و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

چرا درباره تمدن اسلامی نوشته ام؟

اين سؤال رو از زماني که کار ترجمه نوشته هاي مرتبط با تاريخ تمدن اسلامي رو شروع کرده بودم در ذهن داشته ام و گاهي هم اونو نوشته ام. اما چندان روش تأمل نکرده ام يا لااقل ثبتش نکرده ام. به راستي نوشتن درباره تمدن اسلامي چه اهميتي داره و چه کارکردي مي تونه داشته باشه؟ از تاريخ تمدن اسلامي چه مي خواهيم؟

کتمان نمي کنم زماني اشتياق من براي پرداختن به اين موضوع به انگيزه بازيابي هويتي و کسب اعتبار تاريخي و احراز تشخص فرهنگي بود. من به طور اوليه در برابر فشار فکري ملي گراياني که با اتکا به تاريخ ايران باستان به اسلام و ايران دوران اسلامي به نظر وهن و تخطئه نگاه مي کردند به طرف ترجمه اين متون کشيده شدم. کم کم گروه ديگري هم در اين تقابل و مبارزه طلبي فکري وارد ذهنم شدند و ايشان غربگرايان وطني بودند که در ضمن اظهارنظرات خود به تلويح يا تصريح به نگاه انزجار و تنفر به سنت حيات اجتماعي ايران مي نگريستند و اونو پلاس کهنه و بي ارزشي تلقي مي کردند که بايستي دورش انداخت و با سپردن بي دريغ خود به دامان غرب و انديشه تجدد و مدرنيته با گذر از يک گسست کامل تاريخي و فلسفي به دوران و مرحله اي جديد وارد شد. براي من اين توهين به سنت و ريشه هاي تاريخي که خودمو در ارتباط نزديک با اون لمس مي کردم قابل قبول نبود و به اين ترتيب ترجمه متون مرتبط با تاريخ تمدن اسلامي رو روش مناسبي براي تسکين آزار ناشي از اين توهين و پاسخ به تصويرسازيهاي ناقص، مغشوش و جانبدارانه غربگرايان وطني از سنت علمي و اجتماعي ايران اسلامي يافتم

در يک گام جلوتر در طي پرسه هاي خودم در متون، بتدريج با ناکاميها و تناقضهاي پاسخ داده نشده سيستم اجتماعي فلسفي غرب آشنا شدم. غرب گرچه از لحاظ فني و تکنولوژيک و توسعه اقتصادي بسيار قدرتمند شده بود و سيستمهاي اجتماعي سياسي گسترده، پيچيده و منطقي ايجاد کرده بود اما به نظر مي رسيد در ارتباط با معنا و ايجاد احساس رضايت و خشنودي در بين شهروندان خودش ناتوانه. به خصوص که اين بي اعتنايي دستگاه فلسفي غرب به جنبه هاي انساني زندگي بشري، در تمام طول تاريخ غرب جديد و به خصوص در قرن اخير متضمن و زمينه ساز انواع ظلمها و جنايتها و آزارها نسبت به غيراروپائيان در اقصي نقاط جهان بوده است. و اين گونه بود که در نقشي دوگانه، هم به عنوان يک قرباني اين اوضاع غيرانساني و هم به عنوان کسي که به نظر مي رسيد جامعه اش با هيجان تمام در مسير نافرجام غربي شدن حرکت مي کنه، احساس نياز فزاينده اي در ذهنم برانگيخته شد تا در حد اقليم وجودي خودم، با توان و تلاش بيشتري براي پررنگتر کردن نگاه نقادانه به غرب و حرکت محتاطانه و پرسشگرانه براي غربي شدن بينديشم و بنويسم

