و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴

اکبر گنجی و من

نمي دونم چم شده که اصلاً با اکبر گنجي و هواداراش احساس همدردي نمي کنم. خيلي به اين موضوع فکر کردم و در واقع اين موضوع منو آزار مي ده ولي نمي تونم خودم رو قانع کنم که اکبر گنجي رو يک قهرمان ملي و يک مبارز مثالي بدونم. نه اکبر رو فعلاً نمي تونم به اين عناوين قبول کنم. البته اينا به اين معني نيست که هيچ ارزشي براي گنجي قائل نيستم يا اين که اون هيچ کار مهمي نکرده. ولي وسوسه عجيبي تو ذهنمه مبني بر اين که ربط وثيقي بين اکبر و مردم وجود نداره و اقدام اکبر بيشتر يک کار شخصيه تا اين که فعلاً در ترازي اجتماعي اهميت داشته باشه
يه عده از نويسندگان برخورد مردم رو با جريان اکبر گنجي که بيشتر به نظر مي رسه حاکي از سکوت باشه تخطئه مي کنن. مستقيم و غيرمستقيم از بيوفايي و قدرنشناسي مردم نسبت به گنجي صحبت مي کنند. نه اين که به خاطر مشکلي که با تصوير اکبر گنجي که اين روزها ترسيم مي شه داشته ام اين حرف رو ميزنم، بلکه اين يه شاخص ترديدناپذير فکري من هست که در هيچ شکلي از اشکال منطقي و مقبول و مشروع نمي شه به مردم اشکال گرفت. نمي شه جامعه رو در کليتش تحقير کرد و قيم براش قائل شد. عقل فردي و ايدئولوژيک ما نمي تونه حريف منطق کليت يک جامعه بشه. اگر قصد فعاليت اجتماعي داريم، ما بايد خودمونو با جامعه هماهنگ کنيم نه اين که طلبکارانه از جامعه انتظار دنباله روي داشته باشيم. البته فقط موضوع اکبر گنجي نيست که با اين ايده نقدش ميکنم بلکه انبوهي از اظهارنظرها از طرف روشنفکرها و نويسندگان ايراني سراغ دارم که با همين ايده ابتدايي و ساده به سنگيني زير سوال مي رن. در هر حال مردم به هيچ کس بدهکار نيستند اگر هم باشند اين خود افراد يا هوادارانشون نيستند که موضوع رو گوشزد کنند بلکه بستر زمان و حوادث پيچيده اجتماعي نشون مي ده که چقدر مردم به کسي مديون هستند يا نيستند. و خود اين دين و بدهکاري قالب و منطق خاص خودشو داره
اکبر گنجي چه آزاد بشه و چه اسارتش ادامه پيدا کنه و چه _گوش شيطون کر_ بميره بعيد مي دونم اونطور که بعضيا تصوير مي کنن اندام استبداد به لرزه در بياد. براي همچون آرمان بلند و سترگي اکبر خيلي کمه. بيخودي دلخوش نباشيم تا بعد بيخودي نااميد نشيم. اين راه رو همه با هم بايد بريم. يک نفر دو نفر صد نفر هزار نفر خيلي کمه. خيلي خيلي کمه. اقتضا و لازمه پيشرفت اين حرکت همه گير بودنشه. غول استبداد خيلي منعطفتر و مکارتر از اونيه که با چنين حرکت بسته و محدودي عقب نشيني کنه
اکبر گنجي رو مخلوطي از صفات سعيد حجاريان و اکبر اعلمي که کم وبيش بيشتر از خود گنجي مي شناسمشون تجسم مي کنم. آدمي که اولاً کارنامه دهه شصتش گويا چندان درخشان نيست، ثانياً بيشتر يه روزنامه نويس و مترجمه و ثالثاً تند و عصبيه. روزنامه نويس و مترجم بودن عليرغم اون دو تا خصوصيت ديگه چيز بدي نيست ولي الزاماً ربط مشخصي با مردم نداره. دگرانديشي (کار عمده روزنامه نويسان ترجمه پيشه) صفت خوبي مي تونه باشه و اگه واقعاً اين صفت رو اصالت براش قائليم ديگه مجبور نيستيم براي اين که موجه جلوه اش بديم عنوان مردمي بودن هم بهش بديم. اگر دگرانديشي به خودي خود و قائم به ذات خوبه، بيخود براش دنبال تراشيدن وجهه مردمي نباشيم. اين دو صفت مردمي بودن و دگر انديشي الزاماً لازم و ملزوم همديگه نيستند. اين جرأت رو داشته باشيم که خودمون تنهايي هزينه انتخابهاي خودمون رو بپردازيم و بيخودي مردم رو و صفتهاي خوب ولي ناسازگار ديگه رو به دم خودمون و شرايط و منافع خودمون نبنديم
اکبر گنجي رو بايد درست شناخت و در دسته بنديهاي فعالان اجتماعي در مکان مناسب خودش نشوند. اين جوري بيشترين احترام رو به کارهاش ادا خواهيم کرد و سوتفاهمي هم پيش نخواهد اومد

