و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين
اين دو ماه اخير که نوشتن در فوروم رو بعد از مدتها کنار گذاشته ام و نوشتنم رو به طور اختصاصي به بازگشت به آينده اختصاص داده ام، با تغيير شرايط محيط نوشتن و مخاطبان و بازخوردهايي که داشتم، با ارزيابي نحوه نوشتن و چگونگي ادامه اون در حالتي از ناپايداري و ترديد به سر مي بردم. تحت تأثير جو وبلاگشهر و شايد بيشتر وبلاگهايي که در دسترسم بودند و شايد تا حدودي به صورت ناخودآگاه به اين سمت رفتم که بيشتر با درون مايه هاي ايدئولوژيک و منتقد جريان غالب نويسندگي اينترنتي ايراني بنويسم. اين اواخر زماني که ده پست صفحه اول وبلاگ رو نگاه کردم ديدم از ده پست هفت تاشون يک سويه هاي ايدئولوژيک و انتقادي داره
اين چند روز اخير که کمتر مي نوشتم و از فضاي خوندن و نوشتن وبلاگي دور شدم فرصتي دست داد روي اين رويه بيشتر فکر کردم. در مجموع نمي تونم بگم از اين روند خرسندم به خصوص که طي اين مدت مجبور شده ام تا حدود زيادي از چيزهايي که خودم به طور اوليه دوست مي داشته ام بنويسم فاصله گرفته ام و به نادرستي لااقل تا حدودي توجهم متوجه تأثيري که ممکنه روي خواننده بذارم شده. به اين ترتيب مي خوام به خودم يادآوري کنم دعواهاي سياسي و ايدئولوژيک رو نبايد بيش از چيزي که اهميت دارند بزرگ کنم و دغدغه هاي خودم رو زير سايه اونها ببرم. مي خوام به خودم يادآوري کنم تلاش براي کسب مقبوليت و احراز شخصيت وبلاگي يا نقد ديگران شايسته نيست حالت اصلي و اصولي ذهني و علائق و دغدغه هاي فردي خودم رو تحت تأثير قرار بدهند. مسؤوليت بزرگ و اصلي و ارزشمندي که بر عهده من گذاشته شده در ارتباط با خودم و علائق و افکار خودمه. حيطه اصلي توانايي و قابليتهاي من در هر حوزه اي، در ارتباط با خواسته ها و دغدغه ها و انديشه هاي دروني خودم هستند. نبايد اين اصول بزرگ و اصلي رو با غفلت و ناخودآگاهي قرباني شرايط محيطي، اجتماعي و سياسي و ايدئولوژيک بيروني کنم. اينها رو مي نويسم تا ابزاري باشند براي من تا در نوشتن در اين وبلاگ به خط تعادل برگردم و مسير و رويکرد و بينش صحيح و شايسته رو در پيش بگيرم. اين رويکرد صحيح متضمن ديدگاه من نسبت به وبلاگ، نسبت به کاري که خودم مي خوام انجام بدم و نيز نسبت به محيطيه که درش به سر مي برم. کاش در اين مسير پابرجا بمونم و موفق بشم
پيش از اين درباره موضوع فيلتر شدن بازگشت به آينده نوشته بودم و اين که ممکنه وبلاگ جديدي بزنم. آخرين باري که وبلاگ رو باز کردم فيلتر نبود. نمي دونم چه خبره و چطور شده؟ اگر ان شا الله اين وضع تداوم پيدا کنه يا بهتر بشه البته ترجيح مي دم سابقه کار وبلاگي خودم رو با باز کردن وبلاگ ديگري کمرنگ نکنم. پس فعلاً بازگشت به آينده در بلاگر به کار خودش ادامه خواهد داد. قرار بود درباره خوانندگان وبلاگ بنويسم. شايد مرورش براي خودم و خوندنش براي خواننده بيفايده نباشه. در اين دو ماه اخير که بيشتر پيگير بوده ام وبلاگ به طور متوسط روزانه بين 5 تا 10 بازديدکننده داشته که اکثريت بازديدکنندگان از طريق موتورهاي جستجو اول گوگل و بعد ياهو با جستجوي بيشتر موضوعات تاريخي و گاه موضوعات متفرقه از جمله عبارات سکسي به بازگشت به آينده سر مي زنند. گاهي هم بازديدکنندگاني از طريق لينکهاي دوستاني از ديگر وبلاگها و سايتها، بازگشت به آينده رو مي بينند. کامنتهايي که گاهي در وبلاگهاي ديگه باقي مي گذارم هم باعث جلب تعدادي بازديدکننده مي شه. امکان پايش اين که آيا بازديدکننده ثابتي براي بازگشت به آينده وجود داره و اين افراد چند نفر هستند و هر چند وقت به وبلاگ سر مي زنند برام وجود نداره و من چنين اطلاعاتي ندارم. از جمله نتايجي که از اين اطلاعات ارائه شده در اينجا مي شه گرفت اينه که فعاليت وبلاگنويس در ساير وبلاگها و کامنت گذاشتن او براي ساير وبلاگها معمولاً تأثير مثبتي روي ميزان بازديد از وبلاگ خودش مي تونه داشته باشه
