و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۶

درباره خشم

بازم سلام

فعلاً مي خوام درباره قضيه عصباني شدن صحبت کنم. شما تا حالا حتماً عصباني شديد؟ چه جور وضعيتيه؟ چه درکي ازش داريد؟ باهاش چه جوري برخورد مي کنيد؟ درباره افکار يا احياناً اعمالي که موقع عصباني شدن داريد بعداً چطور باهاش برخورد مي کنيد و چي درباره اش فکر مي کنيد؟ من امروز درست موقعي که داشتم نوشته شما رو مي خوندم يه بگومگو با داداش کوچکترم پيدا کردم و بعد از مدتها از کوره در رفتم و درگير هم شدم! از من ده سال کوچکتره. امروز خودشم قبول کرده بود بره نون بخره. داشت دير مي شد. گفت که حالا که همه جا تعطيل شده. البته مي دونستم منظورش دقيقاً اين نيست که نمي خواد بره. ازش سوالي کردم تا نشون بدم هنوز منتظرم هر چه زودتر بره دنبال نون. لحنمم طوري بود که مهم بودن قضيه رو نشون مي داد. طبق معمول اين مواقع بدون اين که موقع صحبت کردن باهاش، واسته و نگات کنه و جوابتو بده، همون طور سرشو انداخت پايين و با بيخيالي از من دور شد. با درجاتي از جديت و خشم بلند صداش زدم. در همون حالي که داشت مي رفت اداي داد زدنمو درآورد. البته از اين کارا قبلاً زياد مي کرد و تازگي برام نداشت. ولي تا به حال يادم نمياد تو يه موضوعي که بهش نشون داده باشم اين قدر برام مهمه تو روي من واستاده باشه. تو روي پدر و مادر و خواهراي بزرگترش به وفور واستاده و هرچند خيلي ناراحتم کرده چون مستقيماً از من کسي دخالت نمي خواست، دخالت نمي کردم. اصلاً برام قابل تحمل نبود. و نمونه آزار و اذيتهاش تو چند روز اخير همه تو ذهنم جمع شد. مدتي بود کم و بيش به اين تلقي رسيده بودم که آدم مفت خور و ولگرد و بي مسؤوليتي داره مي شه. خيلي کم پيش مياد به طور مسالمت آميز کار مثبتي تو خونه انجام بده. وضعيتشو که با وضعيت خودم تو سن و سال اون مقايسه مي کردم خيلي ناراحت مي شدم. خلاصه خونم به جوش آمد و با داشتن اين ذهنيتها و قضاوتها از پشت ميز بلند شدم و به طرفش خيز برداشتم. يه مشاجره لفظي کوتاه شروع شد. يه جوري تو چشام نگاه مي کرد که انگار دو لات تو خيابون دارن با هم کل کل مي کنن. با خودم گفتم نگاه کن ذهنيت تو کوچه و مدرسه رو آورده تو خونه و با داداش بزرگترشم همين طور برخورد مي کنه. يه برخورد کوچولوي فيزيکي هم پيش اومد که هر دو طرف نمي خواستيم شروعش کنيم. اين داداش پونزده ساله مون چند ماهيه کلاس بدنسازي مي ره و خوب مي دونستم نمي تونم کتک بزنمش. خودشم قبلاً انگيزه اين شرکت تو کلاسا را کتک خوردن تو مدرسه ذکر کرده بود و مي گفت ديگه نمي خواد کتک بخوره. هرچند مي دونستم کتک زدن کار خوبي نيست و داداشم هم سابقه ذهني خوبي از کتک خوردن نداره ولي احساس کردم يک فاکتور قوي و مؤثري بايد باشه که يه کم تکونش بده. يعني اگه مي دونستم مي تونم بزنمش حتماً لااقل در عوض اذيت و آزارهايي که براي بقيه اعضاي خانواده پيش آورده بود يه کم طعم زورگويي و بي منطقي و بي مسؤوليتي رو بهش مي چشوندم. خلاصه کتک کاري نکردم و با تشر و تحکم بهش گفتم که بايد بره نون بخره. اون هم با درجاتي از بي احترامي و سرکشي گفت که باشه مي ره. برگشتم تو اتاق و کامپيوتري رو که باهاش کار مي کرد رو خاموش کردم (ديگه لااقل براي چند ساعت حضور همچين آدم پررو و بي ادبي رو تو اتاق نمي تونستم تحمل کنم) که صداش دوباره اومد که داشت تحريک کننده صحبت مي کرد. اين بار ديگه عصبي تر و جوشي تر شدم. فکر کنم به خاطر اين که اين حد از سرکشي و حرف گوش نکردن رو عليرغم اين که همين الان باهاش دعوا کرده بودم رو نمي تونستم تحمل کنم(خوب يادم مياد خودم که بچه تر بودم چطور از صداي بلند و خشمگين بابام مي ترسيدم و هر چي مي گفت زود تنبلي رو کنار مي گذاشتم و مي رفتم انجامش مي دادم. با اون شناختي که از خودم داشتم اين وضعيت موجود داداشم برام قابل تحمل نبود). با روش غيراصولي و غيراخلاقي در آداب دعوا کردن يه جوري زهرمو ريختم! گفتم که "معلوم هست چته؟ چرا اين جوري مي کني؟" (چرا اينقدر بي ادب شدي؟ چرا براي کسي احترام قائل نيستي؟) همونطور با چشماي گشاد و بي هيچ احساسي نگاه مي کرد. گفتم "برات متأسفم" و ولش کردم و اومدم تو اتاق درو قفل کردم و نشستم. چند دقيقه که گذشت و ضربان قلبم اومد پايين به اين هم فکر کردم که کارم درست بود؟ تأثير اين کار در ذهنش چطوره؟ کار درستتري مي شد با شرايط موجود انجام داد؟ نظر شما چيه؟
داستان نويس خوبي مي شم؟

