و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

تکه پاره های رنگارنگ 2

به موضوع جبر و اختيار از مواضع مختلفي مي شه نزديک شد. يکي از مواردي که من باهاش درگير بوده ام و در ارتباط با اين موضوعه قوانيني هستند که رفتار اجتماعي انسان رو توضيح مي دهند يا فعل و انفعالات رواني انسانها رو شرح مي دهند. به طور اوليه اين طور به نظر مي رسيد که ما گرفتار و محکوم چنين قوانيني که گويا با آزمايشات علمي تأييد شده اند هستيم. از جمله در موضوع ازدواج نگران اين بودم که مثلاً اصول روانشناسي فردي و اجتماعي چه ملاکها و روشهايي رو براي همسريابي توصيه مي کنند و گرفتار نوعي وسواس فکري شده بودم که قبل از تصميم گيري در اين مورد بايستي به خوبي از تمامي مسائلي که در اين باره مورد بررسي کارشناسي و فني قرار گرفته اند اطلاع حاصل کنم تا مبادا در آينده به خاطر اهمال کاري در اين مورد افسوس بخورم. ولي يکي از دوستان به تعبيري معتقد بود خواست انساني دو طرف در چنين مواردي تعيين کننده اصليه و قضاياي علمي و روانشناسي در درجه بعدي قرار دارند. شبکه تلويزيوني آموزش رو تو قاين خيلي بهتر از مشهد دريافت مي کرديم. تو مشهد سياه و سفيد و پر از برفک ديده مي شه اما تو قاين کيفيتش حتي بهتر از شبکه يک بود. يک مجموعه برنامه آموزشي پخش مي کرد که يک خانم روانشناس تو يک جمع چند نفره از جوانان درباره اونواع و اقسام روابط انساني مي گفت. با آرامش و لبخند صحبت مي کرد و مثلاً يه بار درباره واکنش طرف مقابل در برابر رفتار پرخاشگرانه توضيح مي داد. توضيحات اونو با آنچه در خودم مي شناختم مقايسه کردم. واکنش معمول و راحت هموني بود که اون خانم توضيح مي داد ولي مي دونستم اگر حال و حوصله و انگيزه اي داشته باشم الزاماً چنان واکنش طرد کننده اي نشون نمي دم و مي تونم با طرف مقابل کمي راه بيام. سخن او ادامه داشت و تفصيل دقيق و منظمي رو دنبال مي کرد اما ناگهان چيزي در من شکست. اون هيبت و گريزناپذيري که براي اصول روانشناسي و قوانين رفتار اجتماعي انسانها تصور مي کردم متزلزل شد. احساس کردم اگر انسان دانش و تجربه کافي داشته باشه در هر موضوعي که خواست و تصميم انسانيش اقتضا کنه مي تونه به جاي اين که اسير قوانين کور هستي باشه اون طور که علاقه منده رفتار کنه و نتيجه دلخواهش رو بگيره. مثالها همين طور در ذهنم رديف مي شدند. نقطه اي که با فراتر رفتن از قوانين تکراري و اسلوبهاي کليشه اي با خواست و تصميم خودش از سطح جدا مي شه و در فضاي بالاتري موجوديت جديدي به نام حجم رو درک مي کنه. زندگي و هستي ما براي اين که تداوم پيدا کنه و پيش بره براساس يک سري قوانين از پيش تعيين شده تنظيم شده اما ما انسانها مجبور نيستيم الزاماً براساس اين گزينه هاي ديفالت زندگي کنيم بلکه هر زمان بخواهيم مي تونيم گزينه هاي ديفالت رو غيرفعال کنيم و گزينه هاي کاستومايز رو به کار بگيريم. هيچ مقاومتي هم در کار نيست. داستان مثل نفس کشيدن ماست. نفس کشيدن به طور غيراراداي انجام مي شه و بدون اين که هنگام انجام کارهاي روزمره مون براش انگيزه و اراده اي صرف کنيم به طور خودبخودي اتفاق ميفته. اما اگر بخواهيم همين نفس کيشدن رو مي تونيم با اراده انجام بديم و عميق نفس کشيدن رو تجربه کنيم. عميق نفس کشيدن احساس و تجربه جديدي داره و نشاطي تازه به وجود مياره که به سادگي و در همه جا در دسترسه. تنها کافيه بخواهيم.

