و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۷

سرباز وطن

من از روز اول ارديبهشت سرباز شدم. دوره آموزشي تقريباً دو ماهه رو از قرار معلوم تو مرزن آباد چالوس خواهيم گذروند. بعد از ظهر روز اول از مشهد اعزام شديم و صبح روز دوم به مرکز آموزشي شهيد اديبي ناجا رسيديم. در مسير رفت به خصوص در حد فاصل استانهاي خراسان شمالي و گلستان به شدت بارون مي اومد. جاده بين شهري تو استانهاي گلستان و مازندران شبيه يک بلوار طولاني بود که روشنايي شبانه کافي و گلکاري مياني زيبايي داشت و دو طرف جاده آباديها و مناطق مسکوني از همديگه جدا نمي افتادند. براي نماز صبح حوالي نور مازندران پياده شديم. هواي سحري پر بود از عطر شمال. بعد از سالها اين بوي آشنا رو که نمي دونم مربوط به دريا يا جنگل مي شد احساس مي کردم. از چالوس به داخل مسير کوهستاني و پرپيچ و خم به سمت مرزن آباد پيچيديم. تو مرکز آموزشي مرزن آباد همراه با قدري معطلي و بي برنامگي که گويا بخش ثابتي از برنامه هاي دروان سربازي خواهد بود تشکيل پرونده داديم، لباس گرفتيم و گردان و گروهانمون مشخص شد. سه چهار روز مرخصي اجباري داده شد و قرار شد جمعه شب با تدارک مدارک و وسايل لازم به پادگان برگرديم. حدود صد نفر بوديم که از مشهد اعزام شديم و تنها به خاطر انجام چند قلم اقدامات ذکر شده بيش از سي ساعت رو براي رفت و برگشت بين مشهد و چالوس و هر نفر لااقل پانزده هزار تومان براي هزينه اين آمد و شد صرف کرديم. آمار شهرهاي ديگه رو نمي دونم ولي به اين موضوع فکر مي کنم که آيا با نوعي برنامه ريزي مناسبتر نمي شد مانع از صرف چنين هزينه هاي غيرضروري شد.

صبح روز سوم مشهد بوديم. با کوتاهترين حالت ماشين ريش تراشمون سرم رو تراشيدم. از اون چيزي که لازم بود کوتاهتر شد. جلو آينه در حالي که به سر تراشيده ام خيره شده بودم به اين فکر کردم که ريزش موهام چقدر پيشرفت کرده و اين که فرم کله ام چقدر متقارنه. گفته بودند ريش رو تيغ نزنيم. براي اولين بار براي اصلاح صورت از ماشين استفاده کردم. فوري لباسهاي نظاميم رو پوشيدم و آماده شدم زودتر برم عکس بگيرم تا مطمئن بشم قبل از اتمام مرخصي عکسها آماده مي شه. در حالي که لباسها تنم بود و کلاه نيروي انتظامي رو رو سرم گذاشته بودم تو آينه به ظاهر جديد و بي سابقه خودم نگاه کردم. در حالي که خنده ام گرفته بود تو آينه به خودم سلام نظامي دادم و حالتهاي مختلف صورتم رو امتحان کردم. حاضر که شده بودم يادم اومد اگه اتکيت اسم خودم و مرکز آموزشي رو روي لباس ندوخته باشم تو عکس مشخصه و ممکنه بعداً مشکلي پيش بياد. پس به فکرم رسيد اول اتيکتها رو درست کنم. با همون لباس ولي با کفشهاي معمولي خودم راهي چهارراه لشگر شدم. اونجا اتيکتها رو نوشتم و چند نفر ديگه از بچه هاي همرزم رو ديدم. لباسهاي اونها مناسبشون نبوده و مجبور شده بودند لباسهاشونو تو نظامي دوزيهاي اونجا عوض کنند. از چهار راه لشگر به فکرم رسيد برم ترمينال و بليط چالوس رو بخرم. خيلي از بچه ها تو مسير برگشت توافق کرده بودند با همون اتوبوس هماهنگ کنند و ساعت مشخصي از ترمينال مشهد به طور مستقيم به مقصد مرکز آموزشي مرزن آباد حرکت کنند. ولي من استقلال عمل بيشتري مي خواستم و دوست داشتم روز جمعه قدري تو چالوس يا مرزن آباد بيشتر بگردم.

