و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

تکه پاره های رنگارنگ 3

این مدت که تو پادگان آموزشی بودم قرآن بیشتر می خوندم. تنها بودم و کار زیاد دیگه ای نبود که بخوام انجام بدم. قبل از این گاه و بیگاه که قرآن می خوندم احساس می کردم اون طور که باید و شاید باهاش رابطه برقرار نمی کنم. انگار یه جوری با بعضی قسمتهاش مشکل دارم. زمانی بود که به نحو سخت گیرانه ای قصد داشتم برنامه ها و مراحل زندگیم رو مدیریت و مرتب کنم. همه چیز بایستی هدف مشخص از پیش تعیین شده ای داشته باشه و من از قبل بدونم چه می خواهم بکنم و به کجا می خواهم برسم. قسمت مهم این قضیه این بود که نقش برجسته در زندگیم رو افکار و تحلیلها و نتیجه گیریهای خودم داشت و اون طرف این حساب کتابهای منطقی منطقه تاریکی قرار داشت که بی اهمیت تلقیش می کردم. با معنویت و خدا و دین و ایمان هم در همین محیط برخورد می کردم. شاید بیشتر درکم از دین و ایمان مربوط می شد به خیر اخلاقی که از طریق منطقی هم قابل استنتاج بود. یا بعضی احساسات مثبت دیگه ای که قرار بوده از طریق جامعه به من منتقل بشه مثل امید به آینده و اعتماد به نفس، در یک بافت مذهبی از طریق مفاهیمی مثل دین و ایمان به ذهنم وارد شده بود. هر اعتقاد و احساسی هم که نسبت به خدا و معنویت داشتم شاید بیشتر یک علاقه فطری و ذهنی و فردی بود که کار زیادی با رفتارهای بیرونی و رویکردهای زندگیم نداشت. اما روش عملی زندگی من حداقل اونقدر که در اختیار و تحت توجه خودآگاهم بود طبق همون فرمول منطقی پیش می رفت. مطلوبهای زندگی من اساساً همون چیزهای متعارفی بود که جامعه تعیین کرده بود و راه رسیدن به اونها هم همونی بود که اغلب از طرف همگنان پیرامونی ترسیم شده بود. تو چنین فضایی مفاهیمی مثل ایمان به غیب و توکل بیشتر نامفهوم و بی ربط می نمود. وجود خود خدا هم تو دنیایی که با ربط و وصلهای منطقی به هم بافته شده غیرضروری بود. به درستی نمی فهمیدم کاری رو برای رضای خدا انجام دادن یعنی چی و چرا این موضوع این قدر مهمه. اما دنیای منطقی و منظم و برنامه ریزی شده ای که کم کم لمس می کردم یه چیز واقعاً کاملی نبود. بعضی قسمتهاش می لنگید. فلسفه پردازی و منطق تراشی پاسخ راضی کننده ای نمی داد بلکه کاملاً متزلزل و نامطمئن بود. شاید سرخوردگی از دنیای بیرون راه رو برای نگاه کردن به درون باز کرد. یا به عبارتی تجربه های بیشتر ذهن رو متوجه عامل اصلی که در درون خویشتن آدمی قرار داره کرد. هیچ کدوم از این زدوبندها و درگیریها و رقابتها و آرزوهایی که توی این دنیا در جریان هستند محتوی و متضمن اون چیزی که واقعاً مورد درخواست ماست نیستند. شاید محصول نهایی اعتقاد به خدا و غیب باید این می بود که متقاعد بشیم بایستی از این درگیریها و کششها و خواستها درگذریم. شاید محصول متعالی دین و ایمان باید این باشه که بفهمیم و لمس کنیم که اون تنها خداست که شایسته توجه ما و مرجع حقیقی همه ابراز علاقه های ماست. حالا دیگه حاکم زندگی ما اون منطق متعارف که با ابزارهای خاص دنبال اهداف خاص می ره نیست بلکه یک خواست و منطق تعریف نشدنی و درونی است که با مفاهیمی مثل ایمان به غیب و رضای خدا قابل درک خواهد بود.

