و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

تاریخ اروپا--راهبان درویش

کليسا چندان قادر نبود مشکلات اساسي را که باعث بروز کفرگوييهاي عمومي قرن دوازدهم شده بود ترميم کند. اينوسنت سوم و چند جانشين پس از او تنها به نشانه هاي بيروني اين مشکلات توجه کردند و تا جاي ممکن از اسلحه تفتيش عقايد و جنبش صليبي براي شکست دادن ضدروحانيگري و کفرگويي استفاده کردند. بايستي توجه کرد شهرت بد تفتيش عقايد تا حدود زيادي غيرواقعي است. در اسپانياي قرن شانزدهم شاهان کنترل تفتيش عقايد را در دست گرفتند و آن را به عنوان يک نيروي امنيتي خشن و راهي براي حمله به دشمناني که در قانون عرفي هيچ اتهامي نداشتند مورد استفاده قرار دادند. تفتيش عقايد قرون وسطي به طور رسمي در گردهمايي چهارم لاتران در سال 1215 سازمان يافت و سازماني سرکوبگر بود اما مسؤول زياده رويهايي که وجه مشخصه دوران ابتدايي مدرن هستند نبود

اسقفها هميشه قدرت سوال و محاکمه متهمان به کفرگويي را داشته اند اما تفتيش عقايد اين عملکرد را تحت نظارت يک تشکيلات واحد در آورد و براي آن روند و مقرراتي استاندارد بوجود آورد. متهمان به کفرگويي براي مدتي طولاني مورد مصاحبه قرار مي گرفتند و اگر عقايد آنان مخالف با حقيقت الهام شده که از سوي کليسا آموزش داده مي شد تشخيص داده مي شد به ايشان دستور داده مي شد نظر خود را اصلاح کنند و اجازه مي يافتند آن باور را رد کنند و تعاليم کليسا را بپذيرند. آنان پس از آن آزاد مي شدند هرچند اغلب براي بخشش مجبور به ايفاي هزينه هاي گزافي مي شدند. اگر آنان متهم به بازگشت به باورهاي قديمي خود مي شدند مورد پرسش و پاسخ بسيار سخت تري قرار مي گرفتند هرچند شکنجه اعمال نمي شد. اگر مشخص مي شد آنان واقعاً به خطاي خود بازگشته اند، ممکن بود به عنوان کفرگو معرفي شوند و طرد شوند. آنان از جامعه باورمند بيرون رانده مي شدند. آنان سپس به قدرتهاي عرفي واگذار مي شدند. در اين مرحله معمولاً زنداني شده يا اعدام مي شدند که اغلب اعدام آنها با روشهايي سبعانه و بيرحمانه انجام مي شد

هرچند تفتيش عقايد از بسياري جهات رياکارانه و غيرعادلانه بود اما ابزاري مؤثر برعليه جنبشهاي کفرگويي بود. با اين حال در درازمدت تفتيش عقايد به معناي ناتواني اخلاقي کليسا و تثبيت موقعيت آن به عنوان موجوديتي رعب آور و نه پايگاهي براي تبليغ دين بود. اين راه حلي منفي بود. ظهور راهبان درويش پاسخي مثبت به چالشهايي که کفرگوييهاي عمومي ارائه مي کردند بود

دومنيکن ها

تشکيلات دومنيک با نام گروه راهبان موعظه گر شکلي تغيير يافته از قانون آگوستيني را پذيرفت تا هماهنگ با نيازهاي خاصش باشد. اين گروه پيرو الگوي آلبيژني ها و والدني ها بود. هرچند اعضاي آن در صومعه براي زندگي در فقر، حفظ عفت و پاکدامني و فرمانبرداري سوگند خورده بودند، آنان در دنياي عرفي کار مي کردند. در گروههاي دو نفره مسافرت مي کردند و با زبان مردم موعظه مي کردند. براي اين که از اين سوءظن که از قدرت و ثروت کليسايي برخوردارند دور بمانند براي غذاي خود از مردم عادي گدايي مي کردند. آنان همچنين مي بايستي آموزش ديده مي بودند. دومينيک براي رسيدن به اين هدف شروع به راه اندازي مراکز و پايگاههايي کرد که پيروانش از طريق آنها مي توانستند فعاليت کنند. اين جنبش براي مرداني که آرمان بلندي داشتند نسبتاً جذاب بود و تا سال 1221 حدود شصت مرکز دومنيکن در حال فعاليت بودند

