و ذا النون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجي المؤمنين

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۴

منازعه آمریکا_القاعده یا بن بست فلسفی غرب

بلوای تروریسم 2

عربستان و اردن که ازشون نام بردم از يه جهت ديگه هم شبيه هم هستند، هر دو تاشون نزديکاي فلسطينن. يه بار که داشتم عکسايي از فلسطين رو تو وب نگاه مي کردم ايده اي به ذهنم رسيد که بعداً زياد روش فکر کردم. با خودم فکر کردم منازعه فلسطين که ديگه اسمش رو نمي شه منازعه اعراب اسرائيل گذاشت _چون ايران هم از طريق حزب الله دستي بر آتش داره و به عبارتي از همه شون هم پيش دست تره، کاري که اعراب نتونسته بودن تو سي چهل سال انجام بدن اينا تو چند سال انجام دادند؛ اسرائيل ديگه تو جنوب لبنان نيست_ تنها يک جدال ارضي سياسي محدود نيست. شايد محصول يک ذهنيت غلط و عدم تعادل حقوقيه. انعکاسي از خوي تهاجمي و زياده خواهانه بعضي دولتهاي غربيه. سالگرد هيروشيما چند روز قبل بود. به نظرم يک فلسفه و ذهنيت مشترک پشت اين دو جريان قرار داره. نقطه ضعف مدرنيته هم اتفاقاً همين جاست. دستگاه حقوقي و شناختي مدرن، آدمها و زندگيشونو با اعداد و ارقام مي سنجه. اونها رو از پشت عينک شاخصهاي توسعه يافتگي برانداز مي کنه. انسانيت و معنويت در پايه هاي تئوريک مدرنيته هيچ حامي جديي ندارند. کارهايي که بعد از جنگ دوم جهاني کرده اند چون يک جزء ناهمخوان و وارداتي است عملاً کارايي چنداني نداشته اند. اخلاق و انسانيت مگر مبناي شناخت شناسي اعتباري و بين الاذهاني دارند که با قرارداد سند حقوق بشر تضمين بشه؟ البته سيستم فلسفي مدرنيته در اين عرصه کار بهتري نمي تونست انجام بده و نبايد انتظار بيشتري ازش داشت. کاري که غربيها براي انسانيت کرده اند عيناً مثل سوبسيديه که دولت براي حمايت بعضي صنايع و طبقات آسيب پذير که در رقابت آزاد عقب مي مونن مقرر مي کنه. وقتي مي شه ترتيبي داد که اخلاق خودش قائم به ذات در اجتماع حضور داشته باشه و فعال و تأثيرگذار باشه چرا بايد حق انساني و اخلاقي مردم رو به چنين سطح تشريفاتي و دولتي تنزل داد؟
از موضوع اصلي زياد دور نشم، فلسطين جاييه که نقطه ضعف فلسفي غرب سر باز مي کنه. اينجا ديگه اخلاق و انسانيت در سطحي که با قرارداد و سوبسيد تضمين مي شه تکافو نمي کنه

حتي اگر فرض کنيم به نحوي اين منازعه خاورميانه حل و فصل بشه معتقدم اين نقص و بيماري غرب زماني ديگه جايي ديگه و به بهانه اي ديگه به نحوي خودشو نشون خواهد داد. القاعده شايد به عبارتي نشانگري باشه از اين که ديگه اين تعارض منطقه اي براي بعضي ها قابل تحمل نيست. به عبارتي وخامت اوضاع به حدي است که بحران در حال سرايت به نقاط ديگه و عرصه ها و جغرافياهاي ديگريست. به عبارتي ديگه، گويا القاعده اولين علايم از دوره اي است که مسلمانان کم کم مي خواهند شروع کنند ابتکار عمل رو به دست بگيرند. البته لازمه باز هم تکرار کنم که القاعده تشکيلاتي ابتدايي و ناقص و ناکاراست و چه بسا با واکنشهاي بدتر غرب وضعيت را پيچيده تر و بحراني تر مي کنه ولي در هر حال بعيد نيست القاعده در سيري منطقي و تکامل يابنده حلقه ابتدايي اين تسلسل از اندرکنشهاي غرب اسلام باشه. فرو کاستن انگيزه بنيادگرايي اسلامي به منازعه فلسطين به مثابه يک درگيري منطقه اي سياسي، مي تونه يک اشتباه استراتژيک باشه. بنيادگرايي خشن اسلامي شايد شکلي ابتدايي و مسخ شده از يک خواسته بر حق انساني باشه. خواسته اي که در شکل آرماني رشد يافته اش درخواست براي سيستم اجتماعي انسانگراتر و اخلاق مدارتر است. گرهي فلسفي که مدتهاست غرب و اسلام را در فلسطين و اخيراً در بنيادگرايي اسلامي نسبت به هم بدبين کرده است

