و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷

سرباز وطن 5

تو اين چند روزه تو زاهدان و بيرجند و يگان ماده کاريز بيشترين و اولين سؤالي که افراد وقتي منو مي ديدند مي پرسيدند اين بود که بچه کجايي؟ وقتي تو آسايشگاه قسمت يا جاي ديگه اي بودم که محل رفت و آمد آدمهاي زيادي بود با ورود آدمهاي جديد با فاصله هر چند دقيقه مدام بايد به چنين سؤالي جواب مي دادم. بعضي وقتها خسته مي شدم و بعضي وقتها خنده ام مي گرفت. هميشه وقتي با کسي سر صحبت باز مي شد منتظر بودم تا به زودي بپرسه بچه کجايي؟ جواب خودم هم جالب بود. خودم هم بالاخره به نتيجه نرسيدم که من مشهدي هستم يا قايني. در حقيقت هيچ کدوم نيستم. اگر با کسي برخورد مي کردم که مشهدي يا قايني بود درباره هيچ کدوم آنچنان احساس نزديکي اي نداشتم که با ديگران نداشته باشم. لهجه ام هم به هيچ کدوم نمي خوره. مواقع زيادي بوده که براساس لهجه يا قيافه ام گمان برده اند شمالي هستم. گاهي هم گفته اند لهجه ترکي دارم. گاهي هم براساس قيافه ام گفته اند کرد هستم. گاهي به اين موضوع فکر مي کردم براي کساني که خيلي زود چنين سؤالي مي پرسند چه اهميتي داره که طرف کجايي باشه؟ چه اهميتي داره اگر طرف من تهراني باشه يا نيشابوري يا گرگاني؟ مي تونم حدس بزنم کسي که تمام زندگيش رو تو يه شهر زندگي کرده و اونجا بزرگ شده چطور وابسته و دلبسته آداب و رسوم و فرهنگ اون منطقه مي شه و به سختي با فردي خارج از اون منطقه ارتباط برقرار مي کنه. شايد هم کسايي که چنين سؤالاتي مي پرسند طرفدار قوم و قبيله گرايي هستند. چنين شرايطي در مورد من صدق نمي کنه.
چند روزي که قاين رفته بودم بعضي از اقوام و خويشان که مطلع مي شدند براي خدمت چند کيلومتر اون طرف نهبندان افتاده ام آه از نهادشون برمي اومد. براي من جالب بود وقتي قاين که خودش يک شهر کوچک و محروم و کويريه مردمش با موضوع اين طور برخورد مي کنند اون وقت مردم شهرهاي بزرگي مثل مشهد و تهران چطور بايد با قضيه کنار بيايند؟ گاهي هم مي پرسيدند آيا آشنايي نداشته ام که بتونه منو جاي بهتري بيندازه. مي تونستم بگم اهل اين کار نيستم و ازش بدم مياد. ولي بيشتر مي گفتم دنبالش نرفته ام و برام مهم نبوده. دخالت دادن رابطه در امور اداري چرا خوب نيست؟ اگر برقراري رابطه با مسؤولين اداري به معني توضيح بيشتر شرايط و خواسته هاي فرد و براي بازبيني دقيقتر موضوع باشه اما در نهايت روال امور براساس قوانين و دور از تبعيض پيگيري بشه وجود روابط افراد در بوروکراسي مسأله ناهنجاري به نظر نمي رسه و کمک کننده هم هست. اما اگر رابطه افراد با مسؤولين اداري براي اعمال نفوذ و زير پاگذاشتن مقررات بيطرف و منصفانه باشه غيرقابل قبول و بيمار گونه است. از قرار معلوم چنين روابطي در ساختار اداري و دفتري نفوذ زيادي داره. به اين معني که پرسنل اداره جات خدمات و امکانات خاص خودشونو در مرحله اول براي افراد مرتبط با خود کنار گذاشته اند و پس از اون اگر توش و تواني باقي مونده باشه به مراجعين عادي اختصاص پيدا مي کنه. اين خدمات و امکاناتي که از سوي کارمندان و مديران به افراد مرتبط اختصاص پيدا مي کنه خود مشروط و در ازاي خدمت و امکاني متقابل از سوي طرف مقابله. به اين ترتيب در عمل شبکه اي از روابط در بين سازمانها و ادارات مهم و ارزشمند بوجود مياد که خدمات و امکانات مربوط به اون سازمانها و ادارات رو تنها بين اعضاي شبکه پخش مي کنه. آدم اين وضعيت رو که مي بينه با خودش فکر مي کنه اصولاً اين آدمهايي که با چنين روابطي کار مي کنند آیا اصولاً معني قانون و فلسفه جامعه و حقوق و وظايف متقابل اعضاي جامعه رو فهميده اند؟ شکلها و ظواهر عوض شده اند اما ما هنوز تو دوران قوم و قبيله گرايي به سر مي بريم. يه زماني فکر مي کردم چنين قضايايي تنها در بعضي قسمتهاي خاص و سطوح بالاي اداري در جريانه اما حالا احساس مي کنم در ادارات معمولي و دورافتاده ترين جاهاي کشور هم اگر کارمندان تجربه اي از کار اداري داشته باشند درگير چنين امري هستند. چه بسا مناطقي که تجربه ضعيفتر و متزلزلتري از شهرنشيني و زندگي مدرن دارند بيشتر در چنين اموري غرق مي شوند و اونو يک عرف طبيعي و يک روند سالم هم مي دونند.