اين انتقادات به غرب مدرن، خود البته ناشي از انديشه هاي برخاسته از اقليم فلسفي غرب بود. برام جالب بود انديشه هاي ابتدايي که زماني در ارتباط با نارسايي معنايي مدرنيته در تکيه مطلق بر عقل تجزيه گر در ذهنم تداعي شده بود با آشنايي تدريجي ام با نحله هاي مختلف فکري منتقد غربي مورد همراهي و تأييد قرار مي گرفت. اولين بار از انديشه هاي انتقادي که زير نام پست مدرن باهاش آشنا شدم به وجد آمدم. بعداً فمنيستهاي منتقد مدرنيته مردسالار و عقل محور رو کشف کردم. کمي درباره سوسياليستها و اقتصاددانان تجديدنظرطلب خواندم و در نهايت با نام اگزيستانسياليسم آشنا شدم. همه اين فرقه ها از مسيري که مدرنيته تاکنون پيموده و دستاوردهاش اظهار نارضايتي مي کنند و در تکاپوي مسيري جديد هستند

در نگاهي به داخل کشور، مسأله سنت و تاريخ اسلامي البته پس از انقلاب اسلامي پنجاه و هفت حيات و اهميتي تازه يافت. انقلاب اسلامي رو مي شه به عنوان نشانه اي از نفوذ و اهميت سنت اسلامي در بين مردم و خواست و اراده آنان براي مشارکت دادن آن در برنامه ريزي اجتماعي و فرهنگي جامعه ايراني توصيف کرد. به عبارتي انقلاب اسلامي پنجاه و هفت رو بايستي به معناي تصميم مردم ايران براي ورود به دنياي جديد از خاستگاهها و رويکردهاي اسلامي تلقي کرد. در اين دوران تازه، بازيابي و بازتوليد متناسب و جديد از برنامه ها و آموزه ها و آرمانهاي اسلامي، ضروري احساس مي شد. اما اين هدف سترگ چگونه شدني است؟ در اين باره لااقل همين قدر روشنه که به عنوان يک گام ابتدايي بايد اين سنت و اين تاريخ و اين داشته ها و دستاوردهاي تاريخي و فکري و فرهنگي رو شناخت، بررسي کرد و فهميد. و سپس مي شه در همين راستا با نگاهي نقادانه و خودآگاهانه و انديشمندانه از خرمن دستاوردهاي غرب جديد خوشه چيني کرد

ولي در اين شرايط برام جالب بوده که چنين نگاه فرهنگي و فکري، امروز در ايران به بازيها و مبارزات سياسي فروکاهش يافته. شکست خوردگان سياسي و مخالفان ايدئولوژيک رئيس جمهور احمدي نژاد براي انتقام گرفتن از او به روش تمسخر و طعنه زدن به نگاه تاريخي و ايده هاي سنت خواهانه اش متوسل شده اند. در اين ميان جمله "خيال آشفته بازگشت به سنت" از سروش نسبت به بقيه شايد شنيدنيتر باشه. از سوي ديگه البته منکر اين موضوع هم نيستم که استفاده سياسي و تبليغاتي و رويکرد عجولانه و نينديشيده از سوي دولت و هيئت حاکمه سياسي، ممکنه عملاً اين انديشه اساسي فرهنگي و تاريخي رو به انحراف و ناکجاآباد بکشه. هرچي باشه بيشک اين مسأله عظيم تاريخي چيزي نيست که دستهاي هوسباز و عجول سياستبازان قادر به اداره و پرورشش باشند

در پيوند بين حيطه بين المللي و حيطه داخلي، به نظر من اين ميراث اسلامي که به زيور قرنها تجربه زندگي و فکري مردمان سرزمينهاي اسلامي آراسته است، در درازمدت مي تونه بخشي از پاسخي مناسب به سرگشتگي و ناتواني بشر امروز در يافتن راهي باشه براي معنا و ارزش بخشيدن به زندگي خود و حصول رضايت و مطلوبيت در زندگي اجتماعي. و اين گونه است که شايد در پايان تاريخ قراره سي مرغ سفر خودشونو در همراهي با هم و نه به صورت تک تک به انجام برسانند و وعده رسيدن به سيمرغ رو تعبير کنند

۱ نظر:

seyyed abbaas-e seyyed mohammadi tehraan گفت...

