و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

جنین شناسی در قرآن

دوست عزيزي از زمره اهالي پيگير مطالعه و جستجو پاي يکي از نوشته هاي پيشينم با عنوان تصويري براي آينده جمهوري اسلامي، لطف کرده و جهت اطلاع لينک مطلبي رو درباره جنين شناسي در قرآن قرار داده. مطلب لينک داده شده رو ديدم. نويسنده اون مطلب وبلاگي که گويا با هدف کلي تبليغ دين مسيحيت در صدد تشکيک در اعجازآميز بودن اشارات قرآني درباره جنين شناسي براومده در پايان مقاله اراده کرده چنين نشون بده که اشارات قرآني در اين باره برگرفته از اطلاعات پزشکي بوده که بوسيله دانشمندان يوناني از جمله جالينوس مطرح شده بود و در زمان پيامبر به ايران و ساير نواحي همجوار گسترش يافته بود و احتمالاً از اين طريق بوسيله پيامبر در قرآن مطرح شده اند. در اين باره ضمن اين که فکر مي کنم بررسي نويسنده مزبور به اندازه کافي دقيق و منصفانه نبوده و امکان انجام مقايسه هاي دقيقتر و مستندتر بين اشارات قرآني و نظريات پزشکي يوناني درباره جنين شناسي همچنان وجود داره در اين باره فکر مي کنم همچنين يک نکته عمومي تر و مهمتر هم مي تونه مطرح باشه

اشارات قرآن رو به موضوعات مرتبط با جنين شناسي شايد بشه زيرمجموعه اشارات قرآن به پديده هاي گوناگون طبيعي قرار داد. اشارات قرآن در بسياري از اين موارد وجهي اعجازآميز نداشته و در بيشتر موارد به نظر مي رسه مقصود تنها توجه دادن مخاطبين کلام قرآن به پديده هاي مختلف طبيعي بوده. چنان که گويا آنچه از اين اشارات مورد نظر قرآن بوده، گونه اي پل زدن از اين پديده هاي طبيعي اطراف انسانها به شناخت و تأمل در امر خداوند بوده. گونه اي آشنايي زدايي و عادت زدايي از ذهنيت انسانها نسبت به پديده هاي مختلفي که در زندگي روزمره بارها باهاش مواجه شده اند ولي بهش توجهي نکرده اند. شايد اين طور بشه گفت که اين عادت زدايي ذهني هم در جهت تعمق و تأمل بيشتر در احوالات اين دنيا بوده. اگر به اين شکل به اشارات قرآني درباره قضاياي جنين شناسي نگاه کنيم اين که در زمان نزول قرآن اطلاعاتي درباره اين موضوع از منابع يوناني در محيط در تماس با اسلام و قرآن وجود داشته خودش براي مقصود قرآن مي تونسته کمک کننده باشه و اذهان افراد رو در اين زمينه از قبل آشنا و آماده کنه. در واقع قرآن در اين مورد خواسته اين توجه رو به مخاطبينش بده که در ارتباط با موضوعات مرتبط با جنين شناسي نگاهي از روي تأمل و معطوف به جريان کلي هستي و معناي فراگير خلقت داشته باشند. قصد قرآن در اين مورد شايد صرفاً اين نبوده که اطلاعاتي دست اول و اعجازآميز از چگونگي تکوين جنين در رحم مادر بده بلکه خواسته نحوه نگاه و نحوه رويکرد به اين موضوع رو در راستاي کلي دستگاه معنايي و هستي شناسي خودش قرار بده

اين موضوع در دوران ما کاربرد روشن و مشخصي مي تونه داشته باشه. در دوراني که طبق سنت و فرهنگ غربي توجه و علاقه به علوم گوناگون تجربي و بررسي پديده هاي گوناگون طبيعت و هستي صرفاً در جهت تدوين هرچه کاملتر نظريه اي ماشيني براي توصيف و توجيه پديده هاي هستي است و تأمل و تدقيق در احوال جهان خالي از هر گونه احساس و ارتباط دروني انساني است اين گونه اشارات قرآني معناي روشنتر و مشخصتري پيدا مي کنند. شايد به اين ترتيب قرآن از ما دعوت مي کنه در نگاه و توجه به موضوعات گوناگون علوم تجربي و پزشکي با تمام وجود و درک و احساسات انساني خود با موضوع درگير بشيم و اون موضوع رو در يک بستر و زمينه معنايي وسيعتر و فراگير فهم کنيم و از کاستن هستي به مجموعه اي از روابط منطقي و رياضي و بيروني صرف بپرهيزيم. اين ارتباطي که قرآن بين اين پديده هاي طبيعي و تماميت انساني از يک طرف و تماميت هستي از طرف ديگه برقرار مي کنه به عنوان مثال در حيطه مرتبط با جنين شناسي در اين عبارات زيباي قرآني متجلي مي شه: هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم يکن شيئاً مذکوراً، انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعاً بصيراً.. در ارتباط با اين آيات نکته جالب ديگه اي هم که مطرحه اينه که به نوعي به ماهيت ترکيبي نطفه اي که انسان ازش بوجود مياد (لقاح بين سلول جنسي نر و ماده) اشاره کرده و چنين موضوعي و حتي حدس و گماني نزديک به اون نه در زمان جالينوس و بلکه تا قرنها پس از او و پس از نزول قرآن مورد توجه دانشمندان و پزشکان قرار نگرفته بود

