و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵

تاریخ اروپا--پاپ در آوینون

قحطي بزرگ نتيجه اي از رشد جمعيت اروپا عليرغم محدوديت قابليت زمينهاي آن براي حمايت از اين جمعيت بود. مرگ سياه يکي از پيامدهاي تماس اروپائيان با تمدنهاي بزرگ شرق بود. به اين ترتيب اين دو مورد فجايعي طبيعي بودند، به اين معني که معلول هيچ سياست آگاهانه انساني نبودند. با اين حال با ناتواني عمومي رهبري اروپايي در اتخاذ هرگونه اقدام سازنده براي تلطيف اثرات اين بلايا، اثرات اين بحرانها تشديد شد و ادامه يافت. در طي يک قرن بعد جامعه اروپايي نظم و تشکل بهتري پيدا کرد و شاهان، اشراف، ثروتمندان و کليسا کنترل بيشتري در مقياسهاي بزرگتري بر جمعيت اعمال کردند. زماني که ايشان در طي اين فجايع قادر به ارائه رهبري نبودند، هيچ کس و هيچ مقام ديگري نبود که بتواند براي اين کار تلاشي انجام دهد، هرچند گسترش خودزني براي بخشش گناهان را شايد بتوان نوعي تلاش از سوي مردان و زنان عامي براي حل مشکلاتي که خود را گريبانگير آن مي يافتند تلقي کرد

اولين گروه نخبه و مديريت کننده که قدرت خود را براي رهبري مؤثر از دست داد کليسا بود. توجه دستگاه پاپ در طي قرن سيزدهم معطوف به امپراطوران روم مقدس و اين هدف بود که پادشاهي دو سيسيلي در جنوب ايتاليا و دولتشهرهاي لومباردي در شمال را مستقل از قدرتهاي امپراطوري و به اندازه کافي ضعيف نگه دارد تا تهديدي برعليه استقلال سرزمينهاي پاپ نباشد. اين براي روحانيت اهميت بسياري داشت زيرا روشن بود که پاپ هيچ گاه قادر نخواهد بود يک قدرت اخلاقي مستقل باشد اگر سرزمينهايي که خود و تشکيلات مديريتيش در آن واقع بودند تحت کنترل يک قدرت عرفي مي بود. اگر درک اين موضوع مشکل به نظر مي رسد به اين موضوع توجه کنيد که مرداني که ايالات متحده را بوجود آوردند براي ايجاد ناحيه کلمبيا، که منطقه اي مستقل از قلمرو قدرت تمامي ايالتها و محل استقرار دولت فدرال بود دقت نظر به خرج دادند. مکزيکوسيتي و پايتخت چندين کشور ديگر نيز چنين موقعيتي دارند و به همين دليل بود که پاپهاي قرون وسطي علاقه مند بودند بتوانند کليسا را از منطقه اي مورد هدايت و رهبري قرار دهند که در قلمرو قدرت هيچ قدرت دنيوي نباشد

در طي اين مبارزه، شايد پاپها دچار اين اشتباه شدند که توجه کافي به روند رشد قدرت متمرکز در پادشاهيهاي ملي در انگليس، فرانسه، کاستيل و آراگون نکردند. همچنين ممکن است پاپ بونيفاس هشتم درک کافي نداشت و موسيقي افتخارآميز جشنهاي سال 1300 او را به خواب احساس کاذب امنيت فرو برده بود. دليل آن هر چه بود به نظر مي رسيد بونيفاس نمي داند که پادشاهي فرانسه نسبت به امپراطوران روم مقدس در تمامي طول تاريخ خود، تا حدود زيادي متفاوت و بسيار خطرناکتر است

پاپ بونيفاس هشتم و فيليپ چهارم شاه فرانسه به زودي بر سر دو موضوع که براي توانايي کليسا در داشتن صدايي مستقل در فرانسه اهميتي حياتي داشت با يکديگر درگير شدند. اولين موضوع مورد ناسازگاري، موقعيت روحانيون مجرم بود که متهم به ارتکاب جرم بودند. اين موضوعي جدي بود زيرا به طور سنتي کليسا حق خود مي دانست اعضاي خود را به انضباط در آورد و هر روحاني که متهم به ارتکاب جرم بود در يک دادگاه کليسا و تحت روند دادرسي قانون کليسا مورد محاکمه قرار مي گرفت. قانون کليسا نسبت به قانون غالب عرفي بسيار مسامحه آميزتر و منطقي تر بود. به عنوان مثال، اين قانون از شکنجه متهمان و شاهدان يا حکم اعدام استفاده نمي کرد. اين موضوع باعث شد مردمي که مي ديدند روحانيون متهم به جرائم مختلف تحت قوانين واضحاً مسامحه آميزي محاکمه مي شوند تصور کنند کليسا اعضاي خود را نازپرورده بار مي آورد. فيليپ ادعا مي کرد هرکس قوانين عرفي را بشکند بايستي در يک دادگاه عرفي محاکمه شود اما بونيفاس قبول نمي کرد و احساس مي کرد کليسا نمي تواند مستقل عمل کند اگر کارکنان آن احتمال بازداشت شدن بوسيله مأموران عرفي در هر زماني برايشان وجود داشته باشد

اين يک مشکل جدي است. بياييد فرض کنيم يک کشيش کاتوليک متهم به تجاوز و قتل يک دختر شش ساله است. آيا بايد محاکمه او را به کليسا سپرد تا احتمالاً به صومعه اي در کوههاي ايتاليا فرستاده شود يا او بايد با محاکمه اي در يک دادگاه عادي مواجه شود تا احتمالاً محکوم به حبس ابد در ندامتگاه لانسينگ بدون امکان عفو شود؟ بياييد به اين موضوع فکر کنيم. اگر همين کشيش در ايران متهم به همين جرم شود، آيا او بايد بوسيله يک دادگاه اسلامي ايران محاکمه شود؟ درباره يک مبلغ يهودي در آلمان نازي يا کشيش ارتودوکس صرب در بوسني چطور؟ آيا يک روحاني مي تواند دولت را متهم به زير پا گذاشتن اخلاق و رفتار غيراخلاقي کند _چنان که بسياري با ايالات متحده در طي جنگ ويتنام چنين کردند_ اگر متهم به يک جرم عرفي شود، بازداشت شده و در يک دادگاه دولتي محاکمه شود؟ از سوي ديگر آيا يک روحاني بايد قادر باشد ادعا کند که او نمي تواند بوسيله قدرتهاي مدني بازداشت شود و در يک دادگاه عادي محاکمه شود زيرا اين عمل مي تواند آزادي بيان ساير روحانيون را مورد تهديد قرار دهد؟

موضوع دوم مورد اختلاف اين بود که آيا روحانيون و اموال کلييسا بايستي مانند هرکس و هرچيز ديگري موضوع مالياتهاي دولتي قرار گيرند؟ شاه فيليپ مي گفت کليسا و متعلقات آن از حفاظت و امنيت ايجاد شده بوسيله دولت عرفي بهره مند مي شوند، از راهها و لنگرگاههايي که دولت ايجاد کرده است استفاده مي کنند پس بايستي مانند هرکس ديگري براي آنها ماليات بدهند. در يک پرونده قضايي مشهور در دادگاه عالي ايالات متحده در اوائل قرن نوزدهم، ايالت مريلند مي خواست يک شعبه محلي بانک ايالات متحده را موضوع ماليات خود قرار دهد. رئيس دادگاه که بر اين باور بود که يک ايالت نمي تواند قادر باشد آژانسهاي فدرال را در درون مرزهاي خود تحت کنترل درآورد عنوان کرد که قدرت ماليات گرفتن در واقع قدرت نابود کردن است. پاپ بونيفاس شايد تا حدود زيادي چنين فکر مي کرد

او به سرعت دو فرمان پاپ را اعلام کرد. طبق يکي از اين فرمانها اعضاي کليسا از پرداخت مالياتهاي عرفي بازداشته شدند مگر اين که پاپ درباره آن فرمان داده باشد. طبق فرمان ديگر او اعلام کرد کليسا در همه امور نسبت به دولتهاي عرفي اولويت و برتري دارد

اينجا کمي از موضوع اصلي فاصله بگيريم. يک فرمان پاپ يک سند رسمي است که در آن پاپ فرماني را به اعضاي کليسا ابلاغ مي کند يا موضع کليسا را در يک موضوع مهم مطرح مي کند. اين نام از سرب گرفته شده است که براي ممهور کردن اسناد پاپ مورد استفاده قرار مي گرفت. نام هر فرمان پاپ از دو يا سه کلمه ابتدايي متن آن گرفته مي شد

فيليپ پاپ را به مبارزه طلبيد. او اسقفها و اسقفهاي اعظم فرانسوي را بر عليه بونيفاس متشکل کرد و يک گردهمايي از نمايندگان آنان تشکيل داد. بونيفاس برآشفت و اعلام کرد فيليپ را عزل خواهد کرد. فيليپ تصميم گرفت از تمام توان خود استفاده کند و دادستان عالي خود، ويليام از نوگارت را که فردي شرير بود مأمور امر کرد. نوگارتي ليستي از بدهيهاي بونيفاس را تنظيم کرد و او را با انواعي از خطاهاي اخلاقي و قانوني متهم ساخت. او سپس دسته اي از مردان مسلح و دشمنان پاپ را جمع کرد و بونيفاس را بازداشت و زنداني کرد. مردم با استفاده برهنه از قدرت برعليه مقامي که هنوز از احترام برخوردار بود به خشم آمدند و بونيفاس به زودي آزاد شد. با اين حال او ديگر مردي شکسته بود و به زودي درگذشت. جانشين او کوشيد به نوعي درگيري را فيصله دهد و حتي تا آنجا پيش رفت که نمايندگان فرانسه را در کالج بزرگان افزايش داد