اين 3-4 روز اخير بيشتر از پيش درگير کار پايان نامه بودم. ضمن اين که از زمان پست پيشين متوجه شدم بازگشت به آينده بيش از گذشته مورد لطف اهل فيلتر قرار گرفته و ديگه خودم هم براي مشاهده وبلاگ نياز به استفاده از فيلترشکن دارم. شايد اين طور شد که طي اين چند روز اخير دستم به نوشتن نرفت
از سيستم فيلتري که براي سايتها و وبلاگها اجرا مي شه سر در نميارم. از چند ماه قبل به طور پراکنده متوجه شدم بازگشت به آينده با بعضي آي اس پي ها فيلتره ولي خودم در اين باره با مشکل خاصي مواجه نبودم. دوستان گزارش کرده بودند فيلتر شدن وبلاگ ماهيتي پلکاني داشته. به اين معني که ابتدا پستهاي داخلي وبلاگ رو نمي تونسته اند ببينند و زماني بعدتر صفحه اصلي وبلاگ هم فيلتر شده. و حالا که آي اس پي مورد اعتماد خودم هم وبلاگ رو فيلتر شده نمايش مي ده. نمي دونم علت اين تغييرات پيشرونده که در فيلتر کردن وبلاگ اعمال شده رو به چي مي شه نسبت داد؟ آيا تشکيلات فيلتر کننده داره قدرتمندتر مي شه يا با سخت گيري بيشتري اعمال مي شه يا اين که نوع نوشته هاي وبلاگ مستوجب فيلتر بيشتر و پيشرونده اي بوده؟ ولي چيزي که از ظاهر قضايا برمياد به نظر مي رسه نوع فيلتر شدن ربط نزديکي به نوع نوشته ها نداره و روال منطقي مبتني بر نوع نوشته هام نداره
دو هفته ديگه بازگشت به آينده دو ساله خواهد شد. اگر تا اون زمان وبلاگ همچنان فيلتر باشه ممکنه بتونم وبلاگ جديدي راه بندازم. يادم باشه تا اون زمان درباره اتفاقاتي که در اين مدت دو ساله با اين وبلاگ برام رخ داد و نوع مخاطبان و مراجعان وبلاگ و اين که براي چي وبلاگ نوشتن رو شروع کردم و براي چي ممکنه ادامه اش بدم بنويسم
احتمالاً قبل از ذکر هر نکته ديگه اي در اين نوشته بايستي تصريح کرد که صاحب اين کيبورد آشنايي حرفه اي و حتي مکفي در ارتباط با روش فلسفي و تاريخ فلسفه نداره و درج اين نظرات طبق آنچه پس از اين خواهد آمد ضمن اينکه مبتني بر يک برخورد و شناخت گذري و ابتدايي با مباحث فلسفي بوده، بيشتر به معناي يک تلاش ابتدايي و فردي براي يافتن معنا و جايگاه فلسفه در محيط فعاليتهاي بشريه که ممکنه بشه اونو با بررسيها و تأملات بيشتر پخته تر و کاملتر کرد. به اين ترتيب اين مطلب رو فعلاً در حد طرح ابتدايي موضوع و معرفي اوليه رويکردي متفاوت به مباحث فلسفي تلقي کنيم. نگاه نگارنده در اين نوشته نگاهي است که از خارج به فلسفه انجام مي شه به اين معني که به تعاريف و استانداردهايي که براي کار فلسفي تدوين شده مقيد نخواهد بود و در واقع روش برخورد به طور عمده مبتني بر تشکيک و ترديد افکني بر معاني و کارکردهايي که براي فلسفه فرض شده خواهد بود
براساس برخوردهايي که تاکنون با نوشته ها و مباحث فلسفي داشته ام درباره فلسفه چنين استنتاج کرده ام که عموماً استدلال ورزي، منطق، قياس و مدلهاي گوناگون کار فلسفي به عنوان روشهايي که حقايق عالم رو بر فيلسوف آشکار مي کنند، به عنوان ابزارهايي که فيلسوف به وسيله آنها شناختي بيروني و مطمئن از عالم به دست مياره و اونو بر ديگران ارائه مي کنه، به عنوان آشکارگرهايي که صحت و صدق گزاره هاي مختلف ابراز شده از سوي افراد رو تعيين مي کنه انگاشته مي شوند. چنين ديدگاهي