامل طرز تفکر قبلي خود نداريم. از آن زمان به بعد ما شروع به درک اين مطلب کرديم که هر روز پاک يک روز موفق است و فرقي نمي کند که چه اتفاقي افتاده باشد. تسليم شدن مفهومش اين است که ديگر نيازي به جنگيدن نداريم. اعتياد و زندگي را همانطور که هست مي پذيريم. آمادگي انجام هر کاري را که براي پاک ماندن لازم باشد پيدا مي کنيم حتي اگر آن را دوست نداشته باشيم. قبل از قدم اول پر از احساس ترس و ترديد بوديم. کمک به ما فقط در نقطه اي که ما بتوانيم به شکست کامل خود اقرار کنيم شروع مي شود. با پاک بودن و کار کردن اين قدم ما از غل و زنجير خلاص مي شويم. ما فقط صحبت از قدمها نمي کنيم بلکه ياد مي گيريم که چطور آنها را زندگي کنيم و ارمغانهاي اين برنامه را شخصاً تجربه کنيم. ما اميدمان را پيدا کرده ايم. اکنون مي توانيم ياد بگيريم که چگونه در اين دنيايي که در آن زندگي مي کنيم عمل کنيم. ما مي توانيم در زندگي مفهوم و هدف پيدا کنيم و از ديوانگي محروميت و مرگ خلاص شويم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم دوم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما به اين باور رسيديم که يک نيروي برتر مي تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قدم اول خلائي در زندگي ما باقي گذاشته است. لازم است براي پرکردن اين جاي خالي چيزي پيدا کنيم. هدف قدم دوم همين است. بعد از قدم اول بسياري از ما نمي خواستيم نياز به ايمان يا سلامت عقل را اعتراف کنيم. همه ما يک وجه مشترک داريم. ما نابودي خود را يک گرم يک گرم يک قرص يک قرص و يک بطر يک بطر دنبال مي کنيم تا بميريم. همه ما با جان خود بهاي بيماري خود را مي پردازيم. ديوانگي يعني تکرار يک اشتباه و انتظار نتيجه متفاوت. اگر ديوانگي بيماري اعتياد را قبول داريد با قدم دوم مشکلي نخواهيد داشت. در اين برنامه اولين کاري که ما انجام مي دهيم قطع مصرف مواد مخدر است. در اين مرحله احساس مي کنيم زندگي بدون مواد مخدر و يا هر چيزي که جاي آن را پر کرده بود دردناک است. درد ما را مجبور مي کند که دنبال نيرويي برتر از خود بگرديم تا به کمک آن از وسوسه مصرف خلاص شويم. اکثر ما رابطه کارآمدي با يک نيروي برتر نداشتيم. درک ما از يک نيروي برتر به خود ما مربوط است و هيچ کس قرار نيست براي ما تصميم بگيرد. تنها دستورالعمل پيشنهادي اين است که اين نيرو عاشق مهربان و برتر از خودمان باشد. لازم نيست مذهبي باشيم تا اين ايده را بپذيريم. نکته اين است که ما دريچه افکارمان را براي باور کردن باز مي کنيم. با اين کار دير يا زود کمکي را که به آن نيازمنديم دريافت خواهيم کرد. با صحبت کردن با ديگران در اين باره به مرور علائم و آثار قدرتي ديديم که تشريح آن چندان ساده نبود. مدتها قبل از آن که بتوانيم اين نيرو را درک کنيم مي توانيم بهره برداري از آن را شروع کنيم. در اثر اتفاقات و معجزاتي که در زندگي خود مي بينيم اعتقادمان به مرور تبديل به اعتماد مي شود و ما به نيروي برترمان به عنوان يک منبع قدرت خو مي گيريم. روند ايمان آوري سلامت عقل را به ما باز مي گرداند. قدرت وارد مرحله عمل شدن ما نيز از همين ايمان سرچشمه مي گيرد. پذيرش اين قدم ما را در ابتداي راه بهبودي قرار مي دهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قدم سوم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما تصميم گرفتيم اراده و زندگيمان را به مراقبت خداوند بدان گونه که او را درک مي کرديم بسپاريم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;به عنوان يک معتاد ما زندگي و اراده خود را بارها به يک قدرت مخرب سپرده ايم. ما در اسارت نياز خود به لذت آني که مواد مخدر به ما مي داد بوديم. اين جريان تا مدتي لذتبخش بود اما بتدريج در اثر پريدن نشئگي چهره زشت اعتياد را نيز ديديم. دو راه بيشتر نداشتيم يا بايد خماري مي کشيديم يا مواد مخدر بيشتري مصرف مي کرديم. سرانجام روزي رسيد که ديگر اختيار در دست ما نبود و با استيصال دنبال راه ديگري مي گشتيم. در معتادان گمنام ما تصميم گرفتيم که اراده و زندگيمان را به مراقبت خداوند بدان گونه که او را درک مي کرديم بسپريم. لازم نيست مذهبي باشيم. تنها شرط آن تمايل است. مهم اين است که ما در را به روي نيروي برتر خود باز کنيم. مفهوم خدا از باور شخصي ما و آنچه که عملاً براي ما کار مي کند سرچشمه مي گيرد و الزاماً ريشه مذهبي ندارد. براي بسياري از ما خدا قدرتي است که ما را پاک نگه مي دارد. درک شخصي ما از خدا کاملاً حق ماست و هيچ تبصره اي ندارد. ما به خاطر همين حقي که داريم در صورتي که مايل باشيم رشد روحاني کنيم لازم است در مورد باورمان صادق باشيم. قدم سوم نمي گويد اراده و زندگي خود را به مراقبت خداوند سپرديم بلکه مي گويد تصميم گرفتيم اراده و زندگيمان را به مراقبت خداوند بدان گونه که او را درک مي کرديم بسپاريم. اين تصميم را خود ما گرفتيم و بوسيله مواد مخدر فاميل مأمور دادگستري قاضي روانشناس و پزشک برايمان گرفته نشده است. از زمان اولين نشئگي اين نخستين تصميمي است که براي خود گرفته ايم. تصميم گيري اقدام و عمل را به دنبال دارد. اين تصميم گيري بر پايه ايمان استوار است. ما با ديدن معتادان پاک به سادگي متوجه مي شويم که قدرتي براي رشد روحاني در کار است که مي تواند به ما کمک کند تا با تحمل تر صبورتر و در کمک به ديگران مفيد واقع شويم. آسودگي خاطري که از رها کردن و به مراقبت خدا سپردن به دست مي آيد به ما کمک مي کند زندگي اي را براي خود بسازيم که ارزش زندگي کردن را داشته باشد. با تمرين روزانه تسليم در برابر اراده نيروي برترمان به مرور آسانتر مي شود. بسياري از ما روز خود را با يک درخواست ساده راهنمايي از نيروي برترمان آغاز مي کنيم. با آن که مي دانيم به مراقبت خدا سپردن مؤثر است اما ممکن است دوباره اختيار اراده و زندگي را خود به دست گيريم. گاه در طول دوران بهبودي تصميم به کمک گرفتن از خدا بزرگترين منبع قدرت و شهامت ما خواهد بود. در گفتگو با ساير اعضا درباره اين قدم اکثر ما احساس مي کنيم روشن بيني تمايل و تسليم رموز موفقيت هستند. ما ديگر با ترس خشم گناه افسوس و يأس در جدال نخواهيم بود. متوجه مي شويم که اگر بگذاريم، همان نيرويي که ما را به اين برنامه آورده است راهنمايي ما را همچنان ادامه خواهد داد. به آهستگي ترس فلج کننده و نوميدي را از دست مي دهيم. طريقه زندگي ما گواهي بر اثبات اين قدم است. ما حالا ديگر مي دانيم که در برنامه روحاني خود نمي توانيم متوقف شويم و خواهان تمام چيزهايي که مي توانيم به دست آوريم هستيم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-7060572449737555877?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/7060572449737555877/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=7060572449737555877&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7060572449737555877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/7060572449737555877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/08/2.html' title='معتادان گمنام 2'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-2775860197899723113</id><published>2008-08-20T08:59:00.000+04:30</published><updated>2008-08-20T09:00:31.702+04:30</updated><title type='text'>تکه پاره های رنگارنگ 7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جرأت نگاه کردن به خودمونو نداريم. دنبال خيلي موضوعات متفرقه و دستاويزهاي رنگارنگ مي گرديم تا از زير بار اين يک کار شونه خالي کنيم. قدرت اين رو نداريم که يک تنه مسؤوليت بودن خودمونو به گردن بگيريم. سرگرميهاي زيادي ابداع کرده ايم تا ياد اين داستان نيفتيم. در تمامي درازاي تمدن بشري به دنبال پناهگاههايي بوده ايم که از مقابل درخشش خيره کننده معناي هستي خود بگريزيم و در عين حال توجيهي هر چند دروغين و ساختگي براي انسان بودن خود تدارک ببينيم. از هر چيزي که در اطرافمون وجود داشته و در دسترسمون بوده ابزار و دروغي ساخته ايم تا با صداقت خويشتن مواجه نشيم. طاقت انسان بودن رو نداريم. آسمان بار امانت نتوانست کشيد، قرعه فال به نام من ديوانه زدند. بازيهاي مختلفي رو امتحان کرده ايم. خيلي از دوستان و روابط رو وجه المصالحه اين بازي در آوردنها کرده ايم. فلسفه بافي خوب بلديم تا بتونيم ترسها و محدوديتهاي خودمونو توجيه کنيم. وقتي احساس مي کنيم بايد کاري بکنيم شايد ساعتهاي متمادي بنويسيم، سالهاي سال در بين قفسه هاي کتاب چرخ بزنيم و بارها و بارها در جلسات مختلف حضور به هم برسونيم تا شايد با اين افيون بتونيم مدت بيشتري درد بودن رو فراموش کنيم. اين کاغذپاره ها و مهملات رو وسيله توضيح و توجيه خودمون کرده ايم. سعي مي کنيم نمايشهامونو جديتر و باشکوهتر بازي کنيم تا شايد قدري بيشتر دنياي مبتذلي رو که براي خودمون ساخته ايم قابل تحمل کنيم. وقتي دروغهاي قديمي ديگه باورمون نمي شه براي سرهم بندي کردن و باور کردن دروغهاي جديد بيتابي مي کنيم. به هيچ رو قصد نداريم قبول کنيم ما خودمون هر کدوم به تنهايي قهرمان داستان کل وجوديم. آدمهاي ديگه و بازيهايي رو که ياد گرفته ايم وسيله اي مي کنيم تا اين تنهايي و اين مسؤوليت رو ناديده بگيريم. ما از داستاني اطلاع يافته ايم که ديگه نمي تونيم از مسؤوليت دانستنش شانه خالي کنيم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;گاهي اوقات چنان در افکارم غرق مي شم که زماني که به طور اتفاقي ازشون بيرون پرتاب مي شم يادم نمياد کي هستم و کجا هستم. به خودم و محيط اطراف نگاه مي کنم تا يادم بياد کي هستم، اينجا کجاست، در چه زماني هستم و دارم چي کار مي کنم. گاهي هر چقدر فکر مي کنم يادم نمياد چطور شد که به اينجايي که هستم رسيدم و در اين وضعيتي که هستم قرار گرفتم. يعني يادم نمياد دقايق و لحظات قبل رو چطور و در چه حالي گذرونده ام و چطور شده به اين وضعيتي که الان هستم رسيده ام. براي لحظاتي با اين کسي که هستم و جايي که هستم غريبي مي کنم. چنان که گويي اين خود من نيستم. بايد يادم بيارم زن هستم يا مرد، سنم چقدره، کدوم شهر هستم و کجاي مسير زندگيم هستم. خيلي از اوقات در زمان فکر کردن وضعيتم شبيه کسي مي شه که داره داستان و فيلم و سرگذشت يک نفر ديگه رو نظاره مي کنه. انگار نه انگار اين کسي که دارم بهش فکر مي کنم خودم هستم. انگار که من وجود نداره و فقط يک فکر و بازتاب در حال جريان يافتنه. اوضاعي شبيه اين قضايا باعث شده گاهي واقعاً دچار شک بشم که من هستم يا نيستم. چه باشم و چه نباشم چي هستم. اين وضع رو با حالتهاي معمول ديگه اي که تو زندگي روزمره و شناختها و تلقيهايي که از خودم دارم چطور بايد جمع کنم. اينها رو چطور با هم سازگار کنم. در جريان امور عادي زندگي هم اين چنين ادراکاتي گاهي اتفاق ميفته. گاهي با تعجب مي بينم کاري رو شروع کرده ام که در انجامش دودل بوده ام. هنوز قرار بوده بيشتر درباره انجام دادن يا ندادنش فکر کنم يا قرار بوده انجامش ندم که ناگهان که چشم باز مي کنم مي بينم در حال شروع کردن اون کار هستم و قدري در انجام اون کار جلو رفته ام. انگار اون کسي که داره کار رو انجام مي ده با اون کسي که درباره انجام دادن کار قرار بوده تصميم بگيره دو نفر جدا از هم هستند و با هم توافق و هماهنگي اي ندارند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;جالبه. تازه دارم به اين فکر مي کنم که چرا پزشکي رو انتخاب کرده ام. هر کار مي کنم احساس دلبستگي جدي بهش پيدا نمي کنم. اصلاً من معني علاقه مند بودن به رشته تحصيلي رو مي دونسته ام؟ واقعاً بهش علاقه مند بودم؟ فکر کنم بيشتر از هر عامل ديگه اي تبعيت از پدرم باعث شد بدون تأمل جدي در اين مورد اين رشته رو انتخاب کنم. يک چيزي هست و اون اين که من در خيلي از مقاطع زندگيم شل و بيحال بوده ام. تصميم و اراده و جديت چنداني در زندگيم به کار نزده ام. شايد عامل اصلي در بوجود اومدن اين وضعيت فعليم همين بوده. چرا اين طور شده و کي منو اين جوري کرده؟ هميشه با يک جور رخوت و بيخيالي ظاهري زندگي کرده ام. در عوض در باطن خيلي از اوقات همراه با نوعي احساس فشار و نگراني هميشگي و آزاردهنده سپري کرده ام. سهل انگاريها و سخت گيريهايي که در مواقع مناسب خودشون به کار گرفته نشده بودند. يه بدي پزشکي اينه که عنوان شغليت بر خلاف خيلي از مشاغل ديگه بر کليت هويت و شخصيتت سايه انداخته و مردم و اطرافيان اغلب تحت تأثير اون، زندگيت رو تماشا مي کنند و مورد ارزيابي قرار مي دهند. تو هم گويا مجبوري تحت همون عنوان و مطابق همون انتظارات زندگي کني و واکنش نشون بدي. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-2775860197899723113?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/2775860197899723113/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=2775860197899723113&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/2775860197899723113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/2775860197899723113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/08/7_20.html' title='تکه پاره های رنگارنگ 7'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-9161422751786462549</id><published>2008-08-20T08:57:00.000+04:30</published><updated>2008-08-20T08:58:51.762+04:30</updated><title type='text'>معتادان گمنام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;درباره معتادان گمنام پيش از اين و تو بخش روانپزشکي چيزهايي شنيده بودم. چند شبي هم موقع کشيک تو بيمارستان روانپزشکي مشهد جلساتي تو سالن آمفي تئاتر مي ديدم که بعداً فهميدم جلسات معتادان گمنامه. سالن کنفرانس پر مي شد و ظاهرش شبيه مراسم معمول ديگه بود. بيشتر از اين درباره اش کنجکاوي نکردم و موضوع خاصي هم به نظرم نمي رسيد. لابد معتادان تو چنين جلساتي مي خواهند اجتماعي شدن دوباره رو تمرين کنند و با نمايش بازي کردن معمول بقيه آدمها آشنا بشوند. اين داستان گذشت تا اين که يه روز صبح با دلخوري از اين که کيه که اين وقت صبح در مي زنه بلند شدم و رفتم در بهداري رو باز کردم. يه سرباز با لباس پلنگي بود که مي لنگيد و ناراحت نشون مي داد. اتفاقاً اولين بار روز قبل پيشم اومده بود. از سردرد شکايت داشت و چون مي ترسيد وابسته به قرص بشه تنها يه دونه آسپيرين همونجا توي بهداري خورد و رفت. اون روز گفته بود که معتاده و چون در حال ترکه حتي الامکان از هر قرص و دارويي سعي مي کنه دوري کنه. شب قبلش هم معتاد ديگه اي رو آورده بود و مي گفت که خودش مي خواد بهش کمک کنه ترکش بده. از من مي خواست چند شبي براي اون معتاد ديگه آرام بخش تزريق کنم تا راحت بخوابه. بعدش فکر ديگه اي براش خواهد کرد. به نظرم موردي نداشت و باهاش همکاري کردم. اون روز صبح مي گفت تو حمام زمين خورده و ضمن اين که به سرش ضربه خورده، انگشت شست پاش هم مجروح شده. پاش رو پانسمان مختصري کردم. از سردرد هم شاکي بود. نمي دونستم اين چقدر مربوط به ضربه اخير و چقدر مربوط به سابقه سردردهاي قبليشه. علائم ديگه اي که هشدار براي ضربه جدي به سر باشه نداشت. بهتر بود مدتي تحت نظر نگهش مي داشتم. خودشم علاقه مند بود. درددل مي کرد و از من توجه و همدردي مي خواست. از اين گفت که اخيراً متوجه شده قلب مادرش رو عمل کرده اند و خودش رو در بيماري مادرش مقصر مي دونست. داستان ترکش رو تعريف کرد و اين که هشت ماهه که در حال ترکه. آمار روزهاي ترکش رو به دقت در ذهن داشت. خواب آلود بود. بين صحبتهاش فاصله مي افتاد و گاهي مي ترسيدم ليوان آب از دستش بيفته. در بين صحبتهاش از يه راهنما هم صحبت کرد. راهنما يه معتاد در حال ترک ديگه بود که مدت ترکش طولانيتر بود. هر وقت اتفاقي براش مي افتاد يا احساس مي کرد که دوباره مي خواد به طرف مواد کشيده بشه به راهنما زنگ مي زد و ازش راهنمايي مي خواست. مدت ترک راهنماش که يه مرد چهل ساله بود دو سال دو ماه کم بود. اون راهنما هم خودش راهنماي ديگه اي داشت. صحبت به کمپ ترک اعتياد و جلسه معتادان گمنام کشيد. سرپرست کمپ معتادي بود که چهار سال ترک داشت. داستان داشت جالب مي شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اين طور نشون مي داد که تو راه رفتن مشکل داشت. صبحانه نخورده بود و قصد داشت براي گرفتن غذا بيرون بره. دستش رو گرفتم و بيرون اومديم. از خبازخونه چهار تا نون گرفت. به آسايشگاهشون رفتيم و کتابهايي که از انجمن جهاني معتادان گمنام داشت برام آورد. نمي خواست تو آسايشگاهشون بمونه و علاقه مند بود صبحانه رو بياد و تو بهداري با من بخوره. من صبحونه مو خورده بودم. از آشپزخونه و بوفه چيز مناسبي براي خوردن پيدا نکرد. من رو با نونها و کتابها به بهداري فرستاد و قرار شد با پيدا کردن انباردار چيزي براي خوردن گير بياره. دقايقي بعد با يه سيني مرغ وارد بهداري شد. بچه هاي آشپزخونه رو متقاعد کرده بود قدري از ناهار رو بهش بدهند. مجبورم کرد باهاش بخورم. بعد بلند شد جارو برداشت و موکت آسايشگاه بهداري رو جارو زد. اظهار کراهت من از اين کارش فايده اي نداشت. تصميم گرفتم راحتش بذارم هر کار دوست داره بکنه. مي گفت معتاد در حال ترک چون هميشه در معرض خطر برگشتن به طرف مواد مخدره هميشه خودش رو معتاد مي دونه و تنها با طولاني شدن دوران ترک، مدت پاک بودنش بيشتر مي شه. موضوع اصلي براي معتاد اينه که همين امروز رو پاک بمونه. توفيق در اين کار بزرگترين موفقيت براي اونه. خدمت و مشارکت هم بخش مهمي از برنامه ترک اعتياده. حالا علاقه اش به ترک دادن اون معتاد ديگه و اصرارش براي جارو کردن آسايشگاه برام معني دارتر شد. يکي از کتابهاش با عنوان فقط براي امروز کتابي بود که براي هر روز سال يک صفحه نوشته اختصاص داده بود. معتاد هر روز صبح که از خواب پا مي شه صفحه مربوط به اون روز رو مي خونه. هر صفحه محتوي نوعي پيام درباره درگيريهاي ذهني معتادان بود. بعد از غذا راحت روي موکت دراز کشيد و خوابيد. من يکي از کتابها رو برداشتم و از وسطاش شروع به خوندن کردم. پنکه وسط اتاق روشن بود و با چرخش رفت و برگشتي مدتي طرف من و مدتي طرف اون مي وزيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;هدف ما در انجمن جهاني معتادان گمنام رساندن پيام بهبودي به معتادان در حال عذاب است. ما عده اي معتاد بهبود يافته ايم که زماني باور نمي کرديم بتوانيم از زندان اعتياد نجات پيدا کنيم. تلاشهاي ما بارها با شکست مواجه شده بود. ما معتادان در انجمن معتادان گمنام به يکديگر پناهنده شده ايم تا دردي را که پزشکان و تيمارستانها و زندانها نتوانستند از ما درمان کنند بهبودي بخشيم. استيصال معتادي که در زنجير اعتياد گرفتار شده اما قادر نيست جلوي خودش رو بگيره تا بيش از اين مصرف نکنه کاملاً برام قابل درک بود. قبل از اين به طور اتفاقي تو اينترنت گزارشي از داستان بهبودي يک معتاد تزريقي خونده بودم. مرد تکيده اي که بعد از بيست و دو سال اعتياد و در حالي که همه دوستانش در اثر عوارض اعتياد تزريقي مرده بودند بهبود يافته بود. دستها و پاهاش پر از آثار تزريق و عفونتهاي ناشي از اون بود. ولي حالا در يک مؤسسه خدماتي به معتادان شبيه خودش خدمت مي کرد و باعث افتخار دو تا بچه هاش بود. براي من مثل معجزه بود. هر چي فکر مي کردم که چه نيرويي ممکنه وجود داشته باشه که يک موجود ناتوان و در هم شکسته و بي اراده رو قادر کنه شرايط خودش رو اين طور تغيير بده ذهنم به جايي نمي رسيد. موضوع به نظرم ديگه فقط مربوط به معتادان نبود. موضوع اراده انساني و همکاري و همياري انسانها بود که اين طور عليرغم تمامي شرايط نامساعد کارگر و موفق ظاهر مي شد. چنين توفيقي رو اصلاً نمي شه با مباني منطقي توضيح داد و فقط با عنوان معجزه مي شه ازش نام برد. معجزه اراده انسان، واقعي است و هر معتاد بهبود يافته نمادي عيني از اين امکان و واقعيته. نکته جالب ديگه همياري و خيرخواهي معتادان بهبود يافته نسبت به معتادان در حال عذاب بود. خيرخواهي انجام عمل درست با انگيزه درست است. کتاب پايه معتادان گمنام اين طور مي گفت. با اين توصيف من حتي به عنوان يک پزشک چيز زيادي از خيرخواهي نفهميده بودم. شايد ظاهراً عمل درستي انجام داده باشم اما وقتي پاي انگيزه درست وسط بياد مي بينم که خيرخواه نبوده ام. به ما شايد سعي کرده باشند درست عمل کردن رو ياد بدهند اما هيچ وقت براي اين که انگيزه درست داشته باشيم واحدي نگذرونديم. همسالان و رزيدنتها و اساتيد باتجربه ولي اغلب در اين که چطور انگيزه درستي نداشته باشيم درسهاي نگفتني زياد آموختند. معتادي که براي ترک به يک معتاد متعفن و نفرت انگيز بدتر از خودش کمک مي کنه و تمام همت و علاقه اش رو در اين راه مي گذاره به چه اميدي و چرا چنين کاري مي کنه. جالب بود که کتابهاي معتادان گمنام پر بود از اصول و آموزشهاي روحاني. من اقرار مي کنم که يک معتادم و در برابر اعتياد کاملاً ناتوان و فرومانده ام. براي رهايي و بهبودي به مراقبت و کمک يک نيروي برتر نيازمندم. مقصود البته الزاماً خداوند نيست. اين نيروي برتر طبق نظر شخصي هر کس ممکنه گروه يا راهنما هم باشه. سمبل معتادان گمنام يک هرم با قاعده چهارضلعيه که داخل يک دايره قرار داره. دايره برنامه جهاني است که محتوي همه موضوعات مرتبط با معتادانه. قاعده هرم نيت خير، چهار وجه هرم خود، اجتماع، خدمت و خداست. رأس هرم هم آزادي (از لکه ننگ اعتياد) قرار داره. هرچقدر قاعده هرم وسيعتر بشه اضلاعش پهنتر شده و ارتفاع آزادي بيشتر مي شه. سعي مي کنم باز هم درباره اش بنويسم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-9161422751786462549?