پاپ شايد در پس زدن دستهاي بيگانه اي که به سوي سرزمينهاي او دراز شده بودند موفق عمل کرده بود اما خود در حفظ قانون و نظم در آن توانايي کمتري نشان داد. در طي قرن بعد بسياري از دولتشهرهاي ايتاليا از طريق تجارت و توليد ثروتمند و قدرتمند شدند اما رم بسيار عقب ماند. دستگاه مديريتي پاپ همان قدر به رفاه ساکنان سرزمينهاي پاپ (سرزمينهايي در ايتاليا که تحت حکومت مستقيم پاپ بودند) بي اعتنا بود که ايالات متحده نسبت به رفاه اهالي واشنگتون دي سي است. آن زمان نيز پاپها به طور ثابت درآمدهايي از طريق سرزمينهايشان به دست مي آوردند و آن را در مبارزات غيرسازنده سياسي هزينه مي کردند. همچنين بايد پذيرفت که مديريت پاپ به طور رسوايي فاسد شده بود. در هر حال مردم سرزمينهاي پاپ به طور کامل از شيفتگي نسبت به حکومت کليسا در آمده بودند. اشراف در برابر پاپها ايستادند و از دادن ماليات و ارائه خدمت نظامي سر باز زدند. تکرار شورشهاي جمعي خود شهر رم را نيز دچار مشکل کرده بود. انتخابات پاپ در سال 1305 يک فرانسوي را برگزيد که نام کلمنت پنجم را براي خود انتخاب کرد و دربار پاپ را به ناحيه امني در آوينون که از داراييهاي پاپ در حاشيه رودخانه رن بود منتقل کرد. پايتخت بلامنازع مسيحيت غربي تا سال 1378 در آنجا باقي ماند

مشکلات پاپ در آوينون
مشکل مالي

يک کسادي اقتصادي عمومي در تمامي اروپاي غربي وجود داشت و برخي کشورها بدهيهاي خود نسبت به پاپ را با اين باور که او عروسکي در دست شاه فرانسه است نمي فرستادند. با اين حال پاپ حتي بيش از گذشته به پول نياز داشت. تلاشهاي او براي بازگرداندن نظم به سرزمينهاي پاپ گرانقيمت بودند و ساختن يک پايتخت شکوهمند جديد در آوينون که سزاوار پاپ باشد پرهزينه بود

پاسخ
آوينون خريد و فروش مناصب و موقوفات و عوايد ديني را به صورت رسمي و متشکل به انجام رساند، هزينه هاي مربوط به کشيشهاي محلي را کاهش داد، از اسقفها به سنگيني ماليات مي خواست و هرجا که امکان داشت هزينه ها را کاهش داد. دربار پاپ براي خدماتي که ارائه مي کرد درخواست هزينه هاي سنگيني مي کرد و اغلب مي شد عدالت را خريد. فروش اسناد بخشودگي عملي مرسوم براي پول درآوردن شد. يک سند بخشودگي، سندي بود که طبق آن مقدار مشخصي از گناهان خريدار مورد بخشش قرار مي گرفت. نظر بر اين بود که هر کس يک سند بخشودگي مي خرد بايستي از خطاي خود توبه کند و پرداخت پولي او شکلي از مجازات بود. آوينون همچنين اعلام کرد اعتقاد به نظريه فقر پاپ (حواري) کفرگويي است

نظريه فقر پاپ، وضعيتي بود که مسيح و حواريونش خود را مشغول نگرانيهاي مربوط به پول و داراييها نمي کردند و کليسا نيز در روزهاي ابتدايي و دوران خلوص عمل خود به همين شکل رفتار مي کرد. نکته اين بود که اگر کليسا بخواهد از بنيانگذار خود تقليد کند بايستي تمامي ثروت و قدرت خود را رها کند

مشکل از دست دادن اعتبار

اعتقاد عمومي بر اين بود که دربار پاپ بطور کامل درگير فساد شده و پاپ به عنوان عروسک خيمه شب بازي شاه فرانسه تلقي مي شد. اعتبار دستگاه پاپ به خاطر ناتواني اين دستگاه در اصلاح خود، پايان دادن به جنگ صدساله و ارائه آئينهاي مذهبي در طي فعاليت مرگ سياه دچار اشکال شده بود. مورد اخير به خصوص آسيب فراواني وارد کرد زيرا دستگاه پاپ در آوينون اعلام کرده بود آيينهاي مذهبي براي رستگاري و نجات ضروري هستند. با اين حال در هنگام حمله مرگ سياه روحانيون قادر نبودند امور همه مردگان را مديريت کنند و آنان را در زمينهاي تقديس شده دفن کنند. براساس نظريات خود کليسا اين به معني آن بود که مردگاني که روحانيون نتوانسته بودند با آيينهاي مذهبي مورد کمک قرار دهند، به طور حتم تا ابد در جهنم به سر خواهند برد. کليسا عموماً به عنوان موجودي طماع و بي عاطفه تلقي مي شدو بنابراين مردم به تصوف و رازآميزي، کليساهاي ملي و رهبري دنيوي متمسک شدند

پاسخ
پاپ آوينون بسيار کوشيد تا سازمان و عملکرد بهتري به دستگاه کليسا بدهد. براي اين کار دفاتر و سازمانهاي بزرگي بوجود آورد که امروز هنوز هم به کار خود ادامه مي دهند. آنان از فعاليتهاي تبليغي در چين حمايت کردند و از علم و هنر حمايت کردند

مشکل هويت

دستگاه پاپ عموماً با رم هويت پيدا مي کرد و هيچ گاه در آوينون مورد اعتماد قرار نگرفت

پاسخ
دستگاه پاپ هميشه اميدوار بود به رم بازگردد و پول و توان بسياري براي بازگرداندن پايداري و امنيت کافي به سرزمينهاي پاپ به شکلي که اين امر ممکن شود هزينه کرد. در سال 1378 پاپ آوينون و بزرگانش از رم بازديد کردند تا وضعيت را بسنجند. پاپ در گذشت و بزرگان با بي ميلي يک ايتاليايي را به عنوان پاپ برگزيدند. اوربان ششم اعلام کرد دستگاه پاپ به رم بازگشته است

گويا فعلاً منبع اصلي نوشته هايي که در حال ترجمه کردنشون هستم روي اينترنت در دسترس نيست. فعلاً اگر کسي خواست متن اصلي اين نوشته رو ببينه برام پي ام بزنه تا براش ايميل بزنم.

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

تاریخ اروپا--اروپا در سال 1300

عليرغم اين اتحاد ظاهري دو فلسفه سياسي براي غلبه بر يکديگر در رقابت بودند. کليسا آرمان رومي حکومت مرکزي و سازمانبندي شده اي که تمامي دنياي مسيحيت را در برگيرد حفظ کرده بود در حالي که دولتهاي سکولار اين آرمان را رها کرده بودند. برخلاف چين، بين النهرين و ديگر قسمتهاي دنياي قديم که امپراطوريها در تمام طول تاريخشان پايدار مانده بودند، اروپاي غربي دشت يا سيستم رودخانه اي مرکزي نداشت که براساس آن يک امپراطوري بتواند بنيان گذاشته شود. در عوض حکومتهاي متعددي وجود داشتند که هرکدام راه توسعه خود را دنبال مي کرد: انگليس؛ پادشاهي مبتني بر قانون اساسي، آراگون؛ قرارداد اجتماعي، فلورانس؛ ماشين سياسي، ميلان؛ ديکتاتوري نظامي، رم؛حکومت الهي، فرانسه؛ پادشاهي مطلق، اوري، شويزي و اونتروالدن(سوييس)؛ دموکراسي محض، لندن؛ اتحاديه گرايي، ونيز؛ اليگارشي، لهستان؛ دولت پارلماني، و از اين قبيل. شايد هيچ زماني در تاريخ يا هيچ جايي در زمين چنين رويکردهاي متعدد و متفاوتي نسبت به حکومت در چنين فاصله نزديکي با يکديگر موجود نبودند

بزرگترين اين دولتها کليسا بود
کليسا: دولت بين المللي اروپا

الف: يک قدرت اجرايي مؤثر در اختيار داشت: پاپ و همکارانش

ب: از حضور کارکناني آموزش ديده و متشکل بهره مند بود: روحانيون عرفي و معمولي

ج: اين دولت ثروتمندترين نمونه در اروپا بود
حدود 25% زمينهاي اروپا را در اختيار داشت
اموال ديگري به شکل موقوفات و خيريات در اختيار داشت
براي به انجام رساندن آيينهاي مذهبي هزينه خدمات دريافت مي کرد
حدود 14% توليد عمده اروپا را از طريق ماليات جمع آوري مي کرد
الف: عشر: 10% درآمد به عنوان ماليات بوسيله همه افراد پرداخت مي شد
ب: ميوه اول: مالياتي براي توليد کل محصول وضع مي شد
ج: مالياتهاي مخصوصي در موارد نياز مي توانست اعمال شود

د:قدرت قضايي
دادگاههاي کليسايي که محدوده وسيعي از پرونده ها را مورد رسيدگي قرار مي دادند
سيستم پيچيده اي از دستگاه قانوني و وکلاي حرفه اي
سيستم اجرايي
الف: فتاوي و ضمانتهاي اجرايي: غرامت در عوض بخشودگي، طرد اجتماعي، تحريم
ب: تفتيش عقايد: يک نيرو با سطح آموزشي بالا و تشکيلات منسجم که در صدد بود انضباط معنوي را برقرار سازد
ج: رسته هاي نظامي: شواليه هاي صومعه، مهمان نواز، توتونيک و ديگران
ه: کليسا از حمايت مردمي قابل توجهي برخوردار بود
انحصار آيينهاي مذهبي به عنوان تنها راه براي خوشبختي در اختيار آن بود
مديريت سلامتي و رفاه در اختيار آن بود
ارتباطات مؤثري را بين مردم با ايمان برقرار مي ساخت
توده هاي مردم به طور خالصانه اي نگران امور معنوي بودند

دولتهاي ملي

الف: مبتني بر هويت و تميز مردمي و حکومتي بودند
ب: بر مدار حذف قدرتهاي بيگانه عمل مي کردند
ج: درصدد مسلط کردن علايق حکومت بودند
فرانسه
انگليس
اسپانيا: کاستيل، آراگون، پرتغال
آلمان
ايتاليا
جهان غرب

الف: امپراطوري بيزانس: بوسيله ترکهاي عثماني تضعيف شد
ب: اسلام: بوسيله تهاجم مغول به ايران تضعيف شد
ج: اروپا: در حال قدرتمندتر و پرجمعيت تر شدن بود
ديدگاههاي معاصر نسبت به جامعه قرون وسطي

الف: قياس زيستي: جامعه مانند بدن يک انسان است
ب: بايستي هماهنگي و تطابقي از اجزاي مختلف و ناجور باشد
ج: هدف جامعه بايستي اتحاد و پايداري باشد
قرن چهاردهم و پايان توهم