دست يازيدن آشکار و پرهزينه آمريکا به تحرکات نظامي براي پيش برد اهداف تاريخي سلطه طلبانه خودش شايد نشاني ديگه اي از ضعف نوظهور تفکرات پيشتاز غرب باشه. آمريکاي قرن بيستم تراکمي بوده از تمام ظرفيتها و دستاوردهاي مدرنيته. و حتي به عبارتي آمريکا نمادي عريان از توانمنديهاي انساني انديشه مدرنه به اين معنا که در کشورهاي اروپايي مثل انگليس و فرانسه و آلمان در ارزيابي رفتار و پديده هاي اجتماعي علاوه بر متغيرهاي مدرن، عادات و سنتهاي تاريخي هر کشور نيز تأثير مهمي دارند اما آمريکا از اين نظر بهره کمتري از تاريخ بلند اجتماعي و ملي داره و عمده رفتار و پديده هاي اجتماعي موجود در اين کشور رو مي شه مستقيماً در ارتباط نزديک با سازمان و انديشه مدرنيسم دونست. به اين ترتيب نسبت اخلاق و انسانگرايي در جامعه آمريکا در مقايسه با جوامع اروپايي شايد راهنماي خوبي براي شناخت ظرفيتهاي اخلاقي و انساني مدرنيته فارغ از تأثيرگذاري سنتهاي تاريخي رفتاري جوامع باشه. به هر صورت آمريکا که با استفاده از جاذبه هاي مختلف از کشورهاي مختلف به خصوص جوامع اروپايي مهاجر مي پذيره با تقريب خوبي مي تونه مجموعه اي از تواناييهاي فني و فکري غرب معرفي بشه. آمريکا خوراک عمده فکري نخبگان غرب رو تأمين مي کنه و خودش بيشترين استفاده رو از توليدات اونها مي بره. از هر طرف که نگاه کنيم با احتمال اشتباه کمي مي شه رفتار اجتماعي و بين المللي آمريکا رو معادل کار فکري نخبه هاي غربي بدونيم و اين يعني آمريکا نمونه اي گويا و صادق از دستاوردها و تواناييهاي عمده مدرنيته و پست مدرنيسمه

زماني غرب براي گسترش و حفظ استيلاي خودش بر کشورهاي پيراموني از شعار و استراتژي مدرنيته به مثابه تمدن استفاده مي کرد. تفکرات و ابزارهاي مدرن توانايي زيادي براي تحصيل اين مقصود کشورهاي قدرتمند غربي داشتند. و البته بايد پذيرفت اين نحوه رويارويي به هر حال فوايد و استفاده هايي عائد کشورهاي پيراموني مي کرد و غرب براي حفظ مشروعيت حضور مستقيم يا غيرمستقيم خودش در اين کشورها مشکل چنداني نداشت. اما گويا چند سالي است که آمريکا _به عنوان عصاره انديشه مدرن_ به وضعيتي دچار شده که براي پيشبرد مقاصد خودش در بعضي کشورهاي پيراموني مجبور شده در سطحي کلان و پرهزينه به استيلاي نظامي رو بياره. اين ابتذال در رفتار بين المللي آمريکا که با مخالفتهاي گسترده جهاني عليه جنگ همراه شده ممکنه از اولين نشانه هاي بن بست فلسفي انديشه مدرن باشه. انديشه اي که ديگه قادر نيست از مجاري مسالمت آميز و متعارف مشروعيت حضور خودش رو تعريف و تثبيت کنه. رکود فکريي که ديگه قادر نيست در فضاي جامعه بين المللي ابتکار عمل رو دست خودش نگه داره و به قيمت افت مشروعيت بين المللي قادره مقاصد خودشو دنبال کنه