نسبت به فلسفه به نظر مي رسه به نحو مشخصي غلوآميز و خوش بينانه است. فلسفه، عقلانيت و استدلال ورزي بسيار بيشتر از چيزي که عنوان مي شه و مورد توجه قرار مي گيره موضوعي درونگراست و خيلي بيشتر از آن که خبري از عالم بيرون بده بيانگر دغدغه ها و رويکردهاي ذهني فيلسوف تدوين کننده اون فلسفه است. به عبارتي روشنتر تاريخ فلسفه پيش از آنکه تاريخ آشکار شدن حقيقت بر بشر باشه تاريخ چگونگي تغيير و تحولات دغدغه ها و ذهنيات انسانها در دوره هاي مختلف تاريخي است. ما با دانستن تاريخ فلسفه يا رويکردها و انديشه هاي فلسفي معاصر از ذهنيات و رويکردها و دغدغه هاي انسان گذشته يا معاصر کسب اطلاع مي کنيم و به عنوان مثال نبايستي مباحث فلسفي معاصر رو به عنوان واقعيات و حقايق عمومي و فراگير بيروني عصر حاضر تلقي کرد که به هر صورت درباره محيط فکري و اجتماعي انسان معاصر صحيح هستند
عموماً عقلانيت، استدلال ورزي و منطق به عنوان هسته بنيادي، اصلي، متصلب و قابل اطمينان مشروعيت بخش به فعاليتها و گزاره هاي فلسفي تلقي مي شه. به اين ترتيب براي اين که اظهارنظر فلسفي به عنوان گزاره اي که براي ساير انسانها الزام آور و قابل اتباع باشه تلقي بشه فيلسوف به عنوان کسي که اظهارنظر فلسفي انجام مي ده نياز به اين داره که استدلال و عقلانيت رو به عنوان اموري که مبتني بر حقايق بيروني و قطعي عالم هستند و برخاسته از علائق و اميال و دغدغه هاي ذهني فيلسوف نيستند بباورونه. اين درحاليه که به نظرم استدلال و تعقل انساني قادر نيست چنين بار سنگيني رو به دوش بکشه. استدلال ورزي و عقلانيت لااقل در اين حد که مقدمات استدلال، مورد گزينش فيلسوف قرار مي گيرند و رويکرد و نتيجه فعاليت فلسفي براساس دغدغه فيلسوف انتخاب مي شه موضوعي بيطرف و بيروني نمي تونه محسوب بشه. استدلال به مثابه يک رفتار انساني گرفتار در محدوديتهايي است که براي هر شکلي از اظهارنظرهاي انساني مطرح هستند و اون چيزهايي است که طبق اصول هرمنوتيک درباره محدوديتهاي افکار بشري ابراز شده. انسان در هر حال از نظر آگاهيها، رويکردها و موضوعات مورد توجه محدود بوده و طبق شرايط و علائق و آموزشهاي ابتدايي خودش دست به گزينش مي زنه. "نقد دائم" که ممکنه براي پوشش دادن اين نقص و ناتواني استدلال ورزي مورد توجه قرار بگيره نيز البته ضمن اين که اشاره به "نقص دائم" و هميشگي استدلال ورزي و تفلسف داره و فلسفه و اظهارنظر فلسفي رو از جايگاه الزام آور و قابل اتباع براي ساير افراد انساني پايين مي کشه، خاصيت وابستگي و شکل پذيري فلسفه و استدلال رو نسبت به جمعيتي که در فرايند نقد دائمش شرکت دارند هويدا مي کنه. به عبارتي بهتر خصلت فعاليت فلسفيِ مبتني بر نقد دائم، محدوديتهاي فردي استدلال ورزي رو به محدوديتهاي گروهي نظريه پردازي عقلاني تحويل مي کنه. به اين معنا که يک دستگاه فلسفي و آراي مبتني بر اون، تنها براي کساني مي تونه صادق باشه که در فرآيند نقد دائم اون دستگاه شرکت داشته اند و نمي شه يک نظر فلسفي رو به کليت جامعه بشري يا عموميت دستگاه هستي تعميم داد. به اين ترتيب شايد به عنوان نتيجه اي از اين موضوع بايستي همواره و به صراحت به تزلزل و عدم اطمينان استدلال ورزي، تفلسف و نظريه پردازيهاي انديشه ورزانه توجه داد و از اونها اصولي قطعي يا معيارها و استانداردهايي الزام آور در سنجش اظهارنظرهاي مختلف نساخت
