و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۶

رنسانس در ایتالیا؛ اومانيسم

از تمامي عملکردهاي رنسانس اروپا، هيچ کدام براي متمايز دانستن رنسانس از قرون ميانه بيش از اومانيسم هم به عنوان يک برنامه و هم به عنوان يک فلسفه مورد استفاده قرار نگرفته است. متون مختلف به شما خواهند گفت که اومانيستهاي رنسانس، ادبيات کلاسيک لاتين و يوناني را کشف مجدد کردند و به اين ترتيب دنياي کلاسيک تولدي دوباره يا رنسانس يافت. فلسفه اومانيست بر مقام انسانيت تأکيد کرد و اومانيستها تأکيد فکري را از مقولات الهياتي و منطقي برداشته و به طور اختصاصي متوجه مطالعات انساني کردند. در دنبال کردن اين برنامه بحث به آنجا رسيد که اومانيستها رنسانس اروپايي را بوجود آوردند و راه را براي دنياي سکولار مدرن هموار ساختند

با اين حال مانند همه اسطوره سازيهايي که درباره سرچشمه امور مختلف مطرح مي شود چنين گزارشي هم تا حدودي صحيح و هم تا حدودي غلط مي باشد. اول اين که حقيقتاً چيزي مانند "جنبش اومانيست" چه از منظر فلسفي و چه از هر جنبه ديگري وجود نداشته است. لغت "اومانيسم" در سال 1808 بوسيله يک معلم آلماني اف جي نايتامر وضع شد تا يک برنامه مطالعاتي متمايز از برنامه آموزشي علمي و مهندسي را توضيح دهد. در قرن پانزدهم لغت "اومانيستا" يا "اومانيست" مورد استفاده بود و براي توصيف عده اي از معلمان حرفه اي استفاده مي شد که موضوع کارشان متشکل از مضاميني بود که استوديا هومانيتاتيس خوانده مي شد. استوديا هومانيتاتيس ريشه در قرون ميانه داشت و شامل همه آن رشته هاي تحصيلي مي شد که خارج از الهيات و علوم طبيعي قرار داشت. اومانيسم چنان که مورد باور عموم است در برابر منطق قرار نداشت اما در برابر گونه اي خاص از منطق که با عنوان اسکولاستيسيسم شناخته مي شد مطرح بود. در واقع اومانيستها به نحو فعالي علم منطق را مورد بازبيني قرار دادند. به اين ترتيب در حقيقت اومانيسم در طي قرون ميانه اروپا آغاز شد. هرچند دانشمندان اومانيست دوره رنسانس گامهاي بلند و اکتشافات مهمي در اين زمينه انجام دادند اما مطالعات اومانيستي در حقيقت محصولي از قرون وسطي بودند. علاوه بر اين کشف مجدد دنياي کلاسيک که نقطه مشخص اومانيسم دوره رنسانس مي باشد در حقيقت خيلي زودتر و در قرون ميانه آغاز شده بود. از جايي که اروپائيان خود را به عنوان يک گروه قوميتي واحد مي ديدند که ريشه هاي مشترکي در قرون وسطي داشتند، بازيابي ادبيات کلاسيک در شکل لاتين و يوناني، به يک دغدغه خاطر براي تمامي مراکز آموزشي قرون وسطي تبديل شد

استوديا هومانيتاتيس کم و بيش متشکل از پنج رشته بود که از طرح درسي آموزشي کلاسيک اخذ شده بود و تريويم (طرح درسي سه بخشي؛ گرامر، منطق و فن بلاغت کلام) و کوادريويم (طرح درسي چهار بخشي؛ هندسه، حساب، نجوم، موسيقي) خوانده مي شدند. طرح کلي همه اين موارد در عهد باستان ريخته شده بود و از طريق نويسندگاني مانند کاسيودوروس در قرن پنجم و مارتيانوس کاپلا در قرن ششم پس از ميلاد به اروپاي مسيحي منتقل شده بودند. در عهد باستان اين رشته ها آرتس ليبرالس يا "هنرهاي آزاد" خواند مي شدند زيرا اينها مهارتها و دانشهايي بودند که براي نوع بشر براي اين که واقعاً آزاد باشد ضروري تلقي مي شدند. استوديا هومانيتاتيس در دوره رنسانس به طور عمومي مرتبط با رشته هايي بود که ما گرامر، فن بلاغت کلام، تاريخ، مطالعات ادبي و فلسفه اخلاقي مي خوانيم و اين از اين جهت است که در قرون ميانه و دوره رنسانس، تاريخ و مطالعات ادبي هر دو بخشي از گرامر بودند

