و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

یک شب زندگی مؤمنانه

يک شب زندگي مؤمنانه؛
ياروايتي خاله زنکي از شب قدر

شب بيست و يکم بود و بايد سعي مي کردم خيلي براي رفتن به جلسه قرآن دير نکنم. شباي قبل جسته گريخته رفته بودم و نمي خواستم امشب اونقدر دير برم که نوبت به قرآن خوندن من نرسه. اذون رو که دادن عليرغم وسوسه نشستن پاي کامپيوتر به سبک مألوف هر شب، خاموشش کردم و بعد از افطاري مختصر و سردستي کم کم آماده شدم از خونه بزنم بيرون. فقط براي اين که سرم خيلي کثيف شده بود و مدام مي خاريد بدون اين که اصلاً قصد غسل و نيت و اين حرفا باشه، سر شب رفتم يه دوش گرفتم. اگه اشتباه نکنم موهام در دسته موهاي چرب طبقه بندي مي شه چون حتماً هر روز درميون بايد برم حمام. حواسم زياد به لباس مشکي نبود هرچند ديدم داداشم داره لباس مشکي تنش مي کنه ولي من تنبليم شد. همون لباسهاي هميشگي رو پوشيدم. قبل از اين که سوار اتوبوس واحد بشم قرار گذاشته بودم کارت اينترنت بگيرم که يادم رفت. اتوبوس که اومد خلوت بود و بهترين گزينه صندليهاي خالي رو براي نشستن انتخاب کردم. تو راه چند صندلي اونورتر، يه آقايي دنبال بليط اضافه بود. اين شباي ماه رمضون من کلي بليط تو اتوبوسا فروختم. آخه بليط فروشاي محترم بعد از افطار تو هيچ دکه اي پيدا نمي شن و مردم هم که خيليها گويا بعد از افطار بيشتر رفت و آمد دارن نمي تونن بليط بخرن. به صد تومني تا خورده تو دست آقاهه نگاه کردم و با کمي زحمت کيفمو از جيب پشت شلوارم در آوردم و سه بليط جدا کردم و بهش دادم. در حالي که صد تومني رو ازش مي گرفتم با لبخند و تعارف گفتم قابل نداره! تعريف از خود نباشه بليط دادن به آدمايي که تو اتوبوس دنبال بليط هستند هر چند براي کسي که بليط داره اونقدرا زحمت نداره و براي کسي که دنبالشه يه دغدغه مهم رو رفع مي کنه ولي هرکسي حاضر نيست چنين کمکي بکنه. در نتيجه من هم هر بار با بليط دادن به همچين آدمايي احساس خاص بودن بهم دست مي ده . احساسه ديگه دست خودم نيست. تو راه يه قيافه آشنا هم سوار شد و من که رديفهاي جلو نشسته بودم عليرغم اين که اونم منو ديد و نگاه مي کرد، همين جور بهش خيره شده بودم و سعي مي کردم يادم بيارم که کيه و کجا ديدمش. اون هم راست اومد طرف من و گفت سلام آقاي ... شما هم واحد سوار مي شين! و گفت که يه صندلي برم اونورتر تا کنارم بشينه. اون خوش و بششو ادامه مي داد ولي من هنوز گيج بودم. ازش پرسيدم کجا منو ديده. يه کم که توضيح داد تازه يادم اومد. تو راه يه کم با هم حرف زديم و درنهايت وقتي از هم جدا شديم نمي دونم چطور شد که از هم خداحافظي نکرديم. فکر کنم تقصير اون بود. از جلوي حرم رد شدم و به طرف مقصدم که حسينيه بود رفتم. سر کوچه حسينيه يکي از بچه هاي جلسه قرآن رو ديدم که در حلقه چند نفر از اطرافيان حرکت مي کرد. به طرفش رفتم و دست دادم. از سالها قبل که تو همين جلسه دنبال پدرش ميومد مي شناختمش و حالا براي خودش جوون معتبر و متشخصي شده بود و مهمتر از همه مداح جلسه مونم بود. يادمه رابطه اون و باباش در اون سالها نظرم رو زياد جلب مي کرد. نمي دونم باباش خيلي بچه دوست بود يا اون تک پسري بود يا چون اختلاف سني بابا و بچه زياد بود رابطه شون يه جورايي شبيه بابابزرگ و نوه شده بود. خلاصه در معيت همديگه وارد حسينيه شديم