به مرگ فکر می کردم. این که واقعاً مرگ چیه. بلافاصله این پرسش به ذهن اومد که زندگی چیه. چه ملاک مشترکی هست که یکی رو بشه براساس دیگری سنجید و توصیف کرد. بعد به این فکر کردم که عمیق ترین و حقیقی ترین معنا و محتوای زندگی ما آدمها روی کره زمین چیه. زندگی برای من پر بوده از آرزوهایی که یا باید تعدیلش می کردی و به کم رضایت می دادی یا باید رنج برآورده نشدنش رو تحمل می کردی. زندگیم پر بوده از سرگردانیها و نادانسته ها و تردیدها. از یک طرف تا بخواهی خواسته ها و کششها و شوقها و از طرف دیگه تا بخواهی سرابها و توهمها و دروغها. شاید هدف از زندگی روی این زمین خاکی این باشه که کم کم یاد بگیری و به اون سمت هدایت بشی که آرزوهات بزرگتر و بزرگتر بشوند و از اون طرف لمس کنی و ببینی که ناکامیهات هم عمیقتر و گزنده تر می شوند. زندگی یعنی گشتن و رفتن و دویدن و تلاش کردن اما نیافتن و گم شدن و گیج شدن. زنهار از این بیابان وین راه بینهایت. جایی به نقل از علی علیه السلام می خوندم که کسی که بیشتر می دونه سکوتش بیشتره. یا این سخن ابن سینا که سرانجام آنقدر دانستم که هیچ نمی دانم. پس این ناکامیها و تناقضها که از قرار معلوم خیلی از آدمها تو این زندگی لمس کرده اند چطور می خواد درست بشه و به سامان بیاد. شاید پاسخش مرگ باشه. مگر چیز دیگه ای هست تو این دنیا که آدم رو در عمیق ترین مراتب وجودی خودش ارضا کنه. چیزی هست که آدم وقتی بهش رسید احساس کنه آروم شده و درست همون جایی هست که همیشه می خواسته. شک دارم و خبری از چنین چیزی تا به حال به دستم نرسیده. اگر این دنیا متعادل و سامانمنده پس باید پاسخی برای این حیرت و چشم انتظار بودن بشر داشته باشه. حالا بهتر می تونم این نظر شریعتی رو درباره مرگ مرور کنم که این حادثه صادقترین، شکوهمندترین و بزرگترین چیزی است که یک انسان روی زمین تجربه اش می کنه. مرگ شایسته ترین پاسخ این دنیا به بودن انسانه. مطلوبترین عایدی که یک انسان ممکنه بتونه در این دنیا به دست بیاره. بیش از هر چیز دیگه ای تو این دنیا مرگ از جنس انسانه و به تراز و درجه اون نزدیکه.

بابام می گه وقتی ناخونهاتو گرفتی به جای این که اونها رو بریزی تو آشغالدونی بهتره که دفنشون کنی. اولین چیزی که در این باره به ذهنم رسید این بود که این کار به معنی اینه که اجزای بدن حتی اگر غیرزنده باشند اون قدر حرمت دارند که بایستی به نحو خاصی با اونها رفتار کرد. یک بار تصمیم گرفتم این کار رو بکنم. وقتی این کار رو انجام دادم نوعی احساس رضایت و خشنودی داشتم. یه لحظه یاد رفتار آدمها وقتی مردگانشون رو دفن می کنند افتادم. چقدر خوب و راحت بود اگر آدمها وقتی مرده هاشونو دفن می کردند با همین احساس رضایت و خشنودی برمی گشتند. کاش به همین راحتی که آدم از ناخونهاش دل می کنه بتونه از کل بدنش هم دل بکنه. آیا خویشتن ما آدمها اونقدر بزرگ و ارزشمند نیست که خودشو وابسته و در گرو این اندام مادی نبینه. دلبستگی بیخود و افراطی نسبت به این جسد کربنی همونقدر بی ربط و نامعقوله که دلبستگی و حسرت یک آدم نسبت به ناخونهایی که چند دقیقه قبل کوتاه کرده. تعمق در کاری که ما با اجزای مرده بدنمون می کنیم شاید کمک کنه تا بتونیم حساب خودمونو از این جسد کربنی جدا کنیم. قدری بین رنجها و لذتهای بدنیمون از یک طرف و رنجها و لذتهای روحیمون فاصله بیندازیم و اینها رو از همدیگه افتراق بدیم. هروقت این کار رو انجام بدیم می تونیم هرکدوم از این مقولات رو در سرجای خودش و متناسب با شرایط و اقتضائات خودش مورد رسیدگی قرار بدیم و متحمل رنجها و نگرانیهای بی جهت نشیم. در واقع این خود ما هستیم که در مواجهه با یک معضل و ضایعه تصمیم می گیریم چقدر رنج بکشیم. به عبارت بهتر اگر چشمان بازی داشته باشیم و شرایط رو درست بفهمیم برخورد و واکنش روحی ما هم متناسب و آگاهانه خواهد بود. در غیر این صورت احساسات خودمونو اسیر شرایط کور و گمانهای جاهلانه خود خواهیم کرد. و بزرگترین مشکل و رنج ما از ناحیه همین ترسها و اضطرابهای موهوم خواهد بود در حالی که در حقیقت اصل موضوع خیلی بی اهمیت تر و سطحی تر از آنچه که می پنداشته ایم بوده. گاهی که سر بلند می کنیم می بینیم همه تلاطمها و نگرانیهایی که مدتها اسیرش بوده ایم محصول چیزی جز گمانه زنیهای رنگارنگ و بی اساس و یا خیالبافیهای زنجیره ای که با هربار نقل قول شدن بین آدمها تشدید و توسعه پیدا می کنند نبوده.