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/9161422751786462549/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=9161422751786462549&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/9161422751786462549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/9161422751786462549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/08/blog-post_20.html' title='معتادان گمنام'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3076754506779341214</id><published>2008-08-20T08:52:00.000+04:30</published><updated>2008-08-20T08:57:32.975+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از روز قبلش شنيده بودم قراره طي ساعات آينده براي دفعه دوم براي کمين چند روزه تو کوير اعزام بشم. با اين حساب از اين پس هر ماه يک بار و براي حدود سه تا چهار روز رو در عمليات کمين کويري بايستي بگذرونم. خاطرات خوشي از دفعه قبل نداشتم. از اين گله داشتم که سازمان به جاي يک امدادگر با تجربه از يک پزشک کم تجربه در يک موقعيت نامتناسب استفاده مي کنه تا به بهانه کم هزينه بودن نيروي وظيفه از زير بار حقوق و مزاياي متناسب يک نفر نيروي استخدام شده شانه خالي کنه. بيشتر از گرما و شرايط سخت زندگي در کوير از برخوردهاي نامناسب درجه داران کادر بدم اومده بود. در تمام مدت حضورم در يگان تلاش داشته ام از جو صحبتها و دنياي اونها فاصله بگيرم. سعي مي کردم بدون اين که قضاوتي در مورد اونها داشته باشم علت اين وضعيت رو تعلق ما به دنياهاي متفاوت قلمداد کنم. در درگيري بين نيروهاي اشرار و نيروي انتظامي هم شک داشتم حق بيشتر با کدوم طرفه و دوست نداشتم بدون اين که در اين باره توجيه بشم زير پرچم يک طرف درگيري قرار بگيرم. حتي اگر درباره کليت وضع رويارويي اين دو نيروي متخاصم حق رو مي شد بيشتر به نيروهاي انتظامي داد باز هم درباره جزئيات رفتار و انگيزه هاي سازمان از بالاترين تا پايينترين رده ها شک داشتم. شبي که رفتنمون قطعي شده بود وسايل مختصري داخل يک کيسه پلاستيکي برنج جا دادم. لباس نظامي زيتوني رنگ رو پوشيدم و اسلحه و سينه خشاب و چهار خشاب تحويل گرفتم. قرار بود جلو دژباني و در خروجي سوار آمبولانس بشم. آمبولانس اونجا نبود. داخل ميدون خاکي نشستم و منتظر شدم تا بي نظميها و سروصداي نيروها جلوي آسايشگاه افسران تموم بشه و براي حرکت به سمت در خروجي بيايند. راننده آمبولانس که از دفعه قبل اونو مي شناختم من رو فرا خواند و ازم خواست سوار ميني بوسي بشم که قرار بود بخشي از نيروها رو تا توقفگاهي نظامي در بين راه بياره. شايد اگر تو يه ماه اول خدمتم تو يگان بودم بي پرسشي تسليم خواسته اش مي شدم. اما در اواخر ماه دوم خدمتم ديگه جنس نيروهاي مخلص و جان برکفي که براي خدمت توي نيروي انتظامي جمع شده بودند دستم اومده بود. بي درنگ جواب دادم من فقط سوار آمبولانس مي شم. فلسفه وجودي آمدن اون آمبولانس فقط حضور من بود و حالا راننده اش اين قدر جسور شده بود که براي اين که جايي براي نشستن رفقاي خودش در کنار خودش نگه داره مي خواست من رو با ميني بوس بفرسته. خدا خدا مي کردم که اون هم اعتراض کنه و نظر من رو قبول نکنه تا موضوع بالا بگيره و براي برخوردهاي بعدي مواضعمون در برابر فرماندهان روشنتر بشه. اما ناقلا زرنگتر از اين حرفا بود و خوب مي دونست حرف و خواسته کدوم يکي مون منطقي تر و قابل قبولتره. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;جلو دژباني منتظر بوديم تا ثبت دفتري نيروها و اموالي که در حال خروج از يگان بودند انجام بشه. اول شب بود و تازه شام خورده بوديم. تنهايي و با بي حوصلگي روي صندلي عقبي آمبولانس نشسته بودم. طبق معمول مبهوت مونده بودم که قراره چه اتفاقاتي بيفته و از اين که در چنين موقعيتي هستم چه احساس و رويکردي بايستي داشته باشم. اگر من يا هر کدوم از اين نيروهايي که همراه ما هستند کشته بشيم آيا واقعاً شايسته عنوان شهادت خواهيم بود يا در حال غفلت و در جنگي باطل تلف شده ايم؟ يکي از دژبانها که با کلاه تشريفاتي قرمز رنگش شناخته مي شد از در جلويي وارد شد و قرآني رو براي بوسيدن به طرفم تعارف کرد. دفعه قبلي که براي عمليات کويري خارج شده بوديم يادمه راننده قرآن خواسته بود، اونو بوسيده بود و بدون اين که به من تعارف کنه اونو برگردونده بود و از دژبان خواسته بود موقع خارج شدن آمبولانس، اونو بالا بگيره تا آمبولانس از زيرش رد شه. اين بار من قرآني نخواسته بودم و حتي متعجب بودم دژبان چطور تو صندلي عقبي و با وجود شيشه مات پنجره من رو ديده بود. هرچند نيازي به انجام چنين تشريفاتي با قرآن نمي ديدم اما وقتي بدون درخواستي از طرف خودم، قرآن رو در برابر خودم ديدم بي درنگ نوعي احساس آرامش بهم دست داد. گفتم اگه ردش کنم شايد توهين به قرآن باشه. گرفتم بوسيدمش و تصميم گرفتم يه آيه ازش بخونم. وسطاش رو باز کردم و از ابتداي يه آيه از وسطاي صفحه شروع به خوندن کردم. با خودم فکر مي کردم لابد يه آيه بي ربط خواهد اومد؛ حکمي درباره ارث يا حج، بخشي از داستان پيامبران يا حمد و تسبيح خدا. دژبان وسط خوندنم پريد که بايد قرآن رو براي ساير نيروها هم ببره. مطمئن نبودم آيه رو تموم کرده باشم که قرآن رو بستم، دوباره بوسيدم و با اظهار تشکر به دست دژبان دادم. واژه ها تو ذهنم بود اما هنوز فرصت نکرده بودم معني جمله رو در ذهنم جمع و جور کنم. چند لحظه اي فکر کردم تا يادم بياد چه کلمات عربي خونده ام و معني جمله اش چي مي شه. اين جمله رو خونده بودم: يا ايها الذين امنوا ما لکم اذا قيل لکم انفروا في سبيل الله اثاقلتم الي الارض. بعداً که قرآن رو نگاه کردم ادامه آيه از اين قرار بود: أرضيتم بالحيوة الدنيا من الاخرة فما متاع الحيوة الدنيا في الاخرة الا قليل. آيه به طرز حيرت انگيزي متناسب با موقعيت من و مطابق با ذهنيات من بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تازه از يگان بيرون اومده بوديم. رئيس حفاظت اطلاعات يگان جلو و کنار راننده نشسته بود و من عقب پشت سرش بودم. هرچند دقيقه از اين که اون جلوم نشسته عذرخواهي مي کرد. برخورد افسرهاي کادر به مراتب بهتر از برخورد درجه دارانشونه. چند کيلومتري دور نشده بوديم که بيسيم اعلام مي کرد موردي پيش اومده و نيروها سريعتر به طرف نهبندان حرکت کنند. ما پشت سر فرمانده دومين خودرويي بوديم که به راه افتاده بوديم. دقايقي بعد در کنار جاده يه وانت تويوتاي سرخرنگ بدون لاستيک رها شده بود و لندکروز سرگرد پشت سرش طوري ايستاده بود که نور چراغهاش ماشين رو روشن کرده بود. شيشه پشتي راننده ريخته بود و نوار لاستيکي شيشه آويزون مونده بود. کيسه هايي از پشت وانت تخليه شد و سرگرد پس از گشت کوتاهي در بيابان اطراف از محل دور شد. دقايقي بعد لندکروزهاي يگان ما از راه رسيدند. و بعدتر دو پژوي شخصي که چند نفر لباس شخصي مسلح ازش پياده شدند. گفتگوهايي که در حال تبديل شدن به نزاع لفظي بودند انجام شد. از قرار معلوم نيروهاي لباس شخصي ناحيه انتظامي نهبندان به طور اتفاقي از حمل مواد بوسيله اين خودرو مطلع شده بودند و در يک پارکينگ جاده اي چراغدار خودروي مظنون رو که به دستورشون اعتنا نکرده بود به رگبار بسته بودند. اما با تموم شدن يا نشدن مهماتشون ديگه جرأت نکرده بودند خودروي مظنون رو در اعماق تاريک جاده کويري تعقيب کنند و تنها موضوع رو به يگان ما اطلاع داده بودند. کيسه هايي که سرگرد از پشت تويوتا تخليه کرده بود حدود دويست و پنجاه کيلوگرم ترياک بود و دعوايي هم که حالا بين نيروهاي ناحيه انتظامي و نيروهاي يگان عملياتي بوجود اومده بود بر سر رسيدن به حق کشفي بود که براي کشفيات مقرر شده بود. يک تا دو ساعت طول کشيد تا از يگان بچه هاي مهندسي برسند و براي وانت تويوتا لاستيک نصب کنند. اما بچه هاي ناحيه با متوقف کردن خودروشون در برابر تويوتا اجازه جابجايي وانت رو به بچه هاي قرارگاه نمي دادند. چشممون به تهديد براي تيراندازي نيروها نسبت به همديگه هم روشن شد. نيروهاي کمکي احتمالي از روستاهاي اطراف، سرنشينان، لاستيکهاي ماشين و به اندازه اي که تونسته بودند محموله ماشين رو تخليه کرده بودند و حالا نيروهاي توانمند و فداکار نيروي انتظامي بر سر تصاحب مقدار باقيمانده از محموله و خود ماشين اختلاف نظر پيدا کرده و با هم درگير شده بودند. چند ساعت ديگه هم گذشت تا بالاخره قضيه فيصله پيدا کنه و به سمت توقفگاه نظامي بعدي حرکت کنيم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;روستايي در مسير نهبندان کرمان محل استقرار يگاني تحت تابعيت يگان ما بود. دفعه قبلي که اينجا بودم يکي از سياهترين ايام خدمتم بود. يک روز طوفاني و پرگرد وخاک بود. اينجا بايد ارتباط نزديک و طولاني با درجه داران مي داشتم. اون روز چيزي به عنوان صبحانه برام باقي نگذاشته بودند. ابايي نداشتند ليوان چايي هم که سرگرد برام فرستاده بود از دستم بگيرند. شوخيها و طعنه ها و خودشيريني هاشون هم تمومي نداشت. به قول يکي ديگه از افسران وظيفه وضعيت بره اي رو داشتم که وسط يه گله گرگ رهام کرده باشند. با خودم فکر مي کردم نيروي انتظامي جمهوري اسلامي چه ابتکاري به کار زده که اين چنين کارآمد، عده اي آدم بي فرهنگ رو که نه اخلاق و ادب انساني درست حسابي دارند و نه اطلاعات و درک قابل قبولي از دنيايي که درش زندگي مي کنند، دور خودش جمع کرده و پرورش داده. تازه معناي سخن يکي از اقوام رو که درباره شرايط سربازي چند سال پيش زماني که از وضعيت دانشجويي خودم شکايت مي کردم بهم گفته بود مي فهميدم. اصلاً نمي تونستم وضعيت سربازان وظيفه اي رو که بايد تمام مدت سربازي تحت امر اين درجه داران خدمت کنند تصور کنم. نظام چه روش خوبي رو براي تربيت اخلاق مدار و انسان وار ميليونها سرباز وظيفه در اين مدت دو سال پيش گرفته. بعد از گذشت چند هفته اول تمرين کردم تا در صورت نياز به روش مناسب شأن درجه داران کادر بهشون جواب بدم. در چند مورد هم به طور موفقيت آميز روش جديد رو به کار بردم. ياد سخن جانشين فرمانده يگان افتادم که يه بار پيشنهاد مي کرد وارد نظام بشم. چطور ممکنه آدمي مثل من که همين چند هفته و چند ماه حضورم در يگان برام غيرقابل تحمله و دلم خوشه که تو بهداري اصطکاک چنداني با دنيا و صحبتهاي نيروهاي کادر ندارم حاضر بشم دهها سال رو در چنين سازماني بگذرونم.  