حداقل کارکرد اين گونه گزاره هاي قرآني که در اونها اشاره به اتفاقات و پديده هاي گوناگون طبيعي مي شه اينه که نشون مي ده در کنار نحوه رويکرد غالب غربي به علوم تجربي و انساني که افراد در اونها تنها از طريق عقل محاسبه گر و تجزيه گر با داده هاي محيط اطراف تعامل مي کنند، اين امکان هم وجود داره که انسان با تمامي ابعاد وجودي خودش و تمامي درک و احساس انساني خودش با اطلاعات و محرکهايي که از محيط اطراف دريافت مي کنه مواجه بشه. شايد اگر تنها همين روش جايگزين و کارساز براي نحوه انديشيدن درباره جهان رو از اشارات قرآني استنتاج کنيم ديگه احساس نياز کمتري براي اعجازآميز نشون دادن برخي از اين اشارات داشته باشيم. چه بسا به مقصود اصيل قرآن هم نزديکتر شده باشيم

زيرنويس: اين نوشته رو به دوست عزيز ديگرم، دکتر مسعود شهابيان که درباره جنين شناسي در قرآن کار تحقيقاتي مفصل و منظمي به انجام رسونده تقديم مي کنم

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۶

خاطرات پزشکی 3

يکي از اقدامات معمولي که در بخشهاي آموزشي انجامش بر عهده انترنهاست گرفتن نمونه خون شرياني بيماره. گرفتن نمونه خون وريدي بيماران که در طيف وسيعتري از مواقع و براي آزمايشات معمول خوني انجام مي شه از جايي که نحوه انجامش ساده تر و کم عارضه تره به طور معمول بر عهده کادر پرستاري بخشهاست. براي گرفتن نمونه خون شرياني به طور معمول از سرنگ و سرسوزن انسولين که کوچکترين و ظريفترين سرنگ و سرسوزن در دسترس در بخشها هستند بايستي استفاده بشه. محل گرفتن معمول نمونه خون شرياني شريان راديال در مچ دست و جاييه که معمولاً نبض اين شريان لمس مي شه. بعد از اين که سرنگ رو با هپارين آغشته مي کنند تا خون در داخلش منعقد نشه، سر سوزن سرنگ رو با روش خاصي وارد شريان مي کنند و در حد يک سي سي خون مي کشند

در اولين ماه حضورم در بخش اورژانس يکي از نکات موجب نگرانيم در حوزه اقدامات عملي که طي بخش اورژانس بايستي انجام مي دادم مربوط به همين روش گرفتن نمونه خون شرياني بود که تا اون زمان براي انجام دادنش تجربه و اعتماد به نفس کافي نداشتم. نکته جالب و مهم در اين بين اين بود که در بيمارستانهاي تبريز من هيچ وقت نديده بودم با استفاده از سرنگ و سرسوزن انسولين براي اين کار اقدام کنند و به خاطر نبود اين سرنگها هميشه از سرنگ دو سي سي که بعد از سرنگ انسولين کوچکترين سرنگ محسوب مي شه استفاده مي شد. سرسوزن سرنگ دو سي سي خيلي درشت تر از سرسوزن انسولينه. اين سرسوزن درشت ضمن اين که عمل دردناک گرفتن نمونه خون شرياني رو در حد شکنجه دادن بيمار دردناکتر مي کنه، طبق تجربه خودم که بعدها گرفتن نمونه خون شرياني با سرنگ انسولين رو در بيمارستانهاي مشهد تجربه کردم، باعث مشکلتر شدن خون گيري مي شه و در عمل نياز به تکرار چندين باره اين عمل دردناک براي بيماران پيدا مي شه

يک روز در اواسط ماه بخش اورژانس، من انترن اتاق سي پي آر بودم. مريضهاي بدحال که نياز به مراقبتها و اقدامات ويژه دارند در اين اتاق تحت نظر قرار مي گيرند. طبق دستور يک نفر از پزشکان مسؤول اورژانس قرار شده بود از يکي از بيماران نمونه خون شرياني بگيرم و من طبق معمول در انجام اين کار با استفاده از سرنگ دو سي سي مشکل داشتم و تلاش اوليه ام با شکست مواجه شد. اين گونه موارد شکست تا جايي که ديده بودم در گروه انترني مون کم شمار نبود و تقريباً موضوع شايع و مورد انتظاري بود. دوست نداشتم با يک تلاش ناموفق ديگه مريض رو بيش از اين آزار بدم. از اتاق بيرون آمدم تا از يکي از انترنها بخوام اون هم يکبار امتحان کنه ولي متأسفانه اورژانس اونقدر شلوغ بود که کسي رو که وقت آزادي براي اين کار داشته باشه پيدا نکردم. زماني که به اتاق برگشتم با مؤاخذه پزشک مسؤول اورژانس مواجه شدم که از اين شکايت داشت که چرا هنوز کار بيمار انجام نشده. در حال توضيح وضعيت بودم که ناگهان با برخورد تند و غيرمؤدبانه اش مواجه شدم. از من خواست اونجا نايستم و اين که ديگه نيازي نيست تو اورژانس بمونم. من سعي کردم از اتفاقي که افتاده به درستي مطلعش کنم و مطمئن بشم اين طور فکر نمي کنه که من سعي دارم به نحوي وقفه ايجاد شده در کار بيمار رو توجيه کنم. ولي اين آقاي دکتر که بعداً فهميدم اصولاً از اعضاي هيئت علمي دانشگاه هم نبوده و تنها قراردادي موقت براي کار در اورژانس داشته گويا مشکل رو حادتر از اين مي ديد و در ميان صحبتهاي من با حالت فرياد و تشر بهم دستور داد از اورژانس بيرون برم. و در نهايت هم با استفاده از دستش من رو به بيرون از اتاق سي پي آر هل داد! چنين رفتاري از يک پزشک متخصص که در يک بيمارستان آموزشي معتبر در موقعيت مربي آموزشي قرار داره اون هم در برابر يک انترن البته غيرمنتظره و بعيد بود. اين قضايا در برابر بيماران، همراهانشون، کادر پرستاري و ساير پزشکان حاضر در اورژانس اتفاق مي افتاد. آقاي دکتر با اين رفتارش در موقعيت شکننده و غيرقابل دفاعي قرار گرفته بود و مي دونستم اگر در برابر اصرارش براي بيرون رفتن از اورژانس مقاومت کنم و به عنوان نمونه به اين نحوه رفتارش با يک انترن اعتراض کنم و ازش توضيح بخوام، او در اين مسير اشتباه و عصبانيت آميزش به اندازه کافي پيش خواهد رفت که موضوع سروشکلي جدي و حقوقي پيدا کنه و من در کميته انضباطي عليه اين رفتارش اقامه دعوا کنم. ولي تصميم نهاييم بر اين شد که موضوع رو جديتر از اين نکنم و عليرغم اين که او در برابر من رفتار منصفانه اي نداشت من با اغماض با اين برخوردش روبرو شدم و بدون مقاومت بيشتر از اورژانس بيرون آمدم