حالا که درباره روانشناسي صحبت کردم با سخني که از يک روانشناس ديگه تو تلويزيون شنيدم ادامه بدم. مي گفت آزادي اين نيست که اون کاري رو که مي خواهيم، انجام بديم بلکه آزادي اينه که بتونيم اون کاري رو که مي خواهيم، انجام نديم. عبارت دقيق اون آقاي روانشناس رو يادم نيست ولي من اينجا اونو طوري نوشتم که قسمت دومش ايهام داره و يکي از دو معنيش درست تره و کاملتره. اون موقع البته براي من فوراً مفهوم سنتي و دست مالي شده تقوي تداعي شد. بعد از اون گاه و بيگاه بهش فکر مي کردم ولي نمي تونستم تو ذهنم جابجاش کنم. چند وقت قبل سخن ديگه اي شنيدم که ظاهراً ارتباطي با مطلب اولي نداشت. يکي از کارهايي که اهل يوگا انجام مي دهند اينه که با اراده خودشون روي مطلبي متمرکز مي شوند. يک قسمت سخت کار اينه که ذهنشون رو از هر چيز ناخواسته اي خالي کنند. اين تجربه رو هم خودم هم داشته ام که گاهي بعضي افکار منفي رو نمي تونم متوقف کنم. مي دونم اين فکري که تو ذهنم داره جولان مي ده فکر مثبت و مفيدي نيست و فکر کردن بيشتر به اين مورد آسيب رسانه يا لااقل بي فايده است اما اصلاً قادر نيستم در برابرش مقاومت کنم و متوقفش کنم. بيشتر که فکر مي کنم مي بينم غير از افکار بعضي افعال و رفتارها هم مصداق اين موضوع هستند. کارهايي که هيچ نتيجه به درد بخوري ازشون انتظار نمي ره و تنها وقتم رو تلف مي کنند يا ممکنه به عواقب منزجرکننده اي بينجامند ولي قادر نيستم متوقفشون کنم. به عبارت بهتر شک دارم چرا بايد در برابرشون مقاومت کنم. اما چرا مهم است که بتونيم اين طور جاها متوقف بشيم؛ در زندگي و در تعامل با عناصر مختلف اطرافمون گاهي موقعيتهايي پيش مياد که تحت تأثير عوامل اطراف گرايش يا کششي براي نوعي انديشه يا رفتار در خودمون احساس مي کنيم. اما ممکنه گاهي به اين شناخت و نتيجه گيري برسيم که اون موضوع خواستني در حقيقت درست و متناسب احوال ما نيست. در چنين موقعيتي بايد اين توانايي رو داشته باشيم که عليرغم اون کشش و نيروي ثقل، خواست و تصميم انساني خودمونو بر اون کشش ناشناخته و مبهم غلبه بديم. قدرت اراده، قدرت تمرکز و آزادي که واقعاً ازش بهره مند هستيم با عملکرد قابل قبولي که مي تونيم در چنين شرايطي داشته باشيم سنجيده مي شه. آزاد کردن ذهن از بندهايي موهوم که زمان و شرايط به پاش بسته اند و آزاد کردن خويشتن از پيله اي که اقتضائات محيط و گذر ايام به دورش تنيده اند با چنين غلبه کردني مصداق پيدا مي کنه. اين يک معناي سخت تر براي نه گفتنه. نه فقط در برابر درخواست ديگران نه بگوييم بلکه در برابر کشش دروني خودمون هم براساس خواست خودمون بتونيم نه بگوييم. شايد براي تمرين همين موضوع بوده که آقاي قدوسي جرعه آخر نوشابه اشو بيرون مي ريخته.