اروپا بدنبال اين آرمان بود که جامعه اي بسازد که بدون اين که همساني را تحميل نمايد به اتحاد برسد و در حدود سال 1300 معاصران تصور کردند به چنين هدفي رسيده اند. در کمتر از يک دهه با اولين مجموعه از فجايع اين باور مضمحل شد

گويا فعلاً منبع اصلي نوشته هايي که در حال ترجمه کردنشون هستم روي اينترنت در دسترس نيست. فعلاً اگر کسي خواست متن اصلي اين نوشته رو ببينه برام ایمیل بزنه تا براش ايميل بزنم

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

تاریخ اروپا--فردریک دوم 1215-1250

فردريک که بود و چرا بايد يک بخش مجزا را به او اختصاص دهيم؟ فردريک از بسياري جهات در زمان پيشرفتهاي دوره خود، يک مرد قابل توجه بود. تواناييهاي او، موفقيتها و رويکردهايش معاصران او را شگفت زده کرده بود و آنان به او نام اعجوبه جهان را داده بودند. با اين حال براي برخي تاريخ نگاران او به خاطر نقش احتمالي که عليرغم وجود فاصله زماني قابل توجه در شکل دادن به جنبه هاي مهمي از اروپاي قرن بيستم داشته است اهميت بيشتري دارد

چکش و سندان

وقتي امپراطور هنري هفتم، هوهنستوفن در سال 1197 درگذشت از او يک بيوه و پسر جوان، فردريک برجاي ماند. فردريک براي اينوسنت سوم نوعي مشکل بوجود مي آورد. دستگاه پاپ مدتها بود که سياستهايي را دنبال مي کرد تا مانع از حکومت قدرت واحد در آلمان و جنوب ايتاليا شود. سرزمين اخير را پادشاهي دو سيسيلي مي ناميدند. خطر چنان که دستگاه پاپ آن را احساس مي کرد اين بود که پاپ بين چکش (آلمان) و سندان (دو سيسيلي) قرار مي گرفت و در هر زماني مي توانست خورد شود. حتي اگر قدرتهاي عرفي وارد سرزمينهاي پاپ نمي شدند اين تهديد به خودي خود کافي بود تا کليسا نتواند ديگر به نقش خود به عنوان قضاوت کننده اخلاقي مستقل در امور اروپا ادامه دهد. مشکلي که با فردريک بوجود آمده بود اين بود که او از وارثان پادشاهي دو سيسيلي بود و يک انتخاب پيشتاز در خانواده قدرتمند هوهنستوفن براي به ارث بردن مقام معتبر امپراطوري بود. پاپ جلوگيري کردن از اين خطر را امري اساسي تلقي مي کرد

اولين قدم به اندازه کافي بي ضرر بود. اينوسنت سوم فردريک جوان را تحت قيموميت گرفت و مقرر کرد بوسيله تعدادي از اساتيد درجه يک دربار پاپ آموزش ببيند. موقعيت در آلمان درهم برهم بود. اشراف محلي از موقعيت عدم حضور يک اقتدار سلطنتي سوءاستفاده کردند تا به تسويه حسابهاي قديمي خود برسند و قدرت و ثروت خود را تا جاي ممکن بهبود بخشند. از بسياري جهات اين تحرکات نوعي فريبکاري براي به دست آوردن امپراطوري بودند زيرا اين مقام هنوز تا حدود زيادي انتخابي بود. به زودي دو گزينه اصلي ظهور کردند که يکي از آنها يک هوهنستوفن بود. اينوسنت علاقه اي نداشت موقعيت يک هوهنستوفن را تحکيم بخشد. امپراطوران قبلي اين خانواده تلاش کرده بودند يک قدرت مرکزي در آلمان استقرار بخشند و شهرهاي بزرگ سلطنتي شمال ايتاليا را که به طور اسمي به امپراطوري تعلق داشت تحت کنترل بگيرند. ثروت اين شهرها بسيار فراوان بود و هرکس مي توانست آنها را کنترل کند مورد انتظار بود هر زمان که بخواهد بتواند هزينه هاي مربوط به لشکرهاي عظيمي را پرداخت کند. اما اين شهرها به سرزمينهاي پاپ نزديک بودند و پاپها علاقه اي نداشتند به امپراطوران آلماني اجازه دهند چنين پايگاه قدرتي را در نزديکي آنها مستقر سازند

بنابراين اينوسنت از قدرت کليسا برعليه خانواده هوهنستوفن استفاده کرد و حمايت خود را به اوتو از برونسويک اختصاص داد. او توانست اتحادي بين اوتو و عموزاده اش، جان شاه انگليس بوجود آورد. جنگ داخلي که بوجود آمد آلمانيها را براي مدتي مشغول کرد. با اين حال در سال 1209 اوتو از برونسويک موفق شد و به عنوان امپراطور اعلام شد. او به زودي عازم شمال ايتاليا شد و پس از تابع کردن شهرهاي بزرگ آن، وارد سرزمينهاي پاپ شد. اينوسنت به سرعت فردريک را تاجگذاري کرد و با فيليپ شاه فرانسه متحد شد تا برعليه اوتوي غاصب به کمک کليسا و فردريک بيايد. در جنگ بووين (در بلژيک امروزي) در سال 1215 يک سپاه متحد از فرانسويها و طرفداران هوهنستوفن، انگليسيها و طرفداران اوتو از برونسويک را شکست دادند. اوتو درگذشت و فردريک نه تنها تنها شاه دو سيسيلي بود بلکه حاکم بلافصل امپراطوري روم مقدس بود. اينوسنت سوم تهديد بالقوه چکش و سندان را به يک خطر واقعي تبديل کرده بود

اينوسنت سوم فکر مي کرد اين موقعيت موقتي خواهد بود. اينوسنت از فردريک خواسته بود قبل از اين که از امپراطور شدن او حمايت کند او سوگند بخورد که دو سيسيلي را رها کند و جنگي صليبي براي آزادکردن اورشليم ترتيب دهد. اما بهترين نقشه هاي حتي پاپها هم ممکن است به خطا بروند. اينوسنت در سال 1216 قبل از اين که بتواند از فردريک بخواهد اين پيمانها را عملي کند درگذشت

سياستهاي فردريک

فردريک جانشين اينوسنت را واداشت تا بدون اين که سوگندي درباره رها کردن دو سيسيلي بخورد او را به عنوان امپراطور مورد تاجگذاري قرار دهد. او قدرت امپراطوري را به اشراف آلماني واگذار کرد و به اين شکل درگيريهاي داخلي در آلمان را و نبود رهبر متمرکز براي آن امپراطوري را تا زماني که خود در مسند قدرت بود قطعي کرد. او تصميم داشت قدرت خود را در ايتاليا استقرار بخشد و رفتارهاي او اين موضوع را روشن کرده بود. او در شهر بين المللي پالرمو بزرگ شده بود و لااقل براساس افسانه ها بسياري از زمان کودکي خود را در لنگرگاههاي آن شهر گذرانده بود. شايد بتوان تصور کرد او با شنيدن گفته هاي ملوانان و بازرگانان تجسمي از يک امپراطوري مديترانه اي در ذهن پرورانده بود

فردريک و جنگ صليبي

شايد براي پيگيري کردن ادعاهاي مديترانه اي خود بود که با يک ميراثبر زن از پادشاهي لاتين اورشليم ازدواج کرد. حاکمان اين پادشاهي به تازگي بوسيله فرمانده قدرتمند مسلمان، صلاح الدين از اين سرزمينها رانده شده بودند. فردريک اکنون دليلي براي عملي کردن پيمان خود براي راه انداختن يک جنبش صليبي داشت اما او در اين کار تأخير بسياري داشت. پاپ گرگوري نهم (1227-1241) تصميم گرفت فردريک را مجبور به هماهنگي با سياستهاي کليسا نمايد. او فردريک را به خاطر اين که به سوگند صليبي خود متعهد نمانده بود طرد کرد و فردريک جنگ صليبي ششم را آغاز کرد. گرگوري فردريک را متهم مي کرد که اين اصل را که افراد طرد شده نمي توانند سردار صليبي باشند ناديده گرفته است. اين موضوع به نظر مي رسيد براي فردريک مزاحمت چنداني بوجود نمي آورد. او به محض اين که وارد لوانت شد با مسلمانان محلي وارد مذاکره شد و با مواد صلح نامه نسبتاً مطلوبي قرارداد يک پيمان ده ساله را امضا کرد. او اختيار اورشليم، بيت اللحم، ناصريه و ديگر مراکز عبادي مسيحي را به دست مي گرفت و به عنوان شاه اورشليم به رسميت شناخته مي شد. در خود اين شهر مي بايستي تحمل مذهبي نسبت به مسلمانان، مسيحيان و يهوديان اعمال مي شد. اگرچه معاهده تعهدي هميشگي براي هيچ کدام از طرفين مقرر نمي کرد اما به نظر مي رسيد فردريک در اين انديشه است که به آساني آن را تمديد خواهد کرد. او در سال 1229 به عنوان شاه اورشليم تاجگذاري کرد. تهاجم پاپ و سپاه همپيمانش به دو سيسيلي زمان اندکي براي او براي لذت بردن از اين مقام جديد باقي گذاشت. او به سرعت براي ترميم فرصتهاي خود در ايتاليا از سرزمينهاي مقدس بازگشت

اگر پاپ درباره راه انداختن جنگ صليبي از طرف فردريک و برخلاف فرمان او بسيار ناراحت و شاکي بود، اين ناراحتي و نگراني او قطعاً با موفقيت فردريک در اين امر و کسب اعتبار بيشتر از جانب او دو برابر مي شد. پاپ همچنين احتمالاً درباره استفاده اي که فردريک مي توانست از تسلط خود بر اورشليم داشته باشد بيمناک بود. اورشليم مقدسترين مکان مسيحيت و محل جلوس بزرگان مورد احترام کليسا بود. پاپ فوراً معاهده صلح را رد کرد، مجدداً فردريک را از اجتماع ديني طرد کرد و در تصميمي قابل توجه اورشليم را تحريم کرد