اون روز ديگه من به داخل اورژانس برنگشتم ولي همچنان روي نيمکتي که براي همراهان بيماران در برابر پذيرش اورژانس قرار داشت و از اونجا داخل اورژانس به خوبي ديده مي شد نشستم و دفترچه لغات انگليسي رو که همراهم بود از سر بيکاري مرور مي کردم. از اون روز به بعد سعي مي کردم در قسمتي از اورژانس حضور داشته باشم که با اين آقاي دکتر برخوردي نداشته باشم و به اين شکل بدون مورد خاص ديگه اي بخش رو به پايان رسوندم. هرچند شايد اين اتفاق در نهايت باعث شد که من اون ماه از بخش اورژانس نمره قبولي نگيرم و تجديد دوره بشم. در روزهاي بعد از اون اتفاق، انترنهاي همگروه گاه و بيگاه ازم دلجويي مي کردند. من هم اغلب بهشون مي گفتم از اين رفتار آقاي دکتر هيچ ناراحت نشده ام و بيشتر براي وضعيت عاطفي و رواني ناپايدار طرف مقابلم تأسف خورده ام. يکيشون هم مي گفت که با ديدن اون برخورد به ساير انترنها پيشنهاد داده بوده که به عنوان اعتراض همگي اورژانس رو ترک کنند. من هم گفته بودم راضي به چنين اقدامي که احتمالاً مي تونست واکنش شديد گروه آموزشي بخش اورژانس رو نسبت به کل گروه انترني ما برانگيزه نبوده ام. در ماههاي بعد داستان رو براي چندين نفر ديگه از انترنها که تعريف مي کردم همگي با تعجب و ناباوري واکنش نشون مي دادند و يکي از من با تعجب پرسيده بود که چرا برعليه اش اقدام نکرده ام و خسارت سنگيني ازش نگرفته ام

از اون به بعد تا چند ماه چگونگي برخورد نگهبانها با همراهيان بيماراني که اصرار داشتند خارج از وقت ملاقات وارد بخشهاي بيمارستان بشوند موضوع جالبي براي تماشا و دقت نظر من شده بود. وقتي مي ديدم نگهبان زماني که مي خواد يکي از همراهان بيماران رو به خارج از بخش هدايت کنه در ورودي راهروي بخش رو با يک دستش باز مي کنه و با جملات احترام آميز از همراه بيمار مي خواد براي رعايت مقررات، بخش رو ترک کنه و در همين حال با دست ديگه اش حرکت فرد رو به خارج از ورودي بخش همراهي مي کنه و همچنان تا چندين دقيقه با عناوين محبت آميز و محترمانه توضيح مي ده که ورود همراهان به بخش خارج از وقت ملاقات چه مشکلاتي مي تونه براي بيماران و کادر درماني بخش بوجود بياره، ياد رفتار اون آقاي دکتر با خودم مي افتادم و اين دو نحوه برخورد رو با هم مقايسه مي کردم. نگهباني که معلوم نيست ديپلم يا سيکل داره يا نداره، در برابر همراه بيماري که چه بسا تازه از روستا رسيده و چيزي از آداب شهري و قوانين بيمارستان نمي دونه رفتاري رو انجام مي ده که پزشک متخصص در اورژانس اون رو از يک انترن و همکار خودش دريغ مي کنه. و البته هنوز هم به درستي نفهميده ام اون رفتار آقاي دکتر رو بر چه مبنايي بايد تحليل کنم

در حال حاضر کادر پزشکي تخصصي اورژانس بيمارستان امام به طور کلي تغيير کرده اند و اين بار به جاي متخصصين داخلي، امور اورژانس بوسيله متخصصين و آسيستانهاي تخصصي طب اورژانس اداره مي شه. به اين ترتيب در مهر ماه آينده من ديگه از تجربه برخورد مجدد با اون آقاي دکتر و ساير همکارانش که ازشون ذهنيت مثبتي ندارم محروم شده ام. ولي البته اگر همچنان احساس کنم گرفتن نمونه خون شرياني به خاطر عدم تأمين سرنگهاي انسولين و استفاده اجباري از سرنگهاي دو سي سي از سوي مديريت تدارکات اورژانس، باعث آزار توجيه نشده بيماران بشه در مطلع کردن بيماران از اين وضعيت و تحريک کردن اونها به اعتراض درباره اين کمبود کوتاهي نخواهم کرد. شايد اين حداقل بازخورد مفيد از اين اتفاقي باشه که براي من افتاد

گزارشی از تبریز 3

اون روز صبح زماني از خواب بيدار شده بودم که بتونم ساعت شش صبح خودم رو قبل از اين که نانوايي حسابي شلوغ بشه به اونجا برسونم. طبق تجربه اي که از هفته هاي قبل داشتم ساعت هفت صبح يا حدود ظهر چنان نانوايي شلوغ مي شد که علاقه اي در آدم براي تو صف ايستادن نمي موند. به نانوايي که رسيده بودم ديدم خلوتتر از چيزي بود که انتظارشو داشتم و شايد زمان اضافي مي آوردم. ولي خوب قبل از ساعت هفت برق رفت و انتظار يک ساعته براي اومدن برق فايده اي نداشت و بايد مي رفتم تا به بخش بيمارستان برسم