از جايي که دومينيک دريافته بود کليسا بايستي وفاداري طبقه آموزش ديده را حفظ کند، دومنيکن ها به زودي در دانشگاههاي جديد شروع به کار کردند. آنان مي توانستند دانشجو باشند، يا اساتيدي باشند که دوره هاي آموزشي خاص خود را دارند و دانشجويان را به خود جذب مي کنند، يا خوابگاههاي دانشجويي راه اندازي مي کردند. آنان معادلهاي دانشگاهي ترتيب دادند و نسل بعد هيئت تدريس دانشگاهها را تعليم دادند. تقريباً به زودي دومنيکنهايي از قبيل آلبرتوس ماگنوس و توماس آکويناس اعتبار قابل توجهي براي اين فرقه در بين طبقه تحصيل کرده و انديشمند اروپاي غربي فراهم آوردند

در مجموع دومنيکن ها روش زاهدانه اي در زندگي در پيش گرفتند. اين موضوع تا حدود زيادي باعث کاهش يافتن سوءظن طبقه متوسط نسبت به علاقه مندي قابل توجه کليسا به ثروت و خودفروشي شد. آنان به طور مؤثري طبقه روشنفکر را نسبت به خود متمايل کردند و بدين ترتيب فرقه خود را قوت بخشيده و وفاداري طبقه تحصيل کرده را نسبت به کليسا تحکيم کردند. تبليغ مسيحيت آنان تا حدود زيادي مؤثر بود و الگويي را معرفي کردند که طي آن محبوبيت آئينهاي مذهبي را به عنوان ابزار فرمانهاي مذهبي افزايش دادند. آنان استفاده از اعتراف در کليسا را به عنوان تمرکز کليسا بر نيازهاي فردي مردم توسعه دادند. نگراني آنان براي مردم عامي، کارکردهاي اجتماعي کليسا را در زماني که اين کارکردها اهميت بيشتري يافته بودند مورد تأکيد قرار داد. در نهايت دومنيکن ها کارکنان لازم براي تفتيش عقايد را فراهم آوردند و در احتياط و انسانيتي که مشخصه اين تشکيلات در روزهاي ابتداييش بود سهم بسياري داشتند

با اين حال با هرچه موفقتر شدن آنان، قدرتهاي عرفي شروع به بخشيدن اموال و ثروت بيشتري به آنان کردند. آنان اگرچه کوشيدند خود را از تأثير منفي اين اموال جدا کنند اما تا پايان قرن سيزدهم آنان در نتيجه موفقيتهاي خود ثروتمند شده بودند و اعضاي جديد به جاي اين که مشتاق اهداف اوليه و اصيل فرقه باشند تحت تأثير ثروت و اعتبار گروه بودند. اين شايد نتيجه تمايل دومنيکن ها براي اين بود که فعاليتهاي خود را به عنوان ابزاري براي رسيدن به يک هدف تلقي مي کردند و نه اين که آن را به عنوان رفتاري مناسب و براي خود انجام دهند. در نتيجه آنان نتوانستند آرمان قوي و فراگير مسيحيت را که مورد نياز آن دوره بود توسعه دهند. فرانسيسکن ها بايد به اين دستاورد مي رسيدند

فرانسيسکن ها

شايد نادرست نباشد بگوييم فرانسيس از آسيسي (1182-1226) تجسمي از آرمانهاي مذهبي مردان و زنان اروپاي قرن سيزدهم بود و محبوبترين چهره تمامي دوره قرون وسطي بود. با اين حال مهم است درک کنيم که او چهره اي انقلابي بود و کليسا براي در کنترل نگه داشتن نيروهاي اجتماعي که از او الهام گرفته بودند تحت فشار زيادي بود. او هم محبوب بود و هم تا حدي خطرناک تلقي مي شد