به نظرم ماهيت پست مدرنيسم _جريان عمده و رو به گسترش معاصر فلسفي غرب_ تا جايي که خودم مي شناسمش تا حدودي اين وضع رو توجيه مي کنه. متفکران پست مدرن بيشتر يک نوع سازمان فکري بي شکل و نسبي گرا و سيال و ناپايدار رو تصوير مي کنند و کمتر در مورد راهبرد و استحکام عملي مشخصي به نتيجه مي رسند. بدون اين که قادر باشند ساخت و سازي رو پيش ببرند تخريبگرا و تخريب خواه شده اند. در قبال انديشه هاي کلاسيک مدرن اطمينان خود شونو از دست داده اند اما آلترناتيوي در دست ندارند تا برنامه عملي کلان اجتماعي مناسبتري بر طبقش مرتب کنند _همين موضوع يکي از بروزهايش کوچک شدن دولتهاست. بن مايه هاي انديشه مدرن ديگر تکافوي کنکاش فکري متفکران امروز غربي رو نمي ده گويا اين درخت _مدرنيته_ ديگر بيش از اين ثمر نخواهد داد. همه در انتهاي بزرگراه مدرنيته از مسير اصلي خارج شده اند و در مسيري نامشخص در کوه و دشت معلقند. همين رويه است که بي عملي و از دست دادن نسبي ابتکار عمل آمريکا در صحنه بين المللي رو توجيه مي کنه. اين حضور نظامي مستقيم نشانه ضعف استراتژي عملي آمريکاست نه نشانه قدرت و تسلطش

۸ نظر:

فروغ گفت...

اين مطلبو كه مينويسم با دقت بهش توجه كن . در جواب نوشته هات نيست . فقط يه توجه دادنه به يه نكته كه ممكنه از نظر پنهان مونده باشه. ببين چطور ميتوني جابجاش كني:
تو يه مصاحبه ازش پرسيدن آيا براي مبارزه با شوروي پرورش بنيادگرايي بعدها دردسر ساز نخواهد شد؟ گفت : كدوم مهم تره؟ فروپاشي نظام كمونيستي در جهان يا وجود چند تا بنيادگراي عصباني كه گاهي ممكنه كارايي هم بكنن؟ (كاملا نقل به مضمون)

راستش من حظ كردم از اين مصاحبه. توجه داري افق ديدش كجاست؟ دنيا رو به بازي گرفته براي چيزي كه به نام منافع ملي آمريكا تعريف كرده.

حالا ببين همين بنيادگرا ها و كلا همه جنبشهاي ازاديبخش رو به چه سمتي هدايت كرده؟ ترورهاي چند سال اخير چه شكلي پيدا كردن؟ هدف ترورها چه كساني بودند؟
هيچ فرد سياسي يا نظامي يا مهره مهم تصميم گيرنده آمريكايي هدف قرار گرفته؟
يا همش مردم بي خبر مترو و ساختمانها و ... بودند؟
يه پايگاه نظامي زده شده؟
ميتوني ببيني چه كار هوشمندانه اي صورت گرفته تا بزرگترين حركت يه آزاديخواه در زشت ترين چهره اش انجام بگيره؟ و دفاعي در افكار عمومي نداشته باشه؟
عمليات انتحاري هم همينطور ؟ غير از خودشون و آدماي بيگناه چه مهره مهمي رو تركوندن؟

اينو من ميگم بازي با نيروهاي جهان و هدايت اونها به هر سمتي كه ميخوان.

گمراه كردن نيروهاي آزاديخواه و جنبش هاي آزاديبخش به اين خوبي ممكن نبود.

forogh گفت...

يه چند خط جا افتاده. مصاحبه با برژنسكي بود.

احسان بشيرگنجي گفت...

مگنای عزیز سلام
باید بگم حدستون در مورد من کاملا درست بوده.
موفق باشید

deepblue گفت...

سلام
بلاگت رو گرم نگه دار
باي

magna_carta گفت...

