و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶

خویشتنداری

تو دنيايي که مطلوبيتها و ارزشهاي فردي و جمعي با معيار حصول بيشترين رضايت و خشنودي افراد سنجيده مي شه، معناي خويشتنداري چيه؟ در روزگاري که شايد همگي خواسته يا ناخواسته تحت تأثير امواج جهاني مدرنيته در همين جامعه نيمه سنتي به سمت الگوهاي فکري و رفتاري هر چه فردگرايانه تر سير مي کنيم چطور مي شه درباره محدود کردن کششها و علائق فردي نوشت و انديشيد؟ و در دوره اي که دستگاههاي رنگارنگ اجتماعي اقتصادي و سياسي دست اندرکار ارضاي هرچه بيشتر خواسته هاي افراد هستند و رضايت و خشنودي فرد در رتبه اول از نظر اهميت قرار گرفته به آداب سنتي رياضت و رهبانيت در راه وصول به حقيقت برتر چطور مي شه نگاه کرد؟

مگر انسان محور هستي و عصاره خلقت نيست، مگر انسان محل نزول بلندترين معاني زندگي و وسيله درک اعلي درجات مفاهيم هستي نيست، مگر انسان تواناترين و برترين اراده فعال بر زمين نيست؟ پس اون چيه که انسان بايستي خودشو به خاطر اون محدود کنه و به خاطر اون از خواسته و علاقه خودش چشم بپوشه؟ اون کدوم خواسته و اراده برتريه که اين خواسته و اراده انساني رو تحت اختيار و کنترل خودش مي گيره؟ خداهاي اسطوره اي طبيعت و نيروهاي جادويي رمزآلود که شايد انسان کهن از وحشت اونها دست به قرباني کردن و نيايش مي گشود و در آيينهاي رمزآلود با مقدم داشتن خواسته اونها اسباب رضايتشونو فراهم مي کرد، امروز به دست فناوري و تکنولوژي انسان متفکر به بند کشيده شده و مسخر شده اند. امروز کدام اراده است که بر خواسته انسان غلبه داره؟
اين سؤال از اين منظر جديد زماني به ذهنم اومد که نوشته ديگه اي رو که چند روز پيش در اين صفحه قرار دادم مرور مي کردم. تو اون متن با عنوان "درباره خشم" چنين آمده بود: چه جالبه اين دين. آدم خودش منبع دريافت حقه اما اين "خود" نبايد قضاياي خودش رو با قضاياي اون حق قاطي کنه. بايد بيشتر روش فکر کنم. ايده ايه که لااقل سابق بر اين باهاش راحت نبودم و جهت گيري فکريم عکسش بوده. من فکر مي کردم خود خيلي به حق نزديکه و لياقت داره مسائلشو با حق قاطي کنه

اون چيزي که تو اين مدت از فکر کردن به اين موضوع دستم اومده اينه که اون حقيقت بزرگتر و کاملتر و ارزشمندتر که انسان ارزش داره باهاش هماهنگ بشه، باهاش کنار بياد، حتي خودشو باهاش تعريف کنه و چه بسا خواسته ها و خودشو براش فدا کنه، ممکنه هستي باشه. هستي همين محيط اطراف ماست. گاهي در شکل جامعه درمياد، گاهي در شکل طبيعت و گاهي در شکل دين. گاهي هم در شکل ذهنيات و دغدغه هاي دروني ما درمياد. هر چي هست در يک مجموعه هماهنگ و فراگير و در هم پيچيده اين "خود" ما رو در بر گرفته. در نگاه اول شايد ساکت، بيجان و منفعل به نظر برسه، اما در واقع زنده است و حضور و رفتارهاي ما رو درک مي کنه و به اونها پاسخ مي ده و خودش هم دست اندرکار معنايي است که مورد نظر خودشه. الشمس و القمر بحسبان و النجم و الشجر يسجدان. اين طور نيست که من انسان فاعل باشم و اين هستي محيط کار بيجان و محصول بي اراده رفتار من باشه. هستي در واقع متن بزرگتريه که من و انسان بخشي از اونه و چون نيک بنگري محمل معنا و مفهوم بودن انسانه. چيزي است که به بودن انسان معنا مي ده و بودن انسان رو در بردار زمان و معنا امتداد مي ده و به ابديت و اطلاق پيوند مي زنه. اين هستي با اين اوصاف و با اين فراگيري و کامل بودن و با اين شعور برتري که داره به نظرم چيزيه که ارزش داره انسان خودشو باهاش هماهنگ کنه و باهاش مطابقت پيدا کنه. اين هماهنگي با هستي و اين هماهنگي با حقيقت به معناي کاهش دادن در معناي خود نيست بلکه به معناي فرارفتن از مرزهاي خود و گشودن سقف خانه بر آسمون بي انتهاست. صدبار از اين راه بدان خانه برفتيد. يکبار از اين خانه بر اين بام برآييد