گاهي هم فکر مي کنم شايد اين غرور بيجاي منه که باعث شده چنين تصوير تيره اي از شرايط داشته باشم و رفتار و گفتار پرسنل درجه دار در حدود طبيعيه و متناسب با شرايط زندگي خودشون و خانواده هاشون و مطابق با آموزشها و محيط و انتظاراتي که ازشون داشته اند. به اين ترتيب اين وسط مقصر اصلي خودم هستم و چيزي که من گرفتارشم غرور و خودبرتربيني بيجاي خودمه که اين چنين داره من رو آزار مي ده. به جاي مقصر دونستن ديگران بايستي خودم رو اصلاح کنم و خود رو با شرايط متغير بيرون تطابق بدم. بايد بتونم نکات مثبت زندگي و رفتار اونها رو ببينم و نکات منفي و آزاردهنده اش رو ناديده بگيرم. و در اين شرايط بايد سعي کنم خودم هم سهمي در بهتر و مثبت تر کردن شرايط داشته باشم. لااقل بيشتر مراقب باشم وضعيت رو خراب تر از چيزي که هست نکنم. از جمله از روحيه جنگندگي و بي پروايي بعضي از درجه داران باسابقه تر در صحنه هاي رزم ممکنه چيزهايي بياموزم. برخورد آزاد و باز و بي ملاحظه اي که دارند و تواناييها و تجربيات فني و عملي که در حوزه هاي وسيعي ازش برخوردارند. زندگي ساده و بي ادعايي که دارند و تلاشهايي که عليرغم خطرات موجود بدون داشتن چشمداشت آنچناني براي برآوردن خواسته هاي فرماندهان متحمل مي شوند. شايد اگر اين پرده خودبرتربيني که جلو چشمهام رو گرفته کمرنگتر بشه و اين قدر نگران سختي شرايط معيشتي زندگي در يک يگان کويري نباشم تجربه بهتري از حضور در اين يگان عملياتي داشته باشم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;الان صبح روز چهارم حضور ما در کويره. امروز جمعه قراره به يگان برگرديم. در يک دشت وسيع و خشک و بي آب و علف که در فاصله هاي دور بوسيله تپه هاي سنگي يا ماسه اي محدود شده در حال حرکتيم. صبح زيبايي است و هوا هنوز خنکه. چهار خودروي لندکروز و يک آمبولانس هستيم. دو لندکروز در جلوي ما در حال حرکتند. صحنه حرکت اينها در پستي و بلنديهاي کوير در فاصله پانصد تا هزار متري ما شبيه صحنه هاي رزمي که از تلويزيون ديده ام شده. هيچ نمي تونم خودم رو توجيه کنم ماها با چه انگيزه اي اينجا اومده ايم و جون خودمونو به خطر انداخته ايم. نمي تونم باور کنم چطور خيلي از اين نيروها که خاطرات روشني از کشته شدن همرزمانشون در سالهاي نزديک دارند چطور دوباره با دلي خوش و سري بي پروا با موتور و لندکروز براي رد زدن اشرار، در کوير از سويي به سوي ديگه مي تازند. آيا در ذهن اينها يک انگيزه بلند و آرماني وجود داره يا درجه داران و افسرانشون براي امرار معاش و از بد حادثه در يک يگان عملياتي نيروي انتظامي گرفتار شده اند. شايد اونها اميدوارند به زودي و به سلامتي اين چند سال خدمت اجباري رو بگذرونند تا بتونن سالهاي خدمت بعد از اين رو در نواحي انتظامي در امن و آسايش بيشتري بگذرونند. خيليهاشون طوري حرف مي زنند که گويا از اين که در اين عمليات نتونسته ايم محموله اي رو به دست بياريم و متوقف کنيم ناراحتند. اما براي من اين موضوع هيچ مهم نيست. اهداف عمليات برام هيچ اهميتي نداره و هيچ احساس دلبستگي به کاري که داريم مي کنيم ندارم. نمي دونم چطور موضع گيري اي در اين باره درست ترينه. در روز دوم کمين کويري يک کاروان اشرار متشکل از شش لندکروز ديده شده بود. چهار لندکروز ما بدون آمبولانس به تعقيبشون پرداخته بودند. نيروهاي اونها بيشتر و به احتمال زياد ورزيده تر و با تجربه تر از نيروهاي ما بودند و احتمالاً در حال انتقال باري بالغ بر سه تن به شهرهاي داخلي تر ايران بودند. نيروهاي اشرار به دو گروه تقسيم شده بودند تا هزينه درگيري رو براي خودشون کمتر کنند. نيروهاي ما گويا نتونسته بودند با نظم خوبي حرکت کنند. از جمله لندکروز فرمانده در يک تلماسه نعل اسبي زمين گير شده بود. يکي ديگه از لندکروزها هم عمداً يا سهواً از بقيه نيروها عقب مونده بود. هرچند موتورسوارهامون به اندازه کافي تونسته بودند به لندکروزهاي اشرار افغاني نزديک شوند. بچه هاي ما صحنه رو چنين توصيف مي کردند که پشت هر لندکروز چهار نفر افغاني مسلح در حالي نشسته بودند که پاهاشون از لبه ها آويزون بود و براي تيراندازي به سمت عقب هدف گيري کرده بودند. يکي از بچه ها هم از حرکت منظم خودروهاي اشرار اظهار شگفت زدگي مي کرد. مي گفت گويا فاصله بين اونها به صورت ديجيتالي تنظيم شده و در چند کيلومتر تعقيب و گريز هيچ تغيير نمي کرده. در نهايت هم خودروهاي اشرار از کمند سرگرد و نيروهاش گريخته بودند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3076754506779341214?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3076754506779341214/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3076754506779341214&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3076754506779341214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3076754506779341214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/08/7.html' title='سرباز وطن 7'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3693026417388675324</id><published>2008-08-01T04:27:00.001+04:30</published><updated>2008-08-01T04:38:15.886+04:30</updated><title type='text'>تکه پاره های رنگارنگ 6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حرف و خواسته و دغدغه همه آدمها در عميقترين شکل ممکن يکيه هرچند ممکنه در ظاهر در مسيرهاي متفاوتي بيان بشه و جريان پيدا کنه. اختلاف نظر آدمها يا اصولاً جدي و واقعي نيست يا در نتيجه تنگ نظري و محدودانديشي دو طرفه است. براي بيان اين دغدغه و خواست مشترک زبانها و طرز بيانها متفاوت هستند. داستان مولوی درباره دوستانی که زبانهای متفاوتی برای نام بردن انگور داشتند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;گاهي فکر مي کنم خدا رو تنها از طريق تجربه زندگي واقعي مي شه شناخت و درک کرد. يک کار فکري و ذهني نيست. بايد تو زندگي تلخي و رنج ناشي از مواجهه با بديها و شرور رو لمس کرده باشي تا بعد وقتي با خوبيها و زيباييها روبرو شدي ارزش و معناي واقعي اونها رو بفهمي و بعد که با تمام وجود در وجد و سرور ناشي از بهره مندي از اين خوبي و زيبايي غرق مي شي دچار حالي مي شي که باهاش خدا رو بهتر مي توني درک کني. بايد تشنه کام تو بيابون مونده باشي، تشنه يک ذره حقيقت، يک ذره صداقت، يک ذره انصاف، يک ذره انسانيت باشي و تو بيابوني گرفتار شده باشي که هر بار در طلب آب به سوي سرابي کشيده شده باشي که وقتي بهش مي رسي دستاوردي جز خستگي و رنج و سرخوردگي بيشتر عايدت نکنه. ناباورانه خودت رو در محاصره دروغها و فريبها و ظواهر پوشالي ديده باشي، تا وقتي ذره اي آب حقيقت به کامت ريخته شد قدرش رو بدوني و مطمئن بشي اين همون چيزيه که مدتهاست در طلبش بودي. خدا سوسوي نور اميدي است که بر گم شده اي که در ميان اوهام تلخ و وحشتناک گرفتار شده تجلي مي کنه. خداي زندگي واقعي توي خوبيها و زيباييهايي که تو موقعيتهاي روزمره زندگي لمس مي کنيم يا آرزومندشيم زندگي مي کنه. خدايي بودن و توحيدي بودن هم يعني اين که به واقعيت داستان اين دنيا پي برده باشي و متعهد شده باشي تحت هر شرايطي که شده جانب دروغها و فريبها رو رها کني و تا جايي که توان داري از همراهي و پيگيري صدق و حقيقت دست نکشي. بايد اونقدر از بديها و شرور منزجر شده باشي که اصلاً نتوني خودت رو راضي کني که در جبهه اونها باقي بموني. و چنان شيفته و آرزومند خوبي و حقيقت باشي که حاضر باشي تمام هست و نيست خودت رو به پاش بريزي. و تو اين داستان بزرگترين درگيري انسان با خودشه. و مکارترين و قهارترين دشمنش خودخواهي خود انسانه. براي شکستن خودخواهي بايد اشتباهات خودت رو ديده باشي و خودت به بدکرداريهات شهادت داده باشي. اما در عين حال شوق و هيجاني که براي خوب بودن و صادقانه زيستن در خودت مي يابي اميدبخش و راهگشاي تو براي ادامه مسير و غلبه بر ناراستيها و خودخواهيها و پيگيري خوبيها و شادمانيهاي منتشر شده در هستي خواهد بود. نقطه اوج داستان زماني است که انسان با يقين درباره اصالت صدق و حقيقت در اين هستي، براي رسيدن بهش تمام آنچه که متعلق و منتسب به اوست رها مي کنه، از خودش مي گذره و فراتر مي ره تا هرچه بي پرده تر و شفافتر اون حقيقت اصيل رو درک و لمس کنه... پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اول اين که به نظرم هيچ منبع و اقتداري اونقدر اعتبار نداره که فراتر از خواست خود زن درباره شيوه زندگي و ظاهر و رفتارش اظهارنظر کنه و دستور صادر کنه. هر ملاحظه اي مثل محدوديت، جدايي جنسيتي، پوشيدگي و هرچيز ديگه اي اگر قراره وجود داشته باشه بايستي با تصميم و خواست خود زن برقرار شده باشه و غير از او هيچ نهاد ديگه اي براي تصميم گيري در اين مورد صلاحيت نداره. حتي اگر بعضيها پيدا بشوند که براي اين طور اظهارنظر کردن، خودشونو به خدا و دين و پيامبر منتسب کنند. فکر مي کنم اين يک مسأله مهم در جامعه مذهبي ماست که با بهانه کردن تعاليم اسلامي، هرکسي به خودش جرأت مي ده درباره ظاهر و رفتار خانمها هرطور که خواست نظر بده و قضاوت کنه. آينه واقعي که زنان رو بايستي درش ديد، سنجيدن خواستها و علائق و دغدغه هاي او با انسانهاي ديگه است و نه توسل و استناد به تفسير و توجيه هاي کهنه و مستهلک فقهي و شرعي. ارزش و اعتبار انسان و خواست او خيلي بالاتر از اينه که يک انسان ديگه با هر ابزار و بهانه اي که باشه به خودش حق بده از موضع برتر درباره اش قضاوت و ارزشگذاري کنه. دوم اين که حساسيت نشون دادن روي مخفي کردن زنانگي و وجوه تمايز جنسيتي و وسواس نشون دادن بيش از حد درباره امور جنسي ضمن اين که به نظرم يک کار مهمل و بي ارزشه به طور معکوس باعث بدتر شدن و حريص تر شدن افراد درباره اين موضوع مي شه. با وجود چنين حساسيتها و وسواسهايي خود افراد چه زن و چه مرد در اين مورد دچار سوءتفاهم مي شوند و شايد اونو مسأله عجيب غريب و مهيبي تصور کنند که تماميت زندگي انسانها رو زير سايه خودش مي گيره. چند شب پیش تو يوتيوب فيلمي ديدم که چند دختر مدرسه اي ايراني با همون مانتوي مدرسه و تو کلاس درس روي همديگه چند وضعيت و حرکت جنسي رو شبيه سازي مي کردند و بعد غش غش مي خنديدند. پدر و مادرهاي اون بچه ها و مديران و معلمان اون مدرسه و اولياي فرهنگي و اجتماعي جامعه اون دختران نوجوان خبر ندارند چيزي که اونها با تمام تلاش مي کوشند مخفي کنند و ناديده بگيرند چطور و از کجا دوباره خودش رو بروز مي ده ولي اين بار در شکلي بيمارگونه و جنون آميز و غيرقابل کنترل که تمامي ذهن و زندگي بچه هاي مملکت رو به ويراني مي کشه. رابطه زن و مرد که به سادگي و براساس طبيعت انساني مي شد باهاش برخورد کرد با چنين سختگيريها و حساسيت نشون دادنهايي تبديل به يک موضوع وحشتناک و وخيم شده. وعاظ و منبریهایی که با غیظ و حرارت تمام هم و غم خودشونو بر بالای منبر بر سر توصیف و تقبیح و تحذیر رفتار جوانان در روابط بین جنسی می گذارند سهم بایسته و درخوردی از این وخامت اوضاع می برند. کاش لااقل در بینشون کسانی وجود داشته باشند که جرأت و همت دیدن نتایج خطابه های گهربار خودشونو داشته باشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اصرار براي پنهان کردن جنبه هاي جسمي زنانگي در واقع تفاوتي با اصرار در نشان دادن و برجسته کردن اين خصوصيات زنانه نداره. هر دو سر طيف چنان رفتار مي کنند و مي انديشند که گويا وجود زن در چنين جنبه هايي خلاصه شده. يا لااقل اهميت افراطي و آنچناني براي اين مقوله در زندگي زن قائل هستند و در نتیجه هر دو به وجود زن توهین می کنند. اگر کسي اهميت عجيب غريب و ويژه اي براي اين جنبه قائل نباشه حساسيت افراطي هم براي پوشوندن يا نشون دادنش نشون نخواهد داد. شايد به نوعي بشه ريشه اين وضع رو در اين جستجو کرد که زماني که دختري در مسير بلوغ قرار مي گيره آيا از محيط اطراف خودش در خانواده و مدرسه و جامعه تا چه حد براي درست برخورد کردن با تغييراتي که در بدن خودش باهاش مواجه مي شه و تبعات انساني و اجتماعي اين تغيير وضعيت آموزش و حمايت دريافت مي کنه؟ اين تغييرات جسمي حداقلش اينه که به طور اوليه براي خود دختر نگران کننده است. اتفاق تازه اي است که قبلاً باهاش برخورد نداشته. بتدريج متوجه مي شه اين تغيير ظاهري براي اطرافيان هم مورد توجه قرار مي گيره. اون نمي دونه چطور با اين وضع برخورد کنه. شايد اول مثلاً احساس خجالت کنه و سعي کنه خودش رو بيشتر از گذشته بپوشونه. من فکر مي کنم خجالت کشيدن از ظاهر شدن در اين ظاهر و وضع جديد در برابر انظار ديگران به عبارتي مبين خجالت و شرمندگي دختر نسبت به بدن خودش هم هست. دختران گوشه گير و ساکت و پوشيده صفت جوامعي است که آموزش و حمايت چگونگي برخورد کردن با بلوغ رو از دخترانش دريغ کرده. شايد در عوض چنين همراهي و حمايتي، با رويکردي تحکم آميز و آمرانه انگشت اتهام، طعنه و تمسخر هم به طرفشون دراز کرده باشه. آيا جامعه اي که درش مرد بودن و اظهار مردانگي افتخار باشه اما زن بودن و نشان دادن زنانگي موجب خجالت و شرمندگي باشه بيمار نيست؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;من به خيلي از مراسمي که تو جامعه و زندگيمون داريم اعتقادي ندارم. حداکثر شايد رضايت بدم به خاطر مراعات حال ديگران و به عنوان مجالي براي ديدار اقوام و آشنايان درش شرکت کنم و در ظاهر قضيه همرنگ ديگران بشم. مراسم عروسي يا مجلس ختم و پرسه از اين جمله هستند. از همون دوران کودکي يادمه که مادرم و خواهرام اهتمام زيادي براي آماده شدن براي شرکت در مراسم عروسي داشتند. آقايون زود يه کت شلواري چيزي تنشون مي کردند و منتظر مي شدند تا لباس پوشيدن و آرايش کردن خانمها تموم بشه. ما پسربچه ها مي دونستيم وقتي نزديک مراسم عروسي هستيم نبايد زياد دور و بر خانمها بپلکيم. چون به هر دليلي که ما درست نمي دونستيم اونها دوست ندارند در اين اوقات ما اونها رو ببينيم و تو اتاقشون رفت و آمد کنيم. در کنار کنجکاوي هميشگي گاهي پاسخ ما شيطنت و لجبازي بود و گاهي عصباني شدن و بدخلقي. يادمه بچه تر که بودم به خاطر چنين اتفاقاتي از عروسي و عروسي رفتن مادر و خواهرام واقعاً بدم ميومد و هيچ خاطره خوبي ازش نداشتم. از اين تفکيک عجيب غريبي که برقرار مي شد و دليلش رو نمي دونستم متنفر بودم. انگار که جنس و ماهيت مرد و زن با هم فرق داره و متعلق به دو عالم يکسره متفاوتي هستند و خطري جادويي و ناشناخته و غيرقابل کنترل از سوي آقايون متوجه خانمهاست که تنها مي شه با تفکيک و جداسازي اينها اون خطر رو کنترل کرد. بزرگتر که شدم با سکوت و همراهي توأم با بي اعتنايي ظاهري جواب مي دادم. اما وقتي دستم به کامپيوتر و اينترنت رسيد از متوسل شدن به هيچ امکان و ابزاري براي خنثي کردن همه تلاشهايي که براي تفکيک دنياي زنان و مردان در دنياي واقعي شاهدش بودم فروگذار نکردم. از هر مجراي قابل دسترسي به هر تصوير و فيلمي سر مي زدم تا مطمئن بشم هيچ چيز از خصوصي ترين جنبه هاي دنياي زنان رو ناديده و تجربه ناشده نگذاشته ام. زياد حاشيه نرم. مراسم عروسي و مجلس ختم از اين جهت شبيه هم هستند که پر هستند از نمايش بازي کردن و ظاهرگرايي و تشريفات بي معني که تنها کارکردشون هدر دادن هزينه و وقت آدمهاست و نتيجه اي جز وارد کردن ملاحظات و دغدغه ها و نگرانيهاي بي ارزش و پوچ در ذهن آدمها ندارند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;غیر از بند اول، سایر پاراگرافها بخشهایی از ایمیلهای من برای یک دوست عزیزه. نوشته های اولیه رو مختصری دست کاری کرده ام. دیدم بی انصافیه در این مدت یک هفته علیرغم این که می تونسته ام بازگشت به آینده رو به روز کنم، اونو به حال خودش رها کنم بنابراین با استفاده از چند ایمیلی که طی این هفته نوشتم یک پست برای وبلاگ دست و پا کردم. شاید می شد لحن نوشته ها رو قدری تغییر داد و دقیقترش کرد تا برای فضای عمومی مناسبتر بشه اما ترجیح دادم اونها رو به همون حالت اصلی خودشون حفظ کنم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3693026417388675324?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3693026417388675324/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3693026417388675324&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3693026417388675324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3693026417388675324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/08/6.html' title='تکه پاره های رنگارنگ 6'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-4706936478602556453</id><published>2008-07-26T02:01:00.000+04:30</published><updated>2008-07-26T02:02:36.700+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بوي خون فضا رو پر کرده. هرچند کولر آمبولانس روشنه اما هواي بعدازظهر کويري گرمتر از اين حرفاست و من خيس عرق هستم. دکمه هاي لباس زيتوني نظاميم رو باز کرده ام. دستم رو مدتيه که بر روي جراحت آرنج مصدوم گلوله خورده محکم نگه داشته ام تا شايد خونريزيش کمتر بشه. تشنه شده ام و آب سردي براي نوشيدن وجود نداره. آمبولانس در ناهمواريهاي کوير با هدايت يک راهنما حرکت مي کنه. تکانهاي شديد همراه با تشنگي و گرسنگي به علاوه نگراني و دلشوره و بوي خون داره حالم رو به هم مي زنه. پوتينهام رو در ميارم و پاهام رو روي صندلي و توي شکمم جمع مي کنم تا شايد حالت تهوعم بهتر بشه. دستم خسته شده و مجبورم جاي دستهام رو عوض کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;جايي در کوير، بين نهبندان و کرمان هستيم. با استفاده از چند تکه پتو و پارچه که بوسيله طناب از يک طرف به لندکروزها بسته شده و از طرف ديگه به تپه خاکي مجاور ثابت شده سايه باني درست کرده ايم. در گرماي هواي حدود چهل درجه سانتيگراد با محدوديت آب براي خوردن و ريختن بايستي چند روزي رو به همين ترتيب بگذرونيم. بادهاي داغي که گاه گاه مي وزند شايد قدري عرق تنمون رو خنک کنند اما اغلب گرد و خاک هم با خود همراه مي آورند. غذا خوردن رو به صبح و شب محدود کرده ايم تا کمتر تشنه بشيم. براي کم کردن مصرف آب بيشتر چاي و آبليمو مي خوريم. براي يکي دو نقطه از تپه هاي بلند اطراف به نوبت ديده بانهايي تعيين شده. البته من و جناب سرگرد و جناب سروان از ديده باني معاف هستيم. خوشحالم که جناب سرگرد با ماست. هم کلي خوردني و نوشيدني با خودش داره و هم در حضور اون، بچه ها رفتارشون قدري مؤدبانه تر و با فرهنگ تر مي شه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو سالن بيمارستان در محل ورودي نشسته ام. نظامي اي که همراه من اومده بود همراه ديگر عوامل مربوط رفته تا جسد رو تا سردخونه مشايعت کنه. امروز تعطيله و تلويزيون ايستگاه پرستاري تکرار امپراطوري دريا رو پخش مي کنه. از چند جاي مختلف از جمله ناحيه انتظامي نهبندان، بازرسي و يگان عملياتي چاه داشي براي پيگيري موضوع فوت موتورسوار اشرار آمده اند. چند دقيقه قبل تو اتاق احياي اورژانس کادر پزشکي به صورت فرماليته عمليات ابتدايي احيا رو بر روي جسدي که ما تا بيمارستان رسونده بوديم اجرا مي کردند. حالا تلويزيون به مناسبت تولد حضرت علي سرود پخش مي کنه. پزشک اورژانس با قيافه و ظاهر تروتميزش جلو تلويزيون نشسته. با خودم فکر مي کنم معني اين زندگي و مرگ چيه. ما به چه اميد بستيم. آيا هيچ کدوم از آدمايي که اينجا تو اين سالن خنک هستند و هر وقت احساس تشنگي کنند از آب سردکن با ليوانهاي يک بار مصرف سفيد رنگ آب مي خورند و هر چند دقيقه ظاهر به هم ريخته من رو مرور مي کنند مي تونند تصور کنند چند روز زندگي تو گرما و عرق و گرد و خاک و تشنگي و دلهره درگيري مسلحانه چطور حسي داره. يک دختر جوان محلي با قد کشيده و ظاهر مرتب و چادر عربي در بين ساير مراجعين نظرم رو به خودش جلب کرده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;کنار جاده باريک نهبندان کرمان متوقف شده ايم. موتور آمبولانس ما جوش آورده. با تلفن همراه با پايگاه امداد جاده اي تماس گرفته ايم. منتظريم تا اونها از راه برسند. مرد گلوله خورده بي تابي مي کنه. از درد دستش شاکيه و گاهي سعي مي کنه باندي رو که به بازوش بسته ايم تا خونريزي کمتر بشه باز کنه. تقاضاي آب مي کنه اما قبل از اين و طي يک ساعتي که از محل کمين در عمق کوير تا رسيدن به جاده در حرکت بوده ايم يکي از نظاميان همراه تمام آب رو براي سرد کردن بدن مصدوم يا خيساندن دهنش استفاده کرده بود. مي گفت پدر ده تا بچه است و به افغانيها که گويا به خاطر همدستي با اونها در چنين شرايطي قرار گرفته بود بد و بيراه مي گفت. چند بار هم از من پرسيد آيا زنده خواهد موند. من هم که فکر نمي کردم به خاطر يک گلوله و خونريزي از دست سرانجام خواهد مرد بهش اميدواري مي دادم. او هم در پاسخ قربون صدقه مي رفت و منو پسر خودش خطاب مي کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;اون روز سومين روزي بود که در کمين حضور داشتيم. هدف بستن راه کاروانهاي قاچاق مواد مخدر بود که براي دور موندن از نيروهاي پليس به جاي استفاده از جاده هاي مواصلاتي از مسيرهاي کويري بدون سکنه براي انتقال مواد به اعماق خاک ايران استفاده مي کردند. در چندين نقطه که عبور از منطقه کويري مستلزم عبور از دهنه هاي باريک بين تپه ها و تلهاي ماسه اي بود مين گذاري انجام شد. نيروهاي اعزامي يگان ما به دو دسته تقسيم شدند. در اين مرحله هدف برقراري کمين در تنگه هاي عبوري ديگه اي بود که احتمال تردد اشرار درش وجود داشت. خودروها در محلي دور از ديد متوقف مي شدند و نيروها در سايه باني موقتي استراحت مي کردند و منتظر اعلام ديده بان مي ماندند. امروز براي دومين بار يک موتور سوار پيش قراول وارد تنگه مورد رصد نيروها شد. اگر موتور سوار ديروز به خاطر عدم هماهنگي و آمادگي نيروها از يک طرف و تقليد از رنگ آميزي و لباس نيروهاي انتظامي محلي موفق به فرار شد، بچه ها علاقه مند نبودند به موتور سوار امروز چنين امکاني بدهند. با فرياد ديده بان نيروها به سمت اسلحه هاشون خيز برداشتند و لحظاتي بعد صداي شليک گلوله ها آغاز شد. هيچ وقت پيش از اين صداي گلوله هايي رو که به سمت يک نفر آدم زنده نشانه مي رفتند نشنيده بودم. صدايي که به وضوح ازش مرگ و کشتار و اضطراب استشمام مي شد. موتور سوار هرچند مسلح نبود اما مقاومت مي کرد و درصدد فرار بود. با اصابت رگبار گلوله ها در اطراف موتور خاک به هوا بلند مي شد تا اين که سرانجام موتورسوار به زمين افتاد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-4706936478602556453?