فردريک و ايتاليا

مسأله نظامي نسبتاً به زودي حل و فصل شد. تا سال 1230 فردريک گرگوري و هم پيمانانش را شکست داده بود و درگيري بين فردريک و دستگاه پاپ به جنگ الفاظ تبديل شده بود که در آن هرکدام از طرفين مباحثات پيچيده قانوني را در حمايت از حقوق خود طرح مي کردند. در همين هنگام، فردريک به آلمان رفت و عملاً تمامي اختيارات امپراطوري را در آن سرزمين واگذار کرد. او سپس شروع به سازماندهي پادشاهي دو سيسيلي و تبديل آن به يک حکومت جديد متمرکز نمود. او تمامي جنبه هاي تشکيلات فئودال را در آن از بين برد و نوشتن و ترويج قوانين ملفي را هدايت نمود. اين يک سند قابل توجه بود که از اولين قوانين اساسي نوشته شده بود و در آن روزگار به طور غيرمعمولي آزادي مدار بود. قانون اساسي تشکيلات يکپارچه اي از قوانين را در تمامي مملکت حکمفرما کردند. اين قانون شکلي استاندارد از دولت محلي مقرر ساخت و اعلام کرد مالياتها منصفانه جمع آوري و مديريت مي شوند و تضمين کرد که دو سيسيلي از بازرگاني و تجارت استقبال خواهد کرد. شايد مهمتر از اين موارد، اين قانون گردهماييهايي از نمايندگان مردمي را دهه ها قبل از تولد پارلمان انگليس مقرر کرد

در همين اثنا جنگ الفاظ بين فردريک و دستگاه پاپ ادامه يافت. پاپها اين برتري را داشتند که مي توانستند هيئت تدريس قانون در دانشگاه بولونا را براي تنظيم ادعاهاي خود فراخوانند. فردريک که اهميت چنين منبع فکري را دريافته بود، دانشگاه ناپل را تأسيس و آن را تجهيز کرد. اين اولين دانشگاه مشخصاً غيروابسته به کليسا و عرفي در غرب بود. علاوه بر اين او توجه داشت تا هيئت تدريس او متشکل از مسيحيان، مسلمانان و يهوديان بوده و تمامي اين زبانها در همراهي با قوانين و ادبيات اين فرهنگها آموزش داده شود. نکته اي که با در نظر گرفتن شرايط آن زمان به همين اندازه اهميت دارد اين است که فردريک فرماني صادر کرد که به موجب آن تحمل مذهبي مسيحيان، مسلمانان و يهوديان در سراسر کشور مراعات مي شد. با اين حال در همين زمان او قصد خود را مبني بر در اختيار گرفتن شهرهاي بزرگ سلطنتي سابق در شمال ايتاليا اعلام کرد. او تصميم داشت آنها را به ايالتي ديگر از پادشاهي آينده ايتاليا تبديل کند

فردريک و دستگاه پاپ

نه پاپ و نه شهرهاي شمالي طرحهاي فردريک را تأييد نکردند. اين شهرها اتحادي شکل دادند که بنام اتحاديه لومبارد شناخته مي شود. منطقه شمالي ايتاليا که بسياري از اين شهرهاي بزرگ در آن واقع شده بودند به نام لومباردي شناخته مي شد. دستگاه پاپ با طرد چندباره فردريک و فراخوان ساير شاهان براي پيوستن به جنگي برعليه او حمايت خود را از اين اتحاديه اعلام کرد. فردريک در عوض مجموعه اي از اوراق را پخش کرد در آن از فروکاسته شدن کليسا به يک پاپ فقير حمايت کرده بود

اين مجادله پيچيده با درگذشت فردريک در سال 1250 به پايان رسيد. دستگاه پاپ به تلاش خود برعليه خانواده هوهنستوفن ادامه داد و در نهايت اين خانواده را نابود کرد. آخرين عضو خانواده جوانکي بود که که در ميدان اصلي سالرنو (سيسيلي) سرش را قطع کردند. در سال 1266 دستگاه پاپ يک سلسله فرانسوي را به پادشاهي دو سيسيلي آورد و از تحکيم آن حمايت کرد. با اين حال دو سيسيلي که مدتها بود به عنوان يک فوتبال سياسي باقي مانده بود، تعجبي نيست که باز هم دچار همين سرنوشت شد. سيسيلي ها شاهان فرانسوي خود را نمي خواستند و با حمايت و هم پيماني شاه آراگون (در اسپانيا) براي براندازي آنان شروع به توطئه کردند

در سال 1282 سيسيلي ها در يک شورش خونبار که به نام نماز شامگاهي سيسيلي شناخته شده است برعليه فرانسويان طغيان کردند و آراگوني ها بر پادشاهي مسلط شدند. شاهان آراگوني تا قرن هيجدهم به حکومت در اين منطقه ادامه دادند

اهميت فردريک

الف: فردريک نه تنها يک آزاد انديش نبود بلکه به نوعي عيبجو و بدبين هم بود. چنين گفته مي شود که او زماني گفته است سه فريبکار بزرگ در تاريخ وجود داشته اند؛ موسي، مسيح و محمد. هرچند چنين الفاظي شايد مردم را تحريک مي کرد اما رعاياي خود او بيشتر تحت تأثير مستقيم سياست تحمل مذهبي او (به جز براي کفرگويان) در کشور بودند. کليسا به طور طبيعي با چنين توهيني نسبت به يک دين راستين از سوي فردريک که علاقه مند بود در هر زمينه اي با کليسا مخالفت کند تحريک شده بود. او از قدرت خود استفاده مي کرد تا يک قدرت کاملاً غيرروحاني و عرفي بسازد و اين شاهکاري بود که هيچ معادلي در تاريخ قرون وسطي ندارد. او در سرزمينهاي خود قانون اساسي نوشته شده اي شکل داد که حقوق رعايايش را تضمين مي کرد و در توسعه و ترويج قانون روم و تشکيلات نمايندگي مردمي در جنوب ايتاليا نقش مهمي داشت

ب: او به طور قابل توجهي مطلع و آموزش ديده بود و به نظر مي رسيد به جاي تکيه بر قدرتها و استفاده از استدلال به تجربه گرايش دارد.او به چند زبان صحبت مي کرد، يک آهنگساز بود و از هنر در دربار خود حمايت مي کرد. او به تروبادورهايي که از تخريب جنگ صليبي آلبيژني مي گريختند پناه مي داد. اين پناهندگان با ذوق و علاقه مندي خود پايه هاي کيفيت آهنگين زبان ايتاليايي را ريختند. اين کيفيت بعدها بوسيله نمونه دانته خود را نشان داد. فردريک خود ترجيح مي داد طبيعت را مورد مشاهده قرار دهد و ادعا شده است او از پيش قراولان جريان طبيعي گراياني بود که بسيار در توسعه علم نقش ايفا کردند. فردريک يک کتاب مختصر و عالي با عنوان هنر شکار با پرندگان را نوشت و نقاشي کرد. نقاشيهاي او مشخصاً محصولي از مشاهدات طولاني و منظم پرندگان در حال پرواز هستند. به خاطر اين اثر است که فردريک را به عنوان اولين پرنده شناس علمي معرفي مي کنند. تمامي علاقه منديهاي علمي او به چنين روشهاي قابل قبولي انجام نمي شدند. او معمولاً در حال انجام تجربيات فيزيکي غريبي بود. با خواندن نوشته هاي فردريک هيچ کس نمي تواند بگويد آنچه در حال خواندنش است يک تلاش صادقانه براي گفتن حقيقت است، يا پرگويي و گمانه زني هيجان انگيز اوست يا يک دروغ کاملاً گمراه کننده است. به نظر مي رسد مورد توافق باشد که شايد چيزي که بيشترين شهرت را براي او در ميان مردم به ارمغان آورد اين واقعيت بود که او قبول نمي کرد بدون حرمسرا و باغ وحش خود مسافرت کند. هر دوي اينها به نحو اغراق آميزي تجهيز شده بودند و پر از مخلوقاتي زيبا و خوشرنگ بودند

ج: در حوزه سياست او موقعيتي براي بازسازي پيمانهاي سنتي در اروپاي غربي بود. دستگاه پاپ مجبور شد اتحاد قديمي خود را با امپراطوري روم مقدس بگسلد و به حمايت شاهان فرانسه تکيه کند. فردريک طي مجادلات خود با دستگاه پاپ آن را با تحريک کردن جنگ داخلي بين اشراف ايالتهاي پاپ تضعيف کرد. اين خطر از جانب رعاياي خودشان، پاپها را وادار ساخت تا بيش از پيش به دامان شاهان فرانسه متمسک شوند و بدين ترتيب زمينه ساز مشکلات مربوط به پاپهاي آوينون در سالهاي 1305-1373 و شکاف بزرگ در جامعه در سالهاي پس از آن شد. شايد بتوان در اين باره بحث کرد که فردريک کليسا را در سراشيبي قرار داد که دو و نيم قرن بعد منجر به اصلاحات پروتستان شد

د: اما فردريک در طرح خود براي بوجود آوردن يک پادشاهي قدرتمند و غيرروحاني در ايتاليا شکست خورد. اگر او موفق شده بود شايد تاريخ تغييرات فراواني به خود مي ديد. تهديدي که او براي پاپ بوجود آورده بود باعث شد دستگاه پاپ سياست مستمري در مخالفت با هرگونه تلاش براي اتحاد ايتاليا پيش بگيرد. نتيجه اين سياست اين بود که ايتاليا تا دهه 1860 متحد نشد. ايتاليا نقش اندکي در عصر توسعه طلبي اروپا بازي کرد، در حالي که ملوانان، سياحان و نقشه کشان آن به اسپانيا، فرانسه و انگليس براي استقرار امپراطوريهاي بزرگ آن سوي درياها کمک کردند

ميراث فردريک در آلمان چندان بهتر نبود. او چنان مقام امپراطور را تضعيف کرد که آلمان بدون رهبري مرکزي به حيات خود ادامه داد و در عوض تشکيلاتي فعال براي توسعه دادن فرصتهاي طبقات مختلف ايالتهاي آلمان بوجود آمد. دهقانان اتحاديه هايي از قبيل ديتمارشن و بلوکهاي سوييس را بوجود آوردند، طبقه متوسط اتحاديه قدرتمند هانسياتيک را در اختيار داشتند، و اشراف شواليه هاي توتونيک را بوجود آورده بودند و در خيال توسعه به سمت شرق بودند

گويا فعلاً منبع اصلي نوشته هايي که در حال ترجمه کردنشون هستم روي اينترنت در دسترس نيست. فعلاً اگر کسي خواست متن اصلي اين نوشته رو ببينه برام ایمیل بزنه تا براش ايميل بزنم

جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

تاریخ اروپا--راهبان درویش

کليسا چندان قادر نبود مشکلات اساسي را که باعث بروز کفرگوييهاي عمومي قرن دوازدهم شده بود ترميم کند. اينوسنت سوم و چند جانشين پس از او تنها به نشانه هاي بيروني اين مشکلات توجه کردند و تا جاي ممکن از اسلحه تفتيش عقايد و جنبش صليبي براي شکست دادن ضدروحانيگري و کفرگويي استفاده کردند. بايستي توجه کرد شهرت بد تفتيش عقايد تا حدود زيادي غيرواقعي است. در اسپانياي قرن شانزدهم شاهان کنترل تفتيش عقايد را در دست گرفتند و آن را به عنوان يک نيروي امنيتي خشن و راهي براي حمله به دشمناني که در قانون عرفي هيچ اتهامي نداشتند مورد استفاده قرار دادند. تفتيش عقايد قرون وسطي به طور رسمي در گردهمايي چهارم لاتران در سال 1215 سازمان يافت و سازماني سرکوبگر بود اما مسؤول زياده رويهايي که وجه مشخصه دوران ابتدايي مدرن هستند نبود

اسقفها هميشه قدرت سوال و محاکمه متهمان به کفرگويي را داشته اند اما تفتيش عقايد اين عملکرد را تحت نظارت يک تشکيلات واحد در آورد و براي آن روند و مقرراتي استاندارد بوجود آورد. متهمان به کفرگويي براي مدتي طولاني مورد مصاحبه قرار مي گرفتند و اگر عقايد آنان مخالف با حقيقت الهام شده که از سوي کليسا آموزش داده مي شد تشخيص داده مي شد به ايشان دستور داده مي شد نظر خود را اصلاح کنند و اجازه مي يافتند آن باور را رد کنند و تعاليم کليسا را بپذيرند. آنان پس از آن آزاد مي شدند هرچند اغلب براي بخشش مجبور به ايفاي هزينه هاي گزافي مي شدند. اگر آنان متهم به بازگشت به باورهاي قديمي خود مي شدند مورد پرسش و پاسخ بسيار سخت تري قرار مي گرفتند هرچند شکنجه اعمال نمي شد. اگر مشخص مي شد آنان واقعاً به خطاي خود بازگشته اند، ممکن بود به عنوان کفرگو معرفي شوند و طرد شوند. آنان از جامعه باورمند بيرون رانده مي شدند. آنان سپس به قدرتهاي عرفي واگذار مي شدند. در اين مرحله معمولاً زنداني شده يا اعدام مي شدند که اغلب اعدام آنها با روشهايي سبعانه و بيرحمانه انجام مي شد

هرچند تفتيش عقايد از بسياري جهات رياکارانه و غيرعادلانه بود اما ابزاري مؤثر برعليه جنبشهاي کفرگويي بود. با اين حال در درازمدت تفتيش عقايد به معناي ناتواني اخلاقي کليسا و تثبيت موقعيت آن به عنوان موجوديتي رعب آور و نه پايگاهي براي تبليغ دين بود. اين راه حلي منفي بود. ظهور راهبان درويش پاسخي مثبت به چالشهايي که کفرگوييهاي عمومي ارائه مي کردند بود

دومنيکن ها

تشکيلات دومنيک با نام گروه راهبان موعظه گر شکلي تغيير يافته از قانون آگوستيني را پذيرفت تا هماهنگ با نيازهاي خاصش باشد. اين گروه پيرو الگوي آلبيژني ها و والدني ها بود. هرچند اعضاي آن در صومعه براي زندگي در فقر، حفظ عفت و پاکدامني و فرمانبرداري سوگند خورده بودند، آنان در دنياي عرفي کار مي کردند. در گروههاي دو نفره مسافرت مي کردند و با زبان مردم موعظه مي کردند. براي اين که از اين سوءظن که از قدرت و ثروت کليسايي برخوردارند دور بمانند براي غذاي خود از مردم عادي گدايي مي کردند. آنان همچنين مي بايستي آموزش ديده مي بودند. دومينيک براي رسيدن به اين هدف شروع به راه اندازي مراکز و پايگاههايي کرد که پيروانش از طريق آنها مي توانستند فعاليت کنند. اين جنبش براي مرداني که آرمان بلندي داشتند نسبتاً جذاب بود و تا سال 1221 حدود شصت مرکز دومنيکن در حال فعاليت بودند

از جايي که دومينيک دريافته بود کليسا بايستي وفاداري طبقه آموزش ديده را حفظ کند، دومنيکن ها به زودي در دانشگاههاي جديد شروع به کار کردند. آنان مي توانستند دانشجو باشند، يا اساتيدي باشند که دوره هاي آموزشي خاص خود را دارند و دانشجويان را به خود جذب مي کنند، يا خوابگاههاي دانشجويي راه اندازي مي کردند. آنان معادلهاي دانشگاهي ترتيب دادند و نسل بعد هيئت تدريس دانشگاهها را تعليم دادند. تقريباً به زودي دومنيکنهايي از قبيل آلبرتوس ماگنوس و توماس آکويناس اعتبار قابل توجهي براي اين فرقه در بين طبقه تحصيل کرده و انديشمند اروپاي غربي فراهم آوردند

در مجموع دومنيکن ها روش زاهدانه اي در زندگي در پيش گرفتند. اين موضوع تا حدود زيادي باعث کاهش يافتن سوءظن طبقه متوسط نسبت به علاقه مندي قابل توجه کليسا به ثروت و خودفروشي شد. آنان به طور مؤثري طبقه روشنفکر را نسبت به خود متمايل کردند و بدين ترتيب فرقه خود را قوت بخشيده و وفاداري طبقه تحصيل کرده را نسبت به کليسا تحکيم کردند. تبليغ مسيحيت آنان تا حدود زيادي مؤثر بود و الگويي را معرفي کردند که طي آن محبوبيت آئينهاي مذهبي را به عنوان ابزار فرمانهاي مذهبي افزايش دادند. آنان استفاده از اعتراف در کليسا را به عنوان تمرکز کليسا بر نيازهاي فردي مردم توسعه دادند. نگراني آنان براي مردم عامي، کارکردهاي اجتماعي کليسا را در زماني که اين کارکردها اهميت بيشتري يافته بودند مورد تأکيد قرار داد. در نهايت دومنيکن ها کارکنان لازم براي تفتيش عقايد را فراهم آوردند و در احتياط و انسانيتي که مشخصه اين تشکيلات در روزهاي ابتداييش بود سهم بسياري داشتند

با اين حال با هرچه موفقتر شدن آنان، قدرتهاي عرفي شروع به بخشيدن اموال و ثروت بيشتري به آنان کردند. آنان اگرچه کوشيدند خود را از تأثير منفي اين اموال جدا کنند اما تا پايان قرن سيزدهم آنان در نتيجه موفقيتهاي خود ثروتمند شده بودند و اعضاي جديد به جاي اين که مشتاق اهداف اوليه و اصيل فرقه باشند تحت تأثير ثروت و اعتبار گروه بودند. اين شايد نتيجه تمايل دومنيکن ها براي اين بود که فعاليتهاي خود را به عنوان ابزاري براي رسيدن به يک هدف تلقي مي کردند و نه اين که آن را به عنوان رفتاري مناسب و براي خود انجام دهند. در نتيجه آنان نتوانستند آرمان قوي و فراگير مسيحيت را که مورد نياز آن دوره بود توسعه دهند. فرانسيسکن ها بايد به اين دستاورد مي رسيدند

فرانسيسکن ها

شايد نادرست نباشد بگوييم فرانسيس از آسيسي (1182-1226) تجسمي از آرمانهاي مذهبي مردان و زنان اروپاي قرن سيزدهم بود و محبوبترين چهره تمامي دوره قرون وسطي بود. با اين حال مهم است درک کنيم که او چهره اي انقلابي بود و کليسا براي در کنترل نگه داشتن نيروهاي اجتماعي که از او الهام گرفته بودند تحت فشار زيادي بود. او هم محبوب بود و هم تا حدي خطرناک تلقي مي شد

فرانسيس در شهر تپه اي آسيسي در شمال ايتاليا متولد شد. او فرزند نازپرورده يک بازرگان ثروتمند ابريشم بود. او در زندگي کم وبيش روشي نامعمول در پيش گرفت و آرمانهاي تروبادورها و نجيب زادگان را دنبال مي کرد. در سن بيست سالگي طي يک لشکرکشي نظامي شهر خود را ترک کرد اما بيمار شد و به خانه بازگشت. پس از بازيافتن سلامتي تمامي دوستان خود را براي ضيافتي شلوغ و در هم ريخته دعوت کرد و پس از شرابخواري فراوان، بدون برنامه ريزي قبلي پيشاپيش دوستان خود در خيابانهاي شهر به راه افتاد. وقتي دوستانش متوجه شدند او گم شده است، در مسير خود به عقب بازگشتند و او را در خلسه اي عميق يافتند. او دچار تغييري ناگهاني و شديد شده بود که مردان و زنان آن زمان آن را مذهب مي خواندند. او به نحو ولخرجانه اي شروع به کمک به مردم فقير کرد چنان که پدرش پيش از آن که او بتواند خانواده را ورشکسته کند تلاش کرد او را از خود براند. فرانسيس در عوض خود را برهنه کرد و هر چه داشت به پدرش بازگرداند و به جنگلي رفت تا به عنوان يک زاهد در کلبه اي از ترکه هاي چوبي زندگي کند. به زودي برخي از دوستان جوان شرابخوارش به او پيوستند. او شروع به فکر کردن در اين باره کرد که خداوند از او چه مي خواهد. در يک تفأل مرسوم در آن زمان، انجيل را سه بار به صورت اتفاقي باز کرد. هر بار انگشتش به اين عبارت رسيد که همه آنچه داري به فقرا ببخش و دنبال من بيا

او و دوستانش به اين تلقي رسيدند که بايستي براساس الگوي زندگي مسيح و اصول او رفتار کنند. پس از مدتي آنان از محيط وحشي کوهپايه اي خود خارج شدند و مانند آلبيژني ها و والدني ها در گروههاي دو نفره حرکت کردند. موعظه مي کردند و به اعمال خيريه دست مي زدند. آنان هيچ چيز نداشتند و براي وعده هاي غذايي روزانه خود درخواست کار مي کردند و براي فرداي خود هيچ توشه اي همراه خود نگه نمي داشتند. آنان به زودي دريافتند که اين رهاکردن نگرانيهاي دنيوي به آنان حس بزرگي از آزادي مي دهد و شروع به تجربه کردن خلسه هاي وجدآور و تجربيات رازآميز کردند. الگوي جنبش فرانسيسکن چنان که در خود فرانسيس مجسم شده بود در طي اين دوره شکل گرفت