پنج شنبه و روز آخر بخش بود و تنها قرار بود امتحاني فرماليته برگزار بشه. تنها کسي که در کلاسها جزوه نوشته بود خودم بودم و بچه ها مجبور شده بودند جزوه بدخط و ناخوانا و ناقص من رو به عنوان تنها منبع تکثير کنند. هشت نفر انترن تو يکي از اتاقهاي خالي بخش رو صندليهايي که خدماتي بخش آورده بود نشستيم و يکي از آسيستانها سؤالها رو برامون خوند. به يکي از سؤالات براساس جزوه من نمي شد پاسخ داد. همه بچه هاي گروه هم متفق القول بودند که استاد اون درس رو بد درس داده بود. اما خوشبختانه نه فقط در اون سؤال بلکه در باقي سؤالات هم آسيستان مهربون بخش ما کمال همکاري رو درباره جواب سؤالات مي کرد و جواب سؤال مربوطه رو بارها براي چند نفر از بچه ها تکرار کرد. و وقتي مي ديد بچه ها درباره جواب سؤالات با هم بحث مي کنند تنها واکنشش اين بود که از راهرو بخش وارد اتاق مي شد و مي گفت: بچه ها کمي آرومتر صحبت کنيد! بعد از امتحان با ماشين يکي از بچه هاي دانشگاه آزاد به حوالي خوابگاه برگشتم و دوباره تو صف نانوايي ايستادم. خوشبختانه باز هم خلوت بود و البته برق هم اومده بود

قضاياي نانوايي هاي تبريز هم يکي از اون وجوه افتراقيه که به خوبي مي شه اونو با مال مشهد مقايسه کرد. در مشهد صفهاي منظم و جداگانه زنانه و مردانه وجود داره. يک نفر متصدي دريافت پول مردم و شمارش نون و تحويل اون به مردمه. در مشهد اگه صف رو براي مدتي که زياد به نظر برسه ترک کني ديگه نمي توني نون بخري و اگه توي صف زياد نون بگيري تو صف کم ديگه اجازه نداري نون بگيري. اين قوانين هيچ کدوم در مورد تبريز صدق نمي کنه. هيچ کس متصدي مشخص کردن نوبت افراد و دريافت پول و تحويل نون نيست و خود مردم بايد اين موضوع رو اداره کنند. افراد کاملاً نامنظم و پس و پيش روي نيمکت داخل نانوايي مي نشينند يا جلوي نانوايي تجمع مي کنند. هرکس همين قدر مي دونه نفر قبل از خودش کيه. براي من جالب بود که اون اوائل که يکبار صبح خيلي زود به نانوايي آمده بودم، تا حدود يک ساعت بعد از ايستادن من تو صف هر زني که از راه مي رسيد از کنار من رد مي شد و به کولوني زنان داخل نانوايي ملحق مي شد. تعداد زيادي از اونها گويا از قبل نوبت گرفته بودند و حالا بعد از من مي آمدند و قبل از من نون مي گرفتند. خود تبريزيها هم گويا با اين وضع مشکل دارند و تا به حال چند بار اعتراض مردان رو نسبت به زنان که در ترتيب صف تقلب مي کنند ديده ام. البته با چنين بي نظمي به خصوص براي خانمها که بيشتر هواي همديگه رو دارند امکان تقلب در صف زياده. افراد خودشون نونهاشونو مي شمرند و خودشون پولي به عنوان قيمت نونهايي که مي برند پرداخت مي کنند يعني کارکنان نانوايي در انجام صحيح اين دو کار به مشتريان اعتماد دارند و کمتر نظارتي از اين بابت انجام مي شه. ولي انصافاً پرسنل نانوايي براي پخت مناسب نون بيشتر از نانواهاي مشهدي زحمت مي کشند. زمان کار نانواييها هم گويا تو تبريز از اول صبح تقريباً يکسره تا ساعت دو بعد از ظهره. تو مشهد ساعات کار نانواييها تفکيک شده و پخت شبانه هم وجود داره

اون روز براي گرفتن نون تو صفي که وجود نداشت منتظر نوبتم بودم که پيرمردي من رو براي پرسيدن سؤالي فرا خوند. به طرفش رفتم. تو دستش يک پنج هزار تومني داشت که روي جمله منتسب به پيامبر در پشت اسکناس با خودکار قرمز خط خطي شده بود. از جملات ترکي پيرمرد فهميدم بايستي اون نوشته رو براش بخونم: دانش اگر در ثريا هم باشد مرداني از فارس بر آن دست خواهند يافت؛ پيامبر اعظم (ص). بعد که فهميد من فارسم به فارسي توضيح داد که به مغازه اي رفته بوده و صاحب مغازه گفته بوده که اين اسکناسها رو قبول نمي کنه. در برابر پرسش پيرمرد گفته بود که دليل اين کارش مربوط به جمله اي مي شه که پشتش نوشته شده. پيرمرد هم تعجب کرده بود و علاقه مند شده بود بدونه پشت اسکناس چي نوشته شده. صحبت رو ادامه داد و گفت از وجود چنين تعصبهايي متأسفه. من گفتم شايد منظور پيامبر کل مردم ايران بوده و نمي خواسته قوم فارس رو از ترک جدا کنه. پيرمرد ادامه داد که در روزگاري که با اينترنت مي شه با اونور جهان ارتباط برقرار کرد يکي اين طور تعصبهايي و يکي تعصبات ديني خيلي زشته. من گفتم شايد خود دينها مشکلي نداشته باشند و مردم باشند که چنين تعصبهايي رو وارد کرده اند. بعد به نظر مي رسيد که صحبتش رو کمي تعديل کرد و گفت که قبول داره که بدون اديان نظم همه چيز به هم مي ريزه. بعد از رشته ام و محل خوابگاهم پرسيد. و خودش گزارش کرد که دو تا از بچه هاش پزشک هستند؛ يکي هنوز عموميه و يکي متخصص هم داخلي و هم قلبه و در حال حاضر در تهران دوره بالون زدن رو مي گذرونه و قراردادش با بيمارستانهاي اروميه است. جالب بود که از موضوع پايان نامه ام هم پرسيد و وقتي گفتم درباره اورژانسهاي چشم بوده برام آرزو کرد که براي تخصص چشم قبول بشم. نمي خواستم بحث مشکل توجيه کردن اين که چرا ديگه نمي خوام پزشکي رو ادامه بدم شروع کنم و به همين خاطر فقط گفتم بايد ببينيم خدا چي مي خواد. موقعي که نونش رو گرفت من رو به خونه اش تعارف کرد و گفت که دور نيست. من تشکر کردم. و بعد از اين که دست داديم پيرمرد رفت