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/4706936478602556453/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=4706936478602556453&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4706936478602556453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4706936478602556453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/07/6.html' title='سرباز وطن 6'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-4335935840602397047</id><published>2008-07-03T01:25:00.000+04:30</published><updated>2008-07-03T01:26:02.297+04:30</updated><title type='text'>درباره بازگشت به آینده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حدود سه هفته ديگه سومين سال فعاليت بازگشت به آينده به پايان مي رسه و وبلاگ وارد چهارمين سال بازگشايي خودش خواهد شد. اين يکسال اخير از جهاتي با دو سال پيشين تفاوتهايي داشت. اول اين که در اين مدت بخش اصلي نوشته هام به وبلاگ اختصاص داشت و خيلي کمتر در تالارهاي گفتگو نوشتم. در واقع تالار گفتگوي مناسبي براي نوشتن نيافتم. به اين ترتيب ناگزير نوشته هاي وبلاگيم کمتر شدند و بيشتر جنبه خاطره نويسي پيدا کردند. انصافاً نسبت به دوراني که در تالارهاي گفتگو مي نوشتم سال سوت و کور و کم فعاليتي بود. تفاوت مهم دوم اين بود که ميزان بازديد وبلاگ نسبت به سالهاي قبل مشخصاً بيشتر شده بود. تعداد ديدارهاي روزانه و ميزان صفحات مشاهده شده دو تا چهار برابر افزايش يافتند. برخلاف سالهاي قبل که احساس مي کردم در بازگشت به آينده مخاطبي ندارم امسال احساس کردم نوشته هاي من در اين وبلاگ ديده مي شوند. به نظر مي رسه تعداد مخاطبيني که بعد از يک بار بازديد براي بازديدهاي بعدي بازمي گردند و مستقيماً آدرس وبلاگ رو در نوار آدرس مرورگر خودشون درج مي کنند افزايش يافته. با اين حال بيشتر بازديدها در نتيجه جستجوي عناوين تاريخي در موتورهاي جستجو انجام مي شوند. در ضمن اين يک سال اخير همچنين اطمينان يافتم که وبلاگ براي شهرهاي زيادي از ايران فيلتره. زماني فکر مي کردم در صورت فيلتر بودن وبلاگ، با آدرس و وبلاگ جديدي بنويسم اما حالا که مي بينم فيلترينگ مانع ديده شدن وبلاگ نشده تصميمم عوض شده. در سير کلي نوشتنم احساس مي کنم يک سير رو به رکود داشته ام و نسبت به سالهاي قبل بسته تر شده ام چنان که گويا با غافل شدن از دنياي اطراف با نوشتن بيشتر از عوالم دروني خودم در حال تنيدن پيله اي به دور خودم بوده ام. هرچند اين طرز نوشتن اقتضاي گريزناپذير وبلاگ نوشتنه و وبلاگ نويسي نسبت به فاروم نويسي شخصيتر و فرديتره و از فضاي عمومي فاصله بيشتري داره. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-4335935840602397047?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/4335935840602397047/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=4335935840602397047&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4335935840602397047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/4335935840602397047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='درباره بازگشت به آینده'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-5882729631575177714</id><published>2008-07-03T01:18:00.000+04:30</published><updated>2008-07-03T01:25:15.517+04:30</updated><title type='text'>ناخونک سیاسی 4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قسمت زيادي از همت اهالي وبلاگشهر مستقيم و غيرمستقيم مصروف مباحث سياسي مي شه. گاهي که اونها رو مي خونم برانگيخته مي شم من هم اظهارنظري بکنم. آنچه در اين نگاشته از اين پس مياد بخش اصلي يکي از پستهاي من در تالارهاي گفتگوي گزاره است که حدود يک و نيم سال قبل نوشته شده. مخاطب من دوستي بود که به عملکرد يکي از ارگانهاي دولتي انتقاد داشت و مجاري ممکن براي بهبود وضع موجود رو مسدود مي دونست. شاید اگر امروز می خواستم چنین متنی بنویسم بعضی قسمتهاش متفاوت بود. اما در همین شکل موجود هم به نظرم قابل توجهه و مرورش برای خودم هم جالب بود؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;من فکر مي کنم ما که داريم از بيرون نگاه مي کنيم خيال مي کنيم با يک برنامه اصلاحي مختصر وضع از اين رو به اون رو مي شه ولي واقعاً اين طور نيست. همه چيز به همه چيز ربط داره و در عين حال همه چيز اشکال داره. هيچ چيز درست کار نمي کنه. کار کردن و اصلاحات در اين شرايط واقعاً مشکله و حرفه ايها و مجربينش توش موندند با اظهارنظر غيرحرفه ايها چه گشايش عمده اي مي خواد بشه؟ با فراخوان هم معجزه اي نمي شه. موضوع فقط ايده هاي کاري بهتر نيست موضوع شرايط نامساعد و پيچيده ايه که تنها بتدريج و البته با مشارکت همگاني مي شه بهبودش داد. همين مشارکت ناپذيري هم بخشي از مشکلاتيه که بايد رفع بشن و خودش ماهيتي دوسويه داره. شايد مسؤولين اونطور که بايد فراخوان نمي دهند ولي خيلي ها هم هستند به خودشون زحمت کار کردن و مشارکت کردن رو نمي دهند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;بسيار خوب همون تغيير گام به گام و تدريجي هم بايستي يک جنب و جوشي و صرف هزينه اي باشه که به ظهور برسه. اين مجاري قانوني مسدود و مخدوش هم بخشي از اين مسير حرکت هستند. گام اول اين تغييرات لابد بهبود وضعيت اين مجاري بايستي باشه. قبل از ما کوشيده اند بهترش کنند اين طوري شده. ما هم اگر تواني داريم بايد بکوشيم بهترش کنيم. من مخالف گلايه و غر زدن نيستم و نمي گم همينه که هست. مشکل من بيشتر با دوستانيه که از هر نقد و اشکالي که به ذهنشون مي رسه فوراً به سرنگوني و زير سوال بردن اصول عقيدتي سياسي نظام مي رسند. انگار که نظام مستقيماً مسؤول همه بدبختيهاي ماست. يکي نيست بهشون بگه بابا جون دنيا حساب کتاب داره هر مشکلي علتها و راه چاره هايي داره. هر مشکلي رويکردها و مديريتهاي تعريف شده اي داره. چون اينا رو نمي فهمند و فقط اون بالا چند تا آخوند مي بينند که ازشون خوششون نمياد گازشو تخته مي کنند ما بدبختا رو که ته جاده لخ لخ مي زنيم گرد و خاک مي دن! مشکل من بيشتر با دوستانيه که از اين انتقادات و گلايه ها مي خوان نتيجه بگيرند که حسابشون از حاکميت و اونچه بر جامعه شون مي گذره جداست و با اين انتقادات مي خوان اين طور القا کنند که وضع خيلي خرابه و اصلاح شدني نيست و بايد کنار کشيد. تنبلي و بي عرضگيشونو پيش خودشون و ديگران بالاخره بايد يک جوري توجيه کنند. اگر گلايه و شکايتي مطرح بشه که ما رو به مشارکت بيشتر و تلاش هدفمندتر و اميدواري به آينده روشنتر رهنمون بشه چرا باهاش مخالفت کنم؟ بالاخره اين وضع به قول خودتون محصول کار خودمونه. خودمون خواستيم اين جوري شده. چرا خودمونو گول بزنيم که بهتر از اين نمي شه و همينه که هست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;نه من نگفتم حالا هرکي مي خواد به قدرت برسه يک انقلاب جديد بايد راه بندازه. گفتم دو راه در برابر مدعيان/اپوزيسيون/منتقدين وجود داره: يا کار کردن در داخل قانون اساسي که مشلات کمتري در برابرشون خواهد بود و هزينه کمتري لازم داره يا خارج شدن از حوزه قانون اساسي که مطمئناً راه بسيار مشکل و بسيار پرهزينه اي در مقابل خودشون دارند. به خصوص که نظام سال به سال داره قدرتمندتر و باثبات تر مي شه. به نظرتون منصفانه نيست؟ قبل از انقلاب آقايان سحابي و بازرگان و طالقاني سعي مي کردند به طور مسالمت آميز داخل نظام کار کنند، انجمن اسلامي درست کردند و جا براي کارشون بود. اما آيت الله خميني و مجاهدين خلق و رفقاي فدائي نمي خواستند و با کليت نظام شاه رو در رو شدند هزينه اشم بايد مي پرداختند. اين قانون کار سياسيه. حالا من نمي دونم اين ميوه هاي نوبري از کدوم باغ رسيده اند که خودشونو از نظام طلبکار مي دونند که بايستي به طور مسالمت آميز رفراندومي برگزار کنه که در موادش بعضي از اصول قانون اساسي زير سوال بره! فکر مي کنند با جملات و بيانيه هاي لطيف و نظيف ماهيت سهمگين و انقلابي خواسته هاشون پنهان مي شه. دوستان! اين خواسته شما خيلي بزرگه و خيلي هزينه مي خواد. اگر خيلي علاقه منديد بايد پاش واستيد. هميشه تاريخ و همه جاي دنيا همين طور بوده. جمهوري اسلامي رو متهم نکنيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ديکتاتوري و مشارکت پذيري سياسي يک طيفه و همه حکومتها در جايي حدواسط اينها قرار دارند و بين اين دو حد جابجا مي شوند. بياييد فرض کنيم اين حکومت ما يک ديکتاتوري تمام عياره. اگه يک وجه نظام ديکتاتوري حاکميتشه يک وجهش هم مردم و رعاياشن. مردم تحت حاکميت ديکتاتوري از وضع موجود خيلي ناراضي هستند اما در عين حال پراکنده اند، نمي دونند چطور بايد به خواسته هاشون برسند، از لحاظ عملياتي و فکري ضعيف و منفعل هستند. اگر کسي پيدا بشه که خواسته ها و انتقادات مردم رو خوب جمع بندي و تئوريزه کنه ديگه فاصله زيادي تا سرنگوني ديکتاتوري باقي نمونده. فقط مي مونه يک رهبر و مدير خوب که مردم رو حول اون ايدئولوژي جديد جمع کنه و تا سرنگوني هدايت کنه. از پيدا شدن اون ايدئولوژي جديد تا سرنگوني يکي دو دهه بيشتر فاصله نمي افته. براي آيت الله خميني و انقلاب اسلامي حدود 15 سال طول کشيد. قبول نداريد ديکتاتوري خيلي ضعيف و ناکاراست؟ مشارکت پذيري سياسي/دموکراسي هم برعکس از همه توانمنديهاي موجود به نحو احسن استفاده مي کنه و سيستم کاري بسيار کاراييه؟ خوب ماشاالله اين همه متفکر دموکرات دور و برمون ريخته چرا نه به يک ايده سياسي واحد و کارآمد رسيده اند و نه در عمل بن بست شکني روي داده؟ قضيه ما تقابل ديکتاتوري و دموکراسي نيست. تقابل اپوزيسيون با جمهوري اسلامي جنگ قدرته. بقيه اش جنگ زرگري و تبليغاتيه. اپوزيسيون تو بوق مي کنه که جمهوري اسلامي ديکتاتوره انگار که خودش فقط دنبال قدرت نيست. ديکتاتوري در برابر دموکراسي خواهي معني مي ده. شما يک جريان تواناي دموکراسي خواه وطني به من نشون بدهيد تا من بگم حاکميت ما ديکتاتوره. باز هم مي گم شما تا يک تبيين سامانمند و منسجم از فاصله حاکميت با مردم ارائه ندهيد نمي تونيد دم از فاصله اينها بزنيد. بالاخره قراره عيني و بيروني صحبت کنيم نه اين که از ذهنيات خودمون هر چي خواستيم به مردم يا حاکميت نسبت بدهيم. درسته؟ يک سند و يک استدلال جوندار بايد ارائه بديد. براي اين که بهتون کمک کنم بپذيريد فاصله مشخصي بين مردم و حاکميت وجود نداره براتون يادآوري مي کنم که خودتون تا به حال چند بار گفته ايد مردم ما استحقاق چيزي بهتر از اين وضع موجود رو ندارند و خودشون قصد تغيير جديدي ندارند. البته من خودم چنين عبارت توهين آميزي به کار نمي برم و استدلال و جمله سازي خاص خودم رو دارم ولي با معني نهايي اين حرف شما موافقم و تو اين بند هم سعي کردم همين رو نشون بدم. به اين ترتيب در هر حال نظام موجود محصول و برآيند خواست و همت افراد جامعه است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-5882729631575177714?