و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶

جهان بینی انسانی و رفتارشناسی حیوانات

گاهي اوقات احساس مي کنم انسانها به عنوان موجوداتي که سخن مي گويند به خودشون اين حق رو داده اند تا درباره ساير اجزاي هستي که سخني ازشون شنيده نمي شه هر طور که خودشون تصور مي کنند برداشت کنند و انديشه ها و دغدغه هاي خودشونو به هر بيزباني که در اطرافشون مي بينند انتساب بدهند. ما با تماشاي رفتارهاي حيوانات در موقعيتهاي مختلف زندگي اونها، تداعيهاي ذهني خودمونو به اونها نسبت مي دهيم و رفتارهاشونو مطابق خيالپردازيهاي خودمون تفسير مي کنيم. اين تفاسيري که درباره رفتارهاي مختلف حيوانات مي شه چقدر ممکنه حقيقت داشته باشه؟ ممکنه مطابق تجربيات زندگي خودمون براي اونها احساساتي مثل شادي و خشم و نااميدي تجسم کنيم. ولي چنين کاري چقدر دقيق و موثقه؟ موضوع نه فقط انتساب دادن اين احساسات خام و ابتدايي انساني به دنياي حيواناته بلکه ما انسانها در تبيين رفتارهاي حيوانات شناختها و رويکردهاي خودمون رو به زندگي و جهان به عنوان علت يابي و توصيف و تفسير رفتارهاي حيوانات به اونها نسبت مي دهيم. اين موضوع مهميه و بايستي در شکل دادن به جهان بيني خودمون و تفسير خودمون از وضع جهاني که درش هستيم مراقب اين تله شناختي و فلسفي باشيم. اين که از صحنه شکار يک جانور شکارچي درباره جهان اين طور برداشت مي کنيم که در اين جهان اون چيزهايي که ما اصول انساني و اخلاقي مي ناميم جايي ندارند و امور جهان با بيرحمي و اصالت کور قدرت پيش مي ره و اسم چنين درکي رو واقع بيني مي ذاريم، بايستي توجه داشته باشيم که اين ما هستيم که تصوير ذهني خودمون رو به اين صحنه و از اون طريق به کليت جهان فرافکني مي کنيم و نه اين که در چنين مشاهده اي واقعيتي از بيرون بر ذهن ما واقع شده باشه. و الزامي وجود نداره اون شکارگر و شکارشونده و کليت هستي جايي بين خودآگاهي و ناخودآگاهي خودشون چنين تلقي و کارکردي از اون وضعيت داشته باشند. يکي ديگه از مواردي که ما انسانها در دنياي خودمون براي تحميل برداشتها و جهان بيني ذهني خودمون به ديگر انسانها، به بهانه مسائل طبيعي و دنياي حيوانات متوسل مي شيم تلقي ماشيني از دنيايي است که درش زندگي مي کنيم. چون درک بهتري از علت يابي رفتارهاي حيوانات نداريم اين رفتارها رو اين طور تفسير مي کنيم که براساس غريزه و برنامه ريزي از پيش تعيين شده انجام مي شوند. حيوانات و حيات وحش به مثابه يک سيستم ماشيني فوق پيچيده در ذهنمون تداعي مي شه که درک و تصميم و احساس و هوشمندي و تازگي و معناي خاصي نداره و تنها داره يکسري رفتارها و مسيرهاي از پيش تعيين شده رو طي مي کنه. اين تلقي سرتاسر ماشيني و ناخودآگاه درباره رفتارهاي هستي به نظرم محل اشکاله و بيشتر به نظر مي رسه برخاسته از تلقيهاي شناختي جديد غربه. ما انسانها هستيم که الگوهاي مکانيکي و عقل گرايانه و پوزيتويستي ذهن خودمون رو به موضوع مورد مشاهده خودمون که جهان هستيه فرافکني مي کنيم نه اين که جهان هستي نمايشي از رفتارها و تحولات ماشيني و مکانيکي باشه. البته من به کلي منکر غريزه نيستم بلکه فکر مي کنم در هر حال بايستي نوعي تعادل قابل قبول، رضايت بخش و انسانوار بين غريزه و خودآگاهي در زندگي انسانها، حيوانات و مجموعه هستي وجود داشته باشه