يکي از موضوعاتي که تو تبريز بارها در مقايسه با مشهد برام مطرح مي شه مسأله سدمعبره. سد معبر در اشکال مختلفش به وفور تو تبريز وجود داره ولي در مشهد با حساسيت زيادي که شهرداري و نيروي انتظامي روش دارند خيلي کمتر و محتاطانه انجام مي شه. چه بسيار ميوه فروشيهايي که جعبه هاي ميوه شون تقريباً تمام عرض پياده رو اشغال کرده. تقريباً همه ساير مغازه ها هم از وسايلي که مي فروشند تو پياده رو و تو خيابون چيده اند چنان که گويا محدوديتي که براي عبور مرور افراد پياده بوجود مي آورند اصلاً جايي در ذهنشون نداره. در مورد ساختمانهاي در حال احداث هم موارد زيادي ديده ام که تل مصالح ساختمانيشون به نحو قابل توجهي به حريم خيابون تجاوز کرده. در يک مورد يک نيمه خيابون دو طرفه به طور کامل در اشغال مصالح و نخاله هاي ساختماني بود. دستفروشي در خيابونهاي اصلي تبريز بدون هيچ مشکلي انجام مي شه. اين در حاليه که از سالهاي قبل در مشهد موارد زيادي رو به خاطر مي آورم که دستفروشها چطور قبل از رسيدن مأمور انتظامي يا وانت ستاد رفع سد معبر به همديگه خبر مي دهند و به سرعت وسايلشونو جمع کنند و دوان دوان به کوچه هاي اطراف مي گريزند. تبريز اگه طبق ادعاهاي مسؤولين شهر بدون گداست در عوض بهشت سد معبر کنندگانه

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

تصویری برای آینده جمهوری اسلامی

در اين نوشته مي کوشم طبق ترجيحات ذهني خودم مفصل بندي مناسبي بين سه عنصر جامعه دين و سياست برقرار کنم. ابراز چنين نظريه اي لااقل طي چند ماه اخير که بيشتر نوشته هاي سياسيم به دفاع از سياستهاي جاري جمهوري اسلامي اختصاص داشته نمونه جديديه. هرچند تغيير مشخصي نسبت به باورهاي قبليم درباره اين موضوعات بوجود نيامده اما جمع بندي اينها در يک سامانه بزرگتر و کلي خالي از لطف نيست. در پايان متذکر خواهم شد اين الگو با مدل سياسي جمهوري اسلامي و نظريات رقيب چه تفاوتها و شباهتهايي داره و چه کارکردي براش متصور خواهد بود

ابتدا از دين شروع کنيم. در اين چند وقت اخير به اين نتيجه رسيده ام که زماني که مي خواهيم در سطح اجتماعي اظهارنظر کنيم سنتهاي گوناگون فهم ديني و قرائتهاي مختلف مذهبي هيچ کدوم نمي توانند به صورت منفرد مطلقاً صحيح يا کامل باشند. حتي نظريه پردازي تخصصي و فني که در حوزه هاي مرتبط با دين انجام شده باشه تضميني براي صحت و اعتبار عملي و عيني اون وجود نداره. منابع ما براي درک سخن دين مي تونه محصولي از هرگونه تعامل ديندار با محيط خودش باشه. به اين ترتيب هرگونه محصول تمدني که در تاريخ يک جامعه ديندار بشه سابقه اي از اون گرفت مي تونه بخشي از ابزارهاي ما براي درک بهتر دين باشه. مطالعه اين محصولات تمدني از قبيل ادبيات، هنرهاي گوناگون، مردم شناسي و هرگونه حوزه مطالعاتي قابل تصور ديگري در اصلاح برداشت ما از دين دخيل هستند. گذشته از اين فرصتهاي مطالعاتي که تاريخ يک جامعه و تمدن ديني در حوزه هاي گوناگون فعاليت بشري در اختيار ما قرار مي ده، روشهاي دينداري معاصر نيز هيچ کدام نمي تونه به طور پيشيني مورد قضاوت قرار گرفته و خارج از حوزه دين اعلام بشه. مردم و توده بي شکل جامعه معتبرترين و اصيلترين منابع درک حقيقت دين هستند و هيچ گونه نظريه پردازي تخصصي و فني صلاحيت و قدرت نفي اعتبار اين فهم عمومي رو نداره. به عبارتي بهتر مردم بالاترين منبع داوري درباره ارزش و اعتبار يک نظريه ديني هستند. مختصراً و براي راحتي نام اين نحوه درک ديني رو دينداري مردم محور يا تمدن محور مي ذاريم که شامل دو بخش فهم تاريخي دين و فهم دين معاصر بوده و به طور مشخص در برابر دينداري نخبه محور يا متن محور قرار داره. طبق اين برداشت از دين، نظريات تخصصي و فني گوناگون که از سوي نخبگان و صاحبنظران ابراز شده، خودش بخشي کوچک و زيرمجموعه اي از مجموعه بزرگتر درک مردم محور از دين تلقي مي شه. طبق اين اصل درک تاريخي دين از منابع سنتي همچون فقه و الهيات و کلام و حديث و تفسير به مطالعه و درک تمامي کارکردهاي تمدني يک جامعه از قبيل هنر و ادبيات و مردم شناسي و روشها و فلسفه هاي مختلف اجتماعي سياسي اقتصادي علوم تجربي و غيره توسعه پيدا مي کنه. همچنين به موجب اين اصل درک معاصر ما از دين به طور اوليه از جانب گرايشهاي مردمي و اجتماعي شکل مي گيره و در قالب نظريات تخصصي و فني شناخته شده محدود نمي مونه. يعني مطالعه انديشه ها و رفتارهاي جامعه معاصر منبع مطمئن تري براي دريافت حقيقته تا مطالعه نظريه پردازيهاي تخصصي و فني مختلف. همچون درک تاريخي ما از دين درک معاصر ما از دين نيز شامل تمامي حوزه هاي تمدني و زيستي بشري بوده و همه اين حوزه ها در درک و تعريف ما از دين دخيل هستند