نمي دونم از کجا شروع شد اما مدتيه به شدت در ذهنم از عقلانيت و ملاحظه کاري و حفظ تعادل نسبت به همه جبهه ها سلب اعتبار شده. از حفظ آرامش و آينده نگري و حسابگري و فکورانه به جهان نگاه کردن. احساس مي کنم چنين رويکردي هيچ پايگاه مستحکم و قطعي و موثقي نداره. مثل اينه که ايام عمر و داراييهاي رو به کاهش اونو در راهي نامعتبر و مشکوک که ارضاکننده هم نيست هدر مي دي. تمام عمر رو بايد در سکوت و انتظار بگذروني. حتي در درون خودت و در نزديکترين محيطي که بهش تعلق داري. از لحاظ فلسفي هم کاملاً به نتيجه بخش بودن اين حجم عظيم و بي سرانجام تأملات و رايزنيها و بررسيهاي رنگارنگ بدبينم. انگار اين بازيها و مشغوليتهاي روزمره دردي رو دوا نمي کنند. گويا حجم عظيمي از تواناييها و خواسته هاي انسانيم معطل و بيکار مونده اند. گاهي احساس مي کنم مواجهه معقولانه و محافظه کارانه و کارشناسي شده با زندگي و آدمهاي اطراف مطلقاً غيرانساني و تحقيرآميزه. مثل اينه که شأن متعالي انساني خودمون و ديگران رو ناديده بگيريم و کتمان کنيم. کسي که در رويکرد حسابگرانه به زندگي غرق شده باشه و زندگي خودش رو تنها از اين دريچه ببينه مثل اينه که از يک ماشين فوق پيچيده يک استفاده خيلي ساده و خنده آور بکنه. اين طور زندگي کردن و اين طور برخورد کردن با ديگران افسوس برانگيزه و جاي تأسف داره. بايد بيدريغ زندگي کرد و درستش اينه که بي هيچ ملاحظه اي با ديگران مواجه بشي. همه آدمهاي اطرافت رو پاره هايي از وجود خودت بدوني. پاره هايي از يک وجود مشترک که تو اين دنيا پراکنده شده اند. مثل اون کارتوني که آينه يک شاهزاده خانم شکست و تکه تکه شد و قطعاتش تو تمام دنيا پخش شد. آدمهايي که درست مثل خودمون هستند و آرزوها و علاقه ها و انتظارات و ارجمنديهايي درست مثل خود ما دارند. گاهي خيال مي کنم هر مسؤولي و هر آدمي که با آدمهاي ديگه سروکار داره تو کار خودش و در ارتباط با اونها با عشق و فداکاري رفتار نکنه در واقع در موقعيت خودش داره خيانت مي کنه. با پشت ميز نشستن و بهانه کردن حساب کتابهاي مختلف و نظريات کارشناسي و با رديف کردن واقعيتهاي مختلف عذرتراشي کردن همگي دروغهايي هستند که خود گويندگانش هم باورشون شده. ماسکهاي غيرانساني هستند که مسؤوليتها و تواناييهاي انساني ما رو پوشونده و مسخ کرده اند. اگر اين طور انتظاراتي خيلي عجيب غريب و دور از ذهن به نظر مي رسند لااقل همين قدر هست که آدمها به ميزاني که در زندگي با عشق و بيدريغ زندگي مي کنند انسان هستند و بقيه اون زندگي رو ديگه انسان وار و شايسته انسان نبايد دونست. بد نيست گاهي اوقات به خودمون جرأت بديم و به حقيقت اون طور که هست نگاهي بيندازيم و آگاهانه اونجايي رو که واقعاً ايستاده ايم ببينيم. هرچند رسيدن به اون حقيقت و عملي کردنش کار ترسناک و سختي جلوه مي کنه. گاهي به آسمان نگاه کن.

۵ نظر:

ناشناس گفت...