در روم دوران کلاسيک آموزش عالي تقريباً به طور کامل متشکل از کوادريويم و تريويم بود. تمامي آباء بزرگ مذهب مسيحيت شامل آگوستين و بوتيوس در اين سنت تربيت شده بودند. ماندگاري طرح درسي چهارگانه و سه گانه در طي تمامي دوران اوليه و انتهايي قرون وسطي به طور طبيعي امتدادي از پس زمينه آموزشي نويسندگان اوليه مسيحي بود. تفاوت اصلي طرح درسي چهارگانه و سه گانه دوران روم باستان و قرون ميانه در اين بود که قرون وسطاييان تا حدود زيادي زبان يوناني و آثار نويسندگان يونان کلاسيک را از دست داده بودند. در حالي که در طرح آموزشي روم تأکيد بر نويسندگان يوناني بود، در طرحهاي درسي قرون ميانه تأکيد بر نويسندگان لاتين و به خصوص نويسندگان مسيحي بود و دانشجويان آثار ايشان را بيشتر در شکل منتخب ادبي و نه در شکل آثار اصلي مي خواندند

طرح درسي سه گانه نقطه تمرکز اصلي تعاليم آموزشي قرون ميانه و دوران کلاسيک بود که متشکل از گرامر، فن بلاغت بيان و منطق بود. گرامر نه تنها شامل مطالعه نحوه استفاده صحيح از زبان بلکه مطالعه نحوه استفاده نويسندگان از زبان براي بيان معاني به خصوص در زبان اشعار و تاريخ نويسي هم بود. بخش عمده اي از آنچه ما ادبيات انتقادي، مطالعات ادبي و تاريخ مي خوانيم در قرون ميانه زيرمجموعه گرامر محسوب مي شدند. منطق علم مجادله، اثبات و قياس بود. در اواخر قرون وسطي منطق تحت تسلط دو سنت ارسطويي و ابن رشدي بود. اين سنن براساس نام ارسطو فيلسوف يوناني و ابن رشد مفسر قرون ميانه آراي ارسطو نامگذاري شده بودند. اين سنت را در منطق با عنوان اسکولاستيک مي خواندند زيرا حاميان آن استادان دانشگاه يا "اهل مدرسه" بودند. منطق اسکولاستيک بر آن بود تا از زبان براي رسيدن به قطعيت استفاده کند چنان که در اين راستا بر قياس منطقي متمرکز شده بود. قياس منطقي عبارت از رسيدن به يک نتيجه صادق با استفاده از مقدمات صادق مي باشد. هنر سوم در طرح درسي سه گانه فن بلاغت بيان، هنر متقاعد کردن بود و شامل تمامي روشهاي زباني شامل قياس منطقي مي شد که طي آن يک سخنران مي توانست مخاطب را درباره صدق يا صحت آنچه که مي گفت متقاعد سازد. فنون زباني بخشي از اين هنرها بودند که اومانيستها توجه خود را بر آن متمرکز ساختند

عليرغم تمام اينها اولين رده هاي اومانيستها معلم و استاد نبودند بلکه مرداني مستقل بودند که به طور خصوصي درس آموخته بودند يا وکيل بودند. مشهورترين نمونه اين گروه اوليه و شخصي که اغلب به عنوان مؤسس اومانيسم به رسميت شناخته مي شود پترارچ (1304-1374) بود و مشهورترين نماينده گروه بعدي کلوسيو سالوتتي (1331-1406) بود

پترارچ

هرچند در روزگار حاضر او به طور اوليه به خاطر اشعارش به خصوص اشعار چهارده گانه ايتالياييش براي لورا شناخته شده است، اما فرانسسکو پترارکا يا پترارچ در دوران خودش به طور اوليه به خاطر آن عده از آثارش از قبيل نامه هايش که به اکتشاف و انتشار ادبيات کلاسيک مي پرداخت و نيز آن عده از آثار لاتينش که طي آنها از ادبيات کلاسيک تقليد کرده بود شناخته شده بود. پترارچ به عنوان يک چهره پيشتاز، نمايانگر آن شيوه اي از زندگي بود که در عمل اومانيسم (که تا قرن نوزدهم وجود نداشت) تجربه مي کرد. او به خاطر کشف چندين کتاب از سيسرو از جمله نامه هايش و مشخص کردن اين که آن آثار در واقع بوسيله سيسرو نوشته شده بودند مشهور بود. اين فعاليت کشف مجدد متون باستاني تبديل به نقطه عطف اومانيسم در تمامي قرن چهاردهم و بخش عمده قرن پانزدهم شد. هرچند پترارچ متوني يوناني را جمع آوري کرد اما به نظر نمي رسد که او آن زبان را خوانده باشد و به اين ترتيب تمرکز او بر کشف مجدد ادبيات کلاسيک به طور مشخصي در ادبيات لاتين محدود بوده است