اما چه روش سياسي در پيش بگيريم؟ براساس تعريفي که پيش از اين از درک ديني ارائه شد گمانه زني درباره روش سياسي که مناسب جامعه ديني باشه مشکل نيست. يک الگوي سياسي مناسب بايد متضمن ساز و کاري باشه که به مردم به سادگي اجازه اختيار نظريه ديني و سياسي موردنظرشونو بده. نظريه اجتماعي سياسي که به اين ترتيب در صحنه جامعه مورد توافق قرار گرفته و غلبه پيدا مي کنه در هدايت امور جامعه از هر ساز و کار متناسبي مي تونه براي اعمال نظر و اقتدار خودش استفاده کنه. به اين ترتيب تصميم گيري مردم درباره يک روش کار اجتماعي سياسي و نوع قرائت ديني مورد نظرشون اون نظريات رو از اعتباري نسبي به اعتباري مطلق منتقل مي کنه. البته اين اطلاق اسمي بوده و در عمل بوسيله ساز و کارهايي که قبل از اين در روش کار اجتماعي سياسي لحاظ شده و مقرر شده اند محدود مي شه. بايد يادآوري کنم که در اينجا روش مديريت جامعه و تنظيم منابع و ساز و کارهاي مختلف اجتماعي به طور طبيعي مبتني بر سابقه و تجربه تمدني بومي جامعه است و به اين ترتيب به طور طبيعي پيشاپيش عرصه ديني به عنوان بخشي از سابقه اجتماعي تمدني يک جامعه از عرصه سياسي مجزا تلقي نمي شه. به اين ترتيب اعمال اقتدار گروه سياسي پيروز در کنار ساير جنبه هاي اجتماعي سياسي با حوزه دين هم در ارتباط قرار مي گيره. بيگمان ساز و کارهاي مربوط به تحمل عقيدتي و مذهبي طبق تجربه و خواست اجتماعي سياسي مردم قابل توافق و اجرا هستند. اين روش سياسي با گذشت زمان به جامعه و مردم اين امکان رو مي ده تا از بين نظريات گوناگون اجتماعي سياسي و ديني به سمت گزينه هاي بهتر حرکت کنند. به اين ترتيب طبق اين مدل بهبود در حيات اجتماعي ديني در کنار توسعه اجتماعي سياسي در طول زمان به وقوع مي پيونده. البته در اينجا بايستي دقت کرد که حيات ديني و اجتماعي و سياسي مردم در سياستهاي دولت پيروز خلاصه نمي شه. گروهها و اجتماعات مردمي و مستقل از دولت در هر حوزه اي قادر به فعاليت خواهند بود و به طور طبيعي طي فعاليتهاي خود طيفي از نظريات جايگزين اجتماعي سياسي و ديني رو مستقل از خواسته ها و مدلهاي حکومتي در بين خود پرورش مي دهند که مي تونن در مرحله بعد به عنوان گروههاي منتقد دولت، در هر حوزه اي به تعامل و برخورد آرا با حاکميت بپردازند و از جمله در هر انتخابات آزاد امکان اين رو خواهند داشت که با تحميل عقايد خود نظريات حکومتي سابق رو به حاشيه برانند. همين روند تضارب آراست که تضمين کننده بهبودي و توسعه تدريجي در نظريات اجتماعي ديني و سياسي خواهد بود تا شايد زمينه ساز بروز نهايي حق و در هم شکستن باطل در پايان تاريخ باشه. به اين ترتيب عدم قضاوت در بين نظريات مختلف ديني چه در تاريخ و چه در دنياي معاصر به معناي فقدان حقيقت واحد و اصيل نيست و تنها ناشي از ناتواني ما در انجام قضاوت کامل و صحيح در اين مورده. قضاوت نهايي و کامل در اين مورد در پايان تاريخ و در نقطه اوج تجمع تجربيات انساني ممکن خواهد بود