از خواندن اين نوشته ات بنظرم رسيد که کم کم داري از گذشته کنده و به ضرورت و چرايي و چگونگي در حال مي رسي، اميد است که روزي آينده نگر هم گردي که بي گمان خواهي شد. سير فکريت روي هم رفته مثبت ارزيابي مي کنم. تعلق خاطر بيش از حد به اسلام و ارزشهاي راهنماي فکري که دفالت هستند، از جامعه و يا خانواده گرفته شده و خودمان در آن نقش نداشته ايم، بايد نقادانه بازبنيني کرد، اگر درست دقت کني خدا در درون خود توست، پيامبر و فيلسوف و عارف و عاشق زندگي خودت باش عزيز دلم. به خودت باور کن و اگر به ديني هم باور داري سعي کن چراغ آن باشي نه اينکه در سوسوي چراغي که ديگران در گذشته برافروخته اند، و بدرد همان زمان مي خورده، زندگي و جواني و انرژي هايت را هدر دهي. بهرحال همه چيز را از صافي دين گذراندن متعلق به عصر جاهليت بعد از انقلاب کشاورزيست. هرکس خود بايد پرچم دار دين خود باشد. همانطور که مولا علي راوي قرآن نبود، خودش قرآن سخنگو بود و نهج البلاغه رو از خودش بجا گذاشت. در روش و منشش از پيامبر کوپي برداري نمي کرد، افکار و گفتار و اعمالش از جسم و روح خودش برمي آمد. فقط روحش را به خداي واحد محمد سپرده بود و در ايمانش به يقين رسيده بود، ولي مغز و قلب و دل و ديده و عقل و عمل خودش را داشت. حال شما هم، دوست خلاق و با استعدادم، سعي کن اگر مسلماني، علي وار مسلمان باش، و از تار عنکبوتي که بنام علوم ديني توسط علماي اسلام رشته و تافته و بافته شده، بيرون بيايي. دين و دنياي خودت را خودت بساز، و الا روزي خواهي يافت که غلام زنجيره اي افکار و اوهام بي مبنا و بي حاصل عده اي گمراه و گذشته گرا و زالو صفت بوده اي و نوشته هايت رو به گذشته داشته اند و نه آينده. موفق باشي اي عزيز

زکریا گفت...

سلام دوست خوبم. امیدوارم در پناه قائم آل محمد به توفیقات فراوان وبزرگ دست پیدا کنی.

بازگشت به آینده، بهترین نامی است که تا کنون برای یک وبلاگ دیده ام. برای همین، من که زندگی را در رویکرد به آینده، با برخورداری از پشتوانه ی غنی گذشته و بر بنیاد مبانی اعتقاد تاریخی و موازین نگرش های شیعی به حیات، تاریخ، انسان و خدا قابل تعریف و تعبیر می دانم، بی هیچ تردیدی، وبلاگ شما را به پیوند های وب خودم افزودم.
اما احساس می کنم اینترنت، بیش از هرچیز دیگری موجبات غفلت من از خویشتن ازلی وجودم را فراهم ساخته است. بدون شک، همه ی تسهیلاتی که فراورده ی تجدید نظر انسان در چگونگی وجود خود در هستی است، به توسعه ی فاصله ای که از لحظه ی هبوط، میان او وخدا ایجاد شد؛ می انجامد. چرا که این تسهیلات، محصول رویگردانی انسان از ملکوت و رویکرد به ناسوت است و به صورت طبیعی، به تولید و توسعه ی غفلت می پردازد.
غفلت، فرایندی است که از مشغول شدن انسان به غیر خود، یعنی به غیر خدا، حاصل می شود. ونه تنها اینترنت، بل همه ی محصولات مدرن تمدن تکنولوژیک، رسالتی فراتر از اغفال و اغوای آدمیان ندارند.
پیشتر ازاین نیز مطلبی نوشتم با عنوان وداع با تکنولوژی و در آن تمامی دلایل و عوامل بریدن از این دنیای غفلت زای بیخود کننده را به تفصیل بازگفتم، اما دوستانی چون شما با مخالفت های مکرر خود مانع از گسستن من از اینترنت شدند. اکنون برای یک آزمون هم شده، این کار را باید انجام بدهم.
یاعلی.

الف. قائم پناه گفت...

ناشناس عزیز از توجه و اظهارنظرت ممنونم. راستش هرچی فکر کردم نتونستم حدس بزنم از کسایی که می شناسم کدوم یکی هستی. اگر هم کسی باشی که قبلاً سابقه برخورد با نوشته ها و نظراتت رو داشته ام طرز نوشتنت عوض شده و برای من غیرقابل تشخیص شدی. خوب بود به طور ناشناس نمی نوشتی. این که می گی تا به حال به گذشته نظر داشته ام و در تار عنکبوت علوم دینی گرفتار شده ام نمی دونم منظورت کدوم قسمت نوشته هامه. خودم چنین تصوری از خودم ندارم. همین قدر می خواستم بنویسم که مطمئن بشی نظرت رو خوندم و بهش فکر کردم. شما هم موفق باشید دوست ناشناس

الف. قائم پناه گفت...