فرانسيس در شهر تپه اي آسيسي در شمال ايتاليا متولد شد. او فرزند نازپرورده يک بازرگان ثروتمند ابريشم بود. او در زندگي کم وبيش روشي نامعمول در پيش گرفت و آرمانهاي تروبادورها و نجيب زادگان را دنبال مي کرد. در سن بيست سالگي طي يک لشکرکشي نظامي شهر خود را ترک کرد اما بيمار شد و به خانه بازگشت. پس از بازيافتن سلامتي تمامي دوستان خود را براي ضيافتي شلوغ و در هم ريخته دعوت کرد و پس از شرابخواري فراوان، بدون برنامه ريزي قبلي پيشاپيش دوستان خود در خيابانهاي شهر به راه افتاد. وقتي دوستانش متوجه شدند او گم شده است، در مسير خود به عقب بازگشتند و او را در خلسه اي عميق يافتند. او دچار تغييري ناگهاني و شديد شده بود که مردان و زنان آن زمان آن را مذهب مي خواندند. او به نحو ولخرجانه اي شروع به کمک به مردم فقير کرد چنان که پدرش پيش از آن که او بتواند خانواده را ورشکسته کند تلاش کرد او را از خود براند. فرانسيس در عوض خود را برهنه کرد و هر چه داشت به پدرش بازگرداند و به جنگلي رفت تا به عنوان يک زاهد در کلبه اي از ترکه هاي چوبي زندگي کند. به زودي برخي از دوستان جوان شرابخوارش به او پيوستند. او شروع به فکر کردن در اين باره کرد که خداوند از او چه مي خواهد. در يک تفأل مرسوم در آن زمان، انجيل را سه بار به صورت اتفاقي باز کرد. هر بار انگشتش به اين عبارت رسيد که همه آنچه داري به فقرا ببخش و دنبال من بيا

او و دوستانش به اين تلقي رسيدند که بايستي براساس الگوي زندگي مسيح و اصول او رفتار کنند. پس از مدتي آنان از محيط وحشي کوهپايه اي خود خارج شدند و مانند آلبيژني ها و والدني ها در گروههاي دو نفره حرکت کردند. موعظه مي کردند و به اعمال خيريه دست مي زدند. آنان هيچ چيز نداشتند و براي وعده هاي غذايي روزانه خود درخواست کار مي کردند و براي فرداي خود هيچ توشه اي همراه خود نگه نمي داشتند. آنان به زودي دريافتند که اين رهاکردن نگرانيهاي دنيوي به آنان حس بزرگي از آزادي مي دهد و شروع به تجربه کردن خلسه هاي وجدآور و تجربيات رازآميز کردند. الگوي جنبش فرانسيسکن چنان که در خود فرانسيس مجسم شده بود در طي اين دوره شکل گرفت

آرمانهاي فرانسيس

الف: خدمت به انسانيت، به خصوص فقرا و بيچارگان
ب: به نحو عجيبي اين موضوع با آرمان صليبي تلفيق شد. فرانسيس باور داشت آنان بايد در صدد مسيحي کردن مسلمانان باشند نه اين که به سادگي با آنان بجنگند
ج: فرانسيس علاقه اي به پيگيري موضوعات فکري نداشت. او احساس مي کرد مذهب موضوعي قلبي است و ربطي به ذهن ندارد
د: او تحت تأثير آرمان عاشقانه بود و خود را تروبادور خداوند و عشقباز بانوي فقر مي دانست
ه: او همچنين احساس مي کرد بخشي از دنياي طبيعي است. اين موضوع ايده سنتي که طبيعت را به عنوان دشمني که بايد مطيعش کرد مي شناخت تکان داد
و: او تواضع را به عنوان تمريني براي مطيع کردن نفس تلقي نمي کرد بلکه به اين خاطر متواضع بود که احساس مي کرد بايد متواضع باشد. براي فرانسيس و پيروانش، تواضع به رسميت شناختن و قبول نفس خويشتن بود
ز: او يک صوفي عملگرا بود و بر نياز براي اتحاد شخصي، مستقيم و فردي با خداوند تأکيد مي کرد
ح: حس دينداري او از نوعي طبيعي بود. فرمانبرداري او نسبت به کليسا مبني بر بي علاقگي او نسبت به موضوعات الهياتي بود
ط: او و پيروانش از حس خوشي دروني پر شده بودند که براي هرکس که از برابر آنان مي گذشت مشخص بود
رشد فرانسيسکن ها