فکر مي کنم کليات نظري رو تا اينجا تا حدودي روشن کردم. اما از اينجا مي تونيم به پرسش کارکردگرايانه اصلي خودمون پاسخ بديم؛ هدف از طرح اين الگو چيه و چه کارکردي براي چنين نظريه پردازي در نظر دارم؟ همچنان که شايد ملاحظه شده باشه اين الگو نزديکيهايي با نظريه غالب سياسي جمهوري اسلامي از يک طرف و نزديکيهايي با نظريات غالب اپوزيسيون غربگرا از طرف ديگه داره. روش اجتماعي سياسي پيشنهاد شده در اين مدل نزديکي قابل توجهي با مدلهاي دموکراتيک و جامعه مدني مدرن داره اما محتواي فرهنگي و اجتماعي اون مبتني بر داشته هاي تمدني بومي و اسلاميه و شايد مهمتر از هر نکته ديگه اي پيشاپيش دين رو از عرصه اجتماعي سياسي کنار نگذاشته. اين دو خصوصيت اخير اين مدل رو به مدل اجتماعي سياسي جمهوري اسلامي نزديک کرده. اين دو خصوصيت اخير همچنين ممکنه باعث بشه از اين نظريه به عنوان نظريه اي ايدئولوژيک ياد بشه که حوزه دخالت دين رو از محدوده هاي حداکثري سنتي خودش هم فراتر مي بره و علاوه بر حوزه هاي سنتي فقه و الهيات و حديث و تفسير به هرگونه کارکرد تمدني جامعه ديندار وجهي ديني مي ده. مزيت مهم ديگه اين مدل بر روش جاري جمهوري اسلامي محدود نکردن قرائت ديني در يک يا مجموعه اي از قرائتهاي ديني مرتبط به هم هست و اين باعث توانمند شدن انديشه ها و رفتارهاي ديني در جامعه مي شه. طبق اين مدل طيف وسيعي از نظريات ديني و انديشه ها و رفتارهاي اجتماعي مي تونن در برداشت ما از دين قابل قبول يا قابل تحمل تلقي بشن و همچون روش جاري جمهوري اسلامي نيازي نيست اعتقادات و رفتارهاي ديني رو در يک تلقي خاص اصولگرايان اهل مدرسه محدود نمود. خصوصيت بارز ديگه اين مدل اهميت اختصاصيه که براي جايگاه مردم و رويکرد بومي به زندگي اجتماعي سياسي قائله. اين ويژگي اين مدل رو در بين نظريه پردازيهاي ليبرال غربگرايانه يا سرپرستي طلبانه ديني در موقعيت بهتر و منطقي تري مي نشونه. در نهايت اين که هدف از طرح اين الگو ترسيم مسيري ممکن و مطلوب براي ارتقاي کارکردهاي اجتماعي ديني و سياسي جمهوري اسلاميه. به نظر من جمهوري اسلامي به راحتي و با کسب تجربه سياسي مدني کافي مي تونه چنين مسير مطلوبي رو طي کنه. به اين ترتيب اين مدل مي تونه آينده اي درخشان يا لااقل رو به رشد و قابل قبول براي جمهوري اسلامي به عنوان يک مدل سياسي ديني ارائه بده. حداقل کارکرد اين مدل اينه که مسيري منطقي و گفتگوپذير براي من ايجاد مي کنه تا در عين پايبندي به آزادي مردم، توسعه ايران و احساس تعهد ديني، همچنان هوادار جمهوري اسلامي بمونم و مسيري منطقي براي رسيدن به اين هر سه از طريق مدل سياسي ديني فعلي ايران تصوير کنم

تأملات رنگارنگ 4

يک

براي اين پرسش چه پاسخي رو مي پسنديم؛ درباره يک موضوع خاص چگونه مي تونيم از نظر دين اطلاع مطمئن و قابل قبولي کسب کنيم؟ به عبارت ديگه زماني که بخواهيم بين دو قرائت از نظريات ديني قضاوت کنيم به چه مستنداتي مي تونيم متمسک بشيم؟ و باز به عبارت ديگري يک دين در تاريخ حيات خود چه ابزارهايي براي کشف حقيقت يا درک هستي در اختيار ما قرار داده است؟ و باز به عبارت ديگري در استنتاج نظر دين درباره يک موضوع خاص چگونه از جهت گيري هاي ذهني ناصواب خود مي تونيم رهايي پيدا کنيم؟ چگونه در کشف رمز از زبان دين تحت تأثير اقتضائات ناپايدار زمان و مکانهاي مختلف که محمل ابراز عقايد ديني بوده اند قرار نگيريم؟ براي کشف حقيقت ديني چه ملاحظات جديدي نسبت به محيط غيرديني مطرح هستند؟ آيا ابزار جديد يا الگوي متفاوتي در کشف حقيقت و درک هستي بايد مدنظرمون قرار بگيره؟ يعني آيا در فقدان دين و با صرفنظر کردن از اون کاهشي در ابزارهاي شناختي يا قابليتهاي ادراکي ما يا فرصتهاي ما براي بهبود يافتن بوجود مياد؟