از اين قضيه گذشته موارد آخري که عصباني شدم و تا حدي مجبور شدم واکنش نشون بدم در برخوردم با مريضاي بيمارستان بوده. نصفه شبي يه پيرزن سکته مغزي رو آورده بودند بيمارستان. همراهيش (پسرش که خودشم سروکله اش سفيد بود) خيلي ادعاش مي شد. در حال سوال جواب کردن درباره مريضش بودم که متوجه شدم داره با بي اعتنايي و از سر زور جواب مي ده. (کنايه از اين که تو انترني و هيچ کاره اي، بگو بزرگترت بياد) من که اول خودمو يه مقدار متأثر و علاقه مند نشون داده بودم، با لحن و قيافه اي سرد و بي اعتنا کار معمولم رو ادامه دادم. بعد روشنتر گفت که نصفه شبه که آوردمش اينجا (بيمارستان دولتي) والا هميشه مي برمش پيش بهترين متخصصين. حالا يه دارويي بنويس مي خوام ببرمش خونه. با خودم گفتم به جاي اين که يه احترامي قائل باشه که اين وقت شب براي مريضاي يه همچين آدمايي داريم بيدار خوابي ميکشيم نگاه کن چطور برخورد مي کنه. مي تونستم صدامو بلند کنم که بفرماييد راه بازه. هرجا مي خواهيد ببريد مريضتونو. اين وقت شب اگه تونستي متخصص تو بيمارستان يا درمانگاهي پيدا کني ما رو هم خبر کنيد. اگر هم متخصص آشنا داري از همون اول اشتباه کردي که مريضتو آوردي اينجا. هم خودتو زحمت دادي هم ما رو به زحمت انداختي. اينجا ما مريض نداشته باشيم و سرمون خلوت تر باشه راحتتريم. آسيستانمون هم که آمد طرف همين برخورد رو داشت. رضايتشو (براي ترخيص مريض) گرفتيم و نسخه شو داديم دستش. تا چند روز به اين اتفاق فکر مي کردم و خوشحال بودم که واکنش کلامي مشخصي بهش نشون ندادم. يه بار هم ياد داستان معروف امام حسن و مرد شامي افتادم. امام در جواب کسي که با فحش و تهمت برخورد کرده بود با دلداري و آرامش بخشي رفتار کرده بود. اين جريان رو تو کتاب درسي و از راديو تلويزيون زياد شنيده بودم ولي فکر مي کردم کار خيلي سختي نيست. خودمم مي تونم به موقعش، عصبانيتم رو کنترل کنم. بعد وقتي جريان خودم و امام رو با هم مقايسه کردم، گريه ام گرفت که چه اشتباهي کردم. در برخورد با رفتار توهين آميز من چه واکنش ذهني داشتم و امام چه واکنش ذهني داشته. چقدر براي نشون دادن همچون واکنشي کم ظرفيت و حقير و ناتوان بوده ام
تو اين جريان اخير هم ياد داستان حضرت علي تو جنگ خندق افتادم. امام بعد از تف انداختن طرف بلند مي شه و کار رو بعد از چند دقيقه چرخ زدن تموم مي کنه. (به تعبير خودم؛) طرف، دشمن اسلام بوده براي جنگ اومده بود و قرار هم بوده وقتي شکست بخوره کشته بشه. حالا که تف انداخته چه بهتر. امام هم انگيزه شخصي پيدا کرده هم انگيزه الهي از قبل داشته. حالا که خشم الهي و خشم شخصي با هم به يک جا و يک نتيجه مبارک رسيده اند چه بهتر. با حدت و شدت هر چه بيشتر بايد طرف رو مي کشتند. ولي امام اين کار رو نکرد. در ميدان کارزار که براي تند شدن شعله خشم و کينه خيلي مستعده، حتي با داشتن چنين توجيه دلچسب و منطقي چطور همون لحظه کار رو يکسره نکرد؟ چطور در چنان شرايط سنگيني در برابر توهين اون آدم برنيفروخت؟ معني اين حرفا رو کسي که آرومه و عصباني نيست نمي فهمه. بايد درست در لحظه اي که اون اوج عصبانيت رو از تجربه هاي شخصي و واقعي خودت جلو چشمات مياري، وضعيت رو با شرايط امام مقايسه کني تا درست وضعيت رو بفهمي. مي دونيد فقط يک لحظه است؛ اون هيجان شعله کشنده ناشي از عصبانيت فقط کافيه يه لحظه با يک توجيه هرچند کوچک و بچه گانه همراه بشه تا زمين و زمان رو به آتش بکشه. مثل شعله کوچکيه که به بشکه باروت رسيده باشه. ديگه نمي شه برش گردوند. حالا امام در برخورد با اون هيجان ناشي از توهين عمرو، با اون دليل و توجيه روشن و مسلم ديني به اضافه اين که طرف چه بسا قاتل خيلي از ياران پيامبر هم بوده چطور تونست دست نگهداره؟ بعد با ظرافت و دقت هر چه تمامتر خودشو و احساساتشو از قضيه جدا کنه و بکشه، و فقط به خاطر آرماني که حسابشو از حساب شخصي خودش جدا کرده، کارش رو تموم کنه؟ قبلاً اونقدرها قبول نداشتم که اون کار ارزش نداي هاتف آسماني رو داشت و اين که ارزشش بيشتر از همه عبادت انس و جن بود. اما حالا خودشو براي مني که مثل يک آدم برق گرفته و از جنگ برگشته شده ام اثبات کرده. خيلي خوب مي شه يه بار فرصتي دست بده سر همين موضوع براي نفهمي و ناتواني خودم يه دل سير گريه کنم