تو حسينيه يه رحل و قرآن خالي پيدا کردم و نشستم. درست روبروي ملا. يه پيرمرد دوست داشتني با کلاه و شال سبز. اگه زودتر و قبل از شروع تلاوت قرآن رسيده بودم مي تونستم قبل از اين که قرآن خوندن رو شروع کنه خوندن اين شعرشو يه بار ديگه ببينم و بشنوم:
يا من به دنيا اشتغل...قد غرهو طول الامل
الموت يأتي بغتتاً... و القبر صندوق الامل
زين باغ دو در نخورده بر خواهي رفت
کردند خبرت که بي خبر خواهي رفت
از وسطاي جلسه براي اين که جا براي نشستن يه سيد محترم باز بشه مجبور شدم به جاي چهار زانو تا تموم شدن قرآن خوندن دو زانو بودن رو تحمل کنم. ولي اشکال نداره اين آقا سيد از اون سيدايي بود که من خوشم ميومد و از اونايي نبود که ازشون خوشم نياد. فقط نگران بودم دو زانو بودن تمرکزم رو براي خوندن اون چند آيه اي که بهم مي رسه خراب کنه که خوشبختانه مثل چند شب قبل اين طور نشد. قرآن خوندن که تموم شد همه بلند شدند و با صلوات فرستادن قرآنها رو دست به دست کردند تا در يه نقطه رو هم چيده بشن. اين کار چند دقيقه اي طول مي کشه و همراه با بوسيدن هر قرآنيه که به دستت مي رسه و رد کردنش به نفر بعدي. هرچند در پس زمينه ذهنم غيربهداشتي بودن اين رفتار هميشه بوده ولي معمولاً جديش نگرفته ام. بعد حاج آقاي رضوي رفت بالاي منبر و يه کم بعدترش مراسم مرسوم شب قدر. بعدترش هم مراسم سينه زني با اجراي همون مداحي که گفتم. بعدشم پذيرايي. عده زيادي بعد از پذيرايي رفتند! البته مراسم اصلي هم تموم شده بود و دعاي جوشن کبير (درسته؟) که قرار بود بعد از اون خونده بشه همين جوري يک کار داوطلبانه و حاشيه اي محسوب مي شد که چند سال قبل تر نداشتيم از اين کارها. به خصوص که حرم هم همون نزديکي بود و خيليها شايد ترجيح مي دادند حرم برن و اونجا دعا بخونند. من در زاويه اي نشسته بودم که پشت به قبله بود و کسايي که دعا مي خوندن در زاويه مقابل رو به قبله نشسته بودن، درست روبروي همديگه بوديم و چشمامون تو چشم هم. البته اول به هواي اين که يه عده ديگه هم اطراف من هستند تنبليم شد و از جام بلند نشدم تا به بقيه بپيوندم. ولي بعد تقريباً تنها شده بودم که يکي ديگه از بچه ها که شش هفت سالي کوچکتر از منه و کارش تو آشپزخونه و کاراي تدارکاتي تموم شده بود آمد کنارم نشست. يک بند حرف مي زد. ديگه من هم بي خيال خوندن دعا شدم و خودمو سپردم دست حرفاي اين دوست گرامي. سبک صحبت کردنش به مذاق خوش نميومد. به نظرم مي رسيد بچه گانه صحبت مي کنه. ابراز نظرات و اظهار احساساتش مبتذل به نظر مي رسيد. ولي موضوع صحبتش خوب بود: کامپيوتر و بازي و اينترنت. من هم البته هر جا به ذهنم سوالي مي رسيد مي پرسيدم و سعي مي کردم بعضي جاها يه چالشي هم تو حرفهاش بوجود بيارم... دعا که تموم شد فکر کنم ساعت حدود دوازده و نيم بود. چايي خورديم و در معيت بابا جان محترم از حسينيه به قصد حرم خارج شديم