در سال 1209 فرانسيس نزد پاپ اينوسنت سوم (1198-1216) رفت تا از او بخواهد به رسميت شناخته شود. اينوسنت شک داشت که فرانسيس و پيروانش بتوانند زندگي در فقر را که خود را متعهد به آن مي دانستند عملي کنند. او احتمالاً خبر نداشت بسياري از مردم در اروپا دقيقاً به چنين شکلي (در فقر) زندگي مي کردند. در هر حال او اجازه اي شفاهي و مبهم به آنان داد تا آنچه را دنبالش بودند پيگيري کنند

جنبش به سرعت قدرت گرفت و در سال 1217 در گردهمايي چهارم لاتران به عنوان راهبان کوچک يا برادران کوچک به رسميت شناخته شدند تا شايد از دومنيکن ها افتراق داده شوند. به آنان حق موعظه کردن اعطا شد و آنان افراد بسياري را جذب کردند. فرانسيس کم و بيش کلارا از آسيسي را که دختر يک بازرگان ثروتمند شهر بود به فرزندي قبول کرد و به او کمک کرد تا روشي مشابه خود را در زهد و چشم پوشي از دنيا پيش گيرد. کلارا در اين تلاش پيشرفت کرد و در نهايت يک فرقه زنانه به نام فقراي کلارا ايجاد کرد تا اصول فرانسيس را براي بخشي از جامعه که اغلب از ديد اصلاحگران و کارگزاران مذهبي يک فرقه معنوي جديد پنهان مي ماندند در دسترس قرار دهد. در همين زمان فرانسيس فرقه سوم را مستقر ساخت تا مردمي را که نمي توانستند فرانسيسکن شوند ولي علاقه مند بودند تا جايي که مي توانند در نزديکي با آرمانهاي آن زندگي کنند تحت پوشش بگيرد. طي چند سال بيش از صدهزار فرانسيسکن و لااقل پانصدهزار عضو فرقه سوم وجود داشتند. دلايل اين رشد متعدد بودند. فرانسيسکن ها بايستي سوگندهاي مرسوم رهبانيت را ياد مي کردند اما لازم نبود دوره کارآموزي و آزمايشي يک ساله را قبل از اين که درخواست داوطلبان قبول شود بگذرانند و برخلاف بقيه فرقه ها مي توانستند مناصب فرانسيسکن ها را هر وقت مي خواستند ترک کنند. همچنين در آن زمان تعداد زيادي از مردم در فقري به سر مي بردند که بدتر از وضعيت فرانسيسکن ها نبود اما با تبديل شدن آنان به فرانسيسکن نه تنها به زندگيشان نوعي هدف و اعتبار مي بخشيد بلکه بي شک به عنوان فرانسيسکن رفتار بهتري با آنان مي شد و اين وضعيت بهتر از اين بود که تنها به عنوان تهيدستاني بي خانمان تلقي شوند

با اين حال افرادي به فرقه پيوستند که علاقه کمتري به اصولي که فرانسيس مقرر کرده بود داشتند. فرقه چنان بزرگ شد که نياز به مديراني پيدا کرد و برخي از اين مديران احساس کردند پيش نيازهاي عضويت در فرقه بايد مورد توجه بيشتري قرار گيرد و فرقه بايستي اعتبار و شأني را که دومينيکن ها و ديگران از آن برخوردارند داشته باشد. در سال 1220 در حالي که فرانسيس در مصر در جنگ صليبي پنجم شرکت کرده بود برخي از اين مديران کنترل جنبش را در دست گرفتند و مقرراتي را تنظيم کردند که آن را به چيزي شبيه تر به دومنيکن ها تبديل مي کرد. فرانسيس به سرعت بازگشت و و تنها زماني توانست وضعيت را کنترل کند که موافقت کرد هدايت کردن کليسا را در بازنويسي قانون ساده اي که خود در سال 1210 نوشته بود بپذيرد. اولين قدمها اين بود که يک مرحله کارآموزي و آزمايشي لازم الاجرا شد و حق ترک فرقه منسوخ شد. يک سلسله مراتب تنظيم شده برقرار شد و باز مانند دومينيکن ها خانه هايي راه اندازي شد. شرکت در دانشگاهها و تعليم نه تنها مجاز بود بلکه تشويق هم مي شد. پس از پذيرفتن اين تغييرات در قانون 1223، فرانسيس از هر مقام رهبري در فرقه کناره گرفت. وقتي او در سال 1226 درگذشت وصيت نامه اي برجاي گذاشت که در آن درخواست بازگشت به آرمانهاي اصيل جنبش را کرده بود