به اين ترتيب براي حصول اطمينان از اين که فيلسوف يا جرياني فلسفي زير سايه اقتدار موهوم استدلال و تعقل، قادر نباشه درصدد توجيه و تحميل الگوهاي ذهني و دغدغه هاي شخصي و گروهي خودش به عموم افراد بشري يا قالبسازي کردن قطعي براي معنا و مفهوم جهان هستي بربياد و براي انديشه و استدلال و تعقل و فلسفه نوعي معاني ماورائي، غلوآميز و افراطي قائل نشه، بايستي به صراحت فلسفه و توابع مختلف اونو در گروه رشته هاي ادبي و فعاليتهاي زباني جا داد. شايسته است تاريخ فلسفه بخشي از تاريخ ادبيات، و دستگاهها و نظريات فلسفي گوناگون بخشي از جنب و جوشهاي ادبي بشري همچون دستگاههاي مختلف شعري، انواع گوناگون ادبي و در شمار قضايايي چون فصاحت و بلاغت و فن خطابه دسته بندي بشه، و بايستي فنوني چون قياس و منطق در فلسفه رو متعلق به گروه صنايع ادبي از قبيل عروض و قافيه و تمهاي دراماتيک نمايشنامه نويسي و داستانسرايي دسته بندي نمود. فلسفه تنها قالبي زباني براي بيان منويات دروني فرد يا گروهي از افراد، و وسيله اي براي برقراري ارتباط با ساير افراد بشري است و نبايستي عناوين و کارکردهايي راديکال و گمراه کننده همچون کشف صريح و صادق واقعيتهاي هستي رو به اون نسبت داد و کارکردهايي از قبيل نقش تعيين کننده در ساختاربنديهاي اجتماعي و سياسي و اخلاقي و ديني براش قائل بود. به عنوان مثال براي برملا کردن هرچه بيشتر و صريحتر اين خصلت ادبي و ذوقي و سيال فلسفه مي شه پيشنهاد کرد بر ارتباطات تاريخي اون با ساير دستگاهها و شکلهاي ادبي متمرکز شد و اونو مورد بررسي و کنکاش بيشتري قرار داد. اين گونه تقسيم بندي فلسفه اونو به درستي در جايگاهي که بهش تعلق داره، مي نشونه و به اندازه تواناييهاش، نه کمتر و نه بيشتر از اون بهش تکيه و اعتماد مي کنه. براي هويدا شدن تمامي دلالتهاي چنين نگاهي به فلسفه البته نياز به تأملات و بررسيهاي بسياري است که شايد به اندازه تمامي تاريخ فلسفه نياز به کار داشته باشه
عنوان اين نوشته رو به تقليد از آقاي نمازي در
اين نوشته انتخاب کرده ام. علاقه ابتدايي من براي تدقيق در معنا و کارکرد فلسفه با اين متن آقاي نمازي برانگيخته شد. در بخشهايي از نوشته از اين مطلب استفاده هايي هم کرده ام
امروز صبح بعد از چند روز پيگيري بنا بر توصيه ابوي محترم جهت اخذ کارت ملي راهي شدم. اول سراغ دفتر پستي نزديک خونه مون رفتم که قبلاً شنيده بودم از طريق اونجا مي شه اقدام کرد. خيلي شلوغ بود و مسؤول محترمه بعد از اين که گويا کار چند نفر خانم رو راه انداخته بود در حال جواب دادن به تلفن بود. يکي دو بار تکرار کردم که مي خوام براي کارت ملي اقدام کنم. بالاخره گفت بايد بري ثبت احوال. گفتم پس اين کارت ملي که رو شيشه نوشتيد معنيش چيه؟ گفت فرم تموم کرديم. از قبل چون صابونشو به تنم ماليده بودم بدون حرف اضافه اي اومدم بيرون. قسمتي از مسير رو به هواي اين که دفتر پستي ديگه اي پيدا کنم که فرم تموم نکرده باشه پياده طي کردم. دو تا دفتر ديگه ديدم که هيچکدوم براي کارت ملي اقدام نمي کردند. ثبت احوال مرکزي زياد دور نبود. اينجا هم البته شلوغ بود. خلوت ترين گيشه رو براي سوال پرسيدن انتخاب کردم. باز هم مسوول محترمه به سادگي جواب نمي داد. يه آقايي راست اومد جلو من و پشت سر يکي دو نفر ديگه که جلوتر بودند واستاد. گفتم من هم تو صفم. مدارکشو رو ميز پشت بقيه مدارکي که متعلق به مراجعه کنندگان جلويي بود گذاشت و گفت باشه بفرماييد. من هم که فقط مي خواستم سوال بپرسم دليلي نمي ديدم از مدارک براي جا نگه داشتن استفاده کنم. وقتي مسؤول محترمه مدارک اين آقا رو برداشت سوالم رو تکرار کردم. جواب داد برو طبقه پايين. با غيظ از اين که اين قدر معطلم کرده با تندي يه طبقه رفتم پايين و يک در بسته ديدم