کوچه حسينيه خيلي شلوغ بود هر چند تنگ هم بود و پياده و سواره با هم قاطي شده بودن. بابام گفت لابد مراسم حرم تموم شده. وارد خيابون اصلي که شديم شلوغي بيشتر به چشم ميومد. حرم امام رضا از چهارطرف به چهارخيابان اصلي مي رسه. از بقيه اضلاعش خبر ندارم ولي مي دونم در ضلع جنوبي لااقل دو خروجي اصلي داره. يعني اين همه جمعيت از هر خروجي در حال تردد هستند؟ وقتي به سمت ورودي/خروجي حرم مي رفتيم در مسيري به عرض لااقل سي متر حرکت مي کرديم. افرادي که تو همين مسير عريض برخلاف سيل جمعيت که در حال ترک حرم بودن به طرف حرم مي رفتند تو حرکتشون مشکل داشتند. بعد از اين که يه بازرسي کوچک شديم وارد صحن نوساز رضوي شديم. بزرگترين صحن حرم امام رضاست. به چهارگوشه صحن نگاه کردم تا بتونم طول و عرض و مساحتشو تخمين بزنم. لااقل دو تا سه هکتار وسعت داشت. اگر با تخمين حداقلي فرض کنيم در هر متر مربعش سه نفر در حال تردد هستند چقدر مي شه؟ لااقل شصت تا نود هزار نفر در اون لحظه در صحن رضوي در حال تردد بودند. با خودم فکر کردم تردد داشتن با نشسته بودن فرق داره. من قبلاً هم تو تابستون موقع نماز مغرب ديده بودم چطور اون صحن پر از قاليهايي مي شه که پر از زائران نمازگزار مي شه ولي قبلاً يادم نمياد چنين جمعيت انبوهي رو تو صحن در حال حرکت کردن ديده باشم. اگر بر اين اساس بخوام تخمين بزنم در اون لحظه تو کل حرم چند نفر حضور داشتند تخمين پونصد هزار نفر تخمين خوبيه. خيلي از اين جمعيت هم در حال رفت و آمد بود. اگر فرض کنيم جمعيت در اون شب فقط يک بار به طور کامل عوض شده و جايگزين شده عدد قبلي رو دو برابر بايد بکنيم. من به اين نتيجه رسيدم يک ميليون نفر اون شب لااقل براي مدتي در حرم بوده اند. خوب باز طبق معمول جوگير شدم. با خودم فکر مي کردم معني اين همه جمعيت چيه؟ اين همه جمعيت هيچ پتانسيلي، هيچ کارکرد مثبتي نمي تونه تو جامعه داشته باشه؟ همونطور که به قيافه هاي آدما و خانواده هايي که از برابرم مي گذشتند نگاه مي کردم فکر مي کردم چرا جامعه مسلمون ما خارج از اين شبها اين قدر منفعل و ساکته و حالا اين شکليه؟ انگار اون موقع صحنهاي حرم برام شده بود عرصه قدرت نمايي شدت و گستردگي عقايد اسلامي تو جامعه. با خودم فکر مي کردم اگه از پتانسيل اجتماعي سياسي اين انديشه ها و دغدغه هاي اسلامي لااقل تا يه حدودي استفاده مي شد ، چي مي شد! در معيت باباي محترم مي خواستيم تو ايوان مسجد گوهرشاد يه کم نماز بخونيم که ديديم کلاً زنانه کردنش. به جاش رو فرشهاي تو صحن مسجد نشستيم. بابام يه چند تا از احاديثي رو هم که رو کاشيکاريها نوشته بود برام خوند. يه کم که نماز خونديم وارد رواقهاي حرم شديم. بابام گفت الان دور ضريح شلوغه يه دعايي بخونيم تا خلوت تر بشه. من وسط دعا خوندن بابام همش چرت زدم. چندان خلوت نشده بود ولي رفتيم تا دور ضريح زيارت بکنيم. قرار بود با هم زيارت بخونيم ولي اين قدر شلوغ بود و هل مي دادند که نشد دو نفري با هم زيارت بخونيم. ملت براي اين که دستشونو به ضريح برسونند چنان هل مي دادند و شلوغ مي کردند که من با خودم فکر کردم کار محترمانه تري از اين براي ابراز احساسات براي امام رضا نيست؟ البته اين هل دادنها و شلوغ کردنها رو براي کسي که فقط مي خواد با فاصله از ضريح بايسته و يه زيارتي بخونه مي گم والا براي کسي که بخواد نزديکتر بره و دستش رو برسونه که حرف از اين چيزا مي گذره. بالاسر جايي براي نماز خوندن نمونده بود بايد از اطراف ضريح خيلي دور مي شديم تا جايي براي نماز خوندن و نشستن پيدا بشه. پشت يه پنجره فولاد بابام به نماز خوندن واستاد. من هم نماز کوتاهي خوندم ولي چون جاي مناسبي براي نشستن نبود، ترجيح دادم واستم. از لابلاي خونه خونه هاي پنجره در يه فاصله پنجاه متري ضريح و جمعيت اطرافش ديده مي شد. به آدمايي که جلوم خودشونو به پنجره فولاد چسبونده بودن و پنجه هاشونو در پنجره هاش انداخته بودن نگاه مي کردم. با خودم فکر کردم در حالي که خود ضريح کمي اونورتر در دسترس هست اين پنجره رو به ضريح چه اهميتي داره؟ بعد گفتم لابد اهميت اسطوره اي و نشانه شناسانه داره. لابد مردم خوششون مياد يه چيزي باشه که پنجه هاشونو درش حلقه کنند و ازش آويزون بشن و بکشنش. لمسش کنن. خودشونو بهش بچسبونند. در همون حال که اونجا واستاده بودم يکي اومد پرسيد: درو بستن؟ نمي ذارن مردم برن جلوتر؟ خيال مي کرد اون پنجره دريه که بسته شده و مردم اجازه ندارن به ضريح نزديکتر بشن. من بهش گفتم نه از اون طرف راه داره و محل رفت و آمد رو با دست بهش نشون دادم. بعداً با خودم فکر کردم چه سوال عجيبي پرسيده بود و کم کم داشتم شک مي کردم که شايد آدم خاصي بود. مثلاً يه کسي که خدا فرستاده بود