سلام بر زکریای عزیز..ممنونم از نظر لطف شما. شما نظر خودتونو نوشتید و من هم علاقه مند شدم در این باره نظر خودم رو بنویسم. این که اینجا می نویسم اطمینان و اصراری ندارم که نظرم درست باشه. در هر حال هبوط و آغاز جدایی و تکثر بخشی از خواست و برنامه خداوند بوده. این دنیا شامل تمام عوالمی که انسانها برای خودشون بوجود آورده اند نمودی از تکثر در عین وحدتی است که در برنامه خداوندی تدارک دیده شده بود. ملکوت سمت خاصی نیست که بشه ازش روی گرداند. به تعبیر قرآن هر سمت رو کنید خدا هم همون طرفه. ملکوت و ناسوت خط کشی روشنی ندارند و در همه چیز این دنیا در هم آمیخته اند. این بستگی به خود ما داره که به کدوم جنبه اش توجه کنیم و اونو رشد و توسعه بدیم. به همین دلیل من دستاوردهای تمدن مدرن رو الزاماً منفی و غفلت آمیز نمی دونم بلکه می توانند مفید و مثبت هم باشند. به عنوان مثال همین اینترنت برای من موجب و منشأ خیلی آشناییها و تجربیات رنگارنگ بوده که بی گمان می تونه برای زندگی انسان وار زاد و توشه خوبی قلمداد بشه. این ابزارها به خودی خود ذات و ماهیت مشخصی ندارند بلکه مسخر و اسیر خواست و اراده ما هستند. ما هستیم که تصمیم می گیریم چطور به اینها نگاه کنیم و چطور با اونها برخورد کنیم. ولی این که می فرمایید برای آزمون می خواهید این کار رو بکنید کاملاً موافقم. بسیار پسندیده است. نتیجه این آزمون و تجربه هر چه باشه همون درسته و براساس همون رفتار کنید. براتون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.. ابوذر

زکریا گفت...

باسلام مجدد به برادرم ابوذر.
خدای شما را با ابوذر بزرگ محشور کناد.
قبول دارم که میان ناسوت و ملکوت مرز مشخص و روشنی وجود ندارد. حتی آنچنان که می گویند بهشت و جهنم نیز چیزی فراتر از آنچه ما خود می آفرینیم نیست. این هم کاملا درست است که اسلام، به ویژه در مقایسه با ادیان پیشین، که عمدتا رویکرد یک جانبه به دنیا ویا آخرت داشتند، حد میانه را برگزیده و دنیا و آخرت را چندان درهم آمیخته است که تفکیک آن دو از یکدیگر، گاهی موجب در غلتیدن به ورطه ی افراط و تفریط در دینداری آدمیان می شود. اگر انسان امروز، به این درک از حیات و ماهیت انسانی خود برسد که به همه ی امکانات معنوی و معیشتی خود از منظر ابزار رسیدن به اهداف متعالی فرادست بنگرد، آنچه شما در باب محصولات تمدن تکنولوژیک می فرمایید کاملا درست است. اما دشواره ی زیستن با تکنولوژی در زمانه ی ما این است که غلبه و سیطره ی فراگیر فراورده های صنعتی این تمدن بر جان و جهان انسان امروز، امکان بازاندیشی نقادانه و تفکر تأویلی مبتنی بر تلطیف روان آسمانی و تمهید زمینه های اوجگیری روح پرستشگر ازلی او را از وی بازستانده است.
نا برخورداری از قدرت نقد وانتخاب در هجوم فناوری محیرالعقول مدرن، بیش از هر زمان وهر چیزی دیگر، انسان وامانده ی امروز را به ناگزیر در تیه باتلاق های تحیر زمینی در غلتانیده واین سبب شده است انسان مدرن، انسان غفلت زده ی بریده از ریشه ها و خاستگاه های خدایینگی خود، زاده و پرورده شود.
و سخن آخر این که اخوی اینجانب، علی، به بازسازی "طوبی" دست یاخته است و من نیز به ناگزیر وبرای توجیه گریز از اینترنت، وداع با تکنولوژی را گذاشتم. از شما دعوت می کنم ان نبشته را بخوانید.
یاعلی