۷ نظر:

furogh گفت...

سلام .
خبر خوشي دادي. اينجا ديگه بهتر و بيشتر ميشه ديدت.
اگه منظور خاصي از اين محدوديت نداري اجازه بده اعضاي غير بلاگر هم كامنت بذارن.تو تنظيمات بلاگت بايد اين تغييرو بدي.

magna_carta گفت...

سلام
فروغ جان خوش آمدی.
فکر کنم تنظیماتی که گفتید رو درستش کردم.

نی لبک گفت...

سلااااااام ماگنا کارتای عزيز.اين چند روزه خيلی به فکرت بودم که چرا نيستی؟باور کن امروز ميخواستم تو پيامگير بنويسم که آی ماگنا کارتا کجايی تو؟و الان اومدم ديدم که به به! دوستمون وبلاگ زده.خيلی خوشحال شدم و برات آرزوی موفقيت ميکنم.اونروز توی يک روزنامه راجع به ماگنا کارتا خوندم .آخه معنی اسمت را نمی دونستم و الان دستم اومد که يعنی چه/خيلی جالبه.بهت سر ميزنم .بذار مطالبت را بخونم بعد...

نی لبک گفت...

در مورد گنجی و رابطه اش با مردم باهات موافقم.علت گسستگی در این ارتباط شکاف بین فهم نظری گنجی از مسائل و درگیری واقعی مردم با واقعیات پر از مشکل زندگی اجتماعی است.گنجی را باید در سطح خودش مورد بررسی و قضاوت قرار داد.من تا به حال جمله ای ا زخود گنجی مبنی بر شکوه ازمردم نشنیده ام و روی سخن اش را روشنفکران می دانم.برای موفقیت حرکتهای امثال گنجی سطوح و لایه های مختلف اجتماع باید به حرکت و همراهی در بیایند و حکرت گنجی به تنهایی مثل دویدن طلایه دار مردمانی است که سرعت حرکتشان به دلایل مختلفی خیلی از سرعت طلایه دار کمتر است .معلومه که اینجوری حتی طلایه داری هم خالی از کارکرد میشود.و این نه از قصور گنجی و نه از قصور مردم است.بل که از فقدان حلقه های واسط بین مردم و گنجی و امثال گنجی است.سستی کاگزاران هنر،ادبیات،الهیات،فلسفه، علوم انسانی و تجربی و...همگی به نظر من حلقه های مفقود این قصورند.

magna_carta گفت...

نی لبک عزیز سلام و خیلی خوش آمدی
اجازه بده فعلاً فقط منتی که از بابت سر زدن به وبلاگم و شرکت در بحثها سرم گذاشتی رو متذکر بشم و نوشتن درباره کامنتهاتو به زمان فراختر دیگه ای واگذار کنم.
البته اینجا هم مثل قبل چندان نخواهم تونست فعالانه بنویسم ولی حداقل خیلی از حرفای دوستان و خودم یه جوری یه جا سرجمع می شن

فقيهي گفت...