فرقه به زودي دچار انشعاب شد. فرانسيسکن هاي معنوي براي بازگشتن به مفاهيم اصيل جنبش تلاش مي کردند در حالي که ديگران مي کوشيدند قوانين فقر را وضع و مديريت کنند. تا اواسط قرن رهبري فرقه در دست جان از پارما قرار گرفت. او که گرايشات معنوي داشت با علاقه منديهاي دوستان خود در بازگشت به رازآميزي و تصوف روزهاي ابتدايي هماهنگ بود. او و ديگران با فشار رو به تزايد اقتدارهاي کليسا براي مديريت اصول کار فرقه در بسياري از حوزه ها و کنترل نزديکتر موعظه هاي فرانسيسکن ها رو به رو بودند. اين دوره اي بود که تضاد بين طبقات رو به تزايد بود و فرانسيسکن ها، به خصوص فرانسيسکن هاي معنوي اغلب در تلاش براي تهييج و حمايت از طبقه هاي پايين تر برعليه طبقات بالاتر بودند که اغلب مورد حمايت کليسا بودند. جان و ديگران در واکنش خود با زکاوتي صوفيانه، سپيده دم عصري جديد را پيش بيني کردند که در آن نظم کنوني امور واژگون خواهد شد و وعده به ارث بردن زمين بوسيله فقراي سعادتمند محقق خواهد شد. معناگرايان با اين کار خارج از انتظار ظاهر شدند و چندين نفر از جمله جان از پارما به عنوان کفرگو اعلام شدند. جان از مقام رهبري خود برکنار و زنداني شد. فرقه به بناونچر واگذار شد و دوره اي از حرکت آرام به سوي اعمال بيشتر مديريت شده و هماهنگي بيشتر با آرمانهاي کليسا شروع شد

وسوسه کننده است که فرانسيسکن هاي اوليه را به عنوان قهرمان در نظر بگيريم و کليسا را به عنوان خائن به اين آرمان درخشان تلقي کنيم اما موضوع به اين سادگي نيست. واقعيت اين است که جمعيت اروپاي غربي سريعتر از رشد توليد غذايي، پوشاک، مسکن، سوخت و فرصتهاي شغلي آن افزايش مي يافت. استقبال داوطلبانه فرانسيسکن ها از فقر، براي حل مشکل فقر هيچ پيامد مثبتي نداشت و حتي بيشترين درجه اعانات و خيريات کارگشايي نمي کرد و تنها همگي را دچار گرسنگي يکساني مي کرد. در واقع يک بدبين و عيبجو مي تواند بگويد جنبش فرانسيسکن تلاش ضعيفي براي متقاعد کردن توده هاي بي خانمان بود که فقر هم لذتبخش است. اما در هر حال اين بخشي قابل توجه از تاريخ است. يک اقتصاد دان يک بار مي گفت تنها يک جامعه توانا مي تواند آرمانهاي خير براي کمک به ديگران داشته باشد. جنبش فرانسيسکن نشان مي دهد اين موضوع الزاماً صادق نيست. به علاوه اين جنبش سه قرن ديگر از موجوديت يکپارچه کليسا را بازخريد کرد. اين جنبش همچنين نشان دهنده نمونه اي از فداکاري و توجه به نيازمندان در سنت غربي است که سهم بسياري در رويکرد مدرن ما نسبت به کساني که در کنار راه افتاده اند دارد

گويا فعلاً منبع اصلي نوشته هايي که در حال ترجمه کردنشون هستم روي اينترنت در دسترس نيست. فعلاً اگر کسي خواست متن اصلي اين نوشته رو ببينه برام ایمیل بزنه تا براش ايميل بزنم

۱ نظر:

khodadad گفت...

بازهم توصيه می کنم اسم فرانچسکو د اسيسی که ايتاليايی بوده رو به صورت «فرانسيس» ننويسيد.

در اين مورد، يعنی ارتداد، حتما" اين کتاب رو بخونيد:

Lambert, Malcolm. Medieval Heresy: Popular Movements from Bogomil to Hus. New York, NY: Holmes and Meier, 1997