بسم الله الرحمان الرحیم. قائم پناه گرامی. سلام علیکم.
دست نوشت ابوریحان نه بابا. همین کتابهای خود ابوریحان که به فارسی یا عربی موجود است. شما بگرد دنبال ابوریحان شناسها. خواجه نصیرشناسها. بوعلی شناسها. البته سخت است و وقت می برد، ولی در عوض شما هم می شوی از صاحب نظران درباره ی ابوریحان و افراد دیگر. کار فعلی ی شما که «ترجمه» است، هم از طرفی بسیار سخت است (بنده با تجربه ای کوچک در امر ترجمه عرض می کنم که ترجمه ماهیتاً دشوار و وقت بر است) و هم از طرفی حق مطلب را ادا نمی کند. بنده آثارالباقیه و التفهیم و ماللهند را دیده بودم. یک مقاله هم ویرایش می کردم که ربطی به ابوریحان نداشت ولی مؤلف مقاله در آن مقاله از کتابی از ابوریحان نام برده بود. مؤلف مقاله رئیس یکی از پژوهشگاههای دولتی بود و شاید الان هم هست. چند سؤال و تذکر را به ایشان فکس کردم. از جمله این که در مقاله ی شما فلان کتاب ار ابوریحان را نام برده ای ولی کتابی به این عنوان را من نیافتم. آخرالامر معلوم شد ابوریحان چنان کتابی ندارد. بله. شما پس علاقه مند به چی هستی؟ ترجمه ی سلسله مقالات تاریخی؟ اثبات دروغین بودن عنوان «انقلاب کوپرنیکی؟» خُب با چه ابزاری؟ شما خودت می گوئی به اصل آثار ابوریحان و مانند او دسترسی نداری و از طرفی شمشییر برداشته ای علیه اروپائی ها که فلان و بهمان؟ دوست عزیز. مرتبتر و منظمتر و دستگاهمندانه تر برو جلو

حاکم جامعه اگر اهل مونولوگ باشد، و عاقبت اهل مونولوگ بودن او منجر به زندان رفتن هزاران نفر و وقایع سال 1367 و اتفاقات دیگر شود، البته نمره ی منفی ی او بیش از شهروندان عادی است. مسیر گفت و گوی ستون خیمه ی قدرت و مردمان ایران را بازتر کنیم؟ بسم الله. بازتر کن. درود بر تو. دیکتاتورها ریسک نمی کنند. گفت و گو به نفع خود حاکمان هم هست. اگر من و شما به طرف مقابل صحبتمان مجال صحبت کردن و انتقاد کردن بدهیم، بر خود انتقادکننده روشن می شود درصدی از انتقادهای او نادرست و ناوارد است. ولی دیکتاتورها این جوری به موضوع نگاه نمی کنند. ریسک نمی کنند. می خواهند تمام قلمرو حکومتشان ظاهری تماماً دیکتاتورستاینده داشته باشد. اگر شاه به امام خمینی می گفت ای حضرت آیت الله، بفرما و برنامه ی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ات را ارائه کن، تصور می کنی به ضرر شاه می شد یا به ضرر امام خمینی؟ چه بسا شاه زیاد ضرر نمی کرد. ولی تکرار می کنم دیکتاتورها ریسک نمی کنند. توجه کنید:

عبدالکریم سروش چند سال پیش مطلبی گفته بود به این مضمون:

«... حکومت دموکراتیک را به گونه های مختلف تعریف کرده اند. به نظر من یک مشخصه ی مهمش این است:
حکومت دموکراتیک، انقلابی ترین حرفها و نظرها و عملها را به مثابه ی «اصلاح» تلقی می کند، و آن را در خود جذب و هضم می کند. حکومت غیر دموکراتیک، مصلحانه ترین حرفها و نظرها و عملها را «انقلابی» تلقی می کند و در برابرش جبهه می گیرد ...»

من، در مجموع، با تعریف یا توصیف سروش از حکومت دموکراتیک و حکومت غیر دموکراتیک موافقم.

اروپای غربی که دیکتاتوری نیست. آن جا سیستم حاکم است. آمریکا که قائم به رئیس جمهورش نیست. خاور میانه و آسیای میانه را ببین. قائم به پادشاه و سلطان و ملک و دیگر مقامهای مادام العمر است.

به نظر من شما در گرفتن ضرب و سرعت منتقدان به حکومت اسلامی نسبتاً خوب رفتار می کردی. طبق کامنتهایت در وبلاگ سیدیاسر عرض می کنم. ولی خُب