چه جالبه اين دين. آدم خودش منبع دريافت حقه اما اين "خود" نبايد قضاياي خودش رو با قضاياي اون حق قاطي کنه. بايد بيشتر روش فکر کنم. ايده ايه که لااقل سابق بر اين باهاش راحت نبودم و جهت گيري فکريم عکسش بوده. من فکر مي کردم خود خيلي به حق نزديکه و لياقت داره مسائلشو با حق قاطي کنه. فعلاً زياد نوشتم

به قول اون آخونده خدا توفيق شناخت
معارف ديني رو به ما بده يه صلوات بفرستين

زيرنويس: اين نوشته رو حدود نه ماه قبل در قالب ايميل خطاب به دوستي نوشته بودم. بدون دستکاري در متن اصلي اينجا قرارش مي دم. خوندن دوباره اش براي خودم هم جالب بود. قراره ليبل "بريده هايي از گذشته" رو به انتشار اون قسمت از نوشته هاي قبليم که روي هارد نگهشون داشتم و قبلاً جاي ديگه اي استفاده کرده بودم اختصاص بدم. به اين علت بريده هستند که ممکنه فقط بخشي از يک بحث طولاني باشند

۳ نظر:

seyyed abbaas گفت...

بسم الله الرحمان الرحیم. قائم پناه گرامی. سلام علیکم

فرمایش شما:
« درباره يک حاکميت موضوع مهم فقط روش سياسي انتخاب دموکراتيک سرانش نيست موضوع مهمتر برنامه و هدف و جهان بيني فلسفيشه.»