آرمانهاي فرانسيس

الف: خدمت به انسانيت، به خصوص فقرا و بيچارگان
ب: به نحو عجيبي اين موضوع با آرمان صليبي تلفيق شد. فرانسيس باور داشت آنان بايد در صدد مسيحي کردن مسلمانان باشند نه اين که به سادگي با آنان بجنگند
ج: فرانسيس علاقه اي به پيگيري موضوعات فکري نداشت. او احساس مي کرد مذهب موضوعي قلبي است و ربطي به ذهن ندارد
د: او تحت تأثير آرمان عاشقانه بود و خود را تروبادور خداوند و عشقباز بانوي فقر مي دانست
ه: او همچنين احساس مي کرد بخشي از دنياي طبيعي است. اين موضوع ايده سنتي که طبيعت را به عنوان دشمني که بايد مطيعش کرد مي شناخت تکان داد
و: او تواضع را به عنوان تمريني براي مطيع کردن نفس تلقي نمي کرد بلکه به اين خاطر متواضع بود که احساس مي کرد بايد متواضع باشد. براي فرانسيس و پيروانش، تواضع به رسميت شناختن و قبول نفس خويشتن بود
ز: او يک صوفي عملگرا بود و بر نياز براي اتحاد شخصي، مستقيم و فردي با خداوند تأکيد مي کرد
ح: حس دينداري او از نوعي طبيعي بود. فرمانبرداري او نسبت به کليسا مبني بر بي علاقگي او نسبت به موضوعات الهياتي بود
ط: او و پيروانش از حس خوشي دروني پر شده بودند که براي هرکس که از برابر آنان مي گذشت مشخص بود
رشد فرانسيسکن ها

در سال 1209 فرانسيس نزد پاپ اينوسنت سوم (1198-1216) رفت تا از او بخواهد به رسميت شناخته شود. اينوسنت شک داشت که فرانسيس و پيروانش بتوانند زندگي در فقر را که خود را متعهد به آن مي دانستند عملي کنند. او احتمالاً خبر نداشت بسياري از مردم در اروپا دقيقاً به چنين شکلي (در فقر) زندگي مي کردند. در هر حال او اجازه اي شفاهي و مبهم به آنان داد تا آنچه را دنبالش بودند پيگيري کنند

جنبش به سرعت قدرت گرفت و در سال 1217 در گردهمايي چهارم لاتران به عنوان راهبان کوچک يا برادران کوچک به رسميت شناخته شدند تا شايد از دومنيکن ها افتراق داده شوند. به آنان حق موعظه کردن اعطا شد و آنان افراد بسياري را جذب کردند. فرانسيس کم و بيش کلارا از آسيسي را که دختر يک بازرگان ثروتمند شهر بود به فرزندي قبول کرد و به او کمک کرد تا روشي مشابه خود را در زهد و چشم پوشي از دنيا پيش گيرد. کلارا در اين تلاش پيشرفت کرد و در نهايت يک فرقه زنانه به نام فقراي کلارا ايجاد کرد تا اصول فرانسيس را براي بخشي از جامعه که اغلب از ديد اصلاحگران و کارگزاران مذهبي يک فرقه معنوي جديد پنهان مي ماندند در دسترس قرار دهد. در همين زمان فرانسيس فرقه سوم را مستقر ساخت تا مردمي را که نمي توانستند فرانسيسکن شوند ولي علاقه مند بودند تا جايي که مي توانند در نزديکي با آرمانهاي آن زندگي کنند تحت پوشش بگيرد. طي چند سال بيش از صدهزار فرانسيسکن و لااقل پانصدهزار عضو فرقه سوم وجود داشتند. دلايل اين رشد متعدد بودند. فرانسيسکن ها بايستي سوگندهاي مرسوم رهبانيت را ياد مي کردند اما لازم نبود دوره کارآموزي و آزمايشي يک ساله را قبل از اين که درخواست داوطلبان قبول شود بگذرانند و برخلاف بقيه فرقه ها مي توانستند مناصب فرانسيسکن ها را هر وقت مي خواستند ترک کنند. همچنين در آن زمان تعداد زيادي از مردم در فقري به سر مي بردند که بدتر از وضعيت فرانسيسکن ها نبود اما با تبديل شدن آنان به فرانسيسکن نه تنها به زندگيشان نوعي هدف و اعتبار مي بخشيد بلکه بي شک به عنوان فرانسيسکن رفتار بهتري با آنان مي شد و اين وضعيت بهتر از اين بود که تنها به عنوان تهيدستاني بي خانمان تلقي شوند

با اين حال افرادي به فرقه پيوستند که علاقه کمتري به اصولي که فرانسيس مقرر کرده بود داشتند. فرقه چنان بزرگ شد که نياز به مديراني پيدا کرد و برخي از اين مديران احساس کردند پيش نيازهاي عضويت در فرقه بايد مورد توجه بيشتري قرار گيرد و فرقه بايستي اعتبار و شأني را که دومينيکن ها و ديگران از آن برخوردارند داشته باشد. در سال 1220 در حالي که فرانسيس در مصر در جنگ صليبي پنجم شرکت کرده بود برخي از اين مديران کنترل جنبش را در دست گرفتند و مقرراتي را تنظيم کردند که آن را به چيزي شبيه تر به دومنيکن ها تبديل مي کرد. فرانسيس به سرعت بازگشت و و تنها زماني توانست وضعيت را کنترل کند که موافقت کرد هدايت کردن کليسا را در بازنويسي قانون ساده اي که خود در سال 1210 نوشته بود بپذيرد. اولين قدمها اين بود که يک مرحله کارآموزي و آزمايشي لازم الاجرا شد و حق ترک فرقه منسوخ شد. يک سلسله مراتب تنظيم شده برقرار شد و باز مانند دومينيکن ها خانه هايي راه اندازي شد. شرکت در دانشگاهها و تعليم نه تنها مجاز بود بلکه تشويق هم مي شد. پس از پذيرفتن اين تغييرات در قانون 1223، فرانسيس از هر مقام رهبري در فرقه کناره گرفت. وقتي او در سال 1226 درگذشت وصيت نامه اي برجاي گذاشت که در آن درخواست بازگشت به آرمانهاي اصيل جنبش را کرده بود

فرقه به زودي دچار انشعاب شد. فرانسيسکن هاي معنوي براي بازگشتن به مفاهيم اصيل جنبش تلاش مي کردند در حالي که ديگران مي کوشيدند قوانين فقر را وضع و مديريت کنند. تا اواسط قرن رهبري فرقه در دست جان از پارما قرار گرفت. او که گرايشات معنوي داشت با علاقه منديهاي دوستان خود در بازگشت به رازآميزي و تصوف روزهاي ابتدايي هماهنگ بود. او و ديگران با فشار رو به تزايد اقتدارهاي کليسا براي مديريت اصول کار فرقه در بسياري از حوزه ها و کنترل نزديکتر موعظه هاي فرانسيسکن ها رو به رو بودند. اين دوره اي بود که تضاد بين طبقات رو به تزايد بود و فرانسيسکن ها، به خصوص فرانسيسکن هاي معنوي اغلب در تلاش براي تهييج و حمايت از طبقه هاي پايين تر برعليه طبقات بالاتر بودند که اغلب مورد حمايت کليسا بودند. جان و ديگران در واکنش خود با زکاوتي صوفيانه، سپيده دم عصري جديد را پيش بيني کردند که در آن نظم کنوني امور واژگون خواهد شد و وعده به ارث بردن زمين بوسيله فقراي سعادتمند محقق خواهد شد. معناگرايان با اين کار خارج از انتظار ظاهر شدند و چندين نفر از جمله جان از پارما به عنوان کفرگو اعلام شدند. جان از مقام رهبري خود برکنار و زنداني شد. فرقه به بناونچر واگذار شد و دوره اي از حرکت آرام به سوي اعمال بيشتر مديريت شده و هماهنگي بيشتر با آرمانهاي کليسا شروع شد

وسوسه کننده است که فرانسيسکن هاي اوليه را به عنوان قهرمان در نظر بگيريم و کليسا را به عنوان خائن به اين آرمان درخشان تلقي کنيم اما موضوع به اين سادگي نيست. واقعيت اين است که جمعيت اروپاي غربي سريعتر از رشد توليد غذايي، پوشاک، مسکن، سوخت و فرصتهاي شغلي آن افزايش مي يافت. استقبال داوطلبانه فرانسيسکن ها از فقر، براي حل مشکل فقر هيچ پيامد مثبتي نداشت و حتي بيشترين درجه اعانات و خيريات کارگشايي نمي کرد و تنها همگي را دچار گرسنگي يکساني مي کرد. در واقع يک بدبين و عيبجو مي تواند بگويد جنبش فرانسيسکن تلاش ضعيفي براي متقاعد کردن توده هاي بي خانمان بود که فقر هم لذتبخش است. اما در هر حال اين بخشي قابل توجه از تاريخ است. يک اقتصاد دان يک بار مي گفت تنها يک جامعه توانا مي تواند آرمانهاي خير براي کمک به ديگران داشته باشد. جنبش فرانسيسکن نشان مي دهد اين موضوع الزاماً صادق نيست. به علاوه اين جنبش سه قرن ديگر از موجوديت يکپارچه کليسا را بازخريد کرد. اين جنبش همچنين نشان دهنده نمونه اي از فداکاري و توجه به نيازمندان در سنت غربي است که سهم بسياري در رويکرد مدرن ما نسبت به کساني که در کنار راه افتاده اند دارد

گويا فعلاً منبع اصلي نوشته هايي که در حال ترجمه کردنشون هستم روي اينترنت در دسترس نيست. فعلاً اگر کسي خواست متن اصلي اين نوشته رو ببينه برام ایمیل بزنه تا براش ايميل بزنم

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

تاریخ اروپا--ظهور کفرگوییهای عمومی

تعاريف

بياييد ابتدا کفرگويي را تعريف کنيم. تعريف لفظي آن به معناي خطايي مي باشد که بر آن اصرار شود. اين در قرون ميانه به معناي اين بود که شخصي به چيزي اعتقاد داشته باشد که مخالف با حقيقتي باشد که از سوي خداوند و از طريق کليسا به بشريت الهام شده است و آن شخص عليرغم اين که به او نشان داده شده باشد که چگونه آن اعتقاد با حقيقت الهام شده مخالف است عقيده خود را حفظ کند. کفر گويي امري مورد تنفر و ترسناک بود