به اين ترتيب در عمل خويشتنداري ما بهايي است که براي مصالحه با هستي و هماهنگ شدن با اون مي پردازيم. اين خويشتنداري شايد در مقياس "من کوچک" سخت و نامطلوب جلوه کنه اما در مقياس "من بزرگ" خواستني و وجدآفرين خواهد بود. ما با خويشتنداري از يک عنصر سرکش و پريشان و گم شده و سطحي به يک وجود هماهنگ و خودآگاه و جهان آگاه و در متن تبديل مي شيم. افق ديدمون و سطح خواسته هامون از خودمون فراتر مي ره و متوجه افقهاي بلندتري مي شه که در نظام هستي مورد توجه قرار داره. اين نکته رو هم ناگفته نذارم که به نظرم همين هماهنگي افراد با محيطه که بهترين روش رسيدن به هماهنگي افراد با هم در جامعه مي تونه باشه تا امکان زيست مسالمت آميز و رو به رشد افراد رو در جامعه در کنار هم ممکن کنه. در غير اين صورت عاقبت خوبي نمي شه براي چالش خواسته هاي متفاوت و متصادم افراد در جامعه با يکديگر تصور کرد. يعني افرادي که با يک الگوي واحد و فراگير هماهنگ نشده اند و هرکدوم بر طبق خواست و الگوي فردي و اختصاصي خودش رفتار مي کنه و با ديگران ارتباط برقرار مي کنه ناگزير کار در بينشون به تصادم، نارضايتي، ناکامي و تناقض مي کشه. خطوط ترسيمي در قرارداد و ميثاق اجتماعي براي اين که کارا و معتبر باشه بايستي با اين خطوط و منحنيهاي ارزش در هستي همراستا باشه و اونها رو قطع نکنه در غير اين صورت چنان که گفته شد پيش بيني مي شه به تناقض و ناکامي بينجامه
در پیوند با این مطلب از همین کیبورد بخوانید

۱ نظر:

اكنون گفت...

سلام دوست عزيز

‏1) يك نظريه سياسي ممكن است با زور يا فريب حكومت را در دست بگيرد؛ اين ممكن در گذشته و ‏حال به كرات تحقق يافته است. نظر شما در مورد تاريخ بلند حكومت‌هاي متكي بر شمشير، ‏حكومت‌هاي فاشيستي و ماركسيستي معاصر، رژيم آپارتايد آفريقاي جنوبي، رژيم نژادي ـ مذهبي ‏اسرائيل، پادشاهي‌هاي قبيله‌اي عربي و ... چيست؟ شايد بگوييد «حقانيت نسبي و مقطعي» دارند. كه ‏ديگر من چيزي نمي‌توانم بگويم، چون معني «حقانيت نسبي و مقطعي» را نمي‌فهمم. ‏
اين نكته را هم عرض كنم: فراموش نكنيد كه اساساً شيعيان كه اقليتي در جهان اسلام بوده‌اند، غالب ‏حكومت‌هاي مستقر را غاصب ‌دانسته‌اند. استمرار حيات شيعه، همواره با اين ادعا همراه بوده است كه ‏نظريه اكثريت برخطاست.‏
‏ ‏
‏2) علاقه‌مندي به منزه شدن سياست از عواطف، به اين خاطر است كه عواطف ما به صورت ناخودآگاه، ‏در داوري‌ ما تأثير مي‌گذارد. عشق و نفرت مي‌تواند در داوري ما اخلال نمايد و صحت و دقت نگاهمان ‏را كم كند. اگر يك حكومت يا شخص حاكم موضوع عشق ما باشد، هر چه آن خسرو كند، شيرين بود؛ ‏ظاهراً عاشق، توانايي ديدن عيب عارض معشوق را از دست مي‌دهد؛ از آن سوي، اگر حكومت و حاكمي ‏موضوع نفرت ما باشد، نقاط قوت آن/ او را نخواهم ديد. بنابراين فاصله‌گيري آگاهانة عاطفي از حكومت ‏و حاكمان، به گمانم مي‌تواند داوري ما را نسبت به اعمال و رفتار و سياست‌هاي آنها معقول‌تر سازد. ‏
تأكيد مي‌كنم كه عرض من پرهيز از عاطفه‌افكني بر حكومت و حاكمان است و نه چيز ديگر؛ بنابراين ‏اگر شما سياست در معناي كلان آن را مراد كنيد، اين پرهيزكاري معطوف به بخشي آن است. مقصودم ‏اين است كه اگر مردم و پاره‌اي از ارزش‌هاي انساني را وارد عرصه سياست كنيد، توصية نخستين من از ‏كليتش خارج مي‌شود. ‏
‏ به هر حال ما آدميان را گريزي از عاطفه‌افكني نيست؛ چون به قول شما ربات نيستيم و عواطف و ‏احساسات، بخشي از سرشت ماست. اما جزء حكومت و حاكمان هم موضوعات و حوزه‌هايي وجود دارد ‏كه اين ساحت از وجود ما بتواند بدون آفت‌هايي كه در عاطفه‌افكني بر سياست رخ مي‌دهد، سيراب شود ‏و ظهور و بروز بيايد. ‏

شاد و سربلند باشيد. ‏