بيشتر گزارشات درباره رنسانس بر کشف مجدد ادبيات کلاسيک يوناني تأکيد مي کنند زيرا تنها معدودي از دانشمندان قرون وسطي زبان يوناني آموخته بودند و تنها معدودي از متون يوناني در اروپاي قرون ميانه در دسترس بوده است. با اين حال اين تنها نيمي از داستان است. اومانيستها کار خود را با کشف مجدد متون لاتين مفقود شده شروع کردند و اين فعاليت براي اومانيستها مهمتر از بازيابي گذشته يونان کلاسيک بود. دو نويسنده مهم کلاسيک در دوران رنسانس نويسندگاني يوناني نبودند بلکه سيسرو و کينتيليان بودند. سيسرو يک سياستمدار و خطيب مشهور در سالهاي انتهايي جمهوري رومي بود. او در کنار متوني درباره فن خطابه همچنين رسالات مفصلي درباره فلسفه اخلاقي و ديني نوشت. کينتيليان گسترده ترين مباحثات را در طرح درسي درباره آموزش دوران کلاسيک و نيز درباره اصول و نظريات آموزش فن بلاغت نوشت. هر دوي اين نويسندگان در قرون ميانه شناخته شده بودند؛ از سيسرو معدودي متون و تفاسيري بر اين متون و از کينتيليان بخشهايي از نوشته هايش شناخته شده بودند. پترارچ به نحو فعالي در صدد کشف مجدد سيسرو برآمد و يکي از متوني که او کشف کرد، بروتوس کتابي مختصر درباره فن بلاغت بيان بود که يکي از مهمترين کتابها در رنسانس شد. کينتيليان که به طور کامل کمي بعد مورد کشف مجدد قرار گرفت پايه اي براي طرح درسي آموزش اومانيستي قرار گرفت

بزرگترين تأثيرگذاران بر پترارچ سيسرو و آگوستين بودند. او از سيسرو اصول نگارش لاتين و بخش عمده فلسفه خود را و از آگوستين انديشه هاي خود را درباره ارتباط انسان با غيب اخذ کرد. هرچند جريان قدرتمندي از آگوستينيانيسم در تمامي دوره رنسانس وجود دارد اما مهمترين نويسنده واحد، کلاسيک يا غيرکلاسيک در تمامي جنبش اومانيست، سيسرو مي باشد. سيسرو نماينده چندين آرمان بود؛ زبان و نگارش او الگويي براي هرگونه استفاده از زبان به خصوص لاتين بود. او براي اومانيستها والاترين منبع فصاحت يا استفاده متناسب از زبان بود. او به عنوان يک فيلسوف حکمت و فصاحت را با يکديگر ترکيب کرده بود؛ چنين ترکيبي در تمامي دوره رنسانس يک آرمان مي نمود. حتي هنرمندان ديداري چون ميشل آنجلو بوناروتي خود را مفتخر به حکمت و قصاحت مي کردند و شروع به ضميمه کردن اين ارزشها در هنرهاي ديداري کردند. در نهايت سيسرو به عنوان يک خطيب سياسي يک زندگي آرام و به دور از دغدغه هاي اجتماعي نداشت بلکه خود را مفتخر به دخالت در امور سياسي مي دانست و در ميان بزرگترين توفيقات خود مخالفت خود را با توطئه کاتيلين در رم برمي شمرد. از اين جهت سيسرو نماينده آرمان استفاده از حکمت و فصاحت در خدمت خير عمومي بود. با اين حال چنين استفاده اي از حکمت و فصاحت هزينه هاي شخصي به دنبال داشت و به اين ترتيب فضيلتي که سيسرو بيش از هر چيز ديگري نماينده آن بود احساس وظيفه او نسبت به حکومت بود. تمامي اين موارد؛ فصاحت، ترکيب فصاحت با حکمت و خدمت رساني به خير عمومي و حکومت تبديل به بنيانهاي طرح درسي آموزشي اومانيستي شد