که يه چيزي درباره کارت ملي روش نوشته بود. درو باز کردم و رفتم داخل. ديدم پشت ميزها خاليه و يک خانمي اونجا راه مي ره. سوالم رو پرسيدم. به خارج از اتاق و اون طرف راهرو اشاره کرد. موقع بيرون اومدن از اتاق درو محکم پشت سرم کشيدم به اين اميد که صداي ناراحت کننده کوبيده شدن در علامتي از نارضايتيم رو منتقل کنه. بعداً فکر کردم خود اون خانم تقصير زيادي نداشت و فقط همکارش قبل از اون به سوالاتم بي توجهي کرده بود. بعد از ده دقيقه اي اين طرف اونطرف رفتن بالاخره فهميدم کجا بايد تو صف بايستم. مدارک کامل همراهم بود و مشکل خاصي نبايد پيش مي اومد. صف آقايون طولاني بود و به کندي پيش مي رفت. مردم با هم صحبت مي کردند. يکي مي گفت از صبح ساعت هفت اومده. يکي مي گفت امروز روز دومشه. يکي براي فيش بانکي مشکل داشت. يکي نمي دونست کد پستيشون که براي اين کار لازم بود چنده. يک بار هم تو اون شلوغي سروصداي فحاشي از اون طرف سالن بلند شد. من که نگاه کردم ديدم يک مأمور با لباس نظامي با عصبانيت داره يک آقاي ميانسال رو به زور به خارج از سالن هدايت مي کنه! تو همين اوضاع بود که يکي از پشت سر شنيدم که مي گه شا..يدم تو اين مملکت
من هم از اين ناراحت بودم که چرا کارمندا اين قدر بد جواب مي دن و به نظرم مي رسيد خيلي براي وقت و حوصله مراجعه کنندگان نگران نيستند. چشمم به صندوق تکريم ارباب رجوع وسط سالن افتاده بود و تو دلم خنديده بودم. از طرف ديگه خودم زماني کم و بيش در جايگاه اين کارمندها ولي تو بيمارستان بوده ام و معني شلوغي هميشگي و سروصداها و کارناداني مراجعه کنندگان رو مي فهميدم. فکر مي کردم خود کارمندان و چه بسا خيلي از رده هاي مديريتي بالاتر کار چنداني براي بهبود اين وضعيت ازشون برنمياد. هم اونجا تو بيمارستان و هم اينجا تو ثبت احوال ديده بودم درصد زيادي از مراجعه کنندگان از روال عادي امور خبر ندارند، مدارک رو آماده نکرده اند و سرگرداني و معطليشون به خاطر اينه که خوشون آماده نبوده اند ولي طوري از اين که چند روز معطل شده اند صحبت مي کنند که گويا تقصير کارمندان و مملکته. البته اشکال اجرايي هم وجود داره و نظام اداري و تشکيلاتي ما چندان روان کار نمي کنه. به نظرم دو سه تا مسأله رو به درستي نفهميده ايم: اول اين که يک سري محدوديتهاي واقعي وجود دارند که کارمندان و خيلي از مديران توانايي برطرف کردنش رو ندارند. با اين مشکلات بايد با شکيبايي و واقع بيني برخورد کرد. رفع شدن اين مشکلات نياز به زمان و طي شدن روند بلوغ بوروکراتيک و حکومتي داره. دوم اين که ما مراجعه کنندگان خودمون اطلاع و تعهد خوبي نسبت به روال امور نداريم و هميشه با بدبيني و متهم کردن طرف ديگه ميز، کارمندان و دولت رو متهم مي کنيم. و با اين نتيجه گيري غلط فشارهاي ذهني خودمون رو سر همديگه و کارمندان خالي مي کنيم. مثل اون آقايي که گفتم اومد جلو من واستاد و با رفتارش به تذکر من طعنه زد و مثل خودم که درو پشت سرم کوبيدم و علامت غلط فرستادم. سوم اين که کارمندان و مسؤولان دولتي يک بخشي از کاستيهاي رفتاريشون ناگزير به خاطر فشار کاريشونه و اين که مراجعه کنندگان ناوارد و غيرقانونمدار بخشي از توانشون رو بيهوده تلف مي کنند. بخش ديگه اش هم مربوط به عدم احساس تعلق و عدم تعهد کاريشونه که اين خودش دلايل سياسي اجتماعي مي تونه داشته باشه. با خودم گفتم ناراحت شدن و فحش دادن اشکالي نداره ولي لااقل بدونيم اين شرايط ناراحت کننده اي که درش به سر مي بريم حاصل دست به دست هم دادن چه حلقه هايي بوده. مقصر چه کساني بوده اند. دوباره احساس کردم حساب ما از کارمند اونور ميز و مديران رده بالا در شراکت در بوجود اومدن چنين اوضاعي خيلي جدا از هم نيست. اگر هم علاقه اي براي بهتر شدن شرايط وجود داره واکنش منطقي و سازنده مبني بر سهيم شدن در روان کردن امور بهتر از ابراز احساسات و بيزاري جستن از مملکت و اطرافيانه