برنامه و هدف و جهان بینی ی فلسفی ی حاکمیت یعنی چی؟ با اقتدا به تعبیر جناب عالی، آیا «روش سیاسی در انتخاب یا عزل و نصب حاکمان (شخص اول کشور و دیگر مقامها) و نحوه و میزان دخالت مردم در عزل و نصب حاکمان» جزئی از برنامه و هدف و جهان بینی ی فلسفی ی حاکمیت نمی تواند باشد؟ آیا، عملاً، با نگاه کردن به سیره ی رهبران انقلابها و کاریزماداران در هنگام تنظیم قانون اساسی در زمان بعد از سقوط حاکمیت قبل و شکل گیری ی حاکمیت جدید، به برنامه و هدف آنان می توان پی برد یا نه؟ شما ببین برای علی ی بن ابی طالب قدرت موضوعیت داشت یا نه. جائی خواندم، و هنوز سندش را نیافته ام، که علی به شهرهای مختلف حاکم می فرستاد؛ به او می گفت بیرون شهر بایست و بگو من فرستاده ی علی هستم؛ اگر مرا می پذیرید والی ی شما می شوم وگرنه برمی گردم. شما ببین تنظیم کنندگان قانون اساسی چه نبوغی داشته اند

اگر می گفتند رهبر مادام العمر است، مردم می گفتند حاج آقا حاج آقا این که دیکتاتوری است. این که همان پادشاهی است

اگر می گفتند رهبر بعد را رهبر قبل تعیین می کند، مردم می گفتند حاج آقا حاج آقا این که دیکتاتوری است. این که همان سلطنت است

اگر می گفتند رهبر دوره ای انتخاب می شود و مستقیم انتخاب می شود، قدسیت رهبر زائل می شد، و او از ابتدا باید با چند نفر دیگر رقابت می کرد و برنامه ی رهبری می داد و بعدها پاسخگو می شد. چیزی که الان نیست

اگر می گفتند رهبر غیر مستقیم انتخاب شود ولی مجلس انتخاب کننده ی او مرد و زن و فقیه و غیر فقیه و شیعه و سنی و مسیحی و یهودی و زن و مرد و هر ایرانی باشد، چنین مجلسی هیچ شباهتی به خبرگانیان فعلی نمی داشت که سی سال رئیسش مشکینی باشد و کاری جز ثناگوئی ی رهبر نداشته باشند

زیرکانه ترین راه، همین بوده که الان است

توجه کنید قانون اساسی و قوانین عادی مهم هستند. مفهوم «قانون» مهم است. مرحوم خمینی می دانست که باید اقتدار رسمی ی خود را از قانون بگیرد

***
گمان کنم دیکتاتوری ی آحاد جامعه در بحث روان شناسی و مردم شناسی و جامعه شناسی و مانند آن است. دیکتاتوری ی سیاسی را شما، با طرح کردن دیکتاتوری ی آحاد جامعه، به حاشیه نبر

من بر رهبر و دیکتاتوری و قانون تکیه دارم. بله. موافقان رهبر هم بر رهبر تأکید می کنند. به قول خودشان «ستون خیمه ی انقلاب». به نظر من، کشور نباید طوری باشد که بپندارند یک نفر ستون کشور است

فرمایش شما:
« در فقدان جهان بيني و ايدئولوژي ساخت يافته و کارا، جمهوري اسلامي مجبور شده به نحو تقريباً انحصاري روي انديشه هاي بنيانگذارش ساخته بشه و ادامه حيات خودشو مبني بر ظواهر اون تعريف کنه.»

جمهوری ی اسلامی که جهان بینی و ایدئولوژی ی خود را کاراترین می داند. جمهوری ی اسلامی، دیگران را فاقد آن چیزهائی می داند که نام بردی. نظریه های سیاسی ی ای از علمای کنونی وجود دارد. مثلاً سیدمحمد حسینی ی شیرازی قائل به رهبری ی شورای مراجع تقلید بود. برادرش هم قائل است. به خاطر همین کتاب و همین نظر او را تبعید و محبوس و اذیت می کردند. البته بنده (سیدمحمدی) نظر او را قبول ندارم

بنیانگذار جمهوری ی اسلامی، قانوناً میل و نظر خود را وارد کشور کرده. جمهوری ی اسلامی قانوناً آن است که میل و نظر مرحوم خمینی بود. صحبت اجبار به دلیل فقدان جهان بینی و ایدئولوژی نیست

فرمایش شما:
«فرقي نمي کنه من بگم طالقاني، بازرگان، شريعتمداري، سيدمحمد حسيني ي شيرازي و منتظري به حاشيه رفتند يا شما بگيد به حاشيه راندنشان. »

فرق می کند. اگر خودشان به حاشیه رفته باشند، به خودشان ربط دارد. ولی اگر با زور و روشهای مختلف به حاشیه رانده باشندشان، یعنی دیکتاتوری. یعنی فقط باید سخن من حاکم رایج باشد. در 1376 عمامه ی منتظری را آتش زدند و دندانش را شکستند

