و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۵

خرمالوی پاییزی

امروز در حال خوردن خرمالو بودم که ناخودآگاه منظره درخت خرمالو برام مجسم شد. من از نزديک زياد درخت خرمالو رو در حالي که ميوه هاش در اواسط پاييز رسيده و برگاش زرد شده يا ريخته نديده ام. ولي جسته گريخته و دورادور احوال پاييزي چنين درختاني رو درک کرده ام. حس خاص و کميابي داره. ميوه هاي تابستوني مثل سيب و گلابي و زردآلو که تو تابستون در حالي که درخت در اوج شادابيه مي رسند منظره مرسوم و معموليه که زياد ديده ايم. حجم وسيعي از برگهاي سرسبز با نقاطي از ميوه هاي زرد و قرمز، روزهاي آفتابي و پرجنب و جوش تابستوني باغ رو رنگي مي کنند. اما خرمالو اين طور نيست. رنگ تند قرمز خرمالو تو روزهاي سرد و ابري پاييزيه که روي هيکل نحيف و برهنه درخت، نگاهها رو به خودش جلب مي کنه. درخت عجيب خرمالو در دوران افسردگي و آزار، به طرز ناباورانه اي ميوه هاش رو که در دوران اوج بهار و تابستان پرورده و بار آورده، قبل از اين که به سکوت زمستون بپيونده به دست باد سوزدار پاييزي مي سپره. چنين رنگ و رويي و چنين ميوه هايي در چنين شرايطي که درخت درش به سر مي بره و فصل تجربه مي کنه عجيب و غيرمنتظره است

به اين اوضاع که فکر مي کردم ياد گرانادا (قرناطه) اسپانياي مسلمان افتادم. گرانادا آخرين شهر مسلمان اسپانيا بود که با اتحاد کاستيل و آراگون در سال 1492 سقوط کرد. روند فتح سرزمينهاي مسلمانان در اسپانيا از قرن يازدهم شروع شده بود و مسلمانان در آندلوس در طول قرنهاي متمادي بيشتر و بيشتر به سمت جنوب پسروي مي کردند. مسلمانان در اين آخرين پايگاه کوهستاني و در فصل پاييز تاريخ اسلام در اسپانيا، در حالي که در طي قرنها شاهد تجهيز و تصميم مسيحيان براي بيرون راندنشان از اسپانيا بودند و در حالي که عملاً در ناحيه اي کوچک از هر سو در محاصره سرزمينهاي شواليه هاي اسپانيايي بودند باز از خلق آثار بديع معماري و هنري چشم نپوشيدند و در اين کار چنان وسواس و دقتي به خرج دادند که گويا قصد دارند قبل از اين که يادشان از خاطره سرزمين اسپانيا پاک شود يادگاري درخور و متناسبي برجا بگذارند. قصر الحمرا در گراناداي قرن پانزدهم چنان ساخته شد که الگوهاي هنري و معماريش همچنان انگيزه بخش طراحان قرن نوزدهمي انگليس عصر ويکتوريا بود

بعد از فتح گرانادا بود که شاهان اسپانيايي با همدستي کليسا، با تعصب ديني و خشونت تمام برعليه مسلمانان و يهوديان دور جديدي از تفتيش عقايد رو آغاز کردند. اونها شايد يادشون رفته بود در اسپانياي مسلمان چطور مسلمان و يهودي و مسيحي در همزيستي مسالمت آميز و رشد و رونق و توسعه به سر مي برده اند. کتابخانه هاي بزرگ در آتش جهل اروپايي و تعصب مذهبي سوخت تا اروپاييان بتونن با سفرهاي دريايي دور و دراز خودشون داستان تاراج و کشتار خودشونو به اسم گستراندن مسيحيت در بين کافران در سرزمينهاي دورتري هم تکرار کنند. اروپا در برابر تمدن اسلامي در تناقض عجيبي گرفتار شده بود. از يک طرف دانشمندان تازه کارش که انديشه علمي و اصول تجربي رو از ترجمه هاي کتابهاي مسلمانان مي آموختند از ياد مي بردند به کسي که اصل ايده متعلق به او بوده اشاره کنند. از طرف ديگه همين افراد و همين نوشته هاي دست دوم از سوي کليسا به شعله هاي آتش سپرده مي شد. کالوين از شخصيتهاي مشهور اصلاح طلبي مذهبي اروپا و به صفت روشن انديشي مورد تحسين تاريخ مدرن غرب بوده. به دستور وي در اکتبر 1553 در ژنوا، سروتوس و کتابهاش به آتش کشيده مي شوند. گناه اين آدم اين بوده که در نوشته هاي خودش آراي ابن نفيس رو بعد از سيصد سال بازنويسي کرده بود

کي فکر مي کرد يه دونه خرمالو و حديث سوز سرماي زمستون اين همه داستان پرغصه و افسوس داشته باشه. اشکال نداره. داستان زمستون رو به ياد داشته باشيم تا از ياد نبريم بهاری که میاد چه شکليه