در تواريخ اختصاري اومانيسم ميراث قرون ميانه و مسيحيت اوليه تا حدود زيادي دست کم گرفته شده است اما کمک کننده خواهد بود اگر بر آنچه که پترارچ از آگوستين آموخته بود تمرکز کنيم. سنت آگوستينيان يک سنت قدرتمند و مهم در تمامي دوران قرون وسطاي اروپا بود. با اين حال در مدارس بوسيله اسکولاستيسيسم در سايه قرار گرفته بود. پترارچ از آگوستين آموخت که تنها مطالعه و بررسي صحيح که يک فرد انساني مي تواند به آن اشتغال يابد خودشناسي و نگاه به درون و کنکاش در درون مي باشد تا از طريق آن سعادت و خوشبختي خود را تضمين نمايد. اين انديشه در نهايت به شکل يک نقطه مشخص کننده باور اومانيسم به صورت کرامت مقام انساني توسعه يافت. از نظر اومانيستها انسانيت در نظام خلقت موضوعي خاص است و ارتباطي خاص با خداوند دارد. اين ارتباط در قالب خوشبختي و سعادت بيان مي شود و دغدغه اصولي هر فرد بشري به طور جامع و صريح بايستي رسيدن به اين سعادت باشد. اومانيستها مطالعاتي از قبيل منطق اسکولاستيک، حساب، الهيات (مطالعه امور غيبي) و علوم طبيعي را به طور کامل نامربوط به اين مهمترين مأموريت انسان در زندگيش مي ديدند. در ميان تمامي مطالعات، والاترين مطالعات مربوط به فلسفه اخلاقي و کاربرد آن در دنياي حقيقي بودند

کلوسيو سالوتتي

سالوتتي همانند پترارچ در امر اموزش درگير نبود اما يکي از چهرهاي پيشتازي در آن جنبش تعليمي بود که ما در نهايت آن را با نام اومانيسم شناختيم. در بين اومانيستهاي اوليه اي که مسيري را که پترارچ گشوده بود دنبال مي کردند سالوتتي نمونه مشخصتري بود. و اين مسير احياي ادبيات عهد باستان بود. بسياري از اين اومانيستهاي اوليه وکلايي بودند که به عنوان کارگزاران رده بالا يا دفترداراني در خدمت کليسا يا دولتهاي مختلف ايتاليايي کار مي کردند. سالوتتي و ديگران از سرمشقي پيروي مي کردند که پترارچ بنيان نهاده بود و از موقعيت خود در جهت انتشار فرهنگ کلاسيک استفاده مي کردند و آن را در دولتهاي شهري و آموزش به کار مي بردند. آنان تبديل به الگوهايي براي شکل جديدي از مأموران کليسايي و حکومتي شدند و به عنوان افرادي که در مدرسه عهد باستان آموزش ديده اند و بيانگر آرمانهاي سيسروني در فصاحت، حکمت و احساس وظيفه بودند شناخته مي شدند

آموزش

بارها و بارها تأکيد شده است که اومانيسم نه يک فلسفه بود و نه يک جنبش بود بلکه يک طرح درسي آموزشي بود. در اولين مراحل، محيط کار اين طرح درسي بوسيله برخي افراد خصوصي از قبيل پترارچ و برخي مأموران عمومي از قبيل سالوتتي بوجود آمد. اومانيسم به عنوان يک طرح درسي آموزشي در سالهاي اوليه قرن چهاردهم در ايتاليا آغاز شد. دو چهره بنيانگذار در اومانيسم تعليمي، گوارينو ورونز (1374-1406) در فررا و ويتورينو دفلتره (1373-1446) در مانتوا بودند. ايشان هريک به طور مستقل يک طرح درسي کامل براي دانشجويان جوان خود طراحي کردند که متشکل از آموزشهاي فيزيکي و فکري بود. آنها از متون به تازگي کشف مجدد شده کينتيليان به عنوان الگويي در برنامه هاي آموزشي خود استفاده کردند؛ دانشجويان بايستي بر هر دو زبان لاتين و يوناني تسلط مي يافتند و بر زمينه عمومي آثار سيسرو، افلاطون و ارسطو تسلط مي يافتند. در طي يک قرن بعد اين برنامه به سرمشق آموزشي رنسانس تبديل شد