سلام
در مورد يک پديده واحد الزامي وجود نداره فقط يک جور تعبير و زاويه ديد داشته باشيم. فروغ عزیز مطلب شما الزاماً رويکرد من رو نفي نمي کنه و آدمي با زاويه ديد من ناگزير از رد يا ناديده گرفتن رويکرد شما نيست. شايد هم چندنظري بهتر از يک بعدي نگاه کردن باشه.
چندان دور از ذهن نيست آمريکا خودش در برهه اي از زمان حامي و پرورش دهنده چنين گروههايي بوده باشه ولي قبول ندارم تمام اتفاقاتي که مي افته دقيقاً طبق خواسته و برنامه ريزي آمريکا اتفاق ميفته. بي شک اين طور نيست. القاعده لااقل تا حدودي هويت معنايي مستقلي از خواسته ها و برنامه ريزيهاي تشکيلات امنيتي اطلاعاتي آمريکا داره. شايد هم تا حدودي و در بعضي زمينه ها بنيادگراها بازي خورده باشند که مسأله اي طبيعيه. آمريکا گل سرسبد قدرت فکري اقتصادي دنياي مدرنه و براي دفع کردن و بدل کردن حملات و تحرکات دشمناش حوزه عمل وسيعي در اختيار داره. فعلاً گويا براي گروههاي مستقل فکري عملياتي يه کمي زوده که بتونن مستقل از بازي در آوردنهاي آمريکا و غرب فعاليت کنند.
يه مطلب ديگه اين که دقيقاً نفهميدم وقتي گفتيد که با ترور (بزرگترين حركت يه آزاديخواه در زشت ترين چهره اش) انجام مي شه منظورتون چي بود؟ اين ارزشگذاري نظر خودتونه يا تنها از ديد افکار عمومي اظهارنظر کرديد؟ به نظر شما چرا اين کار زشته؟ من و شما در موقعيت يک دولت و دولتمرد نيستيم و نيازي نيست که آداب رسمي رو به جا بياريم و مراتب تأسف و اندوه خودمونو به گوشي کسي برسونيم. چه اجباري وجود داره درباره کاري که عده ديگه اي به انجام رسونده اند اظهارنظر قطعي بکنيم؟ از همه پس و پيش جريان، انگيزه ها و وضعيت عاملان اين اتفاق اطلاع داريم و از صحت قطعي معيارهاي ارزشگذاري ذهني مون مطمئنيم؟ خلاصه اين که به نظرم درباره ارزشگذاري اين وقايع سکوت بهتر بود لااقل دست آدم باز مي مونه تا روايتهاي متنوعتر و متفاوت تر رو جديتر بگيره. اين حرفام به اين معني نيست که کسي حق نداره اونها رو محکوم کنه يا مجازات کنه. هرکس هر طور که فکر مي کنه درست تره رفتار کنه، همون درسته. شايد تقصير رسانه هاي فراگيره که آدم ناخواسته خيال مي کنه برخورد صحيح با يک پديده براي همه آدمها حتماً بايد يک جور باشه.

ناشناس گفت...

قتل مردم كوچه و بازار توجيه پسنديده اي ممكنه داشته باشه؟ يا با عمليات انتحاري يا بمب گذاري تو مترو يا بمباران شهري و...
يك بار ديگه نوشته امو بخون. اولش هم نوشتم كه فقط ارائه يه نظره و ممكنه ربط مستقيم به مطالبت نداشته باشه.

magna_carta گفت...

سلام
دقیقاً نمی دونم از سوالم چی برداشت کردید و در چه سطحی و از چه دیدی درباره قتل مردم کوچه و خیابون فکر می کنید ولی به نظرم ناممکن نیست که چنان کاری توجیه پسندیده ای داشته باشه. به کسی حق نمی دم خارج از محدوده بحث و تبادل نظر به این ایده خامم نگاه کنه. من در یک محیط کاملاً بی شکل و بی قاعده این سوال رو می پرسم. پرسیدن هیچ سوالی جرم نیست.
مدت زیادیه که وقتی درباره مردن یا کشتن حرف می زنن چندان وحشت زده نمی شم بلکه یه جورایی برام جالب هم هست. این بده؟

magna_carta گفت...

آخ جون...
یه مثال جالب که احتمالاً نظر من رو کمی نزدیک به ذهن بکنه یادم اومد...
اگه اشتباه نکنم یکی از داستانهای قرآنه که درباره همسفری حضرت موسی و یه نفر دیگه که گویا حضرت خضر پیامبر بوده صحبت می کنه. اون آدمی که همسفر حضرت موسی بوده کارهای عجیب و دور از انتظاری می کنه که موسی دلیلشو نمی دونه و علیرغم این که از منزلت طرف خبر داشته مدام سوال پیچ و شاید کمی هم سرزنشش می کنه. که در نهایت همین رفتارش باعث می شه که موسی از مصاحبتش محروم بشه. یکی از کارهای عجیب اون آدم کشتن یه جوونی بود که گویا در یه مشکلی هم به این دو نفر کمک کرده بود. اصل داستان تو قرآن هست و بهتره داستان رو از اونجا دقیقتر و مناسبتر دنبال کنید. داستان عجیب و جالبیه و می شه بیشتر روش فکر کرد. چیزی که من دنبالش بودم همین قدر بود که ایده ذهنی خام من رو لااقل تا حدودی به ذهن نزدیک شاید بکنه.