امروز ظهر به خاطر مشکلي که از طرف خودم بود مجبور شدم برگردم خونه و براي کامل شدن روند امور دوباره به ثبت احوال برگردم. کارم انجام شد. چون خودم رو عادت دادم شلوغي و معطلي رو خوب تحمل کنم و حتي الامکان در اين مدت علامت منفي قابل ملاحظه اي به محيط اطراف نفرستم خيلي بهم سخت نگذشت و بيشتر از رفتار اشتباهي که با اون خانمه داشتم پشيمون بودم. کاش خودش همت کنه و علامت منفي من رو بلوک کنه و نذاره به محيط اطراف گسترش پيدا کنه. در راه بازگشت از راديوي تاکسي سخناني از آيت الله خميني که سال 61 ايراد شده بود پخش مي شد
زيرنويس: نوشته مربوط به شش ماه قبله. به نظرم تبيين استعاري جالب و ملموسي از مشکلات اجتماعي فرهنگي جامعه ايراني و حواشي سياسي ايدئولوژيکش به دست مي ده. البته اگر قرار بود امروز در این باره چیزی بنویسم جاهایی متفاوت می بود اما با رویکرد کلی نوشته همچنان موافقم
چند روز پيش سازمان ملل در سالي که گويا به نام مولوي نامگذاري شده مراسمي رو در بزرگداشت او برگزار کرد. و سخنرانان از قرار معلوم درباره اين موضوع صحبت کردند که امروز جهان درباره صلح و دوستي بشري به انديشه هاي او نيازمنده. البته چنين توجهي رو مي شه به فال نيک گرفت و از جمله تاحدودي اونو به معناي گرايش و علاقه مندي غرب به انديشه هاي شرقي و اسلامي قلمداد کرد و شايد بشه اونو از جمله حرکتي برشمرد که خبر از يک حرکت فرهنگي و شناختي بطئي و زيرپوستي مي ده که در صدد تعديل رويکردهاي جاري و غالب دستگاههاي مسلط سياسي و اقتصادي غرب در ارتباط با مقوله اخلاق و انسانيته. اينجا اين موضوع رو قصد دارم مورد تصريح بيشتري قرار بدم که جهان بيني و انسان شناسي عمومي غرب در تضاد با اون روحيه و رويکرد عموميه که مولوي عضوي از اون جريان در سرزمينهاي شرق اسلامي بوده. داستان علاقه مندي و گرايش غرب به انديشه هاي مولوي اگر واقعاً جدي و جوندار باشه داستان تعارض و تناقضي است که مدرنيته غربي به لحاظ شناختي درش گرفتار شده و راه حل ساده اي براي برون رفت از اون سراغ نداره. از طرف ديگه بخشهاي بشردوستانه و صلح دوست سازمان ملل چنين به نظرم مي رسه که نماد جهاني مناسبي از سازمانهاي خيريه و حاشيه اي هستند که در صددند در خلاف جهت رويکرد قدرتمند و غالب سياسي و اقتصادي ضدبشري غرب مجالي براي تنفس بقاياي احساس اخلاق دروني انسان غربي پيدا کنند. اگر از ماهيت تبليغاتي و فريبنده چنين تحرکاتي که تضمين کننده مقداري مشروعيت اخلاقي و انساني حاکميتهاي ضدانساني غالب غربي در نظر افکار عموميشون هستند صرفنظر کنيم اين فعاليتها شبيه رفتار کسيه که در صحنه جنگي بزرگ و خونين براي جمع کردن اعانه تلاش مي کنه. تا زماني که منافع انساني و اخلاقي توده هاي بشري جهان در گرو چنين اعانه ها و فعاليتهاي حاشيه اي باشه آينده اي روشنتر از چيزي که هست نمي شه انتظار داشت. به اين ترتيب هرچند براي اين جمع آوري کنندگان اعانه آرزوي توفيق دارم اما فکر نمي کنم چنين رويکردهايي پيامد جدي و درخوري داشته باشه. از اين جهت شايد بايستي در اين انديشه باشيم که راهي بهتر براي وارد عمل کردن احساسات اخلاقي و انساني و تأثيرگذاري روشنتر و جديتر اونها در معادلات جهاني بيابيم