نماز و دعاي بابام که تموم شد حدود ساعت دو و نيم بود. رفتيم تا با اتوبوسهاي واحد برگرديم خونه. اولين اتوبوسي که اومد هموني بود که ما مي تونستيم باهاش بريم. يک جمعيت عظيمي هجوم آوردند به سمت اتوبوس. يه عده از بچه جوونا هم بودند. يکيشون در برابر نگاه و ابراز احساسات خلق با کمک دوستش از پنجره وارد اتوبوس شد! مثل کنسرو داخل اتوبوس کوبونده شديم. يکي از مسافرا تخمين اغراق آميز دويست نفر رو براي تعداد مسافراي اتوبوس به کار برد. يه بنز شهري معمولي که سه تا چهار برابر ظرفيت استاندارد سوار کرده باشه مي شه حدود صد و بيست تا صد و شصت نفر. ساعت سه و نيم زمان ايده آلي براي رسيدن به خونه بود

نمي دونم چرا اينا رو نوشتم. حداقل فعلاً به
عنوان يادگاري باشه تو بازگشت به آينده

۴ نظر:

ناشناس گفت...

عجب قلم قشنگی داری نمی دونم چرا یاد درویشیان افتادم روون و با صداقت می نویسی
از مذهب وو مردمان ساده دل حرف زده بودی ولی اگه ته این دعا ها و ضجه های مردم رو بگردی
فقط خودشون رو می بینی و ارزوهای خودشون رو , ایشاءالله که به آرزوهاشون برسند! کی بخیله !!

از این پتانسیل مومن حرف زده بودی , یادمه دیشب اخبار از موشکی که به فضا فرستاده شده ,که ولش کن که چی گفت : ولی فکر کردم مردم ما الان توی تکیه ها و مساجد برای چی دارند از همه چی هزینه میکنند د رحالیکه عملا جز ترویج ....و فراموش کردن از قدرتها و توانمندیهای خودشون , دیگه هیچ دردی از مشکلات اساسی جامعه بیمار ما رو مداوا نمی کنه ,

چه همه حرف دارم ولی کامنت که اینقدر طولانی نمی شه , می شه؟؟؟

magna_carta گفت...

سلام دوست عزیز
از اظهار لطفت متشکرم
از نظر من که اشکالی نداره
کامنت طولانی بشه

فروغ گفت...

چقدر از خوندن اينا بهم خوش گذشت...نه بخاطر اينكه درباه مراسم و حرم و...اينا باشه...يه جورايي احساس همراهي به آدم منتقل ميشه ..اونقدر خوب و با حوصله نوشتي انگار ما هم اونجا بوديم...راستي ياد ما كردي؟ دعايي..چيزي؟ اگه نكردي..دير نيست..بكن.

magna_carta گفت...

سلام

از این که اجازه دادید از نظرتون مطلع بشم متشکرم.

برای هر کسی بدونم چطور باید دعا کنم برای شما نمی دونم. دعا می کنم برای هر کسی که دلش می خواد شرایطی پیش بیاد که راحت و بی پرده بتونه با انرژی و انگیزه رابطه خودش و دنیاش و خداشو مرور کنه.