فصاحت

از همان ابتدا برنامه درسي اومانيستي چه در مورد پترارچ و چه در مورد معلمان مدرسه در جهت پرورش فصاحت بود. سيسرو در اين باره بحث کرده بود که بزرگترين حرفه کار يک خطيب است. در روزگار مدرن و در حالي که ما درباره بدگماني خود درباره لفاظيهاي بي مبنا و فريبکاريهاي داستانپردازانه صحبت مي کنيم مشکل است ديدگاه باستاني را که درباره فصاحت وجود داشته است درک کنيم. سيسرو در اين باره بحث مي کرد که يک خطيب فصيح از سه جنبه واجد برتري است: خطيب به عنوان يک سياستمدار به طور فعالي در زندگي جمعي و پيگيري خير عمومي درگير مي شود. او بر آن بود که خير عمومي به طور کامل ريشه در فلسفه اخلاقي دارد. با اين حال يک خطيب برخلاف ساير فلاسفه قادر خواهد بود از طريق قدرت زبان خود ديگران را بر آن دارد تا رفتارهاي بيمارگونه و اشتباه خود را رها کنند و مسيري که از نظر اخلاقي درست باشد پيگيري کنند. اين عملکردهاي سه گانه تبديل به قطعه اصلي چيزي شد که ممکن است در قالب فلسفه "اومانيسم" در دوره رنسانس يافت شود. با اين حال نکته اصلي در اين سه گانه، توانايي استفاده از زبان در جهت متقاعد کردن ديگران براي دنبال کردن مسير صحيح بود زيرا خدمت به عموم و فلسفه اخلاقي تا زماني که قدرتي براي متقاعد کردن ديگران در جهت دنبال کردن سياستهاي درست نمي داشت ارزشمند نمي بود

توانايي متقاعد کردن ديگران با استفاده از هنرهاي زباني فصاحت خوانده مي شد. مطالعه فصاحت شامل آموزش گرامر و فن بلاغت بيان مي شد. دانشجويان با مطالعه زبان و اشعار در بخش گرامر مي آموختند چگونه به طور متناسبي با استفاده از زبان معني بسازند. اومانيستهاي رنسانس همچنين براي تعليم دادن دانشجويان درباره استفاده صحيح از لاتين روي گرامر تأکيد مي کردند. بهترين راه براي استفاده از لاتين تقليد از روش نويسندگان کلاسيک بود. تقليد از اهل کلاسيک درست تا سالهاي اوليه قرن بيستم در روش آموزشي اروپا يک ستون اصلي محسوب مي شد. فن بلاغت بيان مجموعه کاملي از روندهاي گوناگون بود؛ روندهاي اصلي ابداع و شيوه سخن سرايي بودند. شيوه سخن سرايي عبارت از شيوه ارائه يک سخنراني بود. در حالي که ابداع روندي بود که طي آن يک سخنران مواد اوليه را براي ارائه بحث خود مي يافت. اين هسته فن بلاغت بيان و آن چيزي بود که متوسط دانشجويان در مدت تعليم بوسيله اومانيستها مي آموختند. مواد اوليه در ارائه بحث عبارت بودند از مجادلات، اثبات ها و سبک زبان. تمامي هدف روند ابداع متقاعد کردن مخاطب درباره اين بود که آنچه بر سر آن بحث مي شود صحيح است. لازم نبود ايشان متقاعد شوند که مطلب ارائه شده به طور مطلق صحيح است بلکه تنها بايستي طوري متقاعد مي شدند تا چنان رفتار کنند که گويا مطلب ارائه شده صحيح بوده است

اين تغييري عميق در نظرگاه اروپا نسبت به جهان و به معني بازگشت به فلسفه اواخر دوران کلاسيک مانند شک گرايي بود. شک گرايي بر آن بود که هيچ کس نمي تواند هيچ چيزي را به طور يقين بداند. تنها دانشي که در دسترس بشر بود دانشي محتمل بود. اين دانش محتمل جولانگاه فعاليت فن بلاغت بيان و فصاحت بود. نويسندگان مسيحي اوليه مانند آگوستين اين نظرگاه را رد مي کردند و بر اين باور بودند که ايمان مسيحي به اين معناست که سطوحي از يقين در اين جهان وجود دارد. همچنين بايستي يادآوري شود که نظرگاه دانش محتمل نظرگاهي ضدتعصب بود که بر تحمل نسبت به نظرات مختلف از جمله نظرات متفاوت مذهبي تأکيد مي کرد