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/5882729631575177714/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=5882729631575177714&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/5882729631575177714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/5882729631575177714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/07/4.html' title='ناخونک سیاسی 4'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-9060485404313971788</id><published>2008-06-29T23:12:00.000+04:30</published><updated>2008-06-29T23:13:24.186+04:30</updated><title type='text'>تکه پاره های رنگارنگ 5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;متأسف و دلگيرم از اين که دينداري ما و بالاترين نماد مسلمان و شيعه بودن ما شده ابراز ارادت و همدردي با ائمه اطهار. از اين ها بتهايي ساخته ايم و در اين انديشه ايم که از طريق عنايت و شفاعت اونها به سعادت و بهره مندي برسيم. فراموش کرده ايم که اگر اينها حرمت و آبروي و ارزشي دارند خود مرهون رفتارها و باورهايي بوده اند که ما به سادگي به فراموشي سپرده ايم. صداقت، انصاف، گذشت و انسانيت. صداهاي بلندگوها بلندتر مي شوند، شيوه هاي مداحي و روضه خواني متحول و ابتکارآميزتر مي شوند و مناسبتهاي تقويمي ولايي بيشتر و طولانيتر مي شوند. اما افسوس که اين همه مشغوليتها و زحمتها کمتر ثمر مي بخشند و بيشتر انبان ظاهرگرايي و تعصب رو فربه مي کنند. متأسفم از اين که قرآن و حديث رو بهانه اي کرده ايم براي اين که انديشه و تجربه بشري رو کناري بنهيم. انديشه ها و اذهانمونو در اين زندان خودساخته فرتوت و خمود کرده ايم و جرأت نگاه کردن به بيرون رو نداريم. و اين همه در حاليه که همين انديشه و تجربه روان و آزاد بشريه که ما رو قادر مي کنه تا معناي حقيقي و ارزش راستين قرآن و حديث رو درک کنيم. حافظ پنج ساله قرآن پرورش مي ديم و بهش مباهات مي کنيم، کلاسهاي قرائت و تفسير رو گسترش مي ديم و تو شوراي عالي انقلاب فرهنگي کميته ها و برنامه هاي رنگارنگ تبليغي و قرآن پژوهي تشکيل مي ديم غافل از اين که با اين اذهان کپک زده و خاک گرفته چيزي جز توهين و خوارداشت قرآن حاصل نمي کنيم. چنان در اين صدا گم شده ايم که بودن خودمون و چرايي زندگي رو فراموش کرده ايم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;من هنوز درباره ازدواج در حال گيج زدنم. هنوز نفهميدم آدمها چرا ازدواج مي کنند؟ چرا آدم بايد ازدواج کنه؟ اگر بايد بکنه چطور و با چه انتظاراتي بايد ازدواج کنه؟ ازدواج اگر قراره مثل يک مجوز سکس باشه علاوه بر اين که در چنين شکل و سياقي سخيفه، معامله زيانباري هم هست و چيزي که به دست مياري ارزش هزينه اي رو که مي کني نداره. اگر وسيله ايه براي پيدا کردن هم صحبت و همدم و همنشين باز هم هرچقدر فکرشو کني بدم مياد از اين جور سر به لاک خود فرو بردن و فارغ شدن از عالم و آدم و مصروف و دلبسته يه نفر ديگه شدن. انگار که ازدواج دروازه ايه براي خروج از زندگي آزاد و انسانوار و ورود به زندگي گوسفندي و محافظه کارانه و کاسب کارانه. اون ارزشها و الگوهاي رايج و معمول در امر ازدواج در ذهنم فرو ريخته اند و من معلق و معطل مونده ام که چه بايد کرد. مي دونم در هر حال لااقل طبق ساختار اجتماعي که درش زندگي مي کنم چاره اي از ازدواج ندارم. شايد دلايل و انگيزه هاي پراکنده اي هم براي ازدواج کردن داشته باشم اما هنوز نمي دونم رويکرد درست به اين موضوع چطوره و چه انتظاراتي بايد ازش در ذهن داشته باشم. هوز تصوير مطمئن و شفافي ازش در ذهنم وجود نداره. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;امروز آمپر سکس انديشي ام دوباره بالا زده بود. به اين فکر مي کردم چرا سکس اين طور در تاريخ زندگي آدمها و حواها مورد حساسيت قرار داشته؟ نمي شد اينها مثل هر رابطه دوجانبه ديگه اي هر وقت خواستند برقرارش کنند و هر وقت نخواستند نکنند؟ هر وقت هر کس خواست خودش در موردش فکر کنه و مثل يک موضوع عادي و روزمره درباره اش تصميم گيري کنه. درست مثل اين که دو نفر هر وقت خواستند به طرف هم مي روند و صحبت مي کنند و هر وقت نخواستند نمي روند يا صحبت رو قطع مي کنند. ديگه اين وسط ارزشها و تعاريفي مثل غيرت و عفت و حيا و پاکدامني چه صيغه ايه؟ اين همه حساسيتها و ملاحظات رنگارنگ چرا؟ براي اين سؤالات دو جواب به ذهنم رسيد. يکي مسأله بوجود اومدن بچه که لاجرم مسؤوليتهاي بعدي رو به دنبال مياره و دوم اين که در شرايط عدم رضايت يک طرف، روحيه تهاجمي مردانه و ضعف بدني زنانه امکاني براي نارضايتي فردي و نابهنجاري اجتماعي بوجود مياره. احتمالاً همه اين مقدمه چينيها و ارزشها و الگوهاي رنگارنگ جنسي که در تمدنهاي مختلف بشري شکل گرفته اند براي سامان دادن اين دو مورد بوده اند. مورد اول که مربوط به بچه دار شدن ناخواسته است روشنه که با وجود وسايل پيشگيري از موضوعيت ساقط شده. اما در مورد موضوع دوم و احتمال تجاوز، فکر نمي کنم به اين سادگيها و به اين زودي منتفي بشه. اما حداقل همين قدر هست که مي شه و شده است که وضعيت رو در اين زمينه بهتر کرد. شناخت و برخورد انساني دو جنس از همديگه، ايجاد تفاهم و همدلي بين زن و مرد، بوجود آمدن فرهنگ زندگي دوجنسي و قدرت گرفتن و مطرح شدن خواسته ها و دغدغه هاي زنان در جامعه همگي جنبه ها و راه حلهايي هستند که مي توانند مشکل دوم رو تعديل و کمرنگ کنند. اگر اين تضمين بوجود بياد که احتمال تجاوز به طور عمومي به اندازه کافي پايين آمده، حساسيتهاي سنتي و ارزشهاي تاريخي جمعي در زمينه رابطه جنسي خودبخود کمرنگ شده و از اعتبار ميفتند. در چنان شرايطي به جاي اين که قالبهاي کور و الگوهاي همگاني و حساسيتهاي جمعي تعيين کننده رفتار زن و مرد باشه تصميم گيري آزادانه با خود فرد خواهد بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;بزرگترين قدرت بشري باور اوست. باور صادق و راسخ ريشه و سرچشمه همه اشکال محتمل ديگه قدرت در زندگي انسانه. همه تظاهرهاي رنگارنگي که از تواناييها و قابليتها و دستاوردهاي مختلف انسانها سراغ داريم و مي شناسيم در برابر قدرت باور و اراده دروني انسان پست و خردند و بازيچه و پوشالي جلوه مي کنند. هر عاملي که بخواد از بيرون نفوذ کنه اول بايد باور رو بشکنه و دودلي و ترديد و احساس ضعف و کمبود بوجود بياره. باور و اعتقادي که در هر شرايطي و در برابر هر قدرت نمايي و رقابتي دوام بياره تعيين کننده طرف مستحقتر و پيروزه. عناصر، موجودات و انرژيهاي پراکنده و سرگردان در هستي بر حول باور صادق جمع مي شوند و براساس اون نظام مي يابند. به اين ترتيب قدرت سرپيچي ناپذير يک باور وابسته به فرد نيست بلکه جرياني است که لاجرم در هستي تدوام پيدا مي کنه و نظام سازگار با خودشو خواه ناخواه در هستي مستقر مي کنه. فردي که به اين باور رسيده باشه و عليرغم همه شرايط بر اون راسخ باشه مثل اينه که با مرکز قدرت هستي رابطه برقرار کرده و در نقطه ثقل جهان قرار گرفته. در چنين شرايطي باورهاي ناسازگار و حاشيه اي که موجوديت خودشونو مرهون دور ماندن از اين مرکز جوشان و پرانرژي هستند عليرغم تمام جلوه ها و قدرت نمايي هايي که دارند پوچ و ناتوان و منتفي خواهند بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-9060485404313971788?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/9060485404313971788/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=9060485404313971788&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/9060485404313971788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/9060485404313971788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/06/5_29.html' title='تکه پاره های رنگارنگ 5'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-3403065591919710974</id><published>2008-06-29T23:10:00.000+04:30</published><updated>2008-06-29T23:12:18.966+04:30</updated><title type='text'>تکه پاره های رنگارنگ 4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چند وقت پيش روز مادر بود. تصويري که از مادر در ذهنم بود تا مدتها تصويري خالص از عشق و محبت بي دريغ و گذشت حداکثري بود. هيچ خدشه و نقطه سياهي در تصوير مادر نمي ديدم و اونو بازتابي تمام نما از عنايت و لطف خداوندي بر روي زمين مي دونستم. اما از چند وقت پيش زماني که نوشته اي از مخلوق درباره مادر خوندم مجسمه بلورين مادر تو ذهنم ترک برداشت. مادر چنان در بند عشق و محبت نسبت به فرزندشه که نسبت به غير او نه فقط بي اعتنا که گاه آکنده از نفرت و غضبه. چه بسا اقتضاي عشق و محبت بي دريغ و حداکثري نسبت به فرزندان، نفرت و کينه بي حد و حصر نسبت به کساني است که به نوعي با فرزندان اصطکاک و مشکل داشته اند. مهر و لطف مادر به طرز تنگ نظرانه اي تنها شامل فرزندان خودش مي شه و غير فرزندانش چه بسا بکلي بهره اي از احساس انساني و انصاف او ندارند. مخلوق تقريباً چنين چيزي درباره مادر نوشته بود. وقتي اين رو با مشاهدات و اخباري که از اطراف بهم رسيده بود مقايسه کردم ديدم تا حدود زيادي درسته. مادر باورمندي است که به نحو متعصبانه و کورکورانه اي چشم به فرزندانش دوخته و حقيقتي ماوراي آنها نمي بيند و درک نمي کند. چه بسا مواردي که اوج برخورد غضبناک و کينه توزانه مادر با رقباي فرزندانش، حيرت ساير اطرافيان رو برمي انگيزه. دقت در اين نکته باعث شده اصولاً نسبت به هرگونه اظهار مهر و لطف و عنايتي بدبين بشم. اون مهر و علاقه اي واقعيه که شامل حال همه آدمها و موجودات بشه و اگر در يک حلقه تنگ محدود شده باشه موضوعي صادق وحقيقي نيست و تنها نتيجه شرايط و اقتضائات و به خاطر مصالح و منافعي است که قراره از طريق چنان ابراز محبت سطحي و دروغيني حاصل بشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;يکي از تبليغات ايران خودرو که چند وقت پيش نسبت بهش حساس شده بودم دوباره با تغييراتي داره پخش مي شه. ياد اون دوران افتادم که نسبت به تبليغات بازرگاني عصباني بودم. تبليغات به سادگي و در يک شکل نامحسوس روي روش زندگي ما تأثير مي گذارند. چطور يک تبليغاتچي اين صلاحيت رو پيدا مي کنه که با ساختن يک تبليغات بازرگاني و پخش اون از طريق رسانه ها روي ارزشهاي ذهني و روش زندگي ما تأثير بذاره؟ اين که چطور و براي چه مقصودي پول و درآمدمونو صرف کنيم؟ اين وسط هيچ عاملي هم جز فروش و سود بيشتر براش اهميتي نداره. آيا نبايستي علي القاعده مرجع مافوقي وجود داشته باشه که روي کاري که اهالي تبليغات دارند انجام مي دهند نظارت کنه؟ يادمه يه زمان اعلام شده بود تبليغات پفک و فکر کنم نوشابه گازدار از تلويزيون ممنوعه. تبليغات تأثير فوري و گسترده اما کوتاه مدتي دارند که در صورت تکرار مي تونه تأثيرگذاريش ماندگاري بيشتري داشته باشه. براي برقراري ارتباط با مخاطبين بيشتر لاجرم محتوي مضامين عاميانه و سطحي هم هست. به اين ترتيب در دنيا و جامعه اي که تبليغات سهم سنگيني از محتواي ارائه شده به اجتماع دارند، ناگزير جامعه اي خواهيم داشت که افکار و انديشه هايي سطحي و مناسب احوال بازارهاي موردنظر تبليغاتچي ها خواهند داشت. آيا مجبوريم به اين سمت بريم؟ آلترناتيوي بهتر ممکن نيست؟ اگر زماني انديشه و ايدئولوژي نسلها رو برمي انگيخت و به حرکت در مي آورد، چندي است و شايد دوراني دراز در آينده زندگي و اهتمام اهل دنيا مصروف تب و تاب بازار کالاهاي رنگارنگ که روز به روز رنگهاي تازه تر پيدا مي کنند شده. هرچند اين جريان تجارت و بازار از همان ابتداي قرون مدرن از مقوله هاي اصلي مورد نظر مدرنيسم بود اما شايد هيچ وقت اين طور انحصارگرايانه بخش اصلي توجه و همت بشر مدرن رو به خودش اختصاص نداده بود. انديشه ها و فلسفه ها و اديان و اخلاق و سياست در برابر اقتصاد حاشيه اي و پوچ جلوه مي کنند و زيرمجموعه و تحت تأثير اون تعريف مي شوند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;زياد ديده ام نوشته اند از علل عقب ماندگي ايران از دوران قرون وسطي به اين سو ورود و تسلط اقوام گوناگون ترک به ايران بوده. ترکها مردماني بدوي و بيابانگرد بودند که از خارزارهاي مرکزي آسيا طي امواج پي در پي در طول چندين قرن به غرب آمدند و ايران و ماوراي اونو در نورديدند. اين مردمان فرصت قوم متمدن ايراني رو در فرهنگ سازي و پيشرفت تنگ کردند و ضمن ناپايداريهاي سياسي و اجتماعي سبب بروز عقب ماندگي ايران شدند. تقصير تعصب مذهبي و عقل گريزي در خصلت غالب دينداري ايرانيان رو هم به گردن ترکها انداخته اند و ايشان رو به صفت مؤمناني متعصب و شورمند که با سرسپردگي به راست ديني هرگونه انديشه و تنوع فرقه اي رو سرکوب مي کردند و درصدد بودند به قدرت شمشير و جنگندگي خود، اسلام رو در ماوراي مرزهايش توسعه دهند مي شناسند. اما نبايد فراموش کرد بسياري از آنچه به عنوان ميراث فرهنگي و آثار باستاني از ايران دوران گذشته باقي مونده تا هويتي به عنوان ايران رو به ما بشناسونه اغلب برساخته هاي همين اقوام و حاکمان محلي و دوره اي ترک هستند. انواع و اقسام مساجد و کاروانسراها و باغها و پلها و بقعه هايي که در اقصي نقاط ايران و ماوراي مرزهاي فعلي اون به عنوان نمادهايي از معماري و فرهنگ ايراني مي شناسيم به توليت ترکها ساخته و حفظ شده اند. از کرمان و يزد و اصفهان و کاشان، تا شيراز و زنجان و تبريز و مشهد. اينها که ايران رو به اعتبار اونها مرز پرگهر مي ناميم و سرزميني از نظر فرهنگي غني مي شناسيم محصول همت و اراده همين اقوام ترک هستند. ترکها در هر حال در دوراني طولاني بدنه فعال و نمايندگان برجسته زندگي و فرهنگ ايراني بوده اند. خيالي خام و ساده دلانه است که با مقصر شمردن چنين قومي بخواهيم شانه از مسؤوليت عقب ماندگيهاي تاريخي ايرانيان خالي کنيم. اين که چنين مغالطه اي چنين بازار گرمي پيدا کرده شايد علتي جز اقليت نسبي و ظاهري مردم ترک در ايران نداشته باشه. شايد ملي گرايي ايراني باعث شده تا شنوندگان منصفي وجود نداشته باشند تا صداي کساني رو که چنين نظرياتي رو نقد مي کنند بشنوند يا جدي بگيرند. اين قضيه شايد تا حدودي در مورد اعراب هم صدق مي کرده باشه. هرچند موضوع اونها شرايط متفاوتي داره. چنين جداسازيها و تقسيم بنديهايي مطلقاً بي معناست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;گفته اند زن نمي تونه قاضي بشه و به عنوان دليل اظهارکرده اند که زن در مقام قضا ممکنه نسبت به مجرم رحم بياره و به خاطر احساسات لطيف زنانه مجازاتي که شايسته مجرم باشه براي او در نظر نگيره. نمي دونم آيا اين استدلال سخني تازه است يا نسب به علما و فقها و پيشوايان بزرگ تاريخ اسلام مي رسونه. فرض مي کنيم به طور عمومي اين تصور که زنان در مقام قضا ممکنه چنين برخورد عطوفت آميزي داشته باشند درست باشه. پرسش اصولي در هر حال اين مي تونه باشه که از کجا معلوم براي احوال مجرم و جامعه اي که از ناحيه اون مجرم آسيب ديده، مجازات شدن او يا تخفيف مجازات و ترحم نسبت به او سودمندتر و کارسازتر باشه؟ طبق چنين روالي مي شه از طرف ديگه اين طور هم گفت که مردان صلاحيت قضاوت ندارند چون محتمله که به سادگي تحت تأثير هيجانات آتشين و غضب آلود خودشون قرار بگيرند و به جاي اين که امکان و فرصتي براي مجرم براي اصلاح بوجود بياورند با برخورد خشونت آميز خودشون زمينه ساز تداوم و گسترش جرم بشن. از قرار معلوم کساني که برعليه قضاوت زنان استدلال مي کنند پيشاپيش مبنا رو برخوردي مردانه، بخشش ناپذير و سرسختانه قرار داده اند و رويکرد زنانه رو به طور اصولي و برگشت ناپذيري نامعتبر مي دونند. برخورد زنانه مورد قبول نيست چون ملاک ارزيابي و تمام آنچه قابل قبول قلمداد مي شه نگرش مردانه به موضوعه. گاهي اين احساس بهم دست مي ده که مردان عجب موجودات وحشي اي هستند که همين که با موضوعي ناخواسته و مخالف با انتظاراتشون مواجه مي شوند خونشون به جوش مياد، دندونهاشونو به هم مي فشارند و مشت گره مي کنند. خيلي از اوقات در برخورد خشونت آميز هيچ چيز جز تخريب بيشتر و بدتر کردن وضعيت وجود نداره. به جاش مي شه با رويکردي زنانه با شکيبايي و همدلي در انديشه سامان دادن وضعيت بود. من البته در ارتباط با مسأله فقهي قضاوت زنان مطالعه خاصي نداشته ام و شايد انبوه جزئيات و پيچيدگيها در ارتباط با اين موضوع وجود داشته باشه که من به اونها توجهي نداشته ام. اما همين قدر مي خواستم تذکر بدم چطور ممکنه ناخودآگاه و ناخواسته با اصل قرار دادن پيشاپيش ارزشهاي مردانه، مجال انديشيدن، تجربه و بهره مندي از زندگي زنانه رو از خودمون بگيريم. براي اين کار شايد اول از همه لازم باشه هيبت و حاکميت مطلق ارزشها و نگرشهاي مردانه رو بشکنيم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14559320-3403065591919710974?l=batofut.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://batofut.blogspot.com/feeds/3403065591919710974/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14559320&amp;postID=3403065591919710974&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3403065591919710974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14559320/posts/default/3403065591919710974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://batofut.blogspot.com/2008/06/4_29.html' title='تکه پاره های رنگارنگ 4'/><author><name>الف. قائم پناه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04937237711460557310</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14559320.post-8771485879208398285</id><published>2008-06-25T13:03:00.002+04:30</published><updated>2008-06-25T13:12:50.672+04:30</updated><title type='text'>سرباز وطن 5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تو اين چند روزه تو زاهدان و بيرجند و يگان ماده کاريز بيشترين و اولين سؤالي که افراد وقتي منو مي ديدند مي پرسيدند اين بود که بچه کجايي؟ وقتي تو آسايشگاه قسمت يا جاي ديگه اي بودم که محل رفت و آمد آدمهاي زيادي بود با ورود آدمهاي جديد با فاصله هر چند دقيقه مدام بايد به چنين سؤالي جواب مي دادم. بعضي وقتها خسته مي شدم و بعضي وقتها خنده ام مي گرفت. هميشه وقتي با کسي سر صحبت باز مي شد منتظر بودم تا به زودي بپرسه بچه کجايي؟ جواب خودم هم جالب بود. خودم هم بالاخره به نتيجه نرسيدم که من مشهدي هستم يا قايني. در حقيقت هيچ کدوم نيستم. اگر با کسي برخورد مي کردم که مشهدي يا قايني بود درباره هيچ کدوم آنچنان احساس نزديکي اي نداشتم که با ديگران نداشته باشم. لهجه ام هم به هيچ کدوم نمي خوره. مواقع زيادي بوده که براساس لهجه يا قيافه ام گمان برده اند شمالي هستم. گاهي هم گفته اند لهجه ترکي دارم. گاهي هم براساس قيافه ام گفته اند کرد هستم. گاهي به اين موضوع فکر مي کردم براي کساني که خيلي زود چنين سؤالي مي پرسند چه اهميتي داره که طرف کجايي باشه؟ چه اهميتي داره اگر طرف من تهراني باشه يا نيشابوري يا گرگاني؟ مي تونم حدس بزنم کسي که تمام زندگيش رو تو يه شهر زندگي کرده و اونجا بزرگ شده چطور وابسته و دلبسته آداب و رسوم و فرهنگ اون منطقه مي شه و به سختي با فردي خارج از اون منطقه ارتباط برقرار مي کنه. شايد هم کسايي که چنين سؤالاتي مي پرسند طرفدار قوم و قبيله گرايي هستند. چنين شرايطي در مورد من صدق نمي کنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چند روزي که قاين رفته بودم بعضي از اقوام و خويشان که مطلع مي شدند براي خدمت چند کيلومتر اون طرف نهبندان افتاده ام آه از نهادشون برمي اومد. براي من جالب بود وقتي قاين که خودش يک شهر کوچک و محروم و کويريه مردمش با موضوع اين طور برخورد مي کنند اون وقت مردم شهرهاي بزرگي مثل مشهد و تهران چطور بايد با قضيه کنار بيايند؟ گاهي هم مي پرسيدند آيا آشنايي نداشته ام که بتونه منو جاي بهتري بيندازه. مي تونستم بگم اهل اين کار نيستم و ازش بدم مياد. ولي بيشتر مي گفتم دنبالش نرفته ام و برام مهم نبوده. دخالت دادن رابطه در امور اداري چرا خوب نيست؟ اگر برقراري رابطه با مسؤولين اداري به معني توضيح بيشتر شرايط و خواسته هاي فرد و براي بازبيني دقيقتر موضوع باشه اما در نهايت روال امور براساس قوانين و دور از تبعيض پيگيري بشه وجود روابط افراد در بوروکراسي مسأله ناهنجاري به نظر نمي رسه و کمک کننده هم هست. اما اگر رابطه افراد با مسؤولين اداري براي اعمال نفوذ و زير پاگذاشتن مقررات بيطرف و منصفانه باشه غيرقابل قبول و بيمار گونه است. از قرار معلوم چنين روابطي در ساختار اداري و دفتري نفوذ زيادي داره. به اين معني که پرسنل اداره جات خدمات و امکانات خاص خودشونو در مرحله اول براي افراد مرتبط با خود کنار گذاشته اند و پس از اون اگر توش و تواني باقي مونده باشه به مراجعين عادي اختصاص پيدا مي کنه. اين خدمات و امکاناتي که از سوي کارمندان و مديران به افراد مرتبط اختصاص پيدا مي کنه خود مشروط و در ازاي خدمت و امکاني متقابل از سوي طرف مقابله. به اين ترتيب در عمل شبکه اي از روابط در بين سازمانها و ادارات مهم و ارزشمند بوجود مياد که خدمات و امکانات مربوط به اون سازمانها و ادارات رو تنها بين اعضاي شبکه پخش مي کنه. آدم اين وضعيت رو که مي بينه با خودش فکر مي کنه اصولاً اين آدمهايي که با چنين روابطي کار مي کنند آیا اصولاً معني قانون و فلسفه جامعه و حقوق و وظايف متقابل اعضاي جامعه رو فهميده اند؟ شکلها و ظواهر عوض شده اند اما ما هنوز تو دوران قوم و قبيله گرايي به سر مي بريم. يه زماني فکر مي کردم چنين قضايايي تنها در بعضي قسمتهاي خاص و سطوح بالاي اداري در جريانه اما حالا احساس مي کنم در ادارات معمولي و دورافتاده ترين جاهاي کشور هم اگر کارمندان تجربه اي از کار اداري داشته باشند درگير چنين امري هستند. چه بسا مناطقي که تجربه ضعيفتر و متزلزلتري از شهرنشيني و زندگي مدرن دارند بيشتر در چنين اموري غرق مي شوند و اونو يک عرف طبيعي و يک روند سالم هم مي دونند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;حس خاصي نسبت به جاده دارم. به خصوص اگر خلوت و کم سروصدا باشه. و رديف دکلهاي برق و تيرهاي تلفن که در اطراف جاده کشيده شده اند و در لابلاي تپه ها و کوهها فرو مي روند. اين شايد بيشتر يک نوستالژي از دوران کودکي باشه. جاده و اين مناظر حلقه وصلي بودند بين خونه امون تو يه شهر ديگه و قاين. باغ و خونه مامان بزرگ براي ما بهترين جاي دنيا بود. بدون هيچ بهانه اي پر بود از صفا و صميميت و شادي. خونه مامان بزرگ هم کنار جاده بود. اوقاتي که تو خونه مامان بزرگ بوديم به خصوص در طي شب صداي عبور ماشينهاي بزرگي که از جاده مي گذشتند هميشه تو گوشمون بود. صداي اين عبور با بقيه خاطرات و لحظات خوش کودکي در تنيده بود. تکرار اون خاطرات کودکي با مقدمه پردازي سفر تو جاده و صحنه هاي کويري جاده يک حس عميق و خاص نسبت به جاده در من بوجود آورده. جاده جايي براي عبور و نموندنه. چقدر اين رفتن رو دوست دارم. آزادي و رها و هيچ چيزي ذهنت رو درگير نمي کنه. گاهي که به اين موضوع فکر مي 