۴ نظر:

نازنین گفت...

دست بر قضا امروز به وبلاگت برخوردم .فکر میکنم به خوندنش نیاز داشته باشم .امیدوارم فقط این تنبلی و بیقراریم امانم بده تا مثه همیشه یک خط در میان به نوشته ها نگاه نکنم.نوشته هات نا اونجایی که دیدم منو تکان میده و غمم را به چشمم میکشه.

سید زکریا راحل گفت...

با سلام.

عذر می خواهم. به باور من شما نسبت به مرگ، علی رغم تلاش تان برای درک عمیق آن، نگرشی بسیار سطحی دارید. اگر فرصتی برای زندگی و نه مرگ، فراهم بود؛ بنده مفصلا در خدمت تان خواهم بود.

یاعلی

ناشناس گفت...

با عرض ادب جناب سروان جوان،
سربازي دورهً جالبي است، مطمئنم که برات تجارب و دستاوردهاي جالب و زندگي سازي خواهد داشت، نوشته هاي اخيرت رو بدليل طولاني بودن نتونستم تاآخر بخونم، ولي سرتيترهاشو مرور کردم، استعداد روزنامه نگاري و وقايع نگاري جالبي داري، اينکه به ابعاد گوناگون هر موضوع و از زواياي مختلف مي پردازي جالب است. زندگي بقدري که آگاهانه تر و دموکراتيک تر بشه، تخصصي تر و تخصيص يافته تر مي شه. اين امر تخصص و تخصيص يافتگي در کار نظامي بيش از عرصهً جامعه، بخصوص در ايران، مشهوده. جوامع سنتي مثل ايران ما، بلحاظ سياسي و اجتماعي و حتا اقتصادي همون سنتي و غير علمي و اي بسا متعبد و بسته باقي مانده، و يا نگهداشته شده اند. ولي حاکمان از ضرورت تخصص و تخصيص يافتگي در امر نظامي بخوبي با خبرند چونکه معني کم آوردن در اين زمينه را بهتر مي فهمند. با خواندن گزارشت احساس کردم که با هم به چالوس رفتيم. جاي عکس درگزارشاتت کم بود که اميد است در گزارشات بعدي اضافه کني. شاد و موفق و کامياب باشي

الف. قائم پناه گفت...

نازنین عزیز
امروز درست دو هفته از زمان کامنت شما می گذره. از نظر لطفت متشکرم. خوبه نظرت نسبت به همه چیز از جمله خودت مثبت باشه. امیدوارم چیز به درد بخوری در وبلاگ پیدا کرده باشی.

آقای راحل عزیز
متشکرم از اظهارنظر شما. راستش این تأملات نوشته هایی هستند که حاصل بعضی افکار گذرا و پراکنده اند. این که نوشته شده اند به این معنی نیست که حتماً مهم یا درست هستند. خودم زیاد تحویلشون نمی گیرم. نوشتنشون شاید زمینه ای باشه برای این که زمانی در آینده خودم یا دیگری با خوندن و بازنگری اونها چیز درستی از توشون دربیاریم. بنابراین نظر شما در این مسیر می تونه سازنده باشه.

ناشناس عزیز
از کامنت شما هم ممنونم. در مورد عکاسی همین قدر بگم که به خصوص تو دوره آموزشی همراه داشتن تلفن همراه و به خصوص دوربین عکاسی غیرمجازه. در مراحل بعد از دوره آموزشی هم باز وسایل عکاسی لااقل به طور رسمی ممنوع هستند. تازه من دیگه دوربین عکاسی ندارم. یه دونه داشتم که گم شد. در هر حال از همراهیتون و این که روحیه می دید متشکرم.