مردم به جهنم فيزيکي اعتقاد داشتند که گناهکاران در آن با مشقبارترين درد قابل تصور مواجه خواهند شد. آنان مي دانند که اين جان کندن هيچ وقت پايان نخواهد يافت. براي لحظه اي به اين موضوع خوب فکر کنيد. کليسا مي آموخت و بيشتر مردم باور داشتند که تنها راه براي دوري از چنين سرنوشتي از طريق دنبال کردن تعاليم و محافظت شدن از طريق مراسم و آيين مذهبي کليسا ممکن است. يک کفرگو محکوم به جهنم بود. او همچنين مي توانست ديگران را درباره باور نادرست خود متقاعد کند و بدين ترتيب آنان را نيز به جهنم بکشاند. از اين جهت به يک کفرگو چنان نگاه مي شد که ما ممکن است کسي را که مبتلا به يک بيماري بسيارمسري و غيرقابل علاج است نگاه کنيم. ما چنين شخصي را در جايي محبوس مي کنيم که نتواند با هيچ کس تماس داشته باشد، مردم قرون وسطي آنان را مي کشتند. علاوه بر اين آنان در ملأعام و به شکلي وحشتناک کشته مي شدند تا هشداري به همگي باشد تا بدانند کفرگويان چقدر خطرناکند

براي ادامه مبحث تعاريف، به متضاد کفرگويي يا درست باوري مي پردازيم. کفرگويي از زمان ظهور تشکيلات کليسايي در قرن چهارم وجود داشت اما آنها عموماً مجادلاتي در مورد کلام الهيات بودند: آريانيسم بر عليه رابطه خداوند پدر با خداوند پسر، اهداگرايي بر عليه اين باور که روحانيون گناهکار مي توانند آيينهاي مذهبي را به طور مؤثري مديريت کنند، پلاژينيسم برعليه اهميت محدود ايمان و اعمال افراد در رسيدن به خوشبختي، و از اين قبيل. با اين حال در طي قرن دوازدهم کفرگوييهاي چندي ظهور کردند که در واقع انتقادهايي نسبت به رفتار کليسا بودند و به نظريه ديني مربوط نبودند. اين کفرگوييها حمايت گسترده اي در بين طبقه غيرروحاني پيدا کردند. کارگزاران کليسا مانند کشيشها، راهبان، اسقفها و از اين قبيل طبقه روحاني هستند و آنان که از اين طبقه نيستند غيرروحاني يا عادي خوانده مي شوند. اينها هر کدام گروه مربوط به خود را تشکيل مي دهند. کليسايي صفتي است که براي امور مربوط به کليسا به کار مي رود و عرفي و دنيوي صفاتي است که براي امور مربوط به دنياي خارج از کليسا به کار مي روند. روحانيون عرفي کشيشها، اسقفها و ديگراني هستند که کارشان باعث شده رابطه نزديکي با دنياي عرفي داشته باشند. نقد عرفي نسبت به اعمال کليسا، ضدروحاني گري خوانده مي شود

علل

علل فراواني براي ظهور گرايشات ضدروحاني در بين جامعه عرفي در قرن دوازدهم وجود داشت

رشد طبقه آموزش ديده که شامل مردم عامي (غيرروحانيون) هم مي شد از طريق مدارس صومعه ها و کليساهاي اعظم و دانشگاهها صورت گرفت. اين موضوع منجر به سنجش و ارزيابي دقيقتر حقيقت الهام شده کليسا شد

عوامل فلسفي
الف: آثاري از قبيل بله و خير از پيتر آبرالدتناقضات موجود در حقيقت الهام شده را نشان دادند. ب: برخي دانشمندان تمامي حقيقت الهام شده را به استثناي کتاب مقدس و ترجمه هاي آن را که اغلب غيرقانوني اعلام شده بودند رها کردند. اين موضوع به مردم اجازه مي داد کليساي موجود را براساس منابع و سرچشمه هايش بسنجند. آنان هيچ جايگاهي در کتاب مقدس براي بسياري از تشکيلات، آيينها، امتيازات و تعاليم کليسا نيافتند. ج: نامگرايان به اين تلقي رسيده بودند که کليسا يک مؤسسه انساني نيست و به اين ترتيب جامعه عرفي محق بود خواستار اصلاح و سازماندهي مجدد آن شود

عوامل سياسي
الف: درگيريهاي مربوط به تعارضات عرفي کليسا را در امور سياسي دنيوي وارد کرده بود. اين موضوع موقعيت کليسا را تضعيف ساخته بود. امور کليسايي مي بايد از دخالت قدرتهاي عرفي آزاد باشد اما کليسا اين حق را داشت درباره رفتارهاي سياستمداران قضاوت و اعمال نظر کند. ب: کليسا با برانگيختن جنگهاي داخلي در آلمان باعث رنجش فراواني شد و امپراطوران روم مقدس را که متحدان سنتيش بودند به دشمن خود تبديل کرد.ج: ساکنان شهرهاي کوچک و بزرگ در حال رشد اروپاي غربي به امتيازنامه هايي احتياج داشتند تا آنان را از محدوديتهاي سنتهاي فئودالي آزاد کند. لردهاي دنيوي نسبتاً به آزادي اين امتيازنامه ها را اعطا مي کردند اما لردهاي کليسايي اغلب براي رها کردن حقوق و امتيازات خود براي افراد عامي بي علاقه بودند. مردم شهرها اين حقوق و امتيازات را در موجهايي از شورشهاي شهري که در دهه هاي 1070-1080 و 1120 اروپاي غربي را در نورديدند به دست آوردند

عوامل اجتماعي
الف: کليسا قادر نبود با تشکيلات و درآمدهاي سنتي خود تعداد در حال افزايش بينوايان را تحت پوشش قرار دهد. کليسا به درآمد بيشتري نياز داشت اما بسياري از درآمدهايش در برابر نگاه مردم صرف ساختن کليساهاي عظيم و بسيارگرانقيمتي مي شد که بر تعداد کارگزاران روحاني مي افزود و روش زندگي متجملانه اي براي روحانيون فراهم مي آورد
ب: کليسا در غرب در طي قرنها سازماني روستايي يافته بود که مناسب خدمت براي جمعيت گله وار نسبتاً آموزش نديده بود. علاقه مندترين و آرمانگراترين اعضاي کليسا به تشکيلات رهباني مي پيوستند که طي آن رابطه اي با مردم عادي نداشتند يا رابطه اي اندک داشتند. روحانيون عرفي که در شهرهاي جديد کار مي کردند آموزش يا علاقه مندي لازم براي برقراري ارتباط با طبقه متوسط و مقابله با وسوسه هاي زندگي شهرهاي بزرگ را نداشتند
ج: احياي تجارت و بازرگاني روش تفکري را استحکام بخشيد که در آن تکيه کمتري بر الفاظ نسبت به اعمال مي شد. طبقه متوسط عادت داشتند درباره کيفيت هر جنس قبل از آن که آن را خريداري کنند قضاوت کنند. آنان نمي توانستند قضاوت کنند آيا کليسا حقيقتاً تنها راه خوشبختي را نشان مي دهد اما مي توانستند قضاوت کنند آيا روحانيون آنچه را تبليغ مي کنند عمل مي کنند و اغلب در مي يافتند آنان چنين نمي کنند. اگر شما بدانيد مردي که سعي مي کند يک فورد را به شما مي فروشد خود يک شورلت مي راند، به تعريف او درباره فورد اهميت چنداني نخواهيد داد

عوامل داخلي
الف: کليسا از نظر تعداد روحانيون تحصيل کرده و مصمم که مناسب نياز طبقه متوسط جديد باشد دچار کمبود بود. کليسا عادت نداشت حقيقت الهام شده را توضيح دهد و آيينهاي خود را توجيه کند. براي انجام اين کار بايد کارکناني آموزش ديده تربيت مي کرد
ب: اصلاحات کليسايي به طور اوليه متوجه صومعه ها و ديرها بود و امور مربوط به روحانيون عرفي تا حدود زيادي به فراموشي سپرده شده بود. به اين ترتيب فساد قابل توجهي در کليسا بوجود آمده بود و مناصب رهبري اغلب بوسيله منصوبين سياسي اداره مي شد که خود درک اندکي از اصول اساسي مسيحيت و مفهوم خدمت عمومي داشتند
ج: کليسا بسيار علاقه مند بود لاتين را به عنوان زبان بين المللي خود نگه دارد. روحانيون بومي اندکي قادر بودند به طور مؤثري از آن استفاده کنند. نطقهاي عمومي به زبان لاتين بود و موعظه تنها به ندرت بخشي از خدمات کليسايي بود. تشکيلات آيين کليسايي به نحوي هماهنگ سازمان دهي نشده بود و تنها اندکي از آيينهاي عمومي کليسا براي مردم قابل فهم بود

در اين دوره تعداد زيادي کفرگويي عمومي شايع بود که بسياري از آنها اعتقاد گروههاي کوچکي از مردمي بودند که بنا به دليلي به حاشيه جامعه رانده شده بودند اما بسياري ديگر نيز مورد قبول گسترده قرار گرفتند و چالشهايي واقعي در برابر اقتدار کليسايي بوجود آوردند. دو دسته از اين کفرگوييهاي عمومي، آلبيژني ها و والدني ها، نمونه هايي از دلايل متفاوت براي ظهور چنين جنبشهاي ضدروحاني گري هستند. قبل از اين که با جزئيات به هرکدام از اين نمونه ها بپردازيم بايستي هشدار داد که بسياري از اطلاعاتي که براي بررسي اين گروهها و گروههاي مشابه در اختيار داريم بوسيله کارگزاران کليسا نوشته شده و از طريق کليسا حفظ شده اند. بنابراين اين اطلاعات ارائه کننده درک و تلقي روحانيون اصولگراي آن زمان مي باشد و اگر ما قادر بوديم گفته هاي خود کفرگويان را در اين باره بشنويم، شايد شاهد وضعيت کاملاً متفاوتي مي بوديم. اگر به چنين موضوعي علاقه مند هستيد مي توانيد منتيلو، اثر امانوئل له روي لادوري را ببينيد. اين کتاب بر مبناي گزارشات دقيق مصاحبه هاي انجام شده بوسيله تشکيلات تفتيش عقايد با اهالي کاتاري يک روستاي دوردست در کوههاي پيرنه که از قرن چهاردهم حفظ شده است نوشته شده است