خیال نکن عکس افراد الکی است. نه. عکس، روی اسکناس و در تمام اداره ها و باشگاه عروسی و باشگاه کاراته و اول کتابهای مدرسه ها، یعنی چه کسی حاکم است و از چه کسی باید تمجید کرد. تا حدود فروردین 1368 عکس منتظری در تمام مملکت در کنار عکس مرحوم خمینی بود. در تکبیرها یا «خدایا خدایا»ها نام منتظری بود. در یک شب دستور دادند عکس او را در تمام کشور پائین بیاورند

فرمایبش شما:
«در هر صورت اگر قدرت و نفوذي داشتند که مي تونست با خميني مقابله کنه، به حاشيه رفتنشون نظام رو به لرزه در مي آورد. ولي اين طور نشد.»

خب بازرگان و منتظری اهل قدرت طلبی نیستند. کنار رفتند، چون کنارشان گذاشتند و آنان هم تا آخرین نفس برای بقای خود در قدرت تلاش نکردند. نظام ایران با یک سخنرانی ی منتظری در 1376 لرزید. نظام با تبلیغات بسیار بسیار بسیار قوی محکم مانده. با گنبد و مناره های حرم مرحوم خمینی. مناره ها به بلندی ی 92 متر. چنین چیزی. با دو هفته تبلیغات در بهمن هر سال. با چند روز تبلیغات در قبل و بعد و خود 12 فروردین هر سال. با چند روز تبلیغات در خرداد هر سال. با سخنرانی ی(مونولوگ) رهبر جمهوری ی اسلامی ی ایران هر هفته یک بار یا دو بار. نظام ایران با یک انتخابات آزادانه ی خبرگان (یعنی مرد و زن و فقیه و غیر فقیه و شیعه و سنی و مسیحی و ...) می لرزد

فرمایش شما:
«اگر کسي واقعاً پايگاه مردمي داشته باشه، ديکتاتوري رو راحت مي تونه شکست بده. همونطور که خميني شکست داد.»

اگر شاه دیکتاتور واقعی بود، کشور را ترک نمی کرد
شکست ندادن دیکتاتوری دلیلش فقط نداشتن پایگاه مردمی یا نبود تمایل مردمی نیست. پیروزی در انقلاب و مانند آن چند عامل دارد. رهبر نهضت + مردم + رهبر طرف مقابل. مرحوم خمینی حریف صدام نمی شد

توجه کن ای قائم پناه. مرحوم خمینی میل و نظر خود را در قانون اساسی گنجانده که ولایت فقیه تغییرناپذیر است. حدود هشتاد درصد قدرت را هم داده به ولی ی فقیه. تغییر این موضوع قانونی، عملاً از طریق انقلاب ممکن است. مثل رفتن شاه. شاه جز با انقلاب کنار نمی رفت. انقلاب هم زود به زود رخ نمی دهد. عوامل داخلی و خارجی ی مختلف نیاز است

احزاب آزاد و رسانه های آزاد و انتخاب دوره ای و مستقیم مقام اول کشور. این نظر بنده است. غرب محور و غرب دوست هم نیستم. مفهوم «قوا» و «تفکیک قوا» و «تغییر دوره ای ی قدرت»، حاصل قرنها تعقل و تدبر بشر است

هر تنوعی که باشد، اشتراکشان باید در رسانه های آزاد و احزاب آزاد و انتخاب مستقیم و دوره ای مقام اول کشور باشد. می بینی که اتفاقاً کشورهای دیکتاتوری هستند که فاقد رسانه های آزاد و احزاب آزاد هستند و شخص اول کشور به بهانه های مختلف عملاً یا قانوناً مادام العمر می شود

جمهوری ی اسلامی یا دیکتاتوری نیست یا دیکتاتوری هست. اگر نیست (که ان شاء الله تعالی نیست) که هیچ. اگر هست «نوپا» نیست. چند هزار سال تجربه ی دیکتاتورها در طول تاریخ پشتوانه ی آن است

ناشناس گفت...

:ادامه
کتاب تهاجم (On Regression) اثر کنراد لورنتس (Konrad Lorenz) را خوانده ای؟ من سالها قبل خواندم. از کتابهای جالبی است که در عمرم خوانده ام. «خشم» موضوع خیلی پیچیده ای است

ALIREZA گفت...

سلام!روز خوش!نظرتان درباب جمله ی جناب شبستری به نقل از سید یاسر در وبلاگ حباب جالب بود