منطق

پيش از برنامه آموزشي اومانيسم، منطق در سنت اسکولاستيک آموزش داده مي شد و به طور عمده در جهت استفاده از زبان براي ساختن گزاره هايي که مطلقاً صحيح باشند مورد نظر بود. طبق اين باور با استفاده از قياس منطقي که نتايجي قطعي از مقدماتي صادق بوجود مي آورد مي شد به قطعيت رسيد. در اينجا نمونه اي از قياس منطقي ذکر مي شود: "تمامي انسانها جانور هستند. سقراط انسان است. بنابراين سقراط يک جانور است." اين نوعي از لطايفي بود که افراد در کلاس منطق آن را ذکر مي کردند. بخشي از روند آموزش منطق شامل يادگيري روشهاي استدلال سفسطه آميز و چگونگي تشخيص دادن آن و پرهيز از آن بود. اومانيستها اين برنامه را به طور کامل تغيير دادند؛ تا اولين دهه هاي قرن شانزدهم منطق اسکولاستيک تقريباً از برنامه هاي آموزشي ناپديد شده بود. اومانيستها بر ابداع به جاي قياس منطقي تأکيد داشتند و اين عبارت بود از کشف استدلالاتي که مردم را درباره صدق آنچه گفته مي شد متقاعد کند و نه اين که ايشان را درباره قطعيت يک مطلب متقاعد نمايد. به اين ترتيب منطق خيلي بيشتر از گذشته به فن بلاغت بيان شباهت پيدا کرد. علاوه بر اين اومانيستها در دوره هاي آموزشي خود استراتژيهاي مجادلاتي را نيز آموزش مي دادند و اين چيزي بود که منطقيون سرسخت هميشه آن را به عنوان امري سفسطه آميز تلقي مي کرده اند. به اين ترتيب حتي مباحثي بي ارزش خوب مي بودند اگر مي توانستند مخاطبين خود را متقاعد سازند

مطالعات ادبي

جنبش اومانيسم با انگيزه زيادي بسياري از ادبيات باستان را بازيافت. در حالي که بازيابي متون يوناني به طور دقيق از آغاز قرون وسطي در اروپا شروع شده بود، به درستي اومانيسم دوره رنسانس به عنوان جنبشي که مجموعه فراگيري از متون کلاسيک يوناني و به خصوص متون ادبي آن را به اروپائيان معرفي کرد در نظر گرفته مي شود. ايشان تا حدودي از سوي جمعيتي از دانشمندان بيزانسي کمک گرفتند. اولين دانشمندان تنها براي تعليم دادن آمده بودند. پس از سال 1453 زماني که کونستانتينوپل بوسيله عثمانيان فتح شد، در واقع سيلي از دانشمندان يوناني به سوي ايتاليا جريان يافت. علاوه بر اين تا سال 1453 برخي اومانيستهاي ايتاليايي به بيزانس مسافرت کرده و متوني يوناني با خود آورده بودند. در يک سال، 1423 يک اومانيست به نام جيوواني اوريسپا به بيزانس مسافرت کرد و تقريباً 240 دست نوشته با خود بازآورد که شامل اولين نسخه هاي سوفوکلس و توسيديد بود که به دنياي اروپايي وارد مي شد

مهمتر از بازيابي انبوهي از متون يوناني، توسعه روشهاي نويني از تحليل ادبي بود که بر شيوه استفاده از زبان بوسيله نويسندگان کلاسيک متمرکز شده بود. هرچند اين موضوع ممکن است بي اهميت به نظر برسد اما از اين روش براي تعيين صحت و سقم اسناد مهم در تاريخ اروپا همانندبخشش کونستانتين استفاده مي شد. با اين حال تا زماني که دانشمندان ادبي اومانيستي توجه خود را معطوف به متون مسيحي به خصوص عهد جديد نمودند زمان زيادي طول نکشيد. آنان که اکنون مسلح به مهارتهاي جديدي در زبان و نگارش يوناني شده بودند تصميم گرفتند تا براي بازيابي روح و معناي اصلي مسيحيت بنيادي با استفاده از خوانده متون اصلي يوناني تلاش کنند. آنان بر اين باور بودند که ترجمه لاتين عهد جديد عميقاً معناي اصلي را دچار دستکاري کرده است و آنان با استفاده از مطالعه زبان يوناني به معناي اصلي دسترسي خواهند داشت. اين کار بنيانهاي اصلاحات مذهبي اروپا را پايه ريزي نمود