اين قسمت دوم نوشته شايد ارتباط چنداني با قسمت اولش نداشته باشه و مي شه اونو بخش مجزايي در نظر گرفت. شايد در يک نگاه اوليه به پاراگراف بالا خواننده درباره نظرگاه نويسنده برداشتي مبني بر غرب ستيزي داشته باشه. اين موضوع در ارتباط با رويکردهاي سياسي تبليغاتي غرب و در يک سطح محدود البته نتيجه گيري درستيه اما نمي شه منکر اين بود که از يک افق بالاتر و در نگاهي کليتر غرب حامل پيامهاي ارزشمند و کارآمدي هم هست. براي اين تاريکيها و روشنيهاي کارنامه غرب مي شه يک الگوي عمومي ارائه داد. نقطه ضعف اصلي غرب رو به صورت عمومي و اجمالي به اين شکل صورتبندي مي کنم؛ "توجه من بيشتر معطوف به نسبت غرب و معنويته. به نظر مي رسه هميشه نمونه ها و شواهد تاريخي براي تحت تأثير بودن تاريخي غرب نسبت به شرق در حوزه هاي مرتبط با معنويت وجود داشته است. البته اين حرف رو که مي زنم متکي بر مطالعات و تحقيقات کافي نيست. فقط نظريه ايه که به ذهنم رسيده: ايده توحيد و وحدانيت که از طريق مسيحيت به غرب رفته متعلق به محيط فرهنگي اونها نيست بلکه مي دونيم يه ايده ساميه. رهبانيت هم از کوهها و بيابانهاي شرق به غرب رفته. نفوذ ايده مانويت ايراني خودش در تحريک ظهور اقسامي از دينداري مسيحي در قرون وسطي تأثيرگذار بوده که کليسا در اون دوران به اسم کفرگويي با جنگ صليبي به استقبالش مي رفته. ايده عرفان و تصوف هم يکي ديگه از تأثيرات سنگين شرق بر غرب بوده. تصوف (از قرنهاي دوازدهم و سيزدهم) ريشه هاي اقتدار روحاني کليسا رو دچار شوک مي کنه و نهايتاً زمينه ساز فکري اصلاحات مذهبي قرن شانزدهم مي شه. شايد بشه گفت سنت تروبادورها که ادعاهاي قابل اعتنايي براي اصليت شرقي اسلامي داشتنش مطرحه شاخه اي ادبي براي اين جنبش معنوي و فکري عرفاني بود. اينها رو که اشاره کردم از نظر تاريخي ذکر کردم و ادعا نمي کنم از لحاظ فکري و فرهنگي معني اونها رو درک مي کنم و به طور کامل مي تونم توضيح بدم. پس پنج رکن اساسي تأثيرپذيري معنوي غرب از شرق رو ذکر کردم: توحيد، رهبانيت، مانويت، تصوف و سنت تروبادورها. دوستان اگر دقت کنند اين پنج کلمه مختصر و ساده در عمل و در معناي فکري تاريخي خودشون بخش عظيمي از حيات و انديشه و هيجان و هنر و ادبيات غرب رو در دورانهاي تاريخي مختلف بر دوش مي کشند. شايد طبيعي باشه با داشتن سابقه فکري فوق، حالا در اين دوراني که ما هستيم با ديدن تلخيها و ناگواريهاي معنوي و انساني در حيات بشر امروز اين نظريه به ذهن برسه که غرب دوباره نتونسته در حوزه معنويت توليد فکري کارگشايي ارائه بده و برعکس در حال تخليه و تهي کردن بنيادهاي انساني و فکري معناي زندگي بشره. و وقتي مي بينيم تئوري و جهان بيني غرب به همه چيز تسري پيدا مي کنه و جايي براي تنفس معنويت و انسانيت باقي نمي ذاره اين احتمال به ذهن خطور مي کنه که براي شکستن و تعديل اين جو به بنياد فکري و فرهنگي متفاوتي که به اندازه کافي مؤثر باشه نياز هست تا از شرق به سيستم غالب غربي تزريق بشه. از سوي ديگر درست است که در حال حاضر هيچ دستگاه متشکل فکري فرهنگي شرقي وجود ندارد. ولي تلقي بنده اين است که پتانسيلش وجود دارد." [پاييز 85] نقطه قوت و دستاورد مثبت اصلي غرب رو هم به طور عمومي فعلاً نگاه منطقي و تجزيه گر به امور مي ناميم. اين مطلب چون به نظر مي رسه موضوع نسبتاً روشن و مورد توافقيه روش زياد توقف نمي کنم. حالا اگر غرب رو با اين شرايط در کنار شرق قرار بديم و با اون مقايسه کنيم؛ "مشخصه که فعلاً و حالا حالاها در حيطه هاي فلسفي و فکري خيلي عقبتر از تمدن پيشتاز غربي هستيم. در حيطه هاي