سلام بر شما دوست قديمي
وبلاگ "راه نو" را راه انداخته بودم تا ياد آن نشريه پر مغز را هميشه در سويداي وجودم داشته باشم كه در انديشه طراحي مجموعه اي فراختر كه با همكاري دوستان شكل خواهد گرفت افتادم انشالله تا چندي ديگر به عرصه خواهم آورد.
گنجي را از زماني كه نشريه "راه نو" را منتشر مي كرد و بنده در "آوا" قلم ميزدم شناختم و كماكان معتقدم مانند گنجي در اجتماع قهرمان خواه و اسطوره پذير ما يك ضرورت برخاسته از شاكله فكري جامعه ماست.
گنجي و امثالهم(البته فعلا مثل و مانندي ندارد) انسان هايي هستند كه براي زيستن نيامده اند آمده اند تا بميرند يعني اين گونه قهرمان يا قهرمان وار بميرند. شما نگاه كنيد به چه گوارار! اصلا اين آدم به دنبال مرگ بود و مرگش وي را جاودانه كرد. آمده بود تا صداي مردمي باشد كه وي را اين گونه مي خواستند و مرد و شد. يعني چه گواراي مرده، شد نماد و سمبل يك جامعه به شدت افسرده. اشتباه نكنيد كه بنده اين شخصيت ها را تقديس مي كنم. اصلا ارزشگذارانه صحبت نمي كنم. يك تحليلي از جوامعي مي دهم كه زنده به قهرمانانشان هستند و شايد با كمي امعان نظر بتواني از لابلاي كلماتم، تيزي كلامم را كه به سمت اين جوامع نشانه رفته بهتر شناسايي كني.
گنجي و خامنه اي دو سوي عريان تفكر عمومي جامعه مايند. اسطوره هاي جامعه اسطوره پذير. نماد اهورا و اهريمن. فرشته و ابليس و ... اينها زاييده و باليده همين قومند. پدر من، برادر شما و عشيره و قبيله آن ديگري.
شما فكر مي كنيد همه جامعه ما بايد به دنبال خاتمي و سروش و شبستري و شايگان باشند. بنده هم همين طور بودم. كمي روشنفكري آرماني خود را به جامعه و آرمان عمومي آن تعميم مي دادم. انتخاب خاتمي هم بر اين شائبه ام افزود ولي خوشبختانه ديري نپاييد. چون نيك دانستم ما اگر خامنه اي را داريم علت را در خامنه اي نبايد جست در مردمي بايد يافت كه براي بوسيدن دستش صفي چند صد متري را تحمل مي كنند تا به جايي برسند كه براي عرض ارادت سر را بيش از حد يك افق معمول فراز كنند. چون به خوبي دريافتم اگر گنجي را داريم علت را در گنجي نبايد كاويد در نسلي از جامعه بايد ديد كه نه ياراي فرياد دارند و نه تحمل ستيز و نه دست صبر كه در دامن فراق كشند. نسلي كه صف كشيدن براي بوسيدن يك دست يا به دنبال خودرويي دويدن و از دستي گل گرفتن و با دست ديگر بر روي آن خودرو پرتاب كردن را صرفا متعلق به گذشته اي عبرت آموز ميدانند.
گنجي را تا زماني كه در بند نبود و وي را در عصر آزادگان مي ديدم به شدت به دنبال ايجاد يك فضاي جديد بود. آدمي كه اصلا در حصار امروز نمي گنجيد چه برسد به اينكه به مختصات ديروز جامعه را رصد كند. انساني با تمام انرژي به دنبال تقدس زدايي. يكي مثل جهانگير خان صور اسرافيل. يكي مثل فرخي يزدي يا دكتر فاطمي.
بنابر اين دوست خوبم قرار نيست غول استبداد از بين برود كه نيازي به گنجي باشد يا بيشتر از آن. غولي وجود ندارد همين ماييم كه قسمتي ديگر از خود را مي بينيم. ما اگر اسيريم اسير خوديم. اسير خودي كه روزي خاتمي را به مسند نشاند و ديگر بار به احمدي نژاد بازگشت. من و شما در اين ميانه چه عياري داريم كه آن غول(قسمت سترگي از خود) را به زانو در آوريم؟
دوست شما فقيهي

magna_carta گفت...

فقیهی جان سلام و خیلی خوش آمدی
راستش برام جالبه بدونم شما چه جوری خبر شدید و اینجا رو پیدا کردید. انتظار نداشتم اونقدرها علاقه مند و پیگیر باشید. در هر حال با حضورت لطف کردی.
سخن ناروایی نیست اگه استبداد رو قسمت مهمی از وجود خودمون تلقی کنیم. به این ترتیب ایده تسلط بر غول استبداد رو می شه به گزاره تسلط بر نیمه تاریک وجود خود و شناخت و احاطه بر اون که البته در سطحی اجتماعی کار بزرگتر و مشکلتریه تحویل و تأویل کرد.
راستی دقیقاً متوجه نشدم وبلاگی با عنوان راه نوراه انداخته ای یا قراره راه بیفته؟ اگر هم راه افتاده لطفاً آدرسشو بنویس