حس خاصي نسبت به جاده دارم. به خصوص اگر خلوت و کم سروصدا باشه. و رديف دکلهاي برق و تيرهاي تلفن که در اطراف جاده کشيده شده اند و در لابلاي تپه ها و کوهها فرو مي روند. اين شايد بيشتر يک نوستالژي از دوران کودکي باشه. جاده و اين مناظر حلقه وصلي بودند بين خونه امون تو يه شهر ديگه و قاين. باغ و خونه مامان بزرگ براي ما بهترين جاي دنيا بود. بدون هيچ بهانه اي پر بود از صفا و صميميت و شادي. خونه مامان بزرگ هم کنار جاده بود. اوقاتي که تو خونه مامان بزرگ بوديم به خصوص در طي شب صداي عبور ماشينهاي بزرگي که از جاده مي گذشتند هميشه تو گوشمون بود. صداي اين عبور با بقيه خاطرات و لحظات خوش کودکي در تنيده بود. تکرار اون خاطرات کودکي با مقدمه پردازي سفر تو جاده و صحنه هاي کويري جاده يک حس عميق و خاص نسبت به جاده در من بوجود آورده. جاده جايي براي عبور و نموندنه. چقدر اين رفتن رو دوست دارم. آزادي و رها و هيچ چيزي ذهنت رو درگير نمي کنه. گاهي که به اين موضوع فکر مي کنم که چند ساعت ديگه به مقصد خواهیم رسید دلگير مي شم. انگار دلم مي خواد هميشه تو جاده بمونيم. جاده ساده و بي آلايش و مختصر و عموميه. پرزرق و برق و سخت گير و مشروط و اختصاصي نيست. يگان ما تو ماده کاريز هم درست کنار جاده است. گاهي تو اتاق که رو تخت نشسته ام سرم رو بالا مي گيرم تا از اون طرف پنجره جاده و ماشينهاي عبوري رو ببينم. دلم خوشه که همسايه جاده ام و رفتن ديگران رو در قلب کوير مي تونم تماشا کنم.

تو اين مدت در کنار مشکلات و سؤالات متفرقه اي که بچه ها تو پادگانها و تو آسايشگاهها ازم مي پرسيدند يکي از مکررترين سؤالات درباره موضوعات جنسي بود. مي پرسيدند براي سفت شدن کمر چه دارويي بايد بخورند. و من اوائل مطمئن نبودم منظور از سفت شدن کمر چيه. بعد کم کم فهميدم حدسم درسته و منظورشون اينه که مي خواهند راهي براي طولانيتر کردن زمان رابطه جنسي پيدا کنند. ولي من هيچ داروي خاصي جز اونها که تو تبليغات اينترنتي گاه و بيگاه به چشمم خورده بود تو ذهنم نبود. يه نفر که گويا تجربه بيشتري داشت به عنوان راه حل، استعمال مواد مخدر و آمپول ترامادول و داروهاي روانگردان يا رژيمهاي غذايي مختلفي رو توضيح مي داد. از اين موضوع چنان صحبت مي کردند که انگار اون چيزي که اونها بهش شل بودن کمر مي گفتند يه نقص مهم و بيماري بدنيه. ولي تا جايي که مي دونستم طولاني کردن زمان نزديکي تنها يک خواسته تفنني و سليقه ايه که هيچ ارتباطي با مشکلات فيزيولوژيک بدني نداره. استوار وظيفه ها که تحصيلات بيشتري داشتند سؤالاتشون تنوع و پيچيدگي بيشتري داشت. مي پرسيدند چطور مي شه فهميد پرده دختر سالمه. بهش فکر نکرده بودم و مطلب مشخصي درباره اش نخونده بودم ولي مي دونستم تو متون پزشکي قانوني مي شه جوابش رو پيدا کرد. يه نفر از خودشون توضيح مي داد چطور با انگشت مي شه اين موضوع رو امتحان کرد. شايد اينها نوعي سؤالات و دغدغه ها و نگرانيهاي اوليه اي بودند که اطلاعات کارشناسي و شفاف کمي درباره اش تو جامعه وجود داره. اگر زمينه اي وجود مي داشت تا اين سؤالات اوليه جواب مناسبي بيابند شايد کم کم نوع سؤالات و دغدغه ها متحول مي شد و تغيير مي کرد.