شناختي و رسانه اي هم خيلي ابتدايي تر و کم کارتريم. اگر قبول داريم در هر حال چاره اي از گلوباليسم فکري و فرهنگي نداريم در نتيجه بايد قبول کنيم که سانسور چندان موثر نخواهد بود و دير يا زود تاحدود زيادي بي اثر مي شه. انقلاب ديجيتال بعد از لرزه هاي فعليش، به همين زوديها بساط سانسور دولتي رو بيش از گذشته متشنج خواهد کرد. اما از اين بابت هم نياز چنداني به دستپاچگي و وحشت کردن نداريم. انديشه و شناخت غربي که بوسيله محصولات فلسفي فرهنگيشون معرفي مي شه در عرصه هاي عمده اي مرزهاي مشخصي با دستگاه فرهنگي فکريِ شرقي اسلامي داره. يعني در سيستم عمومي و جهاني فلسفه و فرهنگ بشري حوزه هايي هست که از يک طرف، يکي از اين دو رقيب اصلي فرهنگي نمي تونن اونو پوشش بدهند و از طرف ديگه، همون قسمت حوزه خانگي، اصيل و به خوبي شناخته شده فرهنگ مقابله. همين ناهمپوشاني اجازه همزيستي متناسب و عاقلانه رو مي ده. به اين ترتيب کوچکترين نيازي نمي بينم که متوليان فرهنگي وطني رويکردي متخاصم و تدافعي در قبال کارهاي سيستم غربي از خودشون نشون بدهند. غير از اينه که زيرساختها و سير تحولات تاريخي هر قوم و جمعيتيه که نحوه شناخت و برخورد اونها رو با زندگي تعيين مي کنه؟ غير از اينه که اين محدوديت و تخصص يافتگي تاريخي در هر حال عدول ناپذيره؟ غير از اينه که اصالت و تأثير اين نقش تاريخي طبيعي رو با هيچ ابزار فلسفي و مصنوعي کوتاه مدت ديگه اي نمي شه بازسازي کرد؟ من خودم وقتي تکه هاي اين پازل رو کنار هم مي ذارم به اين نتيجه مي رسم که حتي اگر همين امروز هم غربيهاي زيادي هستند که داشته هاي فکري فرهنگي ما رو روش کار مي کنند و به خودمون معرفي مي کنند باز هم جامعه جهاني همچنان بايد منتظر بمونن تا شرقيها و صاحبان اصيل فرهنگ و فلسفه شرق تلألؤ و برش حقيقي اين دستگاه رو به دستگاه حسي بشر جهاني شده بچشانند. کاش به خودمون، به دستگاه فرهنگيمون، به مردممون و به نخبه هامون بيشتر از اينا اعتماد داشته باشيم و اينطور وحشتزده دست به عمل نزنيم." [پاييز 84- از چي مي ترسيم؟] با جمع بندي اين دو نقل قول اين طور مي شه گفت که غرب در حوزه معنويت ضعيف و ناکاراتر از شرق عمل مي کنه و شرق در حوزه عقلانيت نسبت به غرب ضعيفتره. به اين ترتيب هرکدوم در جنبه اي توانا و کارآمد و در جنبه اي ناتوان و وابسته هستند و به اين ترتيب مي شه به چيزي تحت عنوان "تقسيم کار تمدني" براي بهبود شرايط جهاني بشر قائل شد. اين مفهوم هم نقاط قوت دو تمدن رو در برابر يکديگر به رسميت مي شناسه و هم نقاط ضعف هر دو رو قبول داره و فکر مي کنم مي تونه الگويي براي واقع بيني و حيات مسالمت آميز دو تمدن در کنار يکديگر باشه. شايد اين روشي باشه که دو تمدن در نهايت پس از اين که به اندازه کافي با هم کلنجار رفتند بتونن از طريق اون به مصالحه برسند. در پايان بايد گفت البته اين الگو براي جامعه جهاني فعلي که تحت قيموميت تقريباً کامل غرب قرار داره الگوي صلح آميزي نيست چون برخلاف منافع تماميت خواهانه غرب يک حقانيت عمده براي شرق اسلامي قائل مي شه و غرب رو به يک جايگاه برابر و متعادل با شرق کاهش مي ده. در واقع اين مدل دليل ناپايداريهاي موجود بين غرب و شرق رو با ارجاع دادن به اين عدم تعادل موجود بين دو تمدن توضيح مي ده. اما اگر چنين تعادل و نظمي پس از توفيق شرق در احراز حقانيت تاريخي و فرهنگي خود مستقر بشه انتظار مي ره صلحي پايدار، منطقي، واقع بينانه و کارآمد براي جامعه جهاني حاصل بشه. اين هم نظرگاه من درباره چگونگي امکان صلح جهاني در تعامل غرب و اسلام