در مسير برگشت از ترمينال عادت کهنه پياده روي کار دستم داد. در حال عبور از حاشيه فلکه ضد بودم که پيرمردي از جلوم سبز شد و در حالي که مي گفت سلام سرکار و دستش رو براي مصافحه دراز کرده بود نزديک ميومد. ظاهر ژوليده اي داشت و اگر معتاد نبود لااقل سيگاري قهار بود. به نظر نمي رسيد چندان خطرناک باشه. باهاش دست دادم و کار به روبوسي هم کشيد. احوالپرسي کرد و پرسيد آيا دوره آموزشي رو تموم کرده ام. طوري نشون مي داد همدردي و دلسوزي مي کنه که انگار سرباز شدن چه بلاي عظماييه. بعد از اين که خداحافظي کرد و رفت هنوز تو اين فکر بودم که چقدر از اين رفتارش شيادانه يا صادقانه بود که دوباره از پشت سر شنيدم مردي صدا مي زد سرکار. برگشتم. حاشيه ميدون يک ماشين نظامي تو کلاس پاترول اگه اشتباه نکنم به صورت دوبله توقف کرده بود. چهار نظامي داخل ماشين بودند. بغل ماشين رو نخوندم. لابد دژبان بودند. از ظاهرم اشکال گرفتند. ستوان دومي که عقب نشسته بود گفت اتيکت نداري و کفش نامناسب داري. منظورش اين بود که پوتين ندارم. پاچه شلوارم هم گت نبود. براي سرنشينان توضيح دادم که من تازه سرباز شدم و هنوز آموزشيم هم شروع نشده. گفتم با اين مقررات آشنايي نداشته ام. برگه مرخصيم و اتيکتهايي رو که نوشته بودم و تو جيبم بود بهشون نشون دادم. از روي برگه مرخصي مشخصاتم رو وارد ليستي که تو دستش بود کرد و گفت: تو رو الان بايد بازداشتگاه مي برديم ولي چون اول سربازيته بخشيده مي شي، تکرار نشه و از اينجا مستقيم به خونه ات برگرد. تشکر کردم و از ماشين دور شدم. در ادامه مسير به اين فکر مي کردم که چه مقررات سخت گيرانه اي! اين قدر ظاهر يک سرباز مهمه و مورد توجه قرار مي گيره! شايد هم اون پيرمرد ولگرد نظرشونو به من جلب کرده بود. کمي جلوتر يه کارگر سرگذر که حاشيه ميدون نشسته بود در حالي که از کنارش مي گذشتم گفت: خوب شد پاچه اتو ول کرد و با خودش نبردتت. برگشتم و نگاهش کردم و بدون کلامي گذشتم. يعني ملت اين طور منو تحت نظر دارند!

سر شب بايد عکاسي مي رفتم. براي اولين بار پوتينها رو با بندهاي بسته شده پام کردم. درآوردن و پوشيدن پوتينها چندين دقيقه طول مي کشيد. لازم بود بندها رو شل کنم و با زحمت و زور زدن زيادي پام رو از پوتين خارج کنم. اصلاً پاپوش راحتي نيست. قدم برداشتن ساده هم فشار زيادي روي پشت پا وارد مي کنه. موقع بالا و پايين رفتن از پله ها کار مشکلتر هم مي شه. خوشبختانه پوتينها هم اندازه بود. عکاسي بدون اين که من بخوام چون سرباز بودم بيست درصد تخفيف داد. خوب اين فعلاً تا اينجا. کسي چه مي دونه. شايد دفعات بعد که اين وبلاگ به روز شد درباره اين نوشتم که چطور با ژ سه و کلاشينکف و کلت تيراندازي کردم يا چند تا نارنجک پرت کردم و چند تا آر پي جي زدم.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

اميدوارم موفق باشي

صبح روز بعد گفت...

سلام.
من هم آرزوی موفقیت دارم برایتان