۲ نظر:

زکریا گفت...

من وقتی برای اولین بار پس از سقوط طالبان و از مهاجرت، به کابل آمدم متوجه شدم تا زنی در بازار ظاهر می شود تمامی چشم های سرگردانی که بی جهت همه جا را دید می اندازند؛ او را تا آخرین نقطه ی دیدرس، دنبال می کنند. علت این بیماری اجتماعی را از یکی از اساتید دانشگاه پرسیدم. او این امر را نتیجه ی سختگیری های طالبان در مورد زنان می دانست.
با توجه به مشترکات فرهنگی و اجتماعی ایران و افغانستان، اگر بتوان محدودیت های اعمال شده از سوی حکومت ها را در این گونه موارد، به عنوان یک اصل جامعه شناختی تعمیم داد؛ به این نتیجه می رسیم که نظام سنتی روابط اجتماعی، شاید یکی از دلایل جدی بودن این مباحث در محیط های مردانه است.
یک بار هم از مسیر پاکستان به ایران رفتم. در جریان سفر با جوانی ایرانی آشنا شدم که نزدیک به بیست تا کارت پستال هندی را با خود داشت. وقتی پرسیدم این ها را برای چه آورده است؟ گفت: برای فروش! و تاکید کرد آن ها را با قیمت های خیلی بالا به فروش می رساند. برای من خیلی جالب بود که کارت پستال های دختران هندی تا این مایه در ایران خریدار دارد.
به ایران که رسیدم تازه فهمیدم علتش عدم دسترسی آزاد جوانان به این عکس ها در جمهوری اسلامی است.

الف. قائم پناه گفت...

من اسمش رو دقیقاً اعمال محدودیت از سوی حکومتها نمی ذارم. مثلاً می شه گفت چنین مواردی مشکلات مربوط به یه فاز گذار اجتماعی هستند. در هر حال حکومتها هم نماینده افکار و آرمانهای بخشی از مردم هستند. ولی موافقم اگر حکومتها سعه صدر بیشتری می داشتند و تو این قضایا زیاد دخالت نمی کردند بهتر بود. قضیه تقریباً شبیه تجارت مواد مخدره. بعضی معتقدند مبارزه با مواد مخدر یه عامل مهم کمک کننده است در گرم شدن بازار تجارت مواد مخدر. غیرقانونی اعلام کردن استفاده از مواد مخدر و مبارزه با توزیع و استعمال اون باعث بالا رفتن قابل توجه قیمت این مواد می شه و تجارت اونو سودآورتر می کنه.

از کارت پستالهای هندی گفتید. یادم از دوران نوجوانی خودم اومد و عکسهایی از این دست که گاه گداری در دسترسم قرار می گرفت. علیرغم امر و نهی خانواده اغلب یواشکی فرصت رو برای پیدا کردن و تماشا کردن این عکسا مغتنم می شمردم. این طور عکسا تو ذهنم همیشه جلوه خاصی داشتند. تا این که با آمدن کامپیوتر و اینترنت، محدودیتها از بین رفت و طلسم شکست. دیگه نه اون عکسها و نه هیچ عکس و فیلم دیگه ای آن چنان جلوه ای نداشت. کم کم به نظرم رسید اون چیزی که اون زمان من رو درباره اون عکسا اونطور جذب می کرد از جای دیگه ای ریشه گرفته. كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ، كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم. كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن، پي آواز حقيقت بدويم.