لورنزو والا

هيچ کس بهتر از لورنزو والا (1407-1454) نمايانگر بلوغ کامل برنامه اومانيستي نبود. او با توسعه الگوهاي پيچيده اي از تحليلهاي زباني در جهت تشخيص قدمت و اصل بودن متن، توسعه قابل توجهي در برنامه بازيابي ادبيات کلاسيک بوجود آورد. مشهورترين پروژه متني او اثبات جعلي بودن دهش کونستانتين با استفاده از تحليل زباني بود. دهش کونستانتين عهدي بود که طي آن کونستانتين قدرت و ثروت خود را به کليسا واگذار مي کرد. اثر او درباره فصاحت با عنوان "فصاحت زبان لاتين" يک برنامه مطالعاتي درباره فصاحت و نگارش مبتني بر تقليد از الگوهاي کلاسيک به خصوص سيسرو ارائه مي داد

در حوزه فلسفه اخلاقي تأثيرگذارترين اثر او "درباره خير حقيقي" نام داشت. مانند انبوه نويسندگان کلاسيک پيش از او، والا در تلاش براي پاسخ دادن به اين پرسش بود که "چه چيزي انسان را شاد و خوشبخت مي کند؟" والا تمامي پاسخهاي کلاسيک را مرور کرد: حکمت انسان را خوشبخت مي کند، فضيلت انسان را خوشبخت مي کند و يا چنان که اپيکوريها بحث مي کنند لذت انسان را خوشبخت مي کند. به نحو تعجب آوري والا از نظر اپيکوريها طرفداري مي کند. اکنون آنچه که مقصود اپيکوريها از لذت بوده است، عزت نفس و زندگي متعادل معني مي شد و نه مجالست هميشگي در مجالس بزم. با اين حال اعتقاد بنيادين والا در حمايت از نظريات اپيکوري مبني بر اين بود که انسانها هميشه در راستاي اصل علاقه به خود عمل مي کنند. اين نظر در نهايت به شکل پايه اي براي نظريات دوره روشنگري درباره انسانيت درآمد و اعتقاد اصلي را در ايدئولوژي سرمايه داري، حقوق فردي و دموکراسي شکل داد

اومانيسم مدني

برنامه تعليمي اومانيسم از ابتدا تأکيد عملي را بر مسائل فلسفي گذاشته بود. هدف تعليم اومانيستي آماده کردن افراد براي رهبري ديگران و مشارکت در زندگي جمعي در جهت خير عمومي بود. و اين جزو ابعاد اساسي سيسرونيانيسم بود. سپس از اومانيسم تعليمي گونه اي متمايز از اومانيسم شکل گرفت که آن را به نام اومانيسم مدني مي خوانيم. اومانيستهاي مدني درباره اهميت فصاحت توافق داشتند اما بر علم و عمل سياسي بيش از هر چيز ديگري تکيه مي کردند در حالي که اومانيستهاي تعليمي توجه خود را به طور اوليه معطوف به گرامر، فن بلاغت بيان و منطق کرده بودند

برجسته ترين اومانيستهاي مدني لئوناردو بروني (1370-1444) و لئون باتيستا آلبرتي (1404-1472) بودند که دومي در دوران مدرن به خاطر رسائلش در باب معماري شهرت بيشتري دارد. هر دو نفر در اين باره بحث مي کردند که بهترين شکل حکومت يک جمهوري است که مبتني بر الگوي فلورانس ساخته شده باشد. هر شهروند بايستي درباره ديگري مسؤوليت پذير باشد و خود را به طور اوليه در ارتباط با وظايف خود نسبت به خانواده و دولتشهر خود تعريف نمايد. آنان مانند والا از اين بحث مي کردند که خودخواهي تا حدود مشخصي بنيان تمامي دستاوردهاي بشري است: تلاش براي رسيدن به افتخار و نجابت منجر به موفقيتها و پايداري سياسي مي شود و تلاش براي رسيدن به منافع مادي منجر به تسلط انسان بر طبيعت و زمين مي شود
اين نوشته ترجمه اي از اين متن است

۱ نظر:

Mahsa گفت...

Salam . Hadde aghal esme bazi az ashkhas ro dorost begid پترارچ na پترارك