دو

پيش از اين در نوشته اي با عنوان فلسفه چيست در واکنش به متني از تحقيقات فلسفي درباره فلسفه تأمل کرده بودم و در نهايت آورده بودم که از جايي که فلسفه راهي مطمئن و عيني به کشف حقيقت نداره و وابسته به دغدغه ها و علائق افراديه که در تدوين اون دست برده اند، سزاوار خواهد بود فلسفه رو در گروه روشهاي ادبي و ابزارهاي کلامي تقسيم بندي کنيم و در روشن ساختن واقعيتهاي اين دنيا وظيفه اي بيش از اين بر فلسفه تحميل نکنيم. آقاي نمازي در نوشته جديدتري درباره فايده اي که ممکنه براي فلسفه قائل شويم چنين نوشته که فلسفه و استدلال راهي براي جستجوي حقيقت و نه راهي براي کشف اون بوده و عملاً با تداوم مسير گفتگو و استدلال دسترسي به تفاهم درباره حقايق اين دنيا مشکلتر هم مي شه. و در نهايت براي ترسيم فائده اي براي فلسفه ايشون چنين نوشته اند که از جايي که فلسفه با ختم شدن به شک گرايي متضمن طرح تنوع آرا در جامعه است، راهي به سوي استقرار و تداوم دموکراسي که خود مبتني بر تکثر عقايده در صحنه سياسي خواهد بود. عطف به اين نوشته آقاي نمازي در وبلاگ تحقيقات فلسفي اولاً ذکر اين نکته بي مناسبت نيست که تنوع آرا و تکثر عقايد از کشفيات فلسفه يا دموکراسي نيست هرچند البته فلسفه ورزي به مثابه يک فعاليت زباني يکي از انبوه روشهاي نشان دادن اختلاف نظر انسانهاست و تاريخ فلسفه رو مي شه به عنوان تاريخ تجمع تجربه انسانها در باب استدلال ورزي در موضوعات مختلف و در نتيجه يکي از تاريخهاي تدوين شده براي نشان دادن اختلافات فکري و نظري انسانها تلقي کرد. به اين ترتيب اختلافات نظري و عملي انسانها در تاريخ حيات بشري مستقل از تاريخ فلسفه و دموکراسي مطرح بوده اند. دوم اين که طبق يادداشت آقاي نمازي کارکرد فلسفه از جايي که به شک گرايي و عدم توافق بر يک انديشه واحد مينجامه دفاع از امکان عقلاني تنوع عقايد افراد بشر محسوب مي شه. در اين باره دو نکته طرح کردنيه؛ اول اين که دفاع عقلاني از تنوع عقايد افراد بشر در حالي که هنوز در مرحله گفتگو درباره فائده فلسفه و استدلال ورزي و فعاليت عقلاني هستيم چه ارزشي داره؟ منظور اينه که در حالي که هنوز در مرحله تشکيک در ارزش فعاليت عقلاني هستيم و اهميت دفاع عقلاني هنوز براي ما توجيه نشده، اين که فلسفه از تنوع عقايد بشر به نحو عقلاني دفاع کنه چه ارزشي داره؟ اين درست مثل اينه که نزد کسي که در حقانيت قرآن شک داره براي اثبات تغيير نکردن متن قرآن در طي گذشت زمان، به آيه اي از قرآن استناد کنيم. براي نشان دادن ارزشمندي فلسفه نمي تونيم ارزشمندي عقلانيت رو پيش فرض بگيريم و به اين ترتيب نشون دادن توانايي فلسفه در دفاع عقلاني از تکثر آراي انسانها و بلکه هر موضوع ديگري، ارزشي براي فلسفه نمي تونه محسوب بشه. دوم اين که حتي با صرفنظر کردن از توانايي فلسفه در عقلاني نشان دادن گريزناپذير بودن عدم تفاهم نظري در موضوعات گوناگون حيات بشري و اکتفاي صرف به اين موضوع که فلسفه تنها روشي زباني براي نشان دادن عدم توافق ابناي بشر بر يک نظريه واحد درباره هر موضوعيه و به اين ترتيب مي تونه راهي براي تحمل آراي مختلف و ايفاي حقوق افرادي با نظريات مختلف در جامعه بشري باشه، باز هم چنين کارکردي اختصاصيتي به فلسفه نداره. فلسفه اگر با انجاميدن به شک گرايي و عدم توافق بر چگونگي حقيقت کار خودشو به پايان مي رسونه اما در عوض عرفان ضمن اين که مدلي براي کشف حقيقت و وصول به يقين ارائه مي ده و از در افتادن به عرصه ناخوشايند شک گرايي فاصله داره، همچنين راهي براي تحمل و مدارا با ساير گروههاي فکري و عقيدتي فراهم مياره. عرفان به طور همزمان تکثر و شک گرايي رو از يک طرف و وحدانيت و يقين رو از طرف ديگه پوشش داده و راهي به سوي يقين در عين اختلاف عقيده باز مي کنه. در هر حال به چنين کارکردي براي عرفان اعتقاد داشته باشيم يا نداشته باشيم همينقدر تواند بود که عرفان در تاريخ شرق اسرارآميز نزديکي قابل توجهي با تحمل و رواداري عقيدتي داشته و اصولاً موارد متعدد همزيستي مسالمت آميز و سازنده در بين اقوام و ملل گوناگون اقليم تمدني شرق به طور تاريخي و عيني در زير سايه فلسفه، اين تحفه غرب قرار نداشته است

سه

يکي از نعمات ارزشمندي که خداوند خلق کرده اينه که بعد از حمام مي توني بياي لب پنجره بشيني يا بري تو بالکن اتاقت بايستي. اين طوري در حالي که هنوز رطوبت حموم رو تنته، نسيم خنک شبانگاه رو با همه خلل و فرج پوست بدنت که تازه شسته شده احساس مي کني. انگار در تمام حجم وجودت ضمن احساس جريان هوا از طراوت و تازگي و خنکي نسيم لبريز مي شي. تازه اگه اتاقت مشرف به شهر باشه مي توني چراغهاي خيابونهاي شهر رو تماشا کني، تعداد چراغهاي راهنماي قرمز چشمک زن رو بشمري و مسيرهاي حرکت چراغهاي ماشينها رو هم دنبال کني. اين ده دقيقه بعد از هر بار حمام تا قبل از اين که رطوبت بدنت کاملاً خشک بشه يک فرصت کوتاه و ويژه است. همين چند دقيقه رو وقت داري تا فاصله بين عمق گرمي و رطوبت حمام تا خنکي جريان هواي بيرون رو لمس کني. و اين تجربه فقط مخصوص به سر و صورتت که به طور معمول از چنين نسيمهايي بهره مي برند نيست بلکه همه سطح تنت در اين تجربه ويژه سهيم مي شوند