علاوه بر اينها انسانها در حالي که خودشونو از بقيه هستي جدا کرده اند و درکي واقعي از بقيه اجزاي هستي ندارند دچار اين توهم شده اند که محور جهان و عصاره هستي هستند و بر اين اساس هر بلايي که بخواهند صاحب اختيارند بر سر تمامي هستي يا هرکدام از اجزاش که بخواهند درآورند. تصورم اينه که چنين نگاهي از بالا به دنياي حيوانات و جهان طبيعت اطراف ما در نهايت منجر به نگاهي از بالا به تمام قوانين و نواميس هستي از جمله آنها که مبني بر اخلاق و ارزشهاي ماورايي بوده اند شده. انسان حتي اگر در رأس هرم هستي واقع شده باشه چيزي جداافتاده از اون يا مسلط به اون يا صاحب اختيار اون نيست، بلکه تنها بخشي از اون و نيازمند به اون و در امتداد اونه. انسان چيزي جدا از حيات وحش نيست و به عنوان مثال بر اونها برتري و تسلط نداره و ارزش وجوديش در تراز هستي برتر از اونها نيست. چنين قضاوتي رو مبني بر برتري جويي انسان چه منبعي اعلام کرده؟ نگاه از بالا و رويکرد ابزاري و منفعت طلبانه به حيوانات و حيات وحش تجسمي از همين نگاه انسان منفعت جو و ويرانگر غربي به محيط انساني اطرافشه و تداومي بر همان رويکرديه که منجر به استعمار کشورهاي خارج از اروپا بوسيله ممالک اروپايي در چند قرن اخير شده. تخريب محيط زيست نمونه بارز نتايج منفي چنين نگاهي به هستي است که در دوران ما بيش از پيش مورد توجه قرار گرفته. و البته اين رويکرد منفعت طلبانه و نگاه از بالا که انسان غربي نسبت به اطرافيانش داره نمودهاي زيادي هم در مشکلات و درگيريهاي خود انسانها با خودشون داره که نمونه تاريخي استعمار يکي از اونهاست. انسان با چنين رويکردي که نسبت به جهان هستي در پيش گرفته و تمام جهان و حيات وحش و حيوانات رو چيزي متفاوت و دون شأن خود فرض گرفته، اونها رو موجوداتي تصور مي کنه که چيزي رو درک نمي کنند، چيزي رو نمي فهمند، صاحب نفوذ و تأثيري نيستند و تنها ماشينها و موجوداتي پست هستند که وسيله بهره مندي مکانيکي او هستند خودش رو دچار تنهايي و بي معنايي وحشت انگيزي کرده

و اين گونه است که با چنين برداشتهايي از جهان حيوانات، ما در يک دنياي بيرحم و غيرانساني، مکانيکي و بي معنا و در يک تنهايي تاريک و وحشت انگيز در جدال و مبارزه اي تلخ براي ويران ساختن دنياي خود گرفتار مي شيم. جالبه که بعد همه اين برداشتها رو به عنوان درسهاي طبيعت و واقعيات هستي تلقي مي کنيم. البته مقصودم اين هم نيست که براي کنار گذاشتن طرز تلقي ماشيني و غريزي، با خيالپردازي احساسات انساني و عاطفي دنياي انسانها رو به همه چيز هستي و دنياي حيوانات تعميم بديم. بلکه به نظرم بايستي با مشاهده دقيق دنياي حيوانات و محيط اطراف و دنياي خودمون قوانين عمومي و کلي رو استنتاج کنيم که به نحو يکسان درباره انسان و حيوان و ساير ارکان دنيا قابل تعميم باشه. نه اين که انسان رو موجودي جدا افتاده و منحصر به فرد و تنها موجود درک کننده تلقي کنيم. در تعريفهاي وسيعتر خودمون از اخلاق، احساس و انسانيت بايستي سهم و حقانيتي براي ساير ارکان و موجودات هستي هم قائل بشيم. بايد جهان بيني ما و نگاه ما و درک ما از خود ما و جهان ما محتوي ترکيب متناسب و عادلانه اي از برداشتها و مشاهدات ما از تمامي هستي باشه و ما خودمونو و اخلاق و انسانيت خودمونو در متني از هستي و در قالب عمومي هستي تعريف کنيم و براساس اين وضعيت برنامه هاي خودمونو بنويسيم. يعني يک اخلاق جديد، يک درک جديد و يک انسانيت و ارزش متعالي جديدي بايد استنتاج کنيم که به نحو يکساني بر انسان و حيوان صدق کنه

اين اشاره هم در پايان بد نيست تا براي پرهيز از سوتفاهم احتمالي بگم که البته با حوزه هاي تخصصي و علمي رفتار شناسي حيوانات، مسائل بوم شناسي و رشته هاي مختلف دقيق و تخصصي بيولوژيک جانوري و گياهي آشنايي هايي دارم و منکر ارزش و صدق مشاهدات و دستاوردهاي اون زمينه هاي علمي نيستم. منتهي معنا دادن و تفسير کردن اين اطلاعات خام و پراکنده در يک قالب وسيعتر و فراگير، کاريه که ما با استفاده از جهان بيني و فلسفه شناختي عمومي خودمون انجام مي ديم و در واقع از گزاره هاي اختصاصي و جزئي و منفرد علمي نمي شه به طور مستقيم يک رويکرد جامع جهان شناسانه به دست آورد. يعني در فاز گذار از داده هاي علمي به دستگاههاي شناختي اين انديشه ها و جهتگيريهاي ذهني ما هستند که دخالت مي کنند. نبايد اين تفاسير فلسفي ايدئولوژيک رو با دانسته هاي مطلق علمي مخلوط کنيم و اشتباه بگيريم. یک اشاره کوچک هم بکنم که آقای دکتر حسین نصر هم در انتقاد از انسان جدید از جهت رابطه اش با طبیعت اشارات و نوشته هایی دارند

۱ نظر:

سیدعباس سیدمحمدی گفت...

http://www.mollaie.blogfa.com/post-22.aspx
و کامنتها
http://www.mollaie.blogfa.com/post-21.aspx
و کامنتها
http://www.mollaie.blogfa.com/post-20.aspx
و کامنتها
http://www.mollaie.blogfa.com/post-19.aspx
و کامنتها