آلبيژنيها

آلبيژنيها براساس نام شهر کوچک آلبي در جنوب فرانسه به اين نام خوانده مي شوند. آنان در اين شهر به طور خاص قدرتمند بودند و باور بر اين بود که امتدادي از کفرگوييهاي مانوي بودند. کفرگوييهاي مانوي در زمان آگوستين از هيپو (اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم ميلادي) متبلور شد و در ايران متمرکز بود. معتقددند اين ايده در آسياي صغير در شکل پائوليسي دوباره ظاهر شد و به منطقه بالکان گسترش يافت. در اين منطقه اعضاي فرقه با نام بگوميل، و در شهرهاي کوچک شمالي ايتاليا با نام پاتيني و نهايتاً در فرانسه با نام کاتاري شناخته مي شدند. اگرچه چنين خط گسترشي مورد شک مي باشد اما تمامي اين فرقه ها در مشخصه مشترک دوگانه گرايي شبيه هم بودند. براين مبنا آنان معتقد بودند دو مؤلفه اساسي در جهان وجود دارد؛ يک مؤلفه خوب و يک مؤلفه شيطاني. هرچند بسياري از مسيحيان به باور مشابهي معتقدند (خدا برعليه شيطان) اما اين نظريه رسمي کليسا نبود

کاتاريها يک نظريه قدرتمند ضدروحانيگري به اين باور اساسي افزودند. آنان باور داشتند مسيح از سوي مؤلفه خوب به زمين فرستاده شد اما او از سوي يهوديان و روميها دچار دسيسه شد و به قتل رسيد. قاتلان او توطئه اي بزرگ چيدند و چنين وانمود کردند که مسيح فرستاده شده بود تا کليسايي را بسازد که قاتلانش، خود براي گمراه کردن مردم و کمک به قدرت مؤلفه شيطاني طراحي کرده بودند. آنان تا آنجا پيش رفتند که مردان و زنان خوب را وادار کردند تا صليب را که ابزار به قتل رساندن مسيح بوده است بپرستند

کاتاريها مانند دنياي مسيحي به دسته عامي _باورمندان_ و دسته روحاني _انسانهاي کامل_ تقسيم مي شدند. آنان کليسا يا ساختمان ديگري نداشتند و انسانهاي کامل بين باورمندان پرسه مي زدند و در گروههاي دوتايي مسافرت مي کردند و در زهد شديدي زندگي مي کردند و با زبان خود مردم با آنان سخن مي گفتند و برخلاف کليساي اصولگراي مسيحي متمايل به نيازهاي معنوي مردم بودند. صرفنظر از نظريه آنان، انسانهاي کامل مثالي از چيزي بودند که بسياري از مردم از کليساي اصولگرا انتظار داشتند و کليساي اصولگرا قادر به برآوردن چنين انتظاري نبود. کليساي حاکم کوشيد با اين جنبش از طريق فرستادن سخنراناني که با انسانهاي کامل در مناظره هاي عمومي مباحثه مي کردند بجنگد اما اين اشتباهي بيش نبود. روشن شد که انسانهاي کامل نسبت به روحانيون اصولگراي مسيحي بهتر بحث مي کنند و روش زندگي آنها اعتبار قابل توجهي نسبت به روش زندگي سخنرانان کليسا به ايشان مي داد

از جايي که روش برخورد اخلاقي موفقيت آميز نبود، اينوسنت سوم (1198-1216) از شاه فرانسه خواست تا برعليه کفرگويان به جنبشي صليبي رهسپار شود. شواليه هاي شمال فرانسه به رهبري سيمون از مونفرات چنان وحشيگري از خود نشان دادند که بسياري از اشراف جنوب فرانسه به مقاومت بر عليه آنان پيوستند. جنگ صليبي موفقيت آميز بود و بازمانده هاي اندک کاتاري مجبور شدند به شدت رويه پنهان کاري پيش گيرند اما فرهنگ درخشان فرانسوي ميدي نيز نابود شد و سرزمين جنوبي به پادشاهي فرانسه ضميمه شد

نتايج درازمدت اين درگيري را به زحمت مي توان بررسي کرد و بايستي آن را در ارتباط با سرنوشت بينوايان ليون بررسي کرد

والدنيها

در حدود سال 1173 يک بازرگان فرانسوي از شهر ليون به نام پير والد در جهت دفاع از کليساي اصولگرا تصميم گرفت پيام آن را به توده هاي شهري منطقه سکونت خود برساند. تعدادي از آشنايان او براي همراهي کردن او موافقت کردند. آنان پس از اين که توافقاتي اقتصادي با خانواده هاي خود انجام دادند بقيه پول خود را براي کمک به بينوايان بخشيدند و روش زندگي زاهدانه اي در پيش گرفتند که بيشک براساس الگوي انسانهاي کاملي آلبيژني شکل گرفته بود. آنان شروع به مسافرت در دسته هاي دو نفري کردند و مردم را با زبان خودشان موعظه مي کردند. والد براي گستراندن اين حرکت مقرر کرد انجيل به زبان فرانسوي مردم منطقه ترجمه شود. او و همکارانش تصميم گرفتند خوانده ها و موعظه هاي خود را براساس آن انجام دهند

آنان تا حدود زيادي مورد استقبال قرار گرفتند اما روحانيون اصولگرا به زودي درباره فعاليتهاي آنان به تشکيلات پاپ شکايت کردند. شنوندگان و مخاطبان والدنيها زهد و فقر آنان را به عنوان رسوايي و ننگي براي روحانيون و کليساي محلي تلقي مي کردند و والدنيها به زودي در روش موعظه خود دچار اصلاحاتي شدند که باعث مي شد شنوندگانشان به طور مشخصي گرايشهاي ضدروحانيگري پيدا کنند. دستگاه پاپ کوشيد موعظه گران والدني را کنترل کند به خصوص که ترجمه انجيل آنان در برخي نکات مهم متفاوت از نسخه رسمي لاتين اين کتاب بود و کليسا کم کم احساس کرد موعظه هاي والدنيها به مرز کفرگويي مي رسد. مشخص بود که کنترل جنبش مردمي و کمتر سازمان يافته اي مانند والدنيها غيرممکن است و کليسا دريافت بايد آنان را مجبور سازد موعظه خود را متوقف کنند و زندگي خود را صرف کارهاي خوبي به نفع بيماران و نيازمندان کنند

اقليت قابل توجهي از بينوايان ليون (والدنيها) اين موضوع را به مثابه نابودي تمامي جنبش خود و تلاشي از سوي کليسا براي به زنجير کردن نقد مشروع خود و دوري از مواجهه با نياز به اصلاحات دروني خود تلقي کردند. آنان به موعظه هاي خود ادامه دادند و پاپ در نهايت آنان را کفرگو اعلام کرد. آنان با حمله به کليساي حاکم و تمامي تشکيلات آييني آن واکنش نشان دادند و اعلام کردند هيچ پايه اي در کتاب مقدس براي اين تشکيلات وجود ندارد بلکه آنها ابزارهايي هستند که براي سرکوبي بينوايان و محفوظ داشتن ثروت و يک سري امتيازات براي عده نالايق اندکي طراحي شده اند

آنان نيز به همان روش ساير کفرگويان مورد حمله قرار گرفتند و درنهايت مجبور به پنهان کاري شدند. تنها با اصلاحات پروتستان در قرن شانزدهم بود که مشخص شد جنبش والدني در برخي دره هاي شمال ايتاليا به حيات خود ادامه داده است. جنبش از مرکز جهاني خود در آپاجه به حيات خود ادامه داده است اما حتي اين والدنيهاي جديد از نظر گزارشات و حافظه تشکيلاتي از روزهاي ابتدايي جنبش اندکي در اختيار داشتند و از ماهيت و اهداف آن اندکي مي دانستند

پيامدها

کليساي اصولگرا توانست با چالش کفرگوييها، ضدروحانيگري و جنبشهاي مردمي کنترل نشده قرن دوازدهم مقابله کند اما به خاطر استفاده کردن از زور بسياري از وجهه اخلاقي خود را از دست داد. از اين زمان به بعد ديگر کليسا نمي توانست انتظار حمايت خودبخودي توده ها را داشته باشد و مجبور بود تشکيلات باز هم گسترده تري فراهم آورد. شايد هيچ پيامدي بدتر از اين نبود که کليسا با چنين رويکردي تقريباً در برابر بقيه جامعه قرون وسطايي قرار گرفت. قرن دوازدهم دوره پربار و فعالي بود که با تحمل نسبي تفاوتها و اعتماد به نفس عمومي مشخص مي شد. اين موضوع منجر به ظهور تعدادي از نيروهاي متضاد شد: نامگرايي برعليه واقعگرايي، ايمان بر عليه استدلال، رقابت برعليه همکاري، فلسفه بر عليه الهيات، حکومت برعليه کليسا، شاهان برعليه اشراف، و مواردي ديگر. قرن سيزدهم دوره اي بود که در آن اروپا در صدد هماهنگ کردن اين تضادهاي دروني خود و ساختن يک هماهنگي جديد بود. در راستاي اين هدف اين جامعه به چيزي تبديل شد که دانشمندي آن را جامعه سرکوبگر ناميد

صرفنظر از اين قضايا کليسا تقريباً به طور اتفاقي جنبشي اصلاحي را که اهميتي حياتي داشت پذيرفت. فرانسيسکنها ايمان را دوباره به ميان مردم بازآوردند چنان که تا حدود زيادي والدنيها آرزوي آن را داشتند. اين جنبشي خطرناک بود و کليسا بايستي به سختي در طي قرن سيزدهم و تا قرن چهاردهم کار مي کرد تا آن را تحت کنترل نگه دارد. آنان در اين کار موفق شدند و شايد اين جنبش فرانسيسکنها بود که حيات کليساي متحد فراگير را سه قرن ديگر ادامه داد

گويا فعلاً منبع اصلي نوشته هايي که در حال ترجمه کردنشون هستم روي اينترنت در دسترس نيست. فعلاً اگر کسي خواست متن اصلي اين نوشته رو ببينه برام